رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت دوازده

دلم نم آید ناامیدشان کنم و اگر بخواهم صادق باشم زورم هم نمیرسد که حرفشان را گوش ندهم پس بیخیال بحث کردن میشوم.
-خیلی خب، میرم وسایلمو آماده کنم!
****
تمام راه تا رسیدن به قله ، مهتاب در حالیکه خوراکی یا ساندویچ میخورد برایم سخنرانی میکند که زندگی سختی زیاد دارد ، شهریه دانشگاه آزاد، کمر شکن است و اصلا کار پیدا نمیشود، باید مدرک فارغ التحصیلی اش را بگذارد در کوزه و آبش را بخورد و اما از همه بدتر شوهر پیدا نمیشود!
ولی با همه ی این حرف ها، زندگی ادامه دارد و به قول سهراب:چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید!
ماهان بازوی مهتاب را میگیرد و به سمت هانیه هولش میدهد. -این چرت و پرتا چیه میگی؟ تو برو پیش هانیه. من خودم درستش میکنم!
مهتاب برایش پشت چشم نازک میکند. اما او بی اهمین زیر گوشم پچ میزند:
-چرت و پرت زیاد میگه، اهمیت نده! دستش را روی شانه ام میگذارد. -ببین ایلیا منو تو داشیم ! همیشه پشت هم بودیم، غیر اینه؟ سرم را به علامت نفی تکان میدهم.
-پس مدیونی اگه مشکل مالی داری به من نگی! مهلت نمیدهد حرفی بزنم:
-نمیخوام صدقه بدم که، قرضه ! پسش میدی بعدا. ماهان را حتی بیشتر از برادر نداشته ام دوست دارم. -عزیزی! نوبت هانیه میشود تا جایش را با ماهان عوض کند، خنده ام میگیرد. میخواهند بفهمند چه مرگم شده و به زور حالم را خوب کنند ! وجودشان برایم نعمت است. به هانیه میگویم: -خوبم ، به خدا خوبم ! ببخشید دیروز نگرانتون کردم، ولی الان رو به راهم. همچنان نگران نگاهم میکند -مطمئن باشم؟ دیروز آخه خیلی عجیب شدی موبایل شروع به لرزیدن می کند. نام «دکی» روی صفحه گوشی چشمکمیزند ! باز ضربان قلبم بالا
میرود… با لبخند میگویم: مطمئن باش! -الو -علیک سلام آقا ایلیا !

از آنجایی که لبخند کش آمده ام را نمیتوانم جمع کنم ، کمی از هانیه فاصله میگیرم.
-سلام آقا حافظ. -بازم که گفتی آقا حافظ! با پا ضربه ی آرامی به سنگ کوچک جلوی پایم میزنم. -پس چی بگم؟ کمی مکث میکند و میگوید: -فعلا همون حافظ خوبه! به هانیه که مشکوکانه زیر نظرم گرفته، نگاه میکنم. -میگم “حافظ ” -آفرین ، باید صحبت کنیم! -راجع به چی؟ -موضوعشو کار نداشته باش فعلا، ولی باید بیای اینجا و صحبت کنیم. بروم خانه ی حافظ؟ اخر من به خودم اطمینان ندارم… اگر بگوید من فقط راننده اش هستم یا نهایتا میتوانم یک دوست معمولی
باشم چه؟ اگر بگوید هر چه دیروز شد را فراموش کن چه؟
-ببین فقط میخوایم حرف بزنیم… قرار نیست اتفاق دیگه ای بیوفته. لازم نیست بترسی؛ خب؟
-خب…

و سعی میکنم صدای موذی که درسرم جولان میدهد : «کاش قرار بود اتفاق دیگه ای بیوفته» را خفه کنم.
-کی بیام؟ -همین الان چطوره؟ -نه اخه الان که نمیشه، تا برسم داخل شهر چند ساعتی طول میکشه. -مگه کجایی؟ – راستش، اومده بودیم. کوه الان داریم برمیگردیم. -خیلی خب، زود بیا. -چشم.
خودم را دلداری میدهم که قرار نیست اتفاق بدی بیوفتد، اصلا اگر میخواست حالم را بگیرد یا خط و نشان بکشد که نمیگفت بگو «حافظ» !
داد میزنم: – بچه ها بیاین دیگه من باید برگردم تهران ! مهتاب : خدا خیرت بده مردم از پا درد.
و آن تکه چوبی که در راه پیدا کرده و از آن به عنوان عصا استفاده کرده بود را روی زمین می اندازد.آنچنان لنگ میزند که راه رفتنش فرق زیادی با پیرزن ها ندارد.
خودش را روی صندلی ولو میکند. -بریم دیگه! بعد از رساندن مهتاب و ماهان، سمت خانه خودمان میروم.
دل توی دلم نیست تا هر چه سریع تر هانیه را پیاده کنم.

تمام مدت ناخون میجوم و پوست لبم را میکنم تا شاید از استرسم کم شود.
بلاخره که به خانه میرسیم ،ماشین را متوقف میکنم و به هانیه اشاره میکنم بیرون برود.
-تو چی،نمیای ؟ -کار دارم، معلوم نیست کی برگردم. -وااا امروز که تعطیله! چه کاری؟ نفسم را کلافه بیرون میدهم. -برو دیگه!
چشم غره میرود و در ماشین را محکم بهم میکوبد. -فکر نکن حواسم نیست که مشکوک میزنیا! بی اهمیت به سمت خانه حافظ میروم. تمام راه به این فکر میکنم که چکارم دارد؟ اگر دست پیش بگیرم بهتر نیست؟ قبل از اینکه اخراجم کند خودم بگویم کار دیگری پیدا کرده و دیگر
نمیخواهم راننده اش باشم! زنگ را میزنم و صدای حافظ را میشنوم که میگوید : «بیا بالا» در خانه اش را باز گذاشته و خودش نمیدانم کجاست ! سه نفس عمیق میکشم و با صدای تقریبا بلندی سلام میکنم. از اتاق دیگری که تا به حال در آن پا نگذاشته ام بیرون می آید.

-سلام، خوش اومدی بیا تو.
مثل اینکه حتی در خانه اش هم بیخیال خوشتیپی نمیشود که با تیشرت و شلوار ست سفید و مشکی آدیداس جلویم ظاهر میشود!
موهای خوش حالتش را مرتب به یک طرف شانه زده و صورتش را شش تیغه کرده.
سعی میکنم بر خودم مسلط باشم تا مثل دیروز دست مایه شوخی و تمسخرش را فراهم نکنم.
روی مبل اسپورت خاکستری رنگ مینشینم و منتظر نگاهش میکنم.
با یک لیوان بزرگ و یک فنجان چای برمیگردد.
لیوان را برای خودش برمیدارد.
-من معتاد چایی ام. روزی دو سه دفعه چایی نخورم سرم درد میگیره. اینقدر که من عاشق و وابسته چاییم وابسته هیچی نیستم!
تا به حال به یک لیوان چای حسادت نکرده بودم! به لیوان اشاره میکند و با لحن شوخی ادامه میدهد: -خلاصه که نباشه، نیستم! به خودش که نه ، اما برای لیوان در دستش خط و نشان میکشم. اما سعی میکنم به روی خودم نیاورم. -مامان منم همینطوره ، تو خونه ما همیشه سماور روشنه و چای حاضر. جرئه ای از چای را مینوشد. – به به چه بهشتی، پس یه بار باید سر بزنم! -خونه خودتونه، قدمتون رو چشم.

در حالیکه که همچنان بخار از لیوان بیرون میزند چایی را به نیمه رسانده. با تعجب نگاهش میکنم، زبانش نمیسوزد؟ میخندد و میگوید: -اینجوری نگاه نکن،خب داغ نباشه بهم نمیچسبه… -شما خودتون دکترین میدونین چقدر چای داغ ضرر داره؟ -میدونم ولی خب بسوزه پدر اعتیاد! ودر انتهای جمله اش چشمک میزند ! کاش میفهمید با این چشمک زدنش دارد چه پدری از من در می آورد… لیوان خالی شده را روی میز میگذارد و دستانش را بهم میمالد. -میدونی چرا گفتم بیای؟ سرم را به معنی «نه» تکان میدهم. -اول چندتا سوال میپرسم، توقع دارم صادقانه جواب بدی! اینبار سرم را به معنی « باشه » تکان میدهم. -اتفاقات دیروز ، خب من به هیچ وجه نمیخواستم باعث اذیت و آزار تو
بشم. وقتی به هم ریخته و با حال بد رفتی واقعا ناراحت شدم.
تو آروم بودی و من سکوتت رو مبنای بر رضایتت گذاشتم ، که ظاهرا اشتباه کردم.
نمیخواستم عذاب وجدان بگیرد. وسط حرفش میپرم. -اشتباه نکردین…!
منتظر نگاهم میکند و توقع دارد توضیح دهم.خجالت میکشم ،کاش مثل همیشه حرفم را از نگاهم میخواند.
-بگو، میخوام حرف بزنی. همه چیز باید شفاف باشه. با صدای آرام شده از شرم میگویم: -دیروز اگر رفتم به خاطر شما نبود یعنی … آخه چطوری بگم ترسیدم…ترسیدم از این که شاید اینجا بودنم کنار شما اشتباه باشه. خب من همیشه آدم محتاطی بودم حتی بعضی وقتا ترسو بودم… احساس کردم یه عمر رفتار خودمو دارم زیر سوال میبرم. -پس تو هنوز با همجنسگرا بودنت کنار نیومدی … چقدر رک حرفش را میزند.کاش اعتماد به نفس من هم مثل او بالا بود… همجنسگرا ! کلمه ای که هیچ وقت جرئت نکردم به خودم نسبت دهم. معذب کمی جابه جا میشوم و با انگشتان دستم ور میروم و هی میگویم: -خب …اخه… -اصلا بیا یکاری کنیم نظرت چیه یه مدت بیشتر با هم آشنا بشیم ؟ اینجوری تو هم فرصت میکنی بهتر گرایش و حست رو بشناسی. تو این مدت که با همدیگه در ارتباطیم متوجه میشی که کششی به همجنست
داری یا نه! -اون حس و کششی که شما میگین تقریبا مطمئنم که هست…
سرم را تا آنجایی که امکان دارد به سینه ام میچسبانم و رویم نمیشود نگاهش کنم.
ادامه میدهم:
-فقط من از اونجایی که تو فکر و خیالمم سعی میکردم ازش فرار کنم، وقتی تو واقعیت اتفاق افتاد شوکه شدم.
-خب عجله ای نیست . آهسته آهسته پیش میریم چطوره؟ -میتونم یه سوال بپرسم؟ -حتما، بپرس. -شما با همجنسگرا بودنتون مشکلی ندارین؟ و کلمه “همجنسگرا” را ناخودآگاه آرام تر میگویم.
-ببینم تو از همجنسگرا بودنت خجالت میکشی؟! چرا جوری ازش حرف میزنی که انگار داری راجع به یه غده ی سرطانی یا یه بیماری صعب العلاج صحبت میکنی؟
برای چیزایی که نقشی تو به وجود اومدنشون نداشتی؛ نه خجالت بکش، نه بیخود فخر بفروش.
پدر و مادرت ،اسم و فامیلت، زیباییت ، شهر و یا ماهی که به دنیا اومدی و حتی گرایش جنسیت !
اینا مگه دست تو بودن؟ مگه تو تصمیم گرفتی براشون؟ استریت یا همجنسگرا ، چه فرقی داره؟ بابت چیزی که هستی خجالت زده نشو. فقط قبولش کن.
هر چقدر که بیشتر ازش فرار کنی، بیشتر به سمتش کشیده میشی. باهاش کنار بیا.
راجع به سوالت هم من از چیزی که هستم راضیم! حرف هایش را قبول دارم.
مگر نه اینکه در این بیست و پنج سال عمرم، حتی یک بار هم برای ایجاد رابطه عاشقانه با جنس مخالف اقدام نکرده بودم؟
نه تنها خودم اقدامی نکرده بلکه آن یکی دو موردی که خودشان پا پیش گذاشتند را هم جوری که از دستم دلخور نشوند از سر وا کرده بودم.
و یا هر دفعه که ماما اسم ازدواج می آورد روح و روانم به هم میریخت و با هزار بهانه سعی میکردم بپیچانمش!
حالا آرام تر شده ام و راحت تر میتوانم به خودمان دو نفر فکر کنم.
ظاهرا فقط کسی را احتیاج داشتم که به تمام افکار مشوش ذهنم، سر و سامان دهد…
-بله، درست میگید.
یعنی باید قبول کنم؟ اگر صمیمی تر شویم و ایلیا کوچولو بیخیال قهرش شود و برگردد چه ؟! آنوقت به حافظ چه توضیحی دهم؟
با خودش نمیگوید یک تخته ام کم است؟ نه حافظ مرد جوان و تحصیل کرده ایست، شاید هم درک کند… اگر از افکار و علایقم بگویم و او هم مثل خودم بترسد چه؟ -چیز دیگه ای هست که من باید بدونم؟
130

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن