رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت سی و پنج

-من در جریان این قرار ملاقات بودم. حرف گوش کن و پاشو بیا اینجا تا حرف بزنیم.
با بهت میپرسم: -چی؟!
یعنی چه که حافظ در جریان این قرار ملاقات بوده؟ خواهرم با دوست صمیمی، دوست پسرم به کافی شاپ رفته، سوار ماشین شده و حتی برایش لبخند ژکوند زده! آنوقت من هیچ نمیدانم و حافظ مطلع است…!
دستم را روی زنگ آیفون میگذارم و نگه میدارم. -جه خبرته؟ مگه سر اوردی؟ بیا بالا.
بی توجه به لحن طلبکارش، بالا میروم تا سوال پیچش کنم. به دم خانه اش که میرسم، متوجه میشوم از قبل در را باز کرده. وارد سالن میشوم و صدایش میزنم. به محض اینکه میبینمش، میپرسم:
-فقط یه دلیل قانع کننده به من بده که چرا از اونجا منو کشوندی؟ یک تای ابرویش را بالا میدهد. -بگیر بشین. -حافظ! -گفتم بگیر بشین. به سرعت روی مبل جاگیر میشوم. -بفرما، حالا میشه حرف بزنی؟ -برم برای خودم چایی بریزم بعدش آره، میشه.

با بیخیالی به آشپزخانه میرود و میگوید: -چایی میخوری؟ از خونسردی اش حرصم میگیرد. -چایی بخوره تو سرم! لیوان به دست برمیگردد و روبه رویم می نشیند. پایش را روی میز
میگذارد و با دهن پوست شکلات را باز میکند. -دقیقا مشکلت چیه الان ایلیا؟ -حافظ اصلا میفهمی چی میگی؟
-من اره، ولی این تویی که حالیت نیست داری چیکار میکنی! میشه بگی دلیل این حجم از عصبانیت واسه چیه؟ مگه آبان خواهرتو دزدیده؟ مجبورش کرده سوار ماشین بشه؟ به زور بردتش کافی شاپ؟
-نه خب، ولی چه ربطی داره؟ دستش را بالا میبرد و اشاره میکند ساکت شوم.
-مگه آبان یا هانیه بچن؟ دوتا آدم عاقل و بالغ تصمیم گرفتن با هم دیگه بیشتر آشنا بشن. این کجاش مشکل داره؟
-آشنا بشن؟ دقیقا برای چی؟ من اصلا منظور رفیقتو نمیفهمم.
-چند روز پیش آبان اومد پیشم و گفت تو این مدت که هانیه تو شرکتش کار میکرده ازش خوشش اومده. تردید داشت که به خودش چیزی بگه یا نه!
سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
-هانیه اصلا از این دخترا نیست. چی تو هانیه دیده که فکر کرده مثل دخترایی که تو پارتیای شمال شهر پیدا میکنه، میتونه مخشو بزنه؟

-معلومه که همچین فکری نکرده! مگه آبان احمقه که بخواد همچین فکری کنه؟ یا اگر من حس میکردم فقط قصدش خوشگذرونی با خواهرته جلوشو نمیگرفتم؟
ایلیا خواهر تو آدم معتقدیه. کسیه که وقتی من اومدم خونتون تا منو دید روسری سرش کرد. خب معلومه که اهل دوست پسر داشتن و این چیزا نیست. تا همین الان هم روی خوش به آبان نشون نداده. با کلی اصرار و هزارتا ترفند و پیش کشیدن مسائل کاری تونسته راضیش کنه تا نیم ساعت جایی به غیر از شرکت بتونن حرف بزنن.
-حافظ متوجه ای چی میگی؟ اصلا بر فرض که بیاد خواستگاری! بابا مگه فیلم هندیه؟ مگه ما شعور نداریم؟ ابان خانواده نداره؟ کس و کار نداره؟ نمیگن بهش ماها هم کفو نیستیم؟ هیچ کس هیچ اعتراضی نمیکنه که دختره جنوب شهریه؟ خودش مشکلی نداره هانیه بیوست؟
از کجا معلوم با خودش نگفته باشه طعمه خوبیه با چهارتا هدیه و کادو میشه خرش کرد ؟
حافظ میان حرفم میپرد و میگوید:
-هی، وایسا! کجا میری با این عجله؟ صبر کن با هم بریم! اولا که من نگفتم ازدواج! مگه مسئله کمیه که بخوان تو دو، سه هفته تصمیم به ازدواج بگیرن؟ من حرفم اینه که بهشون فرصت بده همو بشناسن. میگی به هم دیگه نمیان، فرق زیادی دارن. اوکی حرفت درست ولی مگه من و تو هم زمین تا آسمون تفاوت نداشتیم؟
آبان چرا باید بخواد اون همه انرژی و زمان بذاره که خواهرتو گول بزنه ایلیا؟ در صورتی فقط کافیه لب تر کنه و به کسی پیشنهاد بده!

چه به خاطر چهرش، چه هیکلش، چه وضعیت مالی و شغلیش کسی بهش نه نمیگه!
خواهرت قبلا یک بار ازدواج کرده و همسرش فوت کرده مگه جرم کرده که اینجوری میگی بیوه؟ در ضمن تو خیلی چیزا راجع به آبان نمیدونی… اگر فکر میکنی تو زندگیش هیچ مشکلی نداشته و نداره، اشتباه میکنی.
-مثلا چه مشکلی؟
-من الان نمیتونم مسائل و مشکلات شخصی اونو بگم چون فعلا اصلا نیاز نیست. ولی اگر به توافق رسیدن و روزی رسید که بخواد رابطشونو جدی تر کنه مطمئنا باهاتون در میون میذاره!
-یعنی من الان عین یه سیب زمینی بی خاصیت هیچ کاری نکنم؟
-نخیر، جنابعالی سعی میکنی مثل دوست کنار هانیه باشی تا بتونه راحت باهات حرف بزنه.
شاید خسته شده از این شرایط… شاید بخواد کسی رو به زندگیش واردکنه، شاید هم نخواد!
بذار حرف دلشو بزنه. اصلا درد دل کنه . ببخشید اینجوری میگم ولی مگه مادرت تا چند سال دیگه زنده میمونه؟ ایشالا که عمرش طولانی باشه ولی چون یکبار خواهرت بد بیاری اورده دیگه قراره همیشه تنها باشه؟
-من هیچ وقت تنهاش نمیذارم، نمیذارم احساس سربار بودن کنه. اون واسه من خیلی مهمه.
-خودت میدونی منظورم از احساس تنهایی چیه!
تازه من دارم جوری برنامه میریزم که برخورد بیشتری باهم دیگه داشته باشن و راحت تر بتونن تصمیم بگیرن !

با تعجب میپرسم: -چی؟!
-اینجوری نگام نکن! میخوام واسه تحویل سال خانواده تو و آبان رو دعوت کنم بیاید خونه باغ، دور هم جمع بشیم.
-عمرا!
-ایلیا چرا بیخودی نه میاری؟ من واقعا خانوادتو دوست دارم. برای من هم عزیزن. دوست دارم همه کنار هم باشیم، مثل یه خانواده واقعی… اگر قبول نکنی اون وقت مجبوری یا پیش من باشی واسه تحویل سال یا خانوادت.
مظلومانه میگوید: -دلت میاد من تنها بمونم؟ کلافه میگویم: -نه… -اونا رو میتونی ول کنی بیای پیش من ؟ لب میگزم و دوباره جواب میدهم: -نه! -پس باید دور هم جمع بشیم دیگه! -خب آبان نباشه!
-هر سال یا من پیششون بودم یا اونا، نمیگه چقدر بی معرفتم امسال شما رو دعوت کردم اونو نه؟ در ضمن قرار شد بهشون فرصت بدیم بیشتر باهم آشنا بشن دیگه!
درک کن که حق مسلم خواهرته بخواد یکبار دیگه شانسشو امتحان کنه.

-آخه زود نیست؟ مگه چقدر از فوت مهدی میگذره؟ -دیر و زودش رو قرار نیست من و تو تعیین کنیم! نفسم را فوت میکنم. -الان اگر موافقت کنم یه داداش بی غیرت به حساب نمیام؟ دستش را روی بازویم میگذارد و با لحن ملامت گری میگوید:
-ایلیا این چه حرفیه؟ تو اگر جلوی خوشبختیشو بگیری اون موقع بی غیرتی! آبان پسر محترمیه، خودتم اینو خوب میدونی. فقط نمیدونم چرا بیخود و بی جهت نسبت بهش جبهه گرفتی!
از جا بلند میشوم و با تردید نگاهش میکنم.
-خیلی خب، من فعلا دخالتی نمیکنم تا ببینم چی پیش میاد… ولی حواسم به آبان هستا!
لبخند میزند و به گونه ام دست میکشد.
-وقتی میبینم چطوری نگران خانوادتی و اهمیت میدی واقعا بهت افتخار میکنم. پسر با مسئولیت و دوست داشتنی من…
با ذوق بغلش میپرم. -منو میگی؟ تک خنده ای میزند و میگوید: -باز یکم ازت تعریف کردم لوس شدی تو؟ از بغلش بیرون می آیم و اخم میکنم.

-نخیر! کی گفته من لوس شدم. یعنی هیچی به هانیه نگم؟ -تو کنارش باش، بذار باهات احساس راحتی کنه.
خودش به حرف میاد مطمئنا ولی سعی نکن جاسوس بازی در بیاری یا چمیدونم از زیر زبونش حرف بکشی، باشه؟
-چشم!
مهتاب و ماهان، آرین را مابین خود قرار داده بودند و صدای اسپیکر را تا انتها بلند کرده بودند. به دورش میرقصیدند. آرین با ذوق دست میزد و تکان تکان میخورد. سعی میکند از رقصشان تقلید کند اما نهایت تلاشش به تکان خوردن باسن گرد پوشکی اش منتهی میشود!
از هیجان هر چند لحظه یکبار جیغ میزند و در حالیکه به من نگاه میکند، میگوید: «ایلی»
مطمئنا هر زمان دیگری بود از دیدن صحنه روبرویم سرشار از انرژی میشدم، شاید هم پا به پایشان میزدم و میرقصیدم. اما نه حالا که در مخمصه گیر افتاده ام!
با دستی که روی شانه ام مینشیند، از جا میپرم. ماما از واکنشم میترسد و خودش را عقب میکشد. با تعجب در حالیکه دستش را روی قلبش گذاشته، میگوید:
-خوف نکن مادر، منم! -ببخشید… -اشکالی نداره، تقصیر من بود. فکر نمیکردم بترسی. سرم را پایین می اندازم و یک «اوهوم» تحویلش میدهم.

-چی شده ایلیا؟
چشمانم را از او میگیرم. فقط من نمیتوانم یا کلا دروغ گفتن به مادرها سخت است؟
-هیچی…
-پس چرا بی قراری؟ چرا رو پات بند نیستی؟ من که میفهمم یه چیزیت هست و به من نمیگی! فقط نمیدونم چی…
از جا بلند میشوم و برای اینکه خودم را لو ندهم ترجیح میدهم هرچه زودتر، از دست ماما فرار کنم.
-نه بابا، بیقرار چیه؟ فقط یکم خستم… درسای کنکورم سخته، حس میکنم چیز زیادی نمیفهمم ازشون. نگاهی به من می اندازد که بیشتر معنای «خودتی» میدهد. اما میگوید:
-خب فدای سرت، اومدیم آخر سالی، طالقان که یه آب و هوایی عوض کنیم. چرا عین پیرمردا نشستی به فکر کردن؟ پاشو برو بیرون از طبیعت لذت ببر. بلکه یه بادی هم به اون کلت بخوره پسر خوب.
سرم را به معنای تایید حرفش تکان میدهم. از خانه بیرون میزنم و مشغول قدم زدن در محوطه سرسبز اطراف میشوم. برف ها آب شده اند و سرمای مطبوعی حس میشود. صدای آشنای پچ پچ گونه ای توجهم را جلب میکند. آرام آرام جلو میروم و هانیه را مشغول صحبت کردن با موبایلش پیدا میکنم. فاصلیمان به قدریست که نمیتوانم صدایش را واضح بشنوم. اما از میان حرف هایش نام «آبان» به گوش میرسد…!

پس در حال صحبت کردن با اوست. نمیدانم همان جا بمانم یا راه آمده را برگردم… متوجه حضورم میشود و با جمله ای شبیه به «بعدا حرف میزنیم» قطع میکند.
به سمتم می آید و با چشمانی که دو دو میزنند، میگوید: -داداش! دستانم را در جیب شلوارم فرو میبرم و اشاره میکنم با من هم قدم شود.
در دل فکر میکنم کی با هم آنقدر غریب شدیم؟ ما که همه جیک و پوکمان با هم بود، ما که راز مگویی از هم نداشتیم…
دعوا میکردیم، به سر و کله هم میزدیم اما فقط خدا میدانست که چقدر همدیگر را دوست داریم!
اگر مطمئن بودم هانیه میتواند همجنسگرا بودنم را درک کند هیچ وقت پنهان نمیکردم، ولی او چرا حرفی نمیزند؟
-از کی اینجا ایستاده بودی؟ -اونقدری ایستاده بودم که فهمیدم با کی داشتی حرف میزدی!
لب میگزد و به شوخی میگوید: -مامان یادت نداده فال گوش واینستی؟ -تو که میدونی من اهل اینکارا نیستم. امروزم اتفاقی شد. پوست لبش را میکند و با صدای مرتعشی میپرسد: -ایلیا من خیلی بدم مگه نه؟

حرفی نمیزنم تا هر چه در دل دارد بگوید. بغضش را قورت میدهد و چشمانش را میدزد.
-از خودم توقع نداشتم… فکر نمیکردم بعد از مهدی ممکن باشه از کسی خوشم بیاد…!
نفس آسوده ای میکشم. پس هنوز انقدر از او فاصله نگرفته بودم که به من حرفی نزند.
سعی میکنم حرف های حافظ را به یاد اوردم و تحویل هانیه دهم…
-عزیز دلم، چه اشکالی داره آخه؟ به هر حال مهدی خدا بیامرزتش، از بینمون رفته… ولی زندگی همچنان جریان داره. نمیتونی که تا آخر عمرت غمبرک بزنی و خودتو حبس کنی گوشه خونه، میتونی؟ بهترین تصمیم رو گرفتی که درستو داری تموم میکنی و سر کار میری. وقتی هم که تو اجتماع فعال باشی از این موارد پیش میاد. طبیعیه که از کسی خوشت بیاد، جرم که نکردی!
قطره اشکی از چشمانش پایین میچکد و روی صورتش جاری میشود. با دست گونه اش را پاک میکند.
-عذاب وجدان دارم…نمیدونم کار درستیه یا نه؟ -عذاب وجدان که نباید داشته باشی ولی این پسره به نظرت چجور آدمیه؟
نفس عمیقی میکشد. -هنوز زوده، نمیدونم واقعا اینقدر خوبه یا داره مسخره بازی در میاره؟

از حرف و لحنش خنده ام میگیرد. -خب این که خوبه دیوونه!
-همین دیگه… زیادی خوبه ایلیا! چرا همچین آدمی از بین این همه کیس های جورواجور باید دست بذاره رو من؟!
پس این موضوع دغدغه خود هانیه هم بود. چشمانم را ریز میکنم و به فکر فرو میروم. -خودش چی میگه؟
-چمیدونم… میگه از اخلاق و رفتارم خوشش اومده. با دخترای اطرافش فرق دارم. میگه آدم قوی و سر سختی هستی. با دخترای لوسی که اطرافم هستن و تمام دغدغشون عملای مختلف رو صورت و بدنشونه فرق میکنی.
-تو شرکت که مزاحمت نمیشه؟
-نه بابا، خیلی جنتلمنه مردک! یه جوری رفتار میکنه که حتی ذره ای هم حس نمیکنم توجه بیشتری نسبت به سایر کارمندا، به من داره. اصلا وقتی گفت میخواد بیشتر با هم در ارتباط باشیم تا همدیگرو بتونیم بهتر بشناسیم،
نمیدونی چقدر شوکه شدم!
کلا اخلاق و رفتار خاصی داره. با دوستاش خیلی شوخه، با کارمنداش تا حدودی صمیمیه ولی در عین حال جدی هم هست که ازش حساب ببرن…
-هر چند که زیاد باهاش حال نمیکنم، ولی بد نیست یه مدت صبر کنی تا بهتر بشناسیش.

به خاطر شرایطتت و داشتن بچه، باید تو تصمیم گیری های زندگیت بیشتر احتیاط کنی ولی این به این معنی نیست که هیچ شانسی به خودت ندی!
دوباره که چشمانش تر میشوند، اعتراض میکنم. -میشه بگی باز چرا داری گریه میکنی؟ خودش را به من میچسباند و دستانش را به دورم قفل میکند. -من خیلی خوشحالم که دارمت. تو بهترین داداش دنیایی!
نمیدانست که اگر حافظ نبود، شاید اصلا نمیتوانستم واکنش خوبی داشته باشم. سرش را میبوسم و موهای بلند پر کلاغی اش را نوازش میکنم.
-تو هم بهترین آجی دنیایی…!
موبایلم که زنگ میخورد، از هانیه فاصله میگیرم تا جواب حافظ را بدهم. حتی بدون اینکه نگاه کنم به راحتی میتوانم حدس بزنم که خودش پشت خط است.
-الو. -فقط میخوام بدونم کدوم گوری هستی دقیقا؟ لحنش خشن، جدی و عصبیست… -حافظ! -جواب منو بده! -اگر پیاماتو چک کرده باشی متوجه میشی که کجام!
-چشمم روشن، خیره سر شدی… هر جا دلت بخواد بدون اجازه میری و سر و تهشم با یه اس ام اس، هم میاری آره؟
-حافظ باور کن من چند دفعه بهت زنگ زدم ولی جواب ندادی… ماما و هانیه هم همش تحت فشار گذاشته بودن منو که میخوان برن. از اون طرف خاله زنگ زد هی میگفت کجایین؟ پس چرا نمیاین!
خب من که نمیتونستم بگم باید ددیم جوابمو بده تا بتونم اجازه بگیرم و باهاتون بیام!
باور کن چند ساعت هم معطلشون کردم ولی دیگه نمیدونستم چی بگم اصلا…
وقتی دیدم حریفشون نمیشم گفتم حداقل پیام بدم بگم کجا رفتم.
-نمیفهمی وقتی جواب نمیدم یعنی سرم شلوغه؟ نمیفهی یعنی تو اتاق عملم؟ به من که میرسی چهار متر زبون داری، اونوقت چند ساعت نمیتونی بقیه رو بپیچونی؟
ناخودآگاه بغض میکنم. من نمیخواستمناراحتش کنم. نمیخواستم فکر کند سر به هوا و یاغی شده ام و هر کاری که دلم بخواهد میکنم. من واقعا در مخمصه گیر افتاده بودم…
-ددی ببخشید، به خدا همش استرس داشتم. حتی یه کوچولو هم بهم خوش نگذشته… تا الان منتظر بودم بلاخره بیاید سر وقت گوشیتونو و متوجه بشید چه اتفاقی افتاده.
سکوتش که ادامه پیدا میکند، دوباره به حرف می آیم: -میخواین همین الان برگردم؟

-لازم نکرده!
بغض ولرزش صدایم بیشتر میشود.
-خب شما بگید من چیکار کنم؟
-تو که هر کار دوست داشتی تا الان انجام دادی! بقیشم خودت فکر کن و تصمیم بگیر! اصلا ددی میخوای چیکار؟ دیگه خودت بزرگ شدی!
هق میزنم و پایم را روی زمین میکوبم. -نشدم به خدا… هنوز کوچولوام! بابابی اینجوری نگو دیگه…
جوشش اشک آنقدر شدت میابد که حرف هایم بریده بریده میشود.
-من…من نمیخواستم کار بد کنم نمیدونم چرا یهو خودش اینجوری شد… حتی کتابامم اوردم که درس بخونم!
با لحن سرسنگینی میگوید: -خیلی خب، گریه نکن. گوش کن چی میگم بهت.
این چند روز بمون طالقان کنار خانوادت. درست نیست تنها برگردن خودتم سعی کن خوش بگذرونی اما درستم بخون. ولی تا قبل از تحویل سال برگردین تهران که برای اون موقع بیاین پیش من. تنبیهت میمونه برای همون موقع که برگشتی. فعلا هم به چیزی فکر نکن و ذهنتو مشغول نکن چون اینجوری یه کلمه هم درس نمیفهمی!
-چشم… -خوبه!
-ددی قهر کردی با من؟

-قهر مال بچه هاست… ولی خیلی از دستت دلخور شدم ایلیا!
به جان پوست لبم می افتم. -به خدا خیلی غلط کردم. -این حرفا باشه برای بعد. فعلا کارایی که ازت خواستم انجام بده!
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم، قطع میکند. از حرص لگد محکمی به تنه قطور درخت کناریم میزنم که فقط باعث میشود پایم تیر بکشد و آخ و اوخ کنان روی زمین ولو شوم…
باید چه کار میکردم؟ بی توجهی اش بدترین تنبیه دنیا بود. حاضر بودم به بدترین شکل شکنجه شوم، زیر مشت و لگدش قرار بگیرم، آنقدر مرا با شلاق بزند که خون بالا بیاورم اما نسبت به من بی اهمیت نباشد!
کلافه به دور خود میچرخم و انگشتان دردناک پایم را میمیالم. صدای ماما را که میگوید: «غذا حاضره» میشنوم. چطور میتوانم خوش بگذرانم و به روی خودم نیاورم که حافظ از دستم دلخور شده؟
مهتاب و خاله مشغول چیدن بشقاب و قاشق روی میز غذا خوری موجود در حیاط هستند.
کنار بقیه مینشینم و به این فکر میکنم که کاش تنبیهم کرده بود… کاش مجبورم کرده بود هزار بار بنویسم غلط کردم اما بی توجهی نمیکرد…
ماما برایم برنج میکشد و خاله میگوید مرغ بخورم.

موبایل را مابین پاهایم قرار میدهم و برایش مینویسم: «ببخشید…»
امیدوارم بفهمد در همین یک کلمه چه حجمی از پشیمانی و بیچارگی موجود است…
ماما برایم چشم غره میرود. -مگه سر سفره وقت موبایل بازیه؟
مهتاب که کنارم نشسته، با لحن شوخی میگوید:
-خاله کاریش نداشته باش. حتما الان داره برای یه دختر خوشبخت مینویسه؛ عشقم بدون تو غذا از گلوم پایین نمیره!
همه زیر خنده میزنند و مهتاب زیر لب زمزمه میکند: «شاید هم پسر خوشبخت…!»
نفس در سینه ام حبس میشود و و ضربان قلبم بالا میرود.نگاه خیره ام را که میبیند برایم چشمک میزند!
منظورش چه بود؟ یعنی حرف هایم با حافظ را شنیده؟
سعی میکنم به یاد آورم که چه حرف هایی به حافظ زده بودم… اما در آن لحظه آنقدر استرس دارم که هیچ چیز به ذهنم نمیرسد! ماهان به کمرم ضربه آرامی میزند و با لودگی میگوید:
-چرا قیافت همچین شده؟ ناراحتی پیش مامی جونت لو رفتی؟ نترس بابا تو این دوره زمونه همه دوست دختر دارن دیگه چیز عجیبی نیست! تازه خاله از خداشم هست واسش عروس بیاری. مگه نه خاله؟

ماما که کنار این خانواده شادتر و قبراق تر از هر وقت دیگری است، با رویی گشاده پاسخ میدهد:
-چی بگم والا… هر جور خودش راحته! خاله روی بشقابم مرغ میگذارد.
-فکر کردی همه مثل خودت بی حیان آقا ماهان؟ که هر غلطی هم میکنی با افتخار جار میزنی؟ کاش فقط دوست دختر داشتی!
با محبت نگاهم میکند و صحبتش را ادامه میدهد. -ایلیا رو با خودت مقایسه نکن. این بچه محجوبه!
ناخودآگاه تمام کارهای کرده و ناکرده ام با حافظ، جلوی چشمانم می آید… بوسه هایمان، ویلای شمال، مطب…! بیچاره اگر خاله بفهمد!
دوباره که به مهتاب نگاه میکنم، آنقدر بی خیال مشغول غذا خوردن شده که انگار اصلا او نبوده که با حرف هایش مرا به آشوب رسانده!
برای اینکه دوباره بهانه ای دستشان ندهم که دستم بیاندازند، شروع با غذا خوردن میکنم و فقط خدا میداند که چه عجله ای برای سیم جیم کردن مهتاب دارم…
در دل به خودم دلداری میدهم که شاید یک دستی زده!
یا شاید هم صرفا شوخی کرده. من که نباید به این سرعت وا بدهم. باید قوی باشم درست مثل یک شیر واقعی!
حتی اگر فهمیده باشد، مثلا میخواهد چکار کند؟ چه مدرکی دارد که بتواند حرف هایش را ثابت کند؟ به راحتی میتوانم انکار کنم!
ناخودآگاه کمی آرام تر میشوم و با خیال راحت تری غذایم را میخورم.

بعد از ناهار آنقدر قدم میزنم تا بلاخره به گوشه دنجی که سال هاست، هر وقت به طالقان می آیم در آن خلوت میکنم، برسم. وجود درختان کهن و بلند بالایی که دور تا دور این قسمت از منطقه را استتار کرده، باعث شده در تمام این سال ها کسی پیدایم نکند…
روی تنه درخت بریده شده ای مینشینم و چند سنگ کوچک را از جلوی پایم برمیدارم. به جوی باریک روبرویم خیره میشوم و باز هم به حافظ فکر میکنم. حتی جواب پیامم را نداده بود! یعنی هنوز مرا نبخشیده؟
-بلاخره یافتمت!
با تعجب به مهتاب که با نیش باز به سمتم می آید، نگاه میکنم. فقط همین را کم داشتم!
-تو اینجا چه غلطی میکنی؟ بی توجه به سوالم، به اطراف چشم میگرداند و سوت میکشد. -وای پسر، عجب جاییه! _مهتاب! -ها؟چیه؟ آخه تو چقدر بخیلی! زورت میومد به ما هم نشون بدی؟ یه عمر تو کف بودم که پیداش کنم.
خوب شد تعقیبت کردما! چپ چپ نگاهش میکنم. -حتما میخواستم تنها باشم که بهت نگفتم! با مشت به بازویم میکوبد و چشم غره میرود.

-بله دیگه، جدیدا واست افت داره باماها بگردی. فقط با از ما بهترون میپری!
-منظورت چیه؟
-خودتو نزن به اون راه ایلیا خان! با گوشای خودم شنیدم به یکی گفتی ددی! پسبگو چرا این چند وقت اخیر وضعت از این رو به اون رو شده ! کلک شوگر ددی داشتی و رو نمیکردی؟!
نفسم را به بیرون فوت میکنم. مهتاب به کل اشتباه متوجه شده. -این ددی از اون ددیا نیست که!
از این که بخواهم از عالم و ادم رازم را مخفی کنم دیگر خسته شده ام. حالا که مهتاب چیزهایی دستگیرش شده چه عیبی دارد واقعیت را بفهمد؟ به نظر نمیرسید با همجنسگرا بودنم مشکلی داشته باشد.
مهتاب مشتاق نگاهممیکند. -پس چی؟ یعنی چی که از اون ددیا نیست؟ مگه چندتا ددی داریم؟ کمی جا به جا میشوم و سعی میکنم فکرم را متمرکز کنم.
-خب… توضیحش یکمی سخته! یعنی… نمیدونم چجوری برات توضیح بدم که بفهمی. ولی اونجوری نیست که به ازای خدمات جنسی بخوام پول بگیرم. یک رابطه احساسیه دو طرفست اتفاقا! فقط یکم خاص تره…
ابروهایش از تعجب بالا میپرند. -من که نفهمیدم چی میگی. ولش کن اصلا! اینو بگو طرف کی هست؟ -تو که فال گوش وایساده بودی. میخوای بگی نشنیدی؟

-نه به جون مامان! این ماهان سیریش بد موقع پیداش شد. نتونستم درست گوش بدم.
سرش را به نشانه تاسف چندبار تکان میدهد.
-حیف… اگر یکم دیرتر سر و کلش پیدا میشد خودم میفهمیدم. دیگه لازم نبود نازتو بکشی تا ُمقُر بیای!
-همون بهتر! به دست و پایم آویزان میشود. -جون من بگو طرف کیه؟ توروخدا! خودم را کمیعقب میکشم. -یعنی میخوای بگی هیچ مشکلی با این قضیه نداری؟ فقط الان گیرت به
اینه که پارتنرم کیه؟ بیخیال شانه بالا می اندازد.
-چرا باید مشکل داشته باشم؟ اصلا اینکه تو با چه جنسیتی حال میکنی به من چه ربطی داره؟ تازه من از گیا خیلیییی خوشم میاد! راستی راستی گی ای؟
سرم را با تردید تکان میدهم. دستش را با ذوق بهم میکوبد.
-وای خدا… عشقتونو خیلی دوست دارم. به نظرم خیلی جذابید همه جوره! جون من بگو طرف کیه؟
با شک نگاهش میکنم. نکند برایم بد شود؟ اگر روزی بخواهد اذیتم کند و عالم و آدم را از رازم خبر کند چه؟ حتی اگر باور نکنند حتما به من بدبین میشوند!
450

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن