رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت سی و سه

-چرا الکی شلوغش میکنین؟

فقط یه کوچولو کثیف شده !

 -این یه کوچولوئه؟

اصلا تو چرا با من بحث میکنی؟ حرف گوش کن!
به پیراهن سفید رنگ تنش نگاه میکنم و خبیثانه با خود فکر میکنم که اگر کمی از سس را روی پیراهنش بریزم چکار میکند؟
مقداری از سسگوجه موشکی را روی دستم خالی میکنم و دو دستم را به هم میمالم تا هر دو کاملا رنگ بگیرند.
پشت سرش قرار میگیرم و به یکباره خودم را به او میچسبانم. دستانم را محکم دورش قفل میکنم.
هنوز متوجه نشده چه بلایی سر لباسش اورده ام. پس سرم را نزدیک گوشش میبرم و جوری که صدایم گوشش را قلقلک دهد ارام زمزمه میکنم:
-ددی خیلی دوست دارم… کمی عقب میکشد و میگوید: -چیکار میکنی بچه؟ سعی میکنم جلوی خنده ام را بگیرم اما همینکه به من خیره میشود، متوجه
امری غیر عادی میشود.
کمی چشم میچرخاند و بلاخره نگاهش روی لباس رنگی شده اش ثابت میماند…
سرش را ارام بالا می اورد و بابهت نگاهم میکند.

-وای پیرهنتون کثیف شده!
چند دستمال کاغذی برمیدارم و قبل از اینکه فرصت کند خودش را عقب بکشد با دستمال سس را به همه جای پیرهنش پخش میکنم.
به موهایم چنگ میزند. -کارت ساختست، دیگه تمومش کن…! حس میکنم هر لحظه ممکن است موهایم از ریشه کنده شوند… زیر لب میگویم: آخ…اییی ول کن، کندی همشو بی رحم. دستانم را روی دستانش میگذارم و سعی میکنم فشارشان را از روی ریشه
موهایم کم کنم. -ددی زورگو، ددی خشن، ددی بی اعصاب. ول کن دیگه، کچلم کردی! -چی داری میگی؟ -هیچی! -ولی من یه چیزایی شنیدما! بی رحم، خشن دیگه چی بود؟ آب دهنم را به زحمت قورت میدهم و از سر بیچارگی مظلوم نگاهش
میکنم. چرا باید گوش هایش تیز باشند؟ -تکذیب میکنم! اشتباه شنیدین حتما… موهایم را با ضرب رها میکند. ناله میکنم و سرم را میمالم. -حالا دیگه من اشتباه میکنم اره؟

-خب…به هر حال پیش میاد. انسان جایزالخطاست!
ماشین ظرفشویی را روشن میکند و پارچ آب سرد و قالب یخ را از یخچال بیرون می اورد.
بین کابینت ها مشغول گشتن میشود و بعد از چند لحظه با پیدا کردن کف گیر چوبی نسبتا بزرگی، دوباره سر جایش روی صندلی مینشیند.
یخ ها را در آب خالی میکند و کفگیر را داخل پارچ میگذارد.
دارد چهکار میکند؟
-بیا اینجا رو پام دراز بکش.
من عاشق اسپنک بودم! حتی از فکرش هم همیشه ذوق میکردم. حالا اما نمیتوانستم ارتباطی بین اسپنک، پارچ اب و آن کفگیر بزرگ پیدا کنم.
شاید هم میتوانستم و فقط نمیخواستم به روی خودم بیاورم…! -زود باش دیگه!
ارام ارام به سمتش گام برمیدارم و در نهایت خودم شلوارم را پایین میکشم و روی پاهایش دراز میکشم.
با رضایت نگاهم میکند. -آفرین!
تماس دستش با پوست تنم باعث میشود لحظه ای به خود بلرزم. باسنم را ارام چنگ میزند.
-اسپنک دوست داری بیبی؟ لب میگزم و با صدای مرتعشی میگویم: -دوست…دوست دارم.

دستش را به شکل نوازش واری روی باسنم میکشد. دست دیگرش را از زیر پیراهنم رد میکند و با کمرم بازی میکند. در آن وضعیتی که سرم رو به زمین قرار گرفته و خون در صورتم جمع شده هم نمیتوانم منکر لذتی که از برخورد دستانش با تنم میشود، شوم.
چشمانم را میبندم و آرام نفس میکشم. انگشت شصتش را ما بین دو لپ باسنم فرو میبرد و زمزمه میکند:
-حالا دیگه اونقدر گستاخ شدی که به خودت اجازه میدی منو کثیف کنی ها؟
خیلی از دستت عصبانیم…فقط خدا میدونه چطوری دارم خودمو کنترل میکنم که زنده نگهت دارم!
تصمیم میگیرم هیچ حرفی نزنم تا عصبانیتش بیشتر از قبل نشود.
انگشت شصتش را خارج میکند و بلافاصله با کف دست، ضربه نسبتا ارامی روی باسنم میزند.
حافظ من را به فانتزی ام رسانده و اگر فکر میکند این کاراهایش برای من تنبیه محسوب میشود حاضرم تا صبح در همین وضعیت بمانم!
ضربه بعدی را با شدت بیشتری میزند اما انقدر محکم حساب نمیشود که بتواند جلوی لذت بردنم را بگیرد.
-جای اینکه حرفمو گوش کنی، زبون درازی میکنی؟

چرا یاد نمیگیری مودب باشی؟

خب ساکت ماندن دیگر بس است. اصلا اگر در مقابل ددی ها مظلوم و آرام بمانی؛ روی سرت سوار میشوند…!
-شاید چون ددیم حرف زور میزنه…. تازه تحملشم خیلی پایینه، زود جوش میاره!
روانشناسا گفتن بچه باید شیطونی کنی و انرژیشو خالی کنه. اصلا اگه شیطنت نکنه یعنی افسردس!
ینی شما راضی هستین من ساکت و مظلوم یه گوشه بشینم ولی افسرده بشم؟
-من همینجوری بهت رو ندادم پدرمو در اوردی، حتما اگر بخوام اجازه بدم شیطنت کنی خونه رو سرم خراب میکنی!
از باسنم نیشگون ریزی میگیرد و کم کم سرعت ضربات را بیشتر میکند.
صدای آه و ناله ام بلند میشود. پوست باسنم حساس شده و با هر ضربه اش سیگنال های درد بیشتری را دریافت میکنم. کمی تکان میخورم و سعی میکنم از جا بلند شوم که دستش را محکم روی کمرم میگذارد و اجازه حرکت نمیدهد.
-کجا؟ مونده هنوز تا به فرار کردن و بی قراری برسی! -بابایی مهربونم بذارم بلند شم دیگه…مگه نمیخواستیم بریم دور دور؟ -اونم میریم به موقعش، تربیت پسرم از همه چی واجب تره! -به خدا خیلی تنبیه شدم…یه عالمه زدین میسوزه دیگه.
در حال چانه زدن به حافظ هستم که با تماس اب یخ روی باسنم لحظه نفسم میرود.

-وای…وای وای… این خیلی سرده یخ زدم.
با دستش اب سرد را روی سطح باسنم پخش میکند و ضربه ای محکم تر از قبل میزند.
-خودم میدونم سرده! ناخودآگاه از جا میپرم و جیغ میزنم. -ددی…غلط کردم.
فریاد میزند. -بشین سر جات !
کمی باسنم را میمالم و با عجز به سر جایم برمیگردم و روی پایش دراز میکشم.
دوباره باسنم را خیس میکند و اینبار به جای دست از کفگیر استفاده میکند. قبل از اینکه ضربه اش با بدنم برخورد کند، آخرین تلاش هایم را میکنم. -به جون ددی دیگه از این غلطا نمیکنم… ضربه را با قدرت میزند. -مگه قرار بود بکنی؟ ناله میکنم و دستم را سمت باسنم میبرم اما مانع میشود و دستم را روی
کمرم نگه میدارد. -نه، نه… قرار نبود.

هر لحظه شدت و سرعت ضرباتش بیشتر میشود و تنها کاری که از دستم بر می اید این است که باسنم را به چپ و راست تکان دهم.
ضربه ها را بین تمام نقاط پخش میکند. پر سر و صدا گریه میکنم. بلاخره کفگیر را از بدنم فاصله میدهد. -چندتا شد؟ فین فین میکنم و میگویم: -سی تا! -فقط سی تا ضربه برای ادب کردن یه پسر تخس و گستاخ کافیه؟ -بابایییی…خب یه عالمه هم با دست زدین فقط همین سی تا نبود که! ببخشید دیگه…
-تا اینجا فقط جواب کثیف کردن لباسای خودت و آشپزخونه رو دادم! میخوام بدونم با خودت چی فکر کردی که با دستای سسیت گند زدی به سرتا پای من!
-خب…خب من اصن فکر نکردم…!
-بعد از تموم شدن تنبیهت، یادت میمونه که همیشه قبل از این که کاری بکنی قبلش باید فکر کنی!
سس موشکی را از روی میز برمیدارد. -از دو طرف باز کن باسنتو! -ددی میخوای چیکار کنی؟ -باز کن میگم!

حرفش را با هزار ترس و لرز گوش میکنم. برخورد سس روی سوراخ مقعدم باعث میشود به خود بلرزم.
کمی از سس را هم روی دسته کف گیر میریزد و با دست به کل آن قسمت پخش میکند.
-شل کن خودتو… دوباره سعی میکنم بلند شوم که با پس گردنی مرا به سر جایم برمیگرداند.
-ددی این خیلی بزرگ و درازه…این اگه بره تو دیگه در نمیادا…نگید نگفتم!
-چه بهتر! -پس کی بود میگفت حفظ سلامتیت وظیفه منه؟ همش شعار…
قبل از اینکه بتوانم حرفم را ادامه دهم دسته کف گیر را تا نصف واردم میکند…!
چشمانم را از روی درد میبندم و ناخوداگاه با دست کفگیر را میگیرم تا بیشتر جلو نبرد.
-دستتو بردار! -نمیخوام…نمیشه! وای ددی، تا تهش نبری تو! -اتفاقا میخوام تا دسته بکنم داخلت! دستم را پس میزند و کفگیر را جلو عقب میکند تا بیشتر جا باز کنم.
در ان هاگیر و واگیر فقط تحریک شدن را کم داشتم! سعی میکنم جلویش را بگیرم تا متوجه نشود.

در وضعیتی که روی پایش خوابیده ام، به محض اینکه التم سفت و سخت شود حس میکند…
اما او درست دست روی نقطه ضعفم گذاشته…لب میگزم و با چشمان خمار نگاهش میکنم.
نیشخند میزند و کفگیر را بیشتر فرو میکند.
ناله میکنم اما اهمیتی نمیدهد…نفس عمیق میکشم و زانویش را چنگ میزنم.
-چیزی نمونده دیگه… یکم تحمل کن تا ته بره تو! خب؟
سرم را به معنای تایید، با شک و تردید بالا و پایین میکنم. بعد از چند لحظه میگوید:
-خب دیگه تموم شد! کمک میکند از جا بلند شوم. اگر تمام شده پس چرا درش نمی اورد؟ -پاشو جلوی آینه خودتو نگاه کن… قبلا با پلاگ چهار دست و پا راه رفته بودم. اما پلاگ بیچاره که انقدر
دراز نبود…! حس میکردم دسته کف گیر تا جایی نزدیک به معده ام فرو رفته! روبه روی اینه قدی متوقف میشود و با لبخند و رضایت گفت:
-ببین چی شدی…!
به خودم در اینه نگاه میکنم. دسته کف گیر تا انتها داخلم فرو رفته و فقط کفی ان بیرون مانده…

-من از همون اولش دلم یه بچه شیر متفاوت میخواست. نظرت چیه از این به بعد به عنوان دم ازش استفاده کنیم؟
جیع میزنم: ددییییی قاه قاه میخندد.
-ها؟ چیه؟ خیلی جذاب شدی خب. من واقعا دارم با این وضعیتت حال میکنم!
مستاصل موهایم را چنگ میزنم.
-همین الان درش بیارید، کون درد گرفتم به خدا. خب چرا دلتون برام نمیسوزه؟ گناه دارم واقعنی…
-خیلی خب درش میارم….
با خوشحالی چهار دست و پا میشوم. کمرم را پایین و باسنم را بالا میدهم تا بهتر در دسترسش باشم اما خبری نمیشود!
سرم را که برمیگردانم میبینم با موبایلش از این حالتم عکس گرفته!
با تعجب نگاهش میکنم.
-چیه؟ بامزه شدی خب!
به دوربین نگاه کن یکی هم اینجوری ازت بگیرم!
سریع سرم را میچرخانم.
-نهههه ینی که چی ؟
-میگم سرتو برگردون!
-ددی من خجالت میکشم، توروخدا !
-اگر میخوای تو همین حالت نبرمت بیرون باید نگاه کنی به دوربین!
410

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن