رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت سی و هفت

با دندان به جان ناخن های دستم می افتم. اخمش غلیظ تر میشود و روی دستم میزند.
-ناخنتو نجو، قرار شد حرف بزنی! -میگم… میگم… میدونین… چیزه!
من، ینی راستش نمیخواستم اینجوری بشه. من نمیخواستم بی اجازه برم خب؟
وای میشه اینجوری نگاهم نکنید؟ اصلا یادم میره چی میخواستم بگم! روی تخت خودش را رها میکند و با بیخیالی میگوید: -میخوای اصلا نگاهت نکنم؟ بهونه دیگه ای نداری؟ -بهونه نیست به خدا… خب جذبه دارید من چیکار کنم؟ رویش را سمت دیگری میچرخاند. -بقیشو بگو.
-داشتم چی میگفتم؟ آهان آره. من نمیخواستم بدون اجازه شما برم ولی واقعنی مجبور شدم. آخه شما بگید چیکار میکردم؟ بعدشم که باهام قهر کردین چجوری درس میخوندم؟ خب میدونم گفتین دخالت نکنم منم داشتم راه خودمو میرفتم اما یه باره منو دید و صدا کرد منم خب جوابشو دادم دیگه!
بی حوصله گونه اش را میخاراند. -تموم شد؟ حالا نگاه کنم که دیگه هول نمیشی؟ کمی فکر میکنم و وقتی چیز دیگری به ذهنم نمیرسد، میگویم: -تموم شد… هنوز سر حرفتون هستید و میخواید تنبیه کنید؟

از جا بلند میشود. -شک نکن! پایم را روی زمین میکوبم. -ولی من اینقدر حرف زدم. -حرفات به درد نمیخوردن و هیچ تاثیری نداشتن. البته شاید چون وقتمو گرفتی تنبیهتو بیشتر کنم! -ددی، واقعا که ! من را روی تخت مینشاند. صندلی چوبی ظریف قهوی رنگ را به سمت خودش میکشد و برعکس
روی آن مینشیند. -بذار بهت بگم چه غلطای اضافه ای کردی بچه جون! یک: از من پنهون کاری کردی! -چه پنهون کاری؟ -روتو برم ! چرا به من نگفتی رویا داره باهات تماس میگیره؟ دست پاچه میشوم و با ترس نگاهش میکنم. -ا وا اونجاشم شنیدین؟ فریاد میزند: -جواب منو بده! مستاصل به رو تختی چنگ میزنم.

-خب خودتون گفتید باید قوی باشم! منم دیدم از عهدش برمیام چرا اعصاب شما رو ُخرد کنم؟ تهش این بود که رد تماس میدم دیگه… که همین کارم کردم. نه ذهن خودمو مشغول کردم نه شما رو!
روزای اخر سالم سرتون شلوغ بود، نمیخواستم یه دغدغه فکری جدید بهش اضافه کنم، همین!
یک ابرویش را بالا میدهد و پوزخند میزند.
-چرا فکر کردی میتونی جای من تصمیم بگیری؟ من گفتم قوی باشی ولی نگفتم خودسر بشی، نگفتم از من پنهون کاری کنی!
من وقتی مسئولیت تو رو قبول کردم مطمئنا همه شرایط رو بررسی کردم و بعد این کارو کردم.
میدونستم ممکنه زمان زیادی رو لازم بهش بهت اختصاص بدم… پس تو لازم نیست به این بهونه، نه فقط تماس رویا بلکه هر اتفاق دیگه ای رو پنهون کنی، فهمیدی؟
سرم را به نشانه تایید بالا و پایین میکنم. -مگه زبون نداری کله تکون میدی؟ -بله ددی فهمیدم! از جا بلند میشود و میگوید: -خب بذار ببینم دیگه چیکار کردی…
در کمد را باز میکند و سرش را سمت من به عقب میچرخاند.
-امروز که از خونه خودم داشتم میومدم یه کوله از وسایل تنبیهت پر کردم که با خودم بیارم… هر چی به چشمم خورد ریختم توش، باید ببینم کدومشون به درد میخوره…!
کوله مشکی را از کمد بیرون می آورد و میگوید:
-بدون اجازه من پا شدی رفتی سفر، گوشیمو چک کردم دیدم یه پیام دادی که رفتی طالقان همین! با خودت نگفتی شاید من اجازه ندم چند روز از پیشم بری؟
-به خدا زنگم زدم، خب جواب ندادین. من چیکار میکردم؟
-مگه نمیدونستی من جراحی دارم و چند ساعت مشغولم، چرا صبر نکردی؟
-سعیمو کردم ولی هی میگفتن بریم، بریم! چی میگفتم بهشون خب؟
چند مدل طناب را از کوله بیرون می اورد و در دست میگیرد، نگاهش را مابین طناب آبی و بنفش میگرداند و بلاخره طناب بنفش را انتخاب میکند.
-مگه تو رانندشون نبودی؟ مطمئنا بدون تو که نمیتونستن جایی برن! واسه من که خوب بهونه میاری، یکی هم به اونا میگفتی.. چمیدونم میگفتی سرت درد میکنه فعلا نمیتونی رانندگی کنی! دیگه چیکار میتونستن بکنن جز صبر؟ -شما که گفتین دروغ کار بدیه!
نزدیکم می آید و پاهایم را جفت میکند. -گاهی دروغ مصلحتی اشکالی نداره…

-الان دارید چیزای بد به من یاد میدید که! مثلا ددی هستید! طناب را به دور پاهایم میبندد. -ددیم، خدا که نیستم!
دروغ هم کلا بده، نمیگم مدام دروغ بگو که اگر اینکارو کنی خودم تنبیهت میکنم. ولی وقتی میدونی من رو این موضوع چقدر حساسم میتونستی به یه بهانه کوچیک چند ساعت صبر کنی تا من باخبر بشم.
کلا باید منو بذاری تو اولویت بچه جون. از مچ تا زانوهایم بسته شده و طناب ها اجازه کوچکترین حرکتی نمیدهند. -به شما هم میتونم دروغ مصلحتی بگم؟ -به هیچ وجه! با من همیشه باید صادق باشی. طناب را از بین انگشتان پاهایم نیز، رد میکند و محکم میبندد. -اخ ددی خیلی محکم بستید. -میدونم… دیگه چیکار کردی ها؟ این چند روز درستو خوندی؟ -اخه سفر بود ناسلامتی! کی تو سفر درس میخونه که من دومیش باشم؟ -پس چرا کتاباتو بردی؟ اصلا مگه شرایطتت با بقیه یکسانه؟ مثلا
کنکوری هستی. سرش را با تاسف تکان میدهد.
-اون وقت انگار نه انگار… دلت نمیسوزه زمانت داره میره؟ چیزی تا کنکور نمونده!

دوباره سر وقت وسایلش میرود. وقتی که پشتش را به من میکند، سعی میکنم به طرز سریع و نامحسوسی
پاهایم را باز کنم. -نچ… حیف اینجا ترکه ندارم… چشمانم از شدت تعجب درشت میشوند. -ترکه؟؟؟ شما چقدر بی رحمید! کمی اطرافش را نگاه میکند و با خود میگوید: -ظاهرا چیز به درد بخوری نمیتونم پیدا کنم جز کمربند… حالا اونم بد
نیست. با صدایی که از شدت ترس، لرزان شده، میگویم: -گوش میکنید چی میگم؟ -مگه من نگفته بودم با رویا بحث نکنی؟ -من کاریش نداشتم به خدا ! خودش صدام زد. کمربندش را از شلوار باز میکند. -راهتو میکشیدی و میرفتی. واسه چی برگشتی و باهاش کلکل کردی؟ -خب… خب اخه یه جوری بود اونجوری. مگه ک َرم؟ دست هایم را نیز پشت سرم میبندد و من را به شکم روی تخت میخواباند. زانوهایم را به طوری که کف پاهایم به سمت بالا قرار بگیرد، خم میکند.

-بهت گفته بودم باید یاد بگیری از خودت دفاع کنی، اما قرار نیست با حرفات تحقیر کنی، نیش بزنی، دل بشکونی…
حالا طرف مقابلت میخواد هر کس که باشه، حتی رویا! کمربند را به دور مچش میبندد و میگوید:
-من از پسرم توقع دارم مودب باشه، وگرنه چه فرقی با رویا داری اگر هر جوری رفتار میکنه تو هم همون کارو بکنی؟
پاهایم را پایین میگیرم و سرم را به سمتش میچرخانم.
در حالیکه پشت سرم ایستاده و من تکان خوردن برایم سخت شده، نمیتوانم کامل ببینمش.
-قول میدم دیگه مودب باشم به جون ددی.
چپ چپ نگاهم میکند و پاهایم را دوباره به سمت بالا نگه میدارد.
-اگر پسر خوبی باشی و همکاری کنی بهت تخفیف میدم اما اگر حرف گوش نکنی، هم پاهاتو یه جوری میبندم که ثابت بمونه و نتونی تکونش بدی و هم تنبیهت بیشتر میشه!
کمی دو دوتا میکنم و از آن جایی که راه دیگری نیست، با تکان دادن سرم به ناچار قبول میکنم.
-خوبه… حالا با همه این تفاسیر، چند تا فلک بشی خوبه؟ -به نیت خدای واحد و یگانه، یکی بزن خیرشو ببینی… پوزخند میزد و میگوید:
-رو دل نکنی یه وقت! تازه داشت یادم میرفت، قهر هم کردی در صورتی که من قدغن کرده بودم!
سرم را تا جای ممکن بالا میگیرم. -کی گفته؟؟؟ من قهر نکردم! -پس کی بود به من گفت قهره؟ -پیشی! بلاخره طاقتش، به سر میرسد و همان گگ توپی شکلی که قبلا به آینه
ماشین آویزان کرده بود را از کوله اش برمیدارد. -ددی غلط کردم، دیگه آروم میشم باور کن. بی توجه به التماس های من و با اخم میگوید: -دهنتو باز کن. میخواهم بگویم حداقل آرام ببند اما همین که دهنم را کمی باز میکنم،
مشغول بستن گگ میشود.
نفس آسوده ای میکشد.
-حداقلش تا آخر تنبیه از دست پر حرفیات راحتم.
به نظرم پنجاه تا ضربه کافی باشه…
به نشانه اعتراض صدای نامفهومی از خودم در می آورم.
من بعد از پنجاه ضربه حتما میمیردم! سعی میکنم با زبان گگ را دهنم بیرون بکشم یا دستانم را باز کنم اما هر چه تلاش میکنم بیهوده است.
دوباره که نگاهش میکنم، خودش را کمی عقب کشیده و کمربند را بالا برده.
بلافاصله با شدت نه چندان محکمی به کف پاهایم میزند. صدای اخ گفتنم به خاطر وجود گگ واضح به گوش نمیرسد.

-میدونی چرا پاهاتو بستم؟ میدونی چرا داری فلک میشی کوچولو؟ از ران تا کف پاهایم را لمس میکند.
-بذار خودم بهت بگم.. به خاطر اینکه یادت باشه بدون اجازه من هیچ وقت بیرون نری بیبی!
کمربند را که بار دیگر بالا میبرد، ناخودآگاه پاهایم را جابه جا میکنم تا از مسیر آن دور شوند.
-اومدیو نسازیا…
گفتم اگه پاتو عقب بکشی بیشترش میکنم، نگفتم؟
پس حالا چیکار کنیم؟ ده تا بهش اضافه کنیم چطوره؟
سرم را که به نشانه مخالفت به چپ و راست تکان میدهم، میگوید:
-خوبه، پس همین کارو میکنیم!
نه تنها جسمی، بلکه از لحاظ روحی هم در حال تنبیه بودم.
اینکه نمیتوانستم پاهایم را ثابت نگه دارم و هر بار به تعداد ضربات ده بار اضافه کند، باعث میشد هر لحظه بیشتر خودم را ملامت کنم.
در دل به خودم میگویم: «تو میتونی ایلیا، فقط باید پاهاتو محکم نگه داری و تکون ندی…»
اما بعد از ضربه سوم یا شاید هم چهارم، مقاومتم میشکند و صدای شکافتن هوا بر اثر کمربند را که میشنوم پاهایم را دوباره عقب میکشم.
برزخی نگاهم میکند و با دست آزادش، پاهایم را نگه میدارد.
این بار ضربه محکم تری میزند که باعث میشود نسبت به دفعات قبل سوزش بیشتری حس کنم.
احتمالا اگر دهنم بسته نبود او هم میتوانست صدای آه هایی که بر اثر لذت و ناله هایی که به خاطر درد میگفتم را بشنود.
به کارش ادامه میدهد و من چشمانم را میبندم. نفس های عمیق میکشم و بدنم را شل میکنم.
برایم مهم نیست حجم تنبیهاتش چقدر بالا باشند هر چه که باشد او همیشه مراقب سلامت جسمم هست و من به او اطمینان دارم.
احتمالا او دارک ترین ددی و من با تحمل ترین لیتل بوی دنیا به حساب بیایم…
بعد از حدود سی ضربه، وقتی که سوزش و درد به لذت غلبه میکند با عجز و التماس خیره اش میشوم.
متوجه حالم میشود و زیر چشمی نگاهم میکند. دو ضربه دیگر میزند و سرانجام کمربند را روی زمین پرت میکند. تمام شد؟ میتوانم نفسی آسوده بکشم؟ پس آن تهدیدها چه؟ گفته بود پنجاه یا شصت بار… مطمئن بودم در طی همین سی ضربه هم بارها پاهایم را تکان داده بودم و
نتوانسته بودم ثابت نگهشان دارم.
نزدیکم میشود و چند قطره اشک جاری شده از روی صورتم را با دستش پاک میکند.
لب میزند:
-پسرکم دیگه قول میده آروم باشه مگه نه؟
به منظور تایید حرفش چند ثانیه چشم روی هم میگذارم. گگ را با ملایمت از دهانم بیرون می آورد. ناخودآگاه ناله میکنم. فکم خشک شده و توان تکان دادنش را ندارم. شروع به ماساژ دادن فکم میکند. -هیششش… چیزی نیست گل پسر، تا چند لحظه دیگه خوب میشی. بانداژ دست و پاهایم را نیز باز میکند و با ملایمت چند بار تکانشان میدهد. دستم را میگیرد و ترغیبم میکند از جا بلند شوم. خودم را عقب میکشم. -نه… کف پاهایم همچنان حساس و دردناک است و روی پا ایستادن، به نظر
سخت ترین کار ممکن به نظر می آید. -همین الان از جات بلند شو ایلیا! لحنش آنچنان جدیست که مطمئن میشوم، راه گریزی ندارم. لب برمیچینم و با بغض نگاهش میکنم. -درد میکنه خب… چرا اذیتم میکنی؟ من که قول دادم پسر خوبی بشم! دستانش را دو طرف پهلویم میگذارد و مرا از جا بلند میکند. به محض اینکه کف پاهایم با زمین برخورد میکنند، زانوهایم خم میشود.
هق میزنم: -بابایی… دستانش این بار محکم تر به دورم میپیچد و مرا سفت نگه میدارد. -پنج دقیقه باید راه بری کرانچی، هر چی هم ناله کنی کوتاه نمیام. -چرا آخه؟ خیلی بدی اصلا. یک قدم جلو میرود و مرا به سمت خود میکشد. گام اول را با درد جلو
میروم. -آفرین عزیزم. خیلی خوبه…
حتما واجبه که میگم… البته من خیلی محکم نزدم ولی بهتره راه بری تا خون تو پاهات جمع نشه.
با سرعت اهسته ای شروع به راه رفتن میکنم. چهره ام از درد در هم رفته و مدام لب میگزم.
حافظ هم با من دور تا دور اتاق را همراهی میکند و روحیه میدهد تا کارم را ادامه دهم.
سرانجام با رضایت نگاهم میکند. -آفرین پسر خوب، دیدی چه زود تموم شد؟
در حالیکه عرق به صورتم نشسته و نفس نفس میزنم، خودم را روی تخت پرت میکنم.
-اخیششش… باورم نمیشه تموم شد تنبیهم. با نیشخند میگوید: -البته فقط یه قسمتش…
از جا میپرم و شروع به اعتراض میکنم: -آخه یعنی چی؟ من خیلی دردم اومد. کلی تنبیه شدم. لباس هایم را به طور کامل بیرون می آورد. به سمت کوله منفور میرود و در حالیکه مشغول وارسی دوباره آن شده،
میگوید: -کافی نیست!
فکر کردم تا الا منو شناختی… من آدمیم که این همه غلط اضافی کنی و با یه فلک کردن، اونم با امکانات کم، قانع بشم؟
به فکر فرو میروم و سرم را میخارانم. -اممم خداییش نه!
صدای برخورد چند وسیله در کوله به گوش میرسد و در نهایت با بیرون آوردن فلاگر چرم مشکی به سمتم می آید.
-پس اینقدر حرف نزن و سعی کن از تنبیهت درس عبرت بگیری کوچولو. با ترس به فلاگر مخوف نگاه میکنم.
-ددی این خیلی ترسناکه. اگه از اینا به من بزنی هی جیغ میزنما… بعد زیبا جون میشنوه یهو میپره تو اتاق اونوقت دیگه آبروت میره، نگی نگفتم…
پوزخند میزند.
-نترس بچه جون، شب عیده ناسلامتی نگهش نمیدارم تو خونه تنها بمونه که.
رفته پیش دخترش. -میگم یه وقت بد نباشه شب عید دارید منو تنبیه میکنید?!
با پس گردنی که حواله ام میشود، خفه خون میگیرم. -پنجاه تا شنا میری، پنجاه تا کلاغ پر تعلل کنی با فلاگر میزنمت. -مگه سربازیه کلاغ پر برم؟ جمله ام هنوز تمام نشده که اولین ضربه روی باسنم مینشیند. از شدت درد جیغ میزنم و جای آن را که به سرعت قرمز شده، میمالم. روی زمین خم میشوم و شروع به شنا رفتن میکنم. طولی نمیکشد که تمام تنم منقبض شده و صورتم سرخ تر از حالت عادی
به نظر میرسد. بریده، بریده در حالیکه سعی میکنم سرعتم کم نشود، میگویم: -یه چیزی… بگم؟ با دقت حرکاتم را زیر نظر میگیرد و تعداد شناها را میشمارد. زیر لب جوابم را میدهد. -ها؟ -من که… مثل شما… ورزشکار نیستم! بیخیال میگوید: -خب که چی؟ به زحمت خودم را بالا میکشم. -چندتا… شد؟ -هشت تا!

-چی؟؟؟ همش همین؟ باز هم ضربه فلاگر… -تنبلی دیگه چیکارت کنم. سریع تر برو. از حرکت می ایستم تا حرفم را کامل بزنم. -آخه ددی جان من نهایت سابقه ورزشیم سی تا دراز نشست بوده، اونم
امتحان ورزش داشتم. من چجوری برم آخه؟
از جا بلند میشود و از بین لباس های ولو شده ام از روی تخت، لباس زیرم را بیرون میکشد.
در دست گوله اش میکند و در حلقم میچپاند. با چشمانی از حدقه بیرون زده نگاهش میکنم. -تو آدم نمیشی، حتما باید یه جوری صداتو ببرم. برو دیگه! بر و بر منو نگاه میکنه. بذار کنکورتو بدی، حتما میفرستمت باشگاه. آخه توله شیر هم اینقدر ضعیف نوبره والا! به ناچار ادامه حرکت شنا را دنبال میکنم و در دل با خودم میگویم: -ددی بد جنس…!

با هزار زحمت بلاخره پنجاه حرکت شنا را میروم. بماند که برای رسیدن به این عدد چند بار پخش زمین شدم و چند بار او با فلاگر به خدمتم رسید…
حتی نمیتوانم سرم را از پارکت جدا کنم. قفسه سینه ام با شدت بالا و پایین میشود و بدنم از شدت عرق، سرتا پا خیس شده.
چند دقیقه در همان حال میمانم و نفس آسوده میکشم. با دست چند بار روی کمرم میزند. -پاشو ببینم، چه لم داده واسه من. لباس زیر را از دهنم بیرون میکشم و بی حوصله میگویم: -ددی ولم کن توروخدا… -هنوز پنجاه تا کلاغ پرت مونده. تمام خودداری ام از بین میرود و با صدای بلندی زیر گریه میزنم. -نمیخوامممممم… من دیگه نمیتونم خسته شدم. با تاسف نگاهم میکند و سرش را تکان میدهد. -خیلی خب، گریه نکن. پاشو برو دوش بگیر. بینی ام را بالا میکشم و اشک هایم پاک میکنم. -نچ، خستم. دستانم را به دو طرف باز میکنم. -ددی بخل…

زیر بغلم را میگیرد تا از جا بلند شوم اما برخورد کف پاهایم با زمین باعث میشود که نتوانم درست راه بروم.
پیراهنش را در می آورد و به ناچار بلندم میکند. زیر لب غر میزند: -خواستم کثیف نشم خیر سرم. سریع در حمام را باز میکند و من در وان میگذارد. دستش روی کمرش مینشیند و زیر لب به من بد و بیراه میگوید. نیشخند میزنم. -چیشد ددی ورزشکارررر دو دیقه بلندم کردی به پت پت افتادی…
در حالیکه دمای آب را تنظیم میکند، به من چشم غره میرود.
-من هیچ وقت ادعای ورزشکار بودن نکردم. تو هم سنگینی باید یاد بگیری بعد از تنبیه ولو نشی تو بغلم.
-چرا آب زود پر نمیشه پس. میخوام کف بازی کنم. -میپیچونی پس…! صبر کن داره پر میشه. -نمیپیچونم ولی…. خب همه کیفش به همینه که بعد تنبیه زودی بپرم
بغلتون. میشه از اونا بریزید که وان پر کف میشه؟ -ایلیا نصف شبه! تو تازه بازیت گرفته. با اخم میگویم:

-من الان به افترکر نیاز دارم. چرا اینقدر بداخلاقید خب؟! شامپو بچه را روی سرم خالی میکند و به موهایم چنگ میزند.
-خوابم میاد، سه صبحه ناسلامتی. واقعا خوابت نمیاد اینقدر بازیگوشی کردی؟ سعی میکنم سرم را عقب بکشم. -اخ… موهامو کندی. نه خسته نیستم. طی یک تصمیم ناگهانی او را به سمت خودم میکشم که باعث میشود داخل
وان بیوفتد. از ترس روی سرم میزنم. -وای ددی افتاد!
با خشم به من چشم میدوزد و سریع خودش را جمع و جور میکند.
– فقط خواستم شما رو بکشم سمت خودم، فکر نمیکردم لیز بخورید، ببخشید.
گوشم را محکم میپیچد.
-آی… آی ددی غلط کردم ببخشید. آخه تقصیر من چیه؟ خودتون لیز خوردین.
-من خودم لیز خوردم دیگه؟ تو اصلا کاری نکردی؟
-خب… یه کوچولو شیطونی کردم. ببخشید دیگه… گناه دارم به خدا ! فشار دستش را روی گوشم بیشتر میکند. -امروز خیلی کتک خوردم دیگه نمیکشم واقعنی. کمی نگاهم میکند و در نهایت دستش را بر میدارد. به سرعت مشغول شستنم میشود. شامپو بدن را کف دستش میریزد و به
جان تنم می افتد. سعی میکنم جلویش را بگیرم اما حریفش نمیشوم. -چقدر محکم میسابید منو! صبح حموم بودم تمیزم. بی توجه به حرفم، دستانش را از سینه و کمرم رد میکند و وسط لپ های
باسنم نگه میدارد. -اوه… اینجا که دیگه واقعا تمیزه. انگشت وسطش راحت واردم میشود. با پوزخند میگوید: -گشاد شدیا… -اه… گشاد نشدم… انگشتتون شامپویی بود واسه همونه. دستش را بیرون می اورد و زیر آب میبرد تا شامپو بدن را کامل پاک کند. دوباره کارش را تکرار میکند و بلند میخندد. -پس الان چی؟ دیگه شامپویی نبود که!

-امممم خب همون دفعه اول باعث شد جا باز کنم. سرم را روی سینه اش میگذارم و مظلومانه نگاهش میکنم. -ددی جونم یه چیزی بگم؟ -چیه؟ اگه گذاشتی یه دوش بگیریم؟ پشتم را به او میکنم و از جا بلند میشوم. -اصلا هیچی نمیگم، من دیگه تمیز شدم. میرم خودمو خشک کنم. قبل از اینکه بتوانم از وان بیرون بیایم دستم را میگیرد. -باز قهر؟ سرم به سینه ام چسبیده و نگاهش نمیکنم. -نه قهر نکردم که… -حرفت چی بود؟ -هیچی… -تو چشمام نگاه کن. به دستورش عمل میکنم. -آفرین پسر خوب… حالا بگو چی میخواستی؟ ناخودآگاه دوباره نیشم باز میشود. -خب میدونی ددی… میگم الان که جاش باز شده، میشه از اون کارا کنیم؟ لبخندی که روی لبش مینشیند، سریع جمع میکند. -کدوم کارا؟

لب میگزم و تند تند پلک میزنم. -خب… خب… ینی منظورم اینه که… وقتی انگشت بره تو، چیزای دیگه هم میره توش! دستانش را به دورم میپیچد و نزدیک به گوشم پچ میزند: -مثلا چی؟ از برخورد هرم نفسش به خود میلرزم. لبخندش بیشتر از قبل میشود. او دست روی نقطه ضعف من گذاشته! به بین پاهایش اشاره میکنم. -از اونا دستش را روی کمرم میگذارد و کمی فشار میدهد. نزدیک به پاهایش زانو میزنم و آلت نیمه تحریک شده اش را به دست
میگیرم. چند بار جلو و عقب میکنم و روی آن زبان میکشم. التش را تا جایی که ممکن است در دهانم جا میدهم و نگه میدارم. به چشمانش که نگاه میکنم، برق رضایت را میتوانم حس کنم. چند دقیقه ای به کارم ادامه میدهم تا اینکه میگوید:
-کافیه، چهار دست و پا شو. -چشم. باسنم را بیشتر به سمت خودش بالا میکشد تا در دسترسش قرار بگیرم. سرم را به عقب میچرخانم تا ببینم چه میکند.

کمی از شامپو بدن را روی آلتش و باسنم میریزد.
فشار ارامی وارد میکند اما همان هم باعث میشود که خودم را به جلو بکشم.
دستش روی شانه ام میگذارد و نگهم میدارد. -تکون نخور. با فشار دیگری که وارد میکند، پیشروی اش را بیشتر میکند. با ناخن های دستش کمرم را میخراشد. -اونوقت من میگم گشاد شدی باور نمیکنی.
دیدی حالا! خودم هم تغییراتی حس میکردم…
دیگر مثل سابق درد نمیکشیدم. نه که اصلا دردی نباشد اما لذتش چند برابر بود.
-خب اصلا شدم که شدم. تقصیر من نیست که… تقصیر ددیه! با لحنی که معلوم است، به کارش افتخار میکند، میگوید: -آره شاهکار خودمه! با کف دست روی باسنم میکوبد که از شدت ضربه صدایش در کل حمام
میپیچد. دستش را روی گردنم میگذارد و شروع به عقب و جلو رفتن میکند.

-خوشم میاد… با تعجب میپرسم: -از گشاد شدن من؟! -نه… از این که خودم باعثش شدم. چشمانم را میبندم و برای خودم ریز ریز ناله میکنم. قبل از این که متوجه شوم چه میکند، به موهایم چنگ میزند و سرم را
داخل آب فرو میبرد. سعی میکنم سرم را بالا ببرم تا بتوانم نفس بکشم اما دستانش مانع میشود. خودش را بیشتر به من فشار میدهد و از پشت کاملا میچسبد. بعد از چند لحظه سرم را به سمت بالا میگیرد. سرفه میکنم و تند تند هوا را میبلعم. -چیکار… میکنی؟ -هیچی، فقط زیادی داشتی حال میکردی! با حرص میگویم: -اصلا بدجنس ترین ددی دنیایی! سرعتش را بیشتر میکند و ارام میخندد. -میدونم! بعد از اتمام عملیات از حمام بیرون می آییم.
حافظ من و خودش را به سرعت خشک میکند و در حالیکه حوله را روی تنم پیچیده، به سمت تخت هدایتم میکند.

هر چه اصرار میکنم دوباره بغلم کند، بی فایده است. -مثل اینکه فلک شدم ها، نمیتونم راه برم. چی میشه مگه یکم بغلم کنید؟ کمی از پماد ضد کبودی و درد را روی دستش میریزد. -رو شکم دراز بکش، واست بزنم. میچرخم و سرم رو بالش میگذارم. -نسوزه… آرام آرام کف پاهایم را ماساژ میدهد. -نمیسوزه، درد داری هنوز؟ -نه زیاد انگشت شصت و اشاره ام را بهم نزدیک میکنم. -یه کوچولو، همینقدر. لبخند میزند و نوک انگشتان دستم را میبوسد. -مطمئنم بلاخره یه روز از بس شیرینی یه لقمه چپت میکنم. کمی از پماد را روی کمرم هم میزند. -اگه منو بخوری که دیگه نمیتونم برات شیرین زبونی کنم… از جا بلند میشود و به سمت سرویس بهداشتی میرود. -تا من دستامو میشورم، آقا ایلیا چشماشو بسته و خوابیده مگه نه؟ با تن صدای آرامی که به گوشش نرسد ادایش را در می آورم. -خوابیده، مگه نه؟

هه معلومه که نه!
در توالت را باز میکند و کمی از مایع دستشویی را روی دستش میریزد. -نشنیدم چشمتو! چشمانم را میبندم و سریع میگویم: -چشم بابایی. -آفرین کرانچی.
چند لحظه بعد با پایین رفتن سمت دیگر تخت، متوجه میشوم که به سرجایش برگشته.
مرا سمت خودش میکشد و سرم را روی سینه اش میگذارد. -ددیییی. -تو که بیداری بچه. -آخه خوابم نبرد، در عوض داشتم به چیزای قشنگ فکر میکردم. با موهایم بازی میکند و پیشانی ام را میبوسد. -به چی فکر میکردی؟ -نمیشه به شما بگم… فکر نکنم خوشتون بیاد. -تو که گفتی به چیزای خوب فکر میکردی. -هنوزم سر حرفم هستم، ولی خوب برای من… نه خوب برای شما! اصلا فکر خودمه، به افکارمم کار دارید؟ لحنش را جدی و خشن تر میکند.

510

برچسب ها

نوشته های مشابه

4 دیدگاه

  1. سلام. خسته نباشید. ممنون بابت رمان زیباتون. میخواستم بدونم امکان خرید برای رمان عالیجناب وجود داره؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن