رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت بیست

تا شب که دوباره همو میبینیم وقتی داری یاد بگیری شبیه یه بچه شیر بشی!
ابتدا صدای برخورد پاشنه کفش با سرامیک و سپس صدای زنی که میگوید «آقای دکتر» باعث میشود به خودم بیایم.
سریع از جا بلند میشوم و شروع به تکاندن شلوارم که خاکی شده میکنم.
حافظ در حالیکه یک دستش را در جیب شلوارش گذاشته با طمأنینه در را باز میکند.
زن جوانی که مانتو و مقنعه مشکی و شلوار جین پوشیده، داخل می آید. چهره ی ملیحی دارد و آرایشش ملایم است. پرسشی نگاهم میکند. -دیدم در بازه تعجب کردم. یه لحظه ترسیدم نکنه دزد اومده باشه… بعد یادم اومد شما خودتون کلید دارید ممکنه زود اومده باشید! حافظ سرش را بالا و پایین میکند. -مشکلی نیست… زودتر اومدم مطبو به دوستم نشون بدم. با ذوق نگاهش میکنم ! بله درست شنیده بودم. گفته بود دوستم. اولین بار است که از زبانش میشنوم… گلویم را صاف میکنم و با اعتماد به نفس به او نگاه میکنم. دخترک میگوید «آهان» و پشت میز خودش میرود.
کمی این پا و آن پا میکنم و وقتی در سکوت فقط نگاهم میکند میفهمم که وقت رفتن است…
-خب… من دیگه برم. حتما الان شلوغ میشه. از جا لباسی روپوش سفید پزشکی اش را برمیدارد و به تن میکند.
-اوهوم دیگه باید بری!
در آن لحظه آنقدر نفوذناپذیر و جدی به نظر میرسد که انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش روی سرم دست کشیده بود و گفته بود پسرکش هستم…بچه شیرش!
فقط یک «چشم» میگویم و از مطب بیرون میزنم.
با خود زمزمه میکنم
« پیش به سوی بچه شیر شدن! »
سوار ماشین میشوم و با سرعت سمت خانه رانندگی میکنم.فقط چند ساعت وقت دارم پس باید همه ی تلاشم را بکنم تا حافظ از من ناامید نشود.
حدود چهل دقیقه طول میکشد تا برسم. میگویم -سلام خوبید؟ و منتظر نمیمانم که ببینم خوب هستند یا نه ! به اتاقم میروم و در را میبندم. اینترنت را روشن میکنم و شروع به جستجو کردن میکنم!
هر چه که به ذهنم میرسید مینویسم و هر آنچه به دردم میخورد با دقت میخوانم.
در سایتی نوشته شده بود:
«شیرها بیشتر وقت خود را به استراحت میگذرانند و نزدیک به ۰۲ ساعت در روز فعالیتی ندارند.با آنکه این جانوران میتوانند در هر زمانی فعال باشند، فعالیت آنها اغلب با پایین رفتن خورشید افزایش مییابد و به معاشرت درونگروهی، پاککردن خود، و تخلیه شکم میپردازند. فعالیتهای متناوب در طول شب و پیش از طلوع خورشید، در هنگامی که احتمال شکار بیشتر است، پیگیری می‎شوند. آنها در طول روز بهطور متوسط ۰ ساعت راه میروند و ۵۲ دقیقه غذا میخورند»
مثل اینکه شیر بودن آنچنان هم بد نیست! اصلا حالا که فکر میکنم، دلم میخواهد همیشه شیر باشم و بیست ساعت در روز بخوابم!
دوباره مشغول جستجو کردن میشوم تا سرانجام صدای غرش شیر را پیدا میکنم.
هندزفری را به موبایل متصل کرده و با دقت گوش میدهم. روی زمین دراز میکشم و صدا را روی تکرار میگذارم.
نمیدانم چند بار گوش میدهم؛ ده بار،صد بار ، هزاربار؟ اما میدانم آنقدر این کار را تکرار میکنم تا صدا ملکه ذهنم بشود !
و بعد از آن هم ویدئو راه رفتن بچه شیر ها را نگاه میکنم.
با دقت! آنقدر که میترسم لحظه ای پلک بزنم و صحنه ای مهم از دستم در برود !
ویدئو را استپ میکنم. من باید امتحان کنم! بلند میشوم و در را قفل میکنم.
اصلا دوست ندارم هانیه یا ماما من را در حالیکه چهار دست و پا شده ام ببینند!
موبایل را روبه رویم میگذارم و سعی میکنم حرکاتم را مو به مو مطابق با فیلم انجام دهم.
نمیدانم چقدر میگذرد که بالاخره تا حدودی از کار خودم راضی میشوم. از جا بلند میشوم و دست و پاهایم را کش میدهم. جلوی آینه میروم و از تصور نگاه با افتخارش به خودم می بالم! از خودم راضی هستم و به نظر میرسید در چند ساعت پیشرفت چشم
گیری داشته ام… -به به ، آقا ایلیا چه کرده ! حوله را برمیدارم و مستقیم به سمت حمام میروم.
در این چند ساعت از بس جنب و جوش داشتم که از سرتا پایم را عرق گرفته.
همین کم مانده یک شیر بو گندو شوم! دمای آب را تنظیم میکنم و زیر دوش میروم.
همیشه حمام یکی از بهترین مکان هایی است که در آن با خیال راحت میتوانم فکر کنم و کسی مزاحمم نشود.
چشمانم را میبندم و جریان اب را از فرق سر تا کف پایم حس میکنم. زندگی ام در این چند ماه چقدر تغییر کرده !
با خود فکر میکنم این تغییرات را دوست داشته ام یا نه؟ و پاسخم بعد از چند لحظه فکر کردن، یک بله قاطع است !
درست است که در این چند ماه کم مشکل نداشته ام ، از بی پولی گرفته تا قلب درد ماما و حتی رویا خانم اما در کل حال من خوب است…
اصلا اگر بخواهم واقع بین باشم تمام حس خوبم به خاطر وجود حافظ است!
حتی نمیدانم دقیقا چه نسبتی با من دارد… فقط یک دوست معمولی؟دوست پسر؟ بابایی؟ آن آخری را بیشتر دوست دارم… حافظ به من هدف داده. باعث شده بود هیچ وقت ندانم چه چیزی در انتظارم است و هر دفعه
شگفت زده ام کند. نسبتها ، پسوند ها ، پیشوندها چه اهمیتی دارد؟ من پیش حافظ خواهم ماند !
یک ربع بعد که در حال خشک کردن موهایم با سشوار هستم احساس میکنم کسی به در اتاقم ضربه میزند.
حدس میزنم ماما باشد. سشوار را خاموش میکنم و منتظر می مانم که داخل شود.
باز هم ضربه ای دیگر!

خودم میروم و در را باز میکنم اما به جای ماما یا هانیه موجود کوچک گردی را میبینم که با چشمان درشتش نگاهم میکند.
آرین! لبخند میزنم. از فرصت استفاده میکند و چهار دست و پا داخل می آید. از خودش اصوات نا مفهومی در می آورد و دور تا دور اتاق میچرخد.
با آن لباس های خرگوشی اش آنقدر بامزه و خوردنی به نظر میرسد که در یک حرکت از زمین بلندش میکنم و شروع به آرام گاز گرفتن و قلقلک دادنش، میکنم.
به هیچ جایش رحم نمیکنم و او که برخلاف روزهای ابتدایی تولدش حالا خوش خنده شده…
صدای بلند خنده های آرین هانیه را به اتاقم میکشاند. بچه را از دستم میقاپد و چپ چپ نگاهم میکند. -نکن اینجوری با بچم، ببین توروخدا کبود شد از خنده! -اووو حالا مگه چیکارش کردم. تازه خودش کلی کیف کرد دایی قربونش
بره…
سرش را به نشانه ی تاسف تکان میدهد و از اتاقم بیرون میرود.
حالا که دقت میکنم ظاهرا ورزش و تمرینات روی هانیه جواب داده و چند کیلویی لاغر تر شده.
دیگر از آن شکم گرد خبری نیست !
پولیور قهوه ای و شلوار کتان نخودی رنگم را میپوشم و به آشپزخانه میروم.
محل فرماندهی ماما !
در حال درست کردن یکی دیگر از دسرهایی است که دستور العملش را از اینترنت پیدا کرده !
آنقدر خوشگلش کرده که حس میکنم حیف است خورده شود.
از آنجایی که هانیه در این مدت رژیم بوده و خود ماما هم دیابت دارد تمام دسرها سهم من میشوند.
و چقدر دیدن هانیه در حالیکه از شدت حرص نمیداند چه بلایی بر سر چه کسی نازل کند لذت بخش است.
مدتی هم که با ماما قهر کرده بود. علت قهرش هم این بود که به خیالش ماما با این دسرها میخواهد جلوی عزم راسخش را برای رژیم بگیرد ! و اصلا همه ما میخواهیم او چاق بماند.
ظرف را سمت خودم میکشانم و با لذت نگاهش میکنم. ماما غر میزند: -الان نخور. بذار بمونه تو یخچال تا خودشو بگیره. وقتی میبیند اهمیت نمیدهم و کم مانده با دست شروع به خوردن کنم، قاشقی
برایم می آورد. -دمت گرم ماما خدایی من دیوونه دسراتم ! لبخند میزند. -نوش جونت پسرم
حس میکنم حرفی دارد که نمیزند. -چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟! -اتفاق که نه… والا هانیه بهم گفته میخواد از ترم دیگه برگرده دانشگاه! میگه حیفه حالا که فقط یه ترم از دانشگاهش مونده ادامه نده!
آن روزها ،منظورم همان روزهای بعد از مرگ مهدی است…
آنقدر حال هانیه بد بود که به تنها چیزی که فکر نمیکرد درس و دانشگاه بود.
غم از دست دادن همسرش در حالی که بچه اش را در بطن می پروراند برایش هضمشدنی نبود.
خیال کردم که قید دانشگاه را زده ولی انگار اشتباه میکردم !
هانیه ثابت کرده قوی تر از آن است که نشان میدهد. با تقدیرش کنار آمده و دیگر نمیخواهد فقط کنج خانه بشیند.
اصلا از بچگی هم طاقت یکجا نشینی را نداشت همیشه در حال جنب و جوش بود…
بله هانیه دارد به اوج برمیگردد و من به او افتخار میکنم!
به ساعت نگاه میکنم.
«وای» گویان، هول هولکی از ماما خداحافظی میکنم و به سمت ماشین میروم.
فاصله ی خانه تا مطب آنقدر زیاد است که مطمئنم محال است به موقع برسم !
بی خیال شانه ام را بالا میاندازم. تقصیر من که نیست فاصله ی خانه ام تا مطبش آنقدر زیاد است !
ولی با این حال نمیدانم چرا استرس دارم و بدون اینکه به روی خودم بیاورم هر لحظه سرعتم را بیشتر میکنم…
سرانجام بعد از بیست دقیقه تاخیر میرسم و موبایل را از جیبم در می آورم تا خبرش کنم.
کوتاه پاسخ میدهد: «الان میام»
مشغول مرتب کردن جملات توجیهی میشوم که قرار است به او تحویل دهم.
اصلا چرا بزرگش میکنم شاید متوجه تاخیرم نشده یا شاید تا همین الان هم بیمار داشته !
با صدای باز شدن در ماشین به خودم می آیم . سلامش میکنم و خیلی عادی جواب میدهد . کیفش را روی صندلی عقب میگذارد.
رفتارش عادیست و من نمیدانم باید چه کار کنم حرفی بزنم؟ توضیحی بدهم؟ یا اصلا به روی خودم نیاورم؟
یادم می آید یکی از قوانینی که برایم تعیین کرده بود آن تایم بودن است ! گفته بود روی این موضوع حساس است و دیگر تکرارش نکنم… جو ماشین سنگین است کلافه یک آهنگ بی کلام پلی میکنم. چرا حرف نمیزند؟! تصمیم نهایی ام را میگیرم ، من تحمل سکوتش را ندارم. پس هر کاری میکنم تا دوباره با من صحبت کند. توضیح دادن و معذرت
خواستن که چیزی نیست… به خانه اش که میرسیم با لحن سردی میگوید: -کیفمو بردار بیا بالا.
و خودش ماشین را ترک میکند. سریع کیفش را برمیدارم. به نظر سنگین میرسد. مگر چه چیزی داخلش گذاشته؟ -فضولی نکن! -چشم. قبل از اینکه من هم وارد اتاقک آسانسور شوم مانع میشود. -تو از پله ها میای ! حتی فرصت نمیکنم اعتراض کنم دکمه را زده و در بسته میشود.
چند لحظه با تعجب به آسانسور و راه پله نگاه میکنم شوخی میکند؟ آن لحن جدی، هیچ جوری شوخی به نظر نمیرسید. پله ها را دوتا یکی بالا میروم. از دو طبقه اول، با سرعت بالایی میگذرم. اما طبقات بعدی مجبور میشم
هر دفعه در پاگرد توقف کنم و نفسی تازه کنم.
به طبقه ششم که میرسم دیگر برایم نایی نمانده.دستانم را روی زانویم میگذارم و تمام اجداد حافظ را مورد عنایت قرار میدهم.
بعد از چند دقیقه که ریتم نفس کشیدنم عادی میشود، کمرم را صاف میکنم و داخل میروم.
کفش هایم را در همان راهرو ورودی در می آورم و از آنجایی که میخواهم نشانش دهم یک بچه شیر نادمم، چهار دست و پا میشوم و دسته کیف را به دندان میکشم.
دقیقا نمیدانم کجاست، سرگردان یک بار دور خودم میچرخم. لامپ روشن اتاق خوابش را که میبینم، به همان سمت پا تند میکنم. دم در اتاقش متوقف میشوم و کمی این پا و آن پا میکنم. مشغول عوض کردن لباس هایش شده. پشت به من و با بالا تنه ای برهنه ایستاده.
در آوردن صدایی شبیه به شیر آن هم در حالیکه دهانم پر است، برای من تازه کار، اتفاق آسانی نیست!

متاسفانه تمام تلاشم صدای ناهنجاری، شبیه به ناله ی یک توله سگ کتک خورده میماند تا غرش بچه شیر !
اما به هر حال توجهش جلب میشود و در حالی که از تعجب ابروهایش بالا رفته، به من زل میزند!
صورتش را جمع و با اکراه نگاهم میکند. -این دیگه چی بود؟! سرم را از خجالت پایین می اندازم. کنترل کردن آب دهانم سخت شده و هر لحظه احتمال دارد کیف چرمش
خیس شود…
متوجه میشود و کیف را از دهانم بیرون می آورد. سرش را به نشانه تاسف تکان میدهد.
در حالیکه سرم همچنان پایین است، آرام وارد اتاق میشوم. -الان تو چی هستی؟ گیج نگاهش میکنم… منظورش چیست؟! -آدمی؟ اگه آدمی چرا چهار دست و پا راه میری؟
حیوونی؟ پس چرا لباس تنته؟! وجود یکبار رابطه دلیل قانع کننده ای نیست که از او خجالت نکشم !
به خصوص حالا که با آن نگاه جدی و خشمگینش هیچ شباهتی به آن حافظی که قربان صدقه ام میرفت ندارد!
بلند میشوم و تمام لباس هایم را در می آورم.
سعی میکنم با دست بعضی نقاط بدنم را بپوشانم. کاش بفهمد که نگاهش بدجوری سنگین است… سرم را بالا می آورم ، همچنان ناراضی نگاهم میکند. لب میگزم و دستانم را دو طرف بدنم میگذارم. دوباره چهار دست و پا میشوم و روبه رویش قرار میگیرم. نفسی عمیق میکشم تا به خودم مسلط شوم. با صدای آرامی میگویم: -معذرت میخوام… سرم را بالا می آورم و زیر چشمی زیر نظرش میگیرم، بیخیال نگاهم
میکند. جمله ام را اصلاح میکنم. -بابت تاخیرم معذرت میخوام… از آنجایی که هیچ عکس العملی نشان نمیدهد، ادامه میدهم. -شما گفته بودین که براتون این موضوع مهمه ولی من دیر کردم… اشتباه کردم… میشه ببخشید؟ ظاهرا حوصله اش را سر برده ام که دستش را زیر چانه ام میگذارد و مرا
محکم بالا میکشد.
روی دو زانو می ایستم ، همین که چشم در چشم میشویم، یک طرف صورتم میسوزد…
مطمئنا اگر دستش زیر چانه ام نبود، جایی کنار پاهایش پرت شده بودم.
هنوز نتوانسته ام نفس عمیقی بکشم که سیلی دیگر بر طرف دیگر صورتم مینشیند…
فقط چشمانم را میبندم و برای آنکه صدایم در نیاید لبم را گاز میگیرم. دوباره تکرار میکند و هر بار محکم تر و پر قدرت تر از دفعه قبل… حتی فرصت نمیکنم ناله کنم. من به درک دست خودش درد نمیگیرد؟
نمیدانم چند بار میزند یا چند دقیقه طول کشید اما بلاخره ولم میکند. صورتم میسوزد و شک ندارم که کاملا قرمز شده. گوشم سوت میزند. گونه هایم را حس نمیکنم و اشک از چشمانم جاری شده. اما سعی میکنم
خودم را سریع جمع و جور کنم…. دوباره زیر پاهایش قرار میگیرم و بر دستانش بوسه میزنم. -ممنونم ارباب… نمیدانم چرا از لفظ «ارباب» استفاده میکنم. ترجیح میدهم «بابایی» را وقتی که مهربان تر است بگویم. خم میشوم و روی جفت کفش هایش بوسه میکارم… این بار که نگاهش میکنم صورتش کمی آرام تر شده اما به نظر نمیرسد
این تمام ماجرا باشد…
با صدایی گرفته میگوید: -دنبالم بیا
همچنان پشت سرش چهار دست و پا حرکت میکنم. با خودم فکر میکنم یعنی تمام شد؟! بخشید؟ اصلا من را کجا میبرد؟
دری را باز میکند و وارد سالن مستطیل شکل بزرگی میشویم، که عاری از هر گونه وسیله ای است و تنها پوشش سرامیک های سرد کف زمین است…
جعبه ی کوچک و سبکی را در دستانش گرفته که با کنجکاوی سعی میکنم متوجه شوم چیست.
با آرامش و بدون هیچ شتابی در جعبه را باز میکند.
این آرامش و سکوتش باعث میشود هر لحظه احساس ترسم بیشتر شود شاید خودش هم میداند و از قصد این کار را میکند…
پونز ها را که شروع میکند به شکل دایره واری دور تا دور سالن چیدن. چشمانم از تعجب باز میماند…
یعنی میخواهد با این پونزها چه کار کند؟ نکند تک تکشان را در بدنم فرو کند؟!
آخر خدا را خوش می آید به خاطر بیست دقیقه دیر کردن، سوراخ سوراخ شوم؟
از دایره ای که ساخته بیرون می آید و با کمی فاصله دایره ای بزرگتر، به دور قبلی میسازد…
از سالن خارج میشود و چند لحظه بعد، قوطی به دست باز میگردد. سر قوطی را خم میکند و از آن مایع روغنی بیرون میریزد.
با حوصله آن مسیر باریک بین دو دایره را کامل چرب میکند و قوطی را به گوشه ای پرت میکند.
فریاد میزند: -بیا اینجا حیوون!
احساس میکنم سردم شده و از ترس بدنم کمی میلرزد اما من به حافظ اعتماد دارم…
جلو میروم و وقتی نزدیکش میشوم از دو طرف پهلویم میگیرد و بلندم میکند.
مرا در همان محل باریک و روغنی بین دو دایره میگذارد. این دفعه که باز میگردد هر دو دستش پر است … در یک دستش قلاده ی فلزی و در دست دیگرش شلاق بلند تک رشته… با دهان باز نگاهش میکنم.
اگر زبانم از ترس بند نیامده بود میگفتم حافظ جان غلط کردم، اصلا شکر خوردم…چرا اینقدر عصبانی؟ عزیزم بیا کاملا مصالحه آمیز همه چیز را حل کنیم…
-ارباب! قلاده را به دور گردنم میبندد.
طرح متفاوتی دارد و تا به حال نمونه آن را در پت شاپ ها یا اینترنت ندیده ام…
قطور و سنگین تر از قلاده های معمولی است. و به نظر میرسد مستحکم تر هم باشد….

کنارم روی زمین خم میشود و موهایم را محکم به چنگ میکشد. سرم تیر میکشد…
-بهت گفته بودم که از بدقولی بدم میاد! گفته بودم دیگه تکرارش نکن ! ولی تو چیکار کردی؟! فکر کردی کی هستی که منو معطل خودت میکنی ها؟ فقط میتوانم نگاهش میکنم و آب دهنم را به زحمت قورت دهم. پشت سرم
قرار میگیرد ودستش را پشت گردنم میگذارد.
-خوب این مسیرو نگاه کن. قراره دیگه یاد بگیری که دیر نکنی…! راهتو کامل حفظ کن چون قراره چشماتو ببندم. دور تا دور این سالن رو باید چهار دست و پا بدویی… من با زنجییر قلاده راهنماییت میکنم ولی قول نمیدم که هیچ پونزی تو پات
نره! اگر به هر دلیلی متوقف یا منحرف بشی شلاق میخوری…
در ضمن یادت باشه که فقط شصت ثانیه زمان داری تا یک دور کامل بزنی !
سعی میکنم خوب نگاه کنم و راه را در ذهن بسپارم . چشم بند مشکی را روی چشمانم قرار میدهد و از من فاصله میگیرد. میپرسد: «آماده ای؟» و بعد صدای تک بوق کرنومتر را میشنوم. سراسیمه شروع به جلو رفتن میکنم. سعی میکنم این مسیر طولانی را با
سرعت هر چه تمام طی کنم.
از شدت استرس تمام تنم عرق کرده و سنگینی قلاده هم گردنم را اذیت میکند…
کمی به سمت راست متمایل میشوم که قلاده را سمت خودش میکشد و میفهمم که اشتباهی کم مانده بود منحرف شوم…
با صدای بلندی میگوید: -باید حیوون زرنگی باشی. باید یاد بگیری هر چیزی که میگم همون دفعه اول بفهمی و انجامش بدی. میدونی من با یه حیوون احمق چیکار میکنم؟ اونقدر میزنمش که جون بده بعد هم جنازشو میذارم داخل یه چمدون کهنه
قدیمی و پرت میکنم تو دریا تا خوراک ماهیا بشه !
از تصور جنازه ام در حالیکه ماهی ها مشغول جویدنم هستند به خودم میلرزم…
هول میکنم وپاهایم لیز میخورند.

سعی میکنم تعادلم را حفظ کنم اما آنقدر زمین لغزنده است که نمی توانم و با صورت به زمین میخورم.
چانه ام درد میگیرد…نفس نفس میزنم و هنوز از جایم بلند نشده ام که ضربه ی محکم شلاق کمرم را میسوزاند. باز هم پخش زمین میشوم…
درد شدیدی از کمر به کل بدنم سرایت میکند. از شدت درد و شوک برای چند لحظه حتی توان نفس کشیدن ندارم.
نمیتوانم صدایم را کنترل کنم و شروع به فریاد زدن و آه و ناله کردن میکنم.
اما از ترس ضربه ی بعدی سعی میکنم بلند شوم. -حواستو جمع کن، یالا تکون بخور ! گیج شده ام و ذهنم یاری نمیکند مسیر حفظ شده را به یاد بیاورم… اشتباهی دستم به پونزها میخورد.
آخم در می آید و ناخوآگاه از حرکت می ایستم تا پونز را از دستم خارج کنم که صدای سهمگین شلاق و ضربه ی محکم تری بر روی باسنم نفسم را میبرد.
سرم را به چپ و راست تکان میدهم. دوست دارم به هر نحوی شده خودم را از دایره بیرون بیاندازم.
تحمل این درد را ندارم… سرم را به زمین روغنی میچسبانم تا ضربان قلبم پایین تر بیاید. حافظ ساکت شده…
ظاهرا خودش هم متوجه شده چه دردی را بر من تحمیل کرده… بلاخره به خودم مسلط میشوم.
بعد از چند بار زمین افتادن و شلاق خوردن سرانجام یک دور را میزنم اما در سه دقیقه !
سرم را پایین می اندازم و بغض میکنم. ضربه دیگری به پشتم میزند. از درد به خودم میپیچم و چند قطره اشک از چشمانم پایین میریزد. -زود باش…از اول میری! اینقدر میری تا یاد بگیری زمانتو مدیریت کنی. نمیخواهم تسلیم شوم…این بار مسیر را بهتر در ذهنم سپرده ام و میدانم
شلنگ تخته انداختن فقط باعث میشود لیز بخورم. باید حساب شده اما سریع حرکت کنم.
در تمام مدت حافظ با من میچرخد، انرژی میدهد، انرژی میگیرد، تشویق میکند، تحقیر میکند…
و من از تحقیرهایش ناخواسته لذت میبرم… با لگد به باسنم میزند. نمی توانم خودم را کنترل کنم و روی زمین می افتم. -چرا راست کردی حیوون؟ مگه کونت گذاشتم؟
فقط یه حیوون میتونه تو این موقعیت به جای اینکه رو دویدنش تمرکز کنه، حشری بشه!

۲۳۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

9 دیدگاه

  1. ادمین این که نصفش تکراریه ، خیلی هم کمه 🙁 اگه امکانش هست میتونین پارت های طولانی تر بذارین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن