رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت سی و هشت

-زود بگو ببینم. -باشه میگم، ولی یادتون باشه خودتون خواستید. سرش را به معنای تایید بالا و پایین میکند. -خب؟ -داشتم فکر میکردم اگر ما واقعا شیر اونجوری بودیم… ینی از اون شیر
تو جنگلا، خب؟
-خب؟
-اونوقت شما حتما چون خیلی قوی هستین، سلطان جنگل میشدید، خب؟
-خب؟
-بعد منم که پسرتون بودم دیگه…، همه بهم حسودی میکردن میخواستن جام باشن ولی من محل سگ به هیچ کدومشون نمیدادم خب؟
کلافه میگوید: -اه چقدر خب، خب میکنی حرفتو بزن دیگه! -آخه اونجوری جذاب تره! بهترم میتونم تمرکز کنم بگید خب تا بقیشو بگم. بی حوصله لب میزند: -خب؟ -آره خلاصه، میدونید چیه؟ ایشالا که عمرتون طولانی باشه ولی به هر
حال مرگ حقه. میخوام بگم دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره، خب؟

با تردید میگوید: -خب…
-مثلا بعد از صد و بیست سال که دیگه دار فانی رو وداع گفتید، حاکمیت جنگل به کی میرسه؟
-لابد به تو! -دقیقا! زدید تو خال! بعد میدونید اولین کاری که میکنم چیه؟ بدون این که منتظر جوابش باشم حرفم را با هیجان ادامه میدهم. -یه حرم سرا واسه خودم میساختم، توشو پر میکردم از شیرای نر جذاب. بعد اون شیرایی هم که رقیبم بودن رو میگفتم بیارن تو حرم سرام. وای ددی فک کننن… به خاطر این که کدومشون باهام رابطه داشته باشه
دعواشون میشه حتما! احتمالا چندتاشونم همدیگرو بکشن…! جالبه نه؟ -تو خجالت نمیکشی؟ تو بغل من نشستی از شیرای دیگه حرف میزنی؟ -نه خب… من اهل نامردی نیستم!
قسم میخورم حتی وقتی پیر و مریض شدین و صورتتون چروک افتاد بهتون خیانت نکنم ولی اگه رفتین اون دنیا خب حتما با شیرای بهشتی همنشین میشین.
چی میشه منم یه حرم سرای ناچیز دنیوی برای خودم بزنم؟ از پهلویم نیشگون محکمی میگیرد و با حرص و عصبانیت میگوید:

-خیلیوقیحی، بگیر بکپ تا دندوناتو تو دهنت ُخرد نکردم!
از آن جایی که احساس خطر میکنم و دیگر نای تنبیه دوباره ندارم، پتو را روی سرم میکشم و لحنم را مظلوم میکنم.
-چشم ددی…
از صدای زنگ موبایل کلافه در جایم غلت میزنم، بعد از این که از خانه حافظ برگشتم در تمام این چند روز مشغول مهمانی رفتن بودیم اگر هم ما جایی نمیرفتیم به ساعت نمیکشید که سر و کله مهمان ها پیدایشان میشد…
عملا خواب و خوراک برایم نمانده و تمام برنامه هایم بهم ریخته بود.
بدون این که به اسم مخاطب نگاه کنم، صرفا برای اینکه بلاخره صدای زنگ قطع شود، پاسخ میدهم.
-الو -چه عجب جواب دادی! صدای آشنای زنانه، باعث میشود خواب از سرم بپرد. به صفحه موبایل نگاه میکنم و نام «عفریته» را که میبینم، ناخودآگاه
میگویم: -لعنتی! صدای خنده اش، همچون سوهان مغزم را میخراشد. -چی میگی سر صبح؟ ندیدم تو پشت خطی وگرنه عمرا اگر جواب میدادم. -حالا دیگه واست اُفت داره جواب تلفمو بدی؟ تا همین چند ماه پیش غلام حلقه به گوشم بودی که جوجو! -معلومه کاری نداری، خدافظ!

بلافاصله میگوید:
-صبر کن!
صدای نفس های عصبی اش را حتی از پشت گوشی هم میتوانم بشنوم…
-پاشو بیا به این آدرسی که بهت میگم.
تک خنده ای از روی تمسخر میکنم.
-چشم ننه، سر راه نونم بخرم بیارم؟
-من دارم جدی حرف میزنم احمق.
آدرسو برات پیامک میکنم، تا یک ساعت دیگه اینجا باش!
بیخیال میپرسم:
-چه با اطمینان حرف میزنی، نیام چی میشه اونوقت؟
-میای، حداقلش برای این که بفهمی حافظ واقعا کیه میای…
منظورش چه بود؟ ناخوداگاه از آن لحن سراسر شرارت میترسم.
ترسی که همچون گلوله ای آتشین تمام جوارحم را میسوزاند…
-چی…؟
-راستی… نمیخوام حافظ از این قرار ملاقات چیزی بفهمه، چون من دارم از ایران میرم با این کار فقط شانس خودتو از دست میدی!
ناباور به موبایل نگاه میکنم، نکند همه این چند دقیقه، همه مکالمه ام با رویا یک کابوس محض باشد!
دروغ میگوید مگر نه؟ من به حافظ اعتماد دارم.

صدای دینگ دینگ پیام کوتاه باعث میشود به خود بلرزم و باور کنم هر چه اتفاق افتاده در واقعیت است.
با تانی و دستانی لرزان پیامش را چک میکنم.
آدرسی که حداقل باید نیمساعت به سمت بیرون از شهر برانم تا به آن برسم!
نکند میخواهد بلایی سرم بیاورد؟ مرا بکشد؟ سلاخی کند؟ هیچ چیز از این زن بعید نیست! موهایم را کلافه چنگ میزنم. خدایا چکار کنم؟ به حافظ حرفی بزنم؟ نزنم؟ من از گذشته حافظ هیچ نمیدانستم، بیاد می آورم که قبلا گفته بود انقدرها
ادم خوبی نبوده، اما برای من که مهم نیست… اصلا چه اهمیتی دارد؟ گذشته اش به خودش مربوط است. چرا باید به بهترین ددی دنیا شک کنم؟ موبایل را به گوشه ای پرت میکنم و سراغ کامپیوتر مدل قدیمی ام میروم
تا انیمیشنی که شب قبل دانلود کرده بودم تماشا کنم. من محال است در تله آن عفریته بیوفتم! کامپیوتر را روشن میکنم و منتظر میمانم تا ویندوزش بالا بیاید. صدای اشنای پیامک که دوباره بلند میشود، چشمانم را از استیصال میبندم. من پیامش را باز نمیکنم، من به سراغ موبایلم نمیروم.

موس را به دست میگیرم و در بین پوشه ها به دنبال انیمیشن دلخواهم میگردم.
انقدر عصبی هستم که هیچ درکی از مانیتور رو به رویم ندارم. بلاخره صبرم تمام میشود و از جا بلند میشوم. موبایل را برمیدارم. خودم را با جمله های «فقط میخوام بلاکش کنم» و«میذارمش تو لیست
سیاه» آرام میکنم. -من فقط تا یک ساعت دیگه منتظرتم… اگر نیای، احتمالا هیچ وقت نمیتونی خودتو ببخشی! لعنتی به او میفرستم و هر چه که به دستم میرسد از کمد بیرون میکشم. سراسیمه لباس ها را تنم میکنم و سوییچ ماشین را از روی میز برمیدارم. تمام راه را با استرس رانندگی میکنم، دست و پایم میلرزند و چشمانم دو
دو میزنند. نمیتوانم درست رانندگی کنم و اب دهانم را به زحمت قورت میدهم.
دوباره موبایلم زنگ میخورد، به خودم قول میدهم که اگر باز هم رویا باشد، ماشین را گوشه ای پارک کنم و هر چه از دهانم در می آید نثارش کنم. وقتی که کاملا خالی شدم، دور بزنم و به جای همه این حرف ها نزد حافظ بروم.
اما افسوس که رویا نیست… حالا چه جوابش را بدهم؟ بگویم کجا رفته ام؟

او از من قول گرفته بود که هر وقت سر و کله رویا پیدایش شد، خبرش کنم.
اگر بفهمد دارم به ناکجا اباد میروم چه واکنشی نشان میدهد؟ زیر لب میگویم: -ببخشید ددی… قطره اشکی که صورتم را خیس کرده پاک میکنم و سرعتم را بیشتر! موبایل را خاموش میکنم تا تماس های حافظ دست و دلم را نلرزاند.
مسیر از آنچه که خیال میکردم بیشتر طول میکشد و درست چهل و پنج دقیقه بعد مقابل خانه که نه مخروبه ای عجیب در مسیری خاکی که هیچ خانه دیگری در اطرافش نیست، ماشین را متوقف میکنم.
با تردید چشم میگردانم و هیچ چیز خاصی پیدا نمیکنم. اینجا دیگر چه جهنمیست! اگر بلایی به سرم آورد هیچ احد الناسی پیدایم نمیکند. حتی جرئت نمیکنم از ماشین پیاده شوم. خدایا غلط کردم، اصلا مرا چه به این کارآگاه بازی ها؟ اگر حرفی دارد از همان پشت گوشی چرا نمیگوید؟ -پس بلاخره رسیدی! صدای منحوس عفریته اش است. لب میگزم و به او که دم در خانه، دست به سینه ایستاده نگاه میکنم.
در لحنش، چشمانش و حتی مدل ایستادنش نوعی اعتماد به نفس وجود دارد که بی اراده در مقابلش کم می اوری…

دستانم محکم تر به دور فرمان قفل میشود و سنگین نفس میکشم. نه من نترسیده ام! این دختر نحیف و ظریف مگر چه میتوانست بکند؟ یعنی از پس او بر نمی آمدم؟ چرا خودم را بیخود دست کم میگیرم! ماشین را خاموش میکنم و بیرون می آیم. پوزخند میزند و به داخل خانه اشاره میکند. زودتر از من وارد میشود. پشت سرش به راه می افتم و پا به داخل خانه میگذارم. اما قبل از اینکه بتوانم متوجه چیزی شوم، سرم تیر میکشد. چند قدم عقب میروم و دستم را از پشت روی سرم میگذارم. ناباور به انگشتان خونی شده ام نگاه میکنم و پیش از آن که پخش زمین
شوم مردی درشت هیکل مرا در آغوش میگیرد. دیگر چیزی نمیفهمم جز تاریکی…! از برخورد آب سرد با صورتم، چشمانم را به زحمت باز میکنم. همه جا را تار میبینم و سرم آنچنان سنگین است که بیشتر شبیه به وزنه ای
چند صد تنی میماند که روی گردنم آویزان شده. به طرز عجیبی لب و دهنم خشک شده.
حدس میزنم علتش از دست دادن خون زیاد باشد که این چنین احساس تشنگی میکنم.
نگاهم را از خودم که محکم با طناب به صندلی بسته شده ام میگیرم و به رویا که بیخیال نشسته، میدوزم.

سرم تیر میکشد، ناله میکنم و او میخندد. زیر لب فحشش میدهم که باعث میشود خنده اش بیشتر میشود.
سعی میکنم طناب ها را از خود باز کنم ولی به اندازه یک سانت هم نمیتوانم تکان بخورم.
-بیخود دست و پا نزن جوجو، تا من نخوام آزاد نمیشی! با صدای گرفته ای فریاد میزنم: -باز کن منو عوضی! پوزخند کجی میزند و از جا بلند میشود. -زوده… یه چند ساعتی کار دارم باهات… به دورم میچرخد و این باعث میشود عصبی تر شوم. آنقدر بلند داد میزنم که گلویم درد میگیرد و به سرفه می افتم. -تو روانی هستی، مریضی! دست خودت نیست. باید بستریت کنن تیمارستان دختره دیوونــــــــــه! به پشت سرش اشاره میکند و ناگهان مشتی سنگین به سمت چپ گونه ام
مینشیند. شدت ضربه به قدریست که همراه صندلی روی زمین پرت میشوم. درد در تنم میپیچد، اما نمیخواهم ضعف نشان دهم. لب میگزم و چشمانم را میبندم. مرد صندلی را صاف میکند و دوباره سر جایش برمیگردد.

رویا سیگارش را روی لب میگذارد و به دنبال فندکش میگردد. تا به حال ندیده بودم سیگار بکشد.
-انگیزت از داد زدن چیه؟ خوبه با پای خودت اومدی و دیدی حتی این اطراف پرنده هم پر نمیزنه!
منم که پنج قدم بیشتر باهات فاصله ندارم، آرومم حرف بزنی میشنوم.
-آخه بدبخت اگه راست میگی دست و پامو باز کن، یه قلچماق اجیر کردی که منو بترسونه؟
اگه این یارو نبود که جرئت نداشتی اینجوری هارت و پورت کنی! رویا صندلی اش را جلو میکشد و دقیقا جلوی من میگذارد.
با ارامش کام عمیقی از سیگارش میگیرد و آن مرد جوان گنده را مخاطب میگیرد:
-جا سیگاری بردار بیار. بدون هیچ حرفی به دستور رویا عمل میکند. -روز اولی که دیدمت، فکر کردم تو هم یکی هستی مثل امید!
-امید دیگه کیه؟
مرد میز کوچکی را کنار رویا میگذارد و جا سیگاری را رویش قرار میدهد.
با اشاره رویا اتاق را ترک میکند.
-اونم مثل تو بدبخت و گدا بود… با خودم گفتم عجب گیری افتادیم ما خواهر و برادر.

کارمون شده دل بستن به یه مشت کلاه بردار که تنها قصدشون اینه که به اسم عاشقی ماهارو سر کیسه کنن.
ناخودآگاه از این که امید ارتباطی با حافظ ندارد، نفس آسوده ای میکشم. -این حرفا واسه چیه؟ -میخوام دلیل کارامو بهت بگم، بده مگه؟
چی داشتم میگفتم…؟ آهان امید…
میخوای از همون اولش برات تعریف کنم ماجرا چی بوده یا فقط بگم امید کیه؟
-من هیچی نمیخوام بشنوم، ولم کن بذار برم.
عصبانی به سمتم می آید و به موهایم چنگ میزند. سرم به عقب کج میشود.
-میخوام فقط یه بار دیگه این جمله رو بگی تا همین سیگارو تو چشمات خاموش کنم…
مطمئن بودم که این کار را میکرد، پس سعی میکنم جلوی زبانم را بگیرم و ساکت شوم تا هر چه میخواهد بگوید.
شاید اگر با او راه بیایم ولم کند. -حافظ… اون آدم بی نقصی که تو فکر میکنی نیست… هیچ وقت هم نبوده. دندان هایش از حرص به هم میخورد و چهره اش در هم میشود.
-من اینو خیلی زود فهمیدم، همون بچگیام که سعی میکرد برام مثلا هم پدر باشه هم مادر!

و هیچ کدوم هم نمیتونست باشه. این کاراش فقط باعث میشد کمبودامو بیشتر حس کنم. ازش حرصم میگرفت، از این که مدام میخواست نقش قهرمانا رو بازی کنه، میخواست خوب باشه…
اون هیچ وقت بلد نبود مراقبم باشه، نگرانی هاش عصبی ترم میکرد…
دیگر نمیتوانم ساکت بمانم و تحمل کنم که اینطور ناعادلانه راجع به حافط حرف میزند:
-خودشم بچه بوده که مادرتون ول کرده رفته. به حافظ چه ربطی داره آخه؟! بد کرده میخواسته هواتو داشته باشه؟ -اون همیشه از من خوشبخت تر بوده! حداقلش اینه که ده سال طعم داشتن
یه خانواده خوشبخت رو چشیده ولی من چی؟
با تعجب نگاهش میکنم و یقین پیدا میکنم که این دختر مشکل روانی دارد…
از ان جایی که چشمانم را لازم دارم، به خودم فشار می آورم که به او نگویم چقدر دیوانه است.
سیگار بعدی را روشن میکند وپایش را روی میز میگذارد.
-شده در عین واحد هم یکیو دوست داشته باشی، هم ازش متنفر باشی؟ من به حافظ همچین حسی دارم…
وقتی کنارشم عذاب میکشم ولی بدون اون هم انگار یه چیزی گم کردم همش…

انگار یه تیکه از وجودم نیست… وقتی از ایران رفتم هیجده سالم بود، کلم باد داشت. خیال میکردم میرم و مادرمو پیدا میکنم. هر جور شده مجبورش میکنم برام مادری کنه! به بهانه دانشگاه وسایلمو جمع کردم که برای همیشه برم. ولی میدونی چی شد؟ سرش را با تاسف تکان میدهد و بغضی که باعث شده صدایش لرزان شود
را قورت میدهد.
-گفت دوسم داره ولی اگر میخواست مادری کنه خب خودش برمیگشت ایران، یا سراغمونو میگرفت تا ما بیایم پیشش.
یه جورایی شاکی بود از این که یه کاره اومدم وسط زندگیش… میگفت نهایتا میتونیم یه روزایی باهم بریم بیرون و بگردیم. من اینو نمیخواستم… دوست و رفیق که تو همون ایران هم داشتم. هر روز و هر لحظه خشمم بیشتر میشد. شده بودم از این جا رونده و از اونجا مونده… نه روی برگشت به ایران داشتم و نه میتونستم بمونم. به حافظ هیچ وقت حقیقتو نگفتم، هنوز هم نمیدونه! تمام این چند سال جوری وانمود کردم که انگار با مامان دارم زندگی
میکنم. زحمتشم چندتا عکس و فیلم بود تا حرفمو باور کنه.

براش مهم نبود اصلا، حتی یک بار هم نخواست با مامان حرف بزنه…
بهش حسودیم میشد، از این که خیلی راحت تونسته بود مامانو دور بندازه ولی من عین احمقا اومده بودم سراغش و غرورم شکسته بود، لجم میگرفت…
با پولایی که بابا برام میفرستاد، خونه اجاره کردم و دانشگاه ثبت نام کردم. اونجا بود که با امید اشنا شدم…
حس میکنم هر بار نامش را با درد به زبان می آورد.
-اون موقع ها من عملا افسرده شده بودم، حس میکردم از همه جا طرد شدم، متعلق به هیچ جا نیستم…
برام دیگه هیچی مهم نبود، حتی مشروط شدن یا اخراج از دانشگاه… عملا یه موجود آسیب پذیر و ضعیف شده بودم…
بهم میگفت؛ دیگه روزای بد تموم شده، میگفت دیگه با خیال راحت میتونم بهش تکیه کنم
لب میگزد و به سقف خیره میشود تا اشکی از چشمانش نریزد. -منم باورش کردم… همه چی خوب بود، تو آسمونا سیر میکردم.
بعد از یه مدت، متوجه شدم بعضی از طلا و جواهراتم نیست، پول نقدم حتی… به همه مشکوک بودم غیر از امید.
مدام فکر میکردم که کی رو تو خونم راه دادم؟
حالا بماند که به عنوان قرض بارها ازم پول قرض گرفت و هیچ وقت پس نداد.

ولی اگر واقعا دوسم داشت، حاضر بودم چند برابر اون پولایی که میدزدید بهش بدم ولی اون… خیلی عوضی بود!
آخرش میدونی چجوری از هم جدا شدیم؟ تهدیدش کردم که ازش شکایت میکنم!
فقط هم تهدید نبود ها! واقعا میخواستم این کارو بکنم! دستش را بالای گردنش میگذارد. -دیگه به اینجام رسیده بود! داشت حالمو بهم میزد، عملا به عنوان یه حساب بانکی منو نگاه میکرد.
اومدم ایران که دیگه کنار حافظ باشم اما… با نفرت نگاهم میکند. -همه هوش و حواسش به تو بود. خودش حرفی نمیزد ولی از تو چشماش میخوندم که چجوری هوایی شده! فکر میکردم تو هم مثل امید باشی، حالا چند ورژن مظلوم تر… هر چی باهاش حرف زدم تا بیخیالت شه، اهمیتی نداد. این کارش باعث شد بیشتر ترغیب بشم که حالیش کنم آدم درستی نیستی… ماجرایی که شب مهمونی تو اتاق راه انداختم واسه همین بود.
با یادآوری آن شب و تهمت هایی که به من زده بود، برای اینکه حرفی نزنم آنقدر به فکم فشار می آورم که حس میکنم استخوان آرواره ام چیزی به شکستنش نمانده!
525

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن