رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت دوم

لحظه ای مکث میکند احتمالا از شدت تعجب!

-کی؟

مگه قرار نبود دو هفته دیگه بچش دنیا بیاد؟

به شوخی میگویم “ظاهرا بچه عجله داشته” میخندد…

-به به مبارکه به سلامتی حالش چطوره ؟خودش ؟ پسرش؟
خودم را به سنگ میرسانم و اینبار محکم شوتش میکنم. به در و دیوار میخورد و دوباره متوقف میشود. سنگ بیچاره!

حتما دردش گرفته… چرا اضطرابمم را روی او خالی میکنم؟

-هر دو حالشون خوبه -خدا رو شکر ، حتما یه سر میزنم نورسیده رو از نزدیک ببینم. هی آسمان و ریسمان میبافم و بلاخره یکجوری حالی اش میکنم که هنوز
پای حرفش هست یا فقط تعارف بوده؟ شاید حدود چند ثانیه سکوت میکند… خودم را آماده میکنم برای سنگ روی یخ شدن!
-معلومه که سر حرفم هستم اصلا از همین فردا بیا سفارشتو میکنم بری تو یه تاکسی سرویس کار کنی رفیق جینگم دفتر داره خودم میسپارم دستتو یه جا بند کنه.
نفسم را آسوده بیرون میدهم و به ذهنم میرسد یک زمانی رفیق جینگش بابا بوده…
-ممنون عمو واقعا نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم…
-ایلیا نبینم این حرفا رو بزنیا! خدا خودش شاهده تو با اشکان هیچ فرقی نداری برام همونقدرعزیزی.
و من حرفش را باور میکنم عمو هیچ وقت دروغ نمیگوید! سنگ را از روی زمین برمیدارم و داخل جیبم میگذارم. با خیال نسبتا راحتی سمت خانه میروم و در دل خدارا شکر میکنم. اگر عمو رضا را نداشتم یا اگر شرمنده ی ماما و هانیه میشدم چه؟

یک راست سمت اتاق ماما میروم.
میدانم خوابیده، اصلا ماما همیشه زود میخوابد. خوابش خیلی هم سبک است.
در را باز میکنم، کمی تکان میخورد.
کنار تختش زانو میزنم و نگاهش میکنم. به این فکر میکنم که چقدر صورت ماما آرامش بخش، دوست داشتنی ومهربان است.
اصلا ماما پسر دوست است نه که هانیه رو دوس نداشته باشد ها ولی از وقتی شدم مرد خانه با غصه و افتخار نگاهم میکند.
چشمانش را باز کرده و لبخند میزند.
خودم را سمتش میکشم و انگار که مثلا جسم کوچکی باشم در بغلش گوله میشوم.
هانیه همیشه مسخره ام میکند میگوید. “خیلی بچه ننه ای” اصلا حتی “ماما” گفتن من را هم مسخره میکند و طعنه میزند.

” انگار بچه دو ساله ای” سرم را میبوسد.
-خسته نباشی گل پسرم ماما را بو میکشم، بوی بهشت میدهد یا فقط من اینگونه فکر میکنم ؟ زمزمه میکنم: -کار جدید پیدا کردم. من را کمی عقب میکشد.
میخواد رو در رو حرف بزنیم…
نمی دانم چرا وقتی در چشم هایم نگاه میکند نمیتوانم دروغ بگویم یا بپیچانمش
-چه کاری مگه همین کارت چش بود؟ با آقا هوشنگ بحثت شد؟ چیزی بهت گفته؟ گونه اش را میبوسم. -نگران نشو قربونت برم، هیچ اتفاقی نیوفتاده تعمیرگاه هم هست ،جفتش باهم کار بدی نیست قراره راننده آژانس بشم. چشمانش دو دو میزنند. – از پا که در میای ایلیا… با خنده ای ساختگی میگویم: -نترس چیزیم نمیشه بادمجون بم آفت نداره.

و یک ساعت تمام از مزایای ساختگی راننده بودن و حقوق بالایش گفته ام و قبل از اینکه فرصتی بدهم که اعتراض کند سریع اتاقش را ترک کردم.
*****
بچه تمام شب گریه کرده بود و نگذاشته هیچ کداممان درست و حسابی بخوابیم.
مدام سر جایم غلت زده بودم ، پنبه در گوشم و بالشت روی صورتم گذاشتم اما فایده نداشت که نداشت…
بلاخره همین که افتاب بیرون زد خودش و هانیه خوابشان برد
روی هم رفته دو سه ساعت هم نخوابیده بودم که مجبور میشوم آماده شوم و به تعمیرگاه بروم.
اگر دیر میکردم آقا هوشنگ من را میکشت!
به محض اینکه پایم را که داخل تعمیر گاه میگذارم فریاد آقا هوشنگ که از پشت گوشی بر سر صاحب ماشین ال نودی که نمی آمد تصفیه کند و ماشینش را ببرد، به گوش میرسد.
و من به این فکر میکنم که چقدر صدای آقا هوشنگ زمخت است. چشمم که به صادق میخورد، ناخودآگاه یاد حرف هانیه می افتم. “این پسره نصفش زیر زمینه”
صادق ریزه میزه است و قدش به عنوان یه پسر کوتاه به حساب می آید و حالا با نصف هیکلش رفته توی کاپوت ماشین که بفهمد چرا روشن نمیشود.
همیشه وانمود میکرد که انگار خیلی از ماشین سر در می اورد.

و فقط من بودم که میدانستم او چیزی حالیش نیست اصلا یک جور عجیبی خنگ میزد !
و هر بار مظلومانه نگاهم میکرد که: “بیا ببین گیر ماشین کجاست ”
دلم به حالش میسوزد، شاید او هم مثل من از کارش خوشش نمی آید که یاد نمیگیرد…
دست روی شانه اش میگذارم.
-من اینو راست و ریسش میکنم تو برو یه لیوان آب خنک بده به آقا هوشنگ.
ذوق میکند و روی سر و کولم میپرد. خودم را کنارمیکشم اما به زور ماچم میکند.
-ای به چشممم.
آخر آقا هوشنگ فشار خون دارد و وقتی حرص میخورد صورتش هی قرمز تر میشود و حس میکنی هر آن ممکن است پس بیوفتد…
یک ساعتی هست که مشغول ماشینم و تقریبا درست شده که گوشیم زنگ میخورد.
از جیبم درش می آورم. عمو رضاست.
دستانم روغنیست به اطرافم نگاه میکنم و سریع دستمال تمیزی پیدا میکنم و پاکشان میکنم جواب میدهم.
-الو عمو -سلام بابا جان خوبی؟
-ممنون من خوبم شما چطورید ؟

خاله منیژه ؟

پر انرژی جواب میدهد.

-هر دو خوبیم ، خواستم خبر بدم ما بعد از ظهر میایم یه سر خونتون. هم خودتونو ببینیم هم پسر هانیه رو. تقریبا دو ماهی میشود که ندیدمشان…

-خوش اومدین قدمتون روی چشم جرئت ندارم از آقا هوشنگ باز هم مرخصی بگیرم. اصولا آقا هوشنگ آدم بی اعصابیست مگر این که خلافش ثابت شود! مجبور میشوم تا لحظه ی آخر در تعمیرگاه بمانم. در راه بازگشت به خانه به خودم دلداری میدهم که هنوز نرسیده اند. اما همین که ماشین دویست و شش نوک مدادی خاله منیژه را دم در خانه
میبینم، آه از نهادم بلند میشود. پس به سمت در ورودی خانه پا تند میکنم.
و این فکر کردم که میوه برای پذیرایی داریم؟ یک وقت چیزی کم و کسر نباشد؟
ماما صدایم میزند. “اومدی ایلیا ” سرها به سمتم میچرخد.

اصلا ماما همیشه میفهمد کی به خانه میرسم حتی اگر بدون هیچ سر و صدایی وارد بشوم
یعنی او هم مرا بو میکشد؟ سلامشان میکنم میروم سمت آشپزخانه سینی چای را از دستش میگیرم -شما برو بشین من خودم پذیرایی میکنم. -تو خودت خسته ای. و وقتی میبیند قرار نیست بیخیال شوم، قبل از اینکه برود نزد مهمان ها
لبخند میزند. -زنده باشی پسرم. آشپزخانه را ترک میکنم و میروم سمت مهمان خانه نسبتا بزرگمان یعنی نه که بزرگ باشد فقط از بقیه قسمت های خانه ی نقلیمان بزرگ تر
است… چای را بینشان میگردانم عمو تشکر میکند.
هانیه ، ماما و خاله منیژه راجع به آش نذری حرف میزنند که کی بپزند و چجوری بپزند و از این حرف ها…
بی حوصله نگاهم را سمت عمو میچرخانم. -با حاج علی صحبت کردم کلی سفارشتو کردم پسرم. ماشینم آوردم که از فردا با خیال راحت بتونی بری. از این دست و دلبازیش خجالت میکشم. آنوقت خودشان چگونه برگردند ؟ انگار که سوالم را نگاهم خوانده باشد. -خودمون با تاکسی برمیگردیم غمت نباشه

محال است بگذارم اینگونه برگردند… به شوخی میگویم:
-پس اولین مسافرم شمایین.
اول چک و چانه میزند که لازم نیست و خودمان برمیگردیم اما من هم لجباز تر از آنم که کوتاه بیایم…
در راه بازگشت، عمو آدرس دفتر راه میگوید و مخم سوت میکشد…
یعنی باید هر روز این مسیر طولانی از جنوب تهران تا شمال آن را طی کنم؟
**** داخل ماشین عمو نشسته ام و به سوی آن بالاها در حرکتم.
کمی استرس دارم ، میترسم دست و پایم را گم کنم و حاج علی با خودش بگوید:
“عجب آدم داغونیه”
خدا بیامرزد مهدی را درست نقطه مقابل من بود. روابط اجتماعیش بالا بود، وقتی وارد جمع میشد با صدای بلند سلام میکرد و اصلا انگار نه انگار که این آدم ها را دفعه اول است که میبیند.
آنوقت من با ماما و هانیه هم کم حرف میزنم چه برسد به غریبه ها ! هانیه همیشه میگوید:
“از بس میشینی فکر میکنی آخرش یه روز دیوونه میشی حالا ببین کی گفتم ”
مدتی هم به ماما گیر داده بود.

«بیا ببریمش روانشناس افسردست» من افسرده نیستم فقط رازهایی دارم که کم مانده مرا از پای در بیاورند…
آنقدر با آن ها کلنجار رفته و سرکوبشان کرده ام که همچون طناب دار پیچیده اند به گردنم ، روز به روز این حلقه تنگ تر میشود و راه نفس کشیدنم سخت تر…
مثلا یکیشان همین ایلیای کوچک و لجباز درونم که مدام از من میخواست مجالش دهم برای عرض اندام…
آخرتصمیم گرفتم متقاعدش کنم. یک روز دستش را گرفتم و زندگی ام را نشانش دادم. گفتم پسر جان بیا خودت نگاه کن ، بیا خودت ببین ببین که نمیشود … ببین که نمیتوانم… دستش را از بین دستانم بیرون کشید. شروع کرد به کولی بازی و فقط حرف خودش را میزد… کلافه ام کرده بود، ساکت نمیشد و مدام جیغ میزد میدانم کار بدی کردم ولی بلاخره من هم آدمم، اشتباه میکنم…. گرفتمش زیر بار کتک تا جایی که میخورد زدمش و گفتم حالا برو پی کارت ! سرتاپایش خونی شده بود ، گریه میکرد… کمی نگاهم کرد و رفت… حالا هر چه صدایش میزنم جوابم را نمیدهد

قهر کرده؟ برای همیشه رفته؟ نمی دانم…
دم ظهر که تعمیر گاه بودم حاج علی زنگ زده بود. در ابتدا نشناختمش، بعد که خودش را معرفی کرد با خود گفتم
“حتما شمارمو از عمو گرفته” جواب که دادم گفت: -یه سر بیا دفتر پسرجون باید از نزدیک ببینمت. و من هم از خدا خواسته حرفش را گوش داده ام. نفس عمیق میکشم و میروم داخل. احتمالا خود حاج علی است که پشت میز نشسته. پرسشی نگاهم میکند ،خودم را معرفی میکنم. همین که میگویم ایلیا هستم از جایش بلند میشود و مهربان تر از قبل نگاهم
میکند. -چطوری پسرجان؟ منتظرت بودم اتفاقا دیر کردی! نمیدانم باید بگویم از انجا که خانه ی ماست تا دفتر شما کلی راه است یا
نه؟ سرم را پایین می اندازم. به مبل های اداری که دور تا دور میز اصلی چیده شده اشاره میکند.
20

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن