رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت سی و چهار

با بیچارگی سرم را برمیگردانم که فلش دوربین چشمم را میزند…
با رضایت به عکس ها نگاه میکند.

-خیلی خوب شد.
موبایل را روی میز میگذارد و کفگیر را یکباره بیرون می اورد. ناخودآگاه دوباره صدای جیغم در می آید!
-ای زهرمار! چرا هی جیغ میزنی؟

-ددی جان خب آرومتر بکش بیرون. نمیگی این تا لوزوالمعدم فرو رفته!

خب یکم لطافت به خرج بده قربونت برم..

. -تازه ازش خوشم اومده. امروز که داریم میریم بیرون یادم باشه ده،
دوازده تا ازش با سایزای مختلف بخرم! کفگیر را سمتم پرت میکند. – برو لباساتو عوض کن اینو هم بنداز دور. بی توجه به من مشغول اماده شدن و پوشیدن لباس هایش میشود

. -آخه من دیگه میتونم برم بیرون؟

باسنم شرحه شرحه شده نمیتونم تو
ماشین بشینم که…! بیخیال شانه ای بالا می اندازد

. -این دیگه به من ربطی داره. میخواستی شیطنت نکنی!
کفگیر لعنتی را با افتخار در سطل آشغال می اندازم و برایش چشم غره هم میروم تا بفهمد رئیس کیست!

زیر لب زمزمه میکنم: «یادت باشه الان تو رفتی قاطی باقالیا ولی من همچنان پیش ددیم موندم!»
-ایلیاااا زود باش، همینجوریشم دیر شده! دستپاچه سمت کمد لباس هایم میروم.

-هولم نکنید دیگه !

الان میپوشم. به سرعت سر و صورت و باسنم را اب میزنم و با حوله خشک میکنم.
در کمد را که باز میکنم، با انبوهی از لباس های متعدد روبرو میشوم. هنوز هم عادت نکرده ام و هر بار با ذوق نگاهشان میکنم. نه صرفا برای زیبایی و برند بودنشان، به خاطر اینکه هر جای خانه حافظ که پا میگذارم
رد پایی پر رنگ از حضور خودم را حس میکنم…
این خانه دیگر هیچ شباهتی به روزهای اول ندارد. از زمین تا آسمان با روزی که برای اولین بار پا در اینجا گذاشته بودم فرق کرده…
از بوی عطرم گرفته که از هر نقطه خانه به مشام میرسد تا پوشک، پستونک، شیشه شیر و حتی خرسی ام نشان دهنده یک زندگی مشترک است.
زندگی یک زوج که فقط «کمی» با دیگران متفاوت اند…
شلوار کتان مشکی و تی شرت طوسی رنگ را از کمد بیرون می اورم و تنم میکنم. موهایم را شانه میزنم. ساعت مچی ام را از روی میز برمیدارم و بند چرم مشکی اش را دور دستم میبندم.
روبه رویش می ایستم. -خب…من آمادم!
خودم را دوباره به سمت چپ میچرخانم. -درست بشین بچه! -خب مگه دست منه آخه؟ نمیشه دیگه…باسنم پاره پوره شده! -وقتی میگم درست بشین، فقط بگو چشم!
با حرص «چشم» میگویم و با هزار مکافات درست سر جایم میشنینم به طوریکه باسنم کاملا با سطح صندلی مماس شود.
-حالا کجا داریم میریم؟ -میخوام کادو بخرم. با ذوق دستانم را به هم میکوبم. -مگه گفتم برای تو میخوام بخرم؟ با لب و دهنی کش آمده، میپرسم: -ینی برای من نیست؟ -نه! برای مادر و خواهر آبان میخوام طلا و جواهرات بگیرم. سال تحویل
به عنوان عیدی هدیه بدم. پشتم را به حافظ میکنم و نامحسوس چشم غره میروم. -اونوقت پس چرا منو آوردین با خودتون؟ موهایم را به هم میریزد و با خنده میگوید:

-چی شد؟ کوچولومون قهر کرد؟

بعدش میخوام ببرمت یه جایی… بهت خوش میگذره.
-نمیشه مستقیم بریم همون جایی که به من خوش میگذره؟
-نمیشه بچه جون. خودت که میدونی چقدر سرم شلوغه! یه روز که تایم اضافه پیدا میکنم، باید ازش استفاده کنم.
-اصلا چرا باید برای اونا کادو بگیرین؟ پس من چی؟ -اهان… پس دردت اینه! حسودی میکنی…
هول میشم و برای اینکه به چشمانش نگاه نکنم، به خیابان خیره میشوم. -اصلا! منو حسودی؟ ماشین را متوقف میکند و با چشمانی که میخندند، میگوید: -حالا که اصلا! حسود نیستی بپر پایین که رسیدیم. با اکراه از ماشین پیاده میشوم و بدون هیچ حرفی کنار حافظ وارد جواهر
فروشی میشویم.
فروشنده با ما احوال پرسی گرمی میکند. اما من فقط برایش سری تکان میدهم.
حافظ دستش را پشت کمرم میگذارد و زیر گوشم زمزمه میکند:
-یه کاری نکن هنوز هیچی نشده دوباره تنبیهت کنم! حداقل بذار جای قبلی خوب شه بعد دوباره شروع کن!

از من فاصله میگیرد و از فروشنده میخواهد سرویس های ست و نیم ست هایش را نشان دهد.
با حرص پوست لبم را میکنم. درست است که آبان آدم بدی نیست اما به طرز غیر منطقی نمیتوانم نسبت به او حس خوبی داشته باشم…
به من اشاره میکند و میگوید: -بیا ببین کدوما قشنگه. زیر لب میگویم: «مامان اونه به من چه آخه…» آنقدر زیبا هستند که ناخوداگاه توجهم جلب میشود و کم کم رگه هایی از
خباثت به سراغم می آید… حافظ با تردید بین سرویس ها چشم میچرخاند. حالا که قرار است به سلیقه من باشد پس زشت ترینشان را انتخاب میکنم!
-نه آقا هیچ کدوم اینا خوب نیست. یه چیز بهتر بیارید…! حافظ با تعجب نگاهم میکند. فروشنده میگوید: -اما اینا بهترین کارامونه… -ساده باشه، خیلی ساده…! نزدیک به یکساعت حافظ و فروشنده را مشغول میکنم و در نهایت ساده
و ارزان ترین ست و نیم ست ها را جدا میکنم. -همین دوتا خوبه!

فروشنده، نگاهش را بین من و حافظ میچرخاند.
-ولی شما که گفتین قیمتش براتون مهم نیست. به خاطر همین اونا رو نشونتون دادم.
حافظ از بازویم نیشگون میگیرد و رو به فروشنده میکند. -نه آقا… همین دوتا که اول کار خودم انتخاب کردم میبریم.
فروشنده با ذوق مشغول آماده کردنشان میشود و شروع به تعریف و تمجید میکند.
-آفرین به این انتخاب، مشخصه سلیقه خیلی خوبی دارید!
حافظ کارت را از جیبش بیرون می اورد و به فروشنده میدهد. رسید را که به سمتمان میگیرد از حافظ میقاپم و به مبلغ نگاه میکنم.
چشمانم از حدقه بیرون میزند… چقدر صفر! اصلا به من چه ربطی دارد؟ برود پول هایش را هدر بدهد…
حافظ جعبه جواهرات را برمیدارد و با اخم اشاره میکند از مغازه بیرون بروم.
همین که سوار ماشین میشوم بر سرم فریاد میزند. -این چه رفتار زشتی بود ایلیا؟! لب میگزم و سرم را پایین می اندازم. -مگه…مگه چیکار کردم؟
-چشمانش را روی هم میگذارد و نفس عمیق میکشد.با صدای گرفته ای میگوید:

-حق نداری به خاطر حسادت های کور کورانت ابروی منو ببری! منو بگو خواستم همراهیم کنی و نظر بدی.
این بچه بازیا چیه در میاری آخه؟ ناخوداگاه بغض میکنم. به سرعت متوجه میشود. -گریه نداریما! -ببخشید… خب آخه ازش خوشم نمیاد… -ایلیا جان ! عزیز من، چرا آخه؟ اون فقط دوستمه. از چی میترسی تو؟ اگه این خیالتو راحت میکنه بهت میگم پس… آبان
استریته، هیچ کششی هم به همجنسش نداره! -خب آخه… خیلی باهاتون صمیمیه… -اونم مثل ماهان یا مهتاب که با تو صمیمین! اگر بخوام مثل خودت رفتار کنم، پس دیگه نباید بذارم با پسر خالت حرف
بزنی! -عه ینی چی ؟ اون فرق داره کلا! ماهان مثل داداشمه… -دقیقا منم همین حسو به آبان دارم. پس دیگه حسودی نداریم قبول؟ با اکراه سرم را تکان میدهم و زیر لب میگویم: «قبول…» ماشین را روشن میکند و لپم را میکشد. -آفرین پسر خوب! لب و لوچتم اینجوری نکن که وسط خیابون وسوسه
میشم ببوسمت! با نیش باز نگاهش میکنم. و در دل قربان صدقه اش میروم.

-میگمچیزه…خب حالا که خریدیم، تموم شد. میشه دیگه بقیشو بریم دوتایی خوش بگذرونیم؟
-اتفاقا دارم جایی میبرمت که خوشحالت میکنه…
دستانمم را به هم میکوبم و با ذوق میپرسم:
-وایییی… شهربازی؟
تک خنده ای میزند.
-اروم بشین بچه. حالا شهربازی یا بلاخره یه جایی که بهت خوش بگذره . ولی قبلش یه جای دیگه کار داریم… سوالی هم نپرس چون جواب نمیدم!
تمام راه سوال پیچش میکنم تا بگوید کجا میرویم اما حتی ذره ای هم نم پس نمیدهد!
زمانی که متوجه میشوم مسیر خانه خودش را در پیش گرفته بلاخره صدای جیغم در می آید.
-این همه گفتین میبرمت یه جایی خوشحال بشی این بود؟ باز که برگشتیم خونه!
ددی توروخدا راستشو بگو میخوای تنبیهم کنی؟
-ایلیا دیگه دارم زیادی مراعاتتو میکنم. صد دفعه بهت گفتم از صدای جیغ زدن بدم میاد!
گفتم شبیه بچه های لوس و ننر نباش گفتم یا نه؟ در صندلی ام فرو میروم و با صدای آهسته ای میگویم:

-گفتین. -دیگه نمیخوام حرفامو تکرار کنم… دستش را روی گلویم میگذارد و کمی فشار میدهد. -الان که هیچی… قول دادم خوشحالت کنم زیر حرفم نمیزنم، اما به خاطر
این جیغ های بیخودت تنبیه میشی! بدجوری پشیمونت میکنم.
دستش را برمیدارد. نفس لرزانم را بیرون میدهم و با سری پایین افتاده با گوشه پیراهنم بازی میکنم.
-ببخشید بابایی… دیگه جیغ نمیزنم. قول! ماشین را متوقف میکند.

خوبه، پیاده شو دستش را پشتم میگذارد و به سمت داخل پارکینگ هدایتم میکند. -نمیخواید بگید ماجرا چیه؟ -الان خودت متوجه میشی. به جای پارک خودش که حالا با پژو پارس سفید رنگی پر شده اشاره
میکند. -خب… فکر کنم یه نفر اومده جای شما پارک کرده… نیشخند میزند و میگوید: -آره…خودم گفتم بذارنش اینجا! با تعجب نگاهش میکنم و میپرسم:

-چرا؟ دستی به سرش میکشد و از من چشم میدزدد.
-راستش دوست داشتم ماشین بهتری برات بخرم… اما پولامو جایی سرمایه گذاری کردم در همین حد شد دیگه…
بهت زده نگاهم را بین ماشین و حافظ میچرخانم. برای من خریده بود؟

درست متوجه شده بودم؟

نمیخوای سوار شی ببینی چطوره؟

سرم را به چپ و راست تکان میدهم. -نه…! -چرا؟ خوشت نیومد؟ -من… من نمیتونم اینو قبول کنم. اصلا درست نیست!
دروغ است اگر بگویم از تصور داشتن ماشینی صرفا متعلق به خودم، لذت نمیبرم. اما این لذت زمانی برایم بیشتر خواهد شد که با تلاش و زحمت خودم به دست آید!
-هر جوری حساب میکنم، نمیشه… -چرا نمیشه؟ نفسم را کلافه بیرون میدهم. چرا درک نمیکند؟ -محاله! ببین میدونم میخوای کمک کنی ولی اصلا این کار درست نیست…
-کمک چیه دیگه؟ یه جوری میگه انگار دارم به بهزیستی یا چمیدونم مراکز بیماری های خاص صدقه میدم.

عیدی حسابش کن ایلیا.

از اینکه برای آدم های مهم زندگیم بخوام هدیه بگیرم و خوشحالشون کنم لذت میبرم. من واقعا دوست ندارم رو ماشین مردم کار کنی سعی کن بفهمی منو.
در ضمن هدیه رو که پس نمیدن!
-میدن! اگر خیلی گرون باشه و هیچ وقت نتونی جبران کنی همون بهتر که هیچ وقت قبولش نکنی !
دستانم را به دست میگیرد و آرام نوازش میکند.
-قبلا جبران کردی! همین که خود واقعیمو بعد از سال ها از اون پوسته خشک و نچسبی که به دور خودم کشیدم بیرون اوردی، همین که به لبام لبخند میاری و حال دلمو خوش میکنی، ارزشش از صدتا ماشین هم بیشتره.
با چشمانی پر از اشک نگاهش میکنم و حتی نمیدانم چطور از او تشکر کنم…
چه بگویم ، از چه کلماتی استفاده کنم تا حال خوبم را واضح نشان دهد؟ فقط لب میزنم: « ممنونم…»
و سرم را به سینه اش تکیه میدهم. امیدوارم خودش مثل همیشه حالم را بفهمد.
دستش را پشتم میگذارد و به خودش فشارم میدهد.
چند دقیقه در همان حال میمانیم و بدون اینکه کوچک ترین حرفی بزنیم از هم جدا میشویم.
همان یک بغل ساده کار خودش را میکند…

سوییچ را به دستم میدهد و با لبخند نگاهم میکند.
دستی به ماشین میکشم و در را باز میکنم اما قبل از اینکه بتوانم سوار شدم در حالیکه یکی از پاهایم در ماشین و دیگری بیرون مانده متوقف میشوم.
دوباره به عقب برمیگردم و به حافظ نگاه میکنم. شانه ای بالا می اندازد و میگوید: -از بچگی دوست داشتم متفاوت باشم! زیر خنده میزنم و دوباره سوار میشوم. دیده بودم که هنگام هدیه دادن ماشین، آن را پر از گل و بادکنک میکنند اما
بستن گگ آن هم به اویز آینه جلو دیگر نوبر بود! روی صندلی کنارم مینشیند و با نیشخند خیره ام میشود.
دستی به بندهای چرم مشکی گگ میکشم و با توپ قرمز رنگ آن بازی میکنم.
دوباره میخندم… -وای من عاشقتم! -خلاصه حواست باشه جیغ بزنی، اینو میبندم به دهنت! -این ماشین…خیلی قشنگه… هنوز باورم نمیشه واقعا مال منه !

-مبارکت باشه.

ماشین این آشناتونم پس بده. بابت این مدت هم ازش تشکر
کن

اگه ماشین عمو رضا نبود منو شما باهم آشنا نمیشدیم… -آره…حالا کجا دوست داشتی بریم؟ شهربازی؟
صورتم را با دست میمالم و محکم لبم را میگزم اما فایده ای ندارد..
-بابایی میشه بزنی تو گوشم؟

با تعجب میپرسد: -برای چی؟ -من فکر کنم دارم خواب میبینم… آخه شما و این حجم از مهربونی؟ شایدم
دارم توهم میزنم!
-حالا یه روزم که من میخوام مهربون باشم و بهت سخت نگیرم خودت نمیذاری. تا پشیمون نشدم راه بیوفت!
ماشین را به سرعت روشن میکنم. -نه،نه… غلط کردم.
ماشین را از پارکینگ خارج میکنم و به سمت خیابان اصلی رانندگی میکنم.
-یه چیزی بگم؟ بدون اینکه حرفی بزند منتظر نگاهم میکند.
-خب، چیزه… شهربازی خیلی خوبه ها…ولی من قبلا رفتم. میشه یه جای جدید بریم؟
-کجا دوست داری بریم؟ -سرزمین موج های آبی! -عمرا! -ددی مگه چی میشه؟ من خیلی دوست دارم برم توروخدا… -همین کم مونده یکی از بیمارام منو در حال آب بازی ببینه!

-خب مگه نگفتین میخواین امروز به من خوش بگذره؟ من فقط اگه اونجا بریم خوشحال میشم…بعدشم خود اون بیماراتون برن آب بازی عیب نیست فقط برای شما بده؟
کلافه میگوید: -ایلیا!!! صدایم را مظلومانه میکنم. -بله؟ مگه دروغ میگم؟ اصلا میرم خونمون… شهربازی نمیخوام… موج
های آبی نمیخوام…. اصلا هیچی نمیخوام!
قطره اشکی که از صورتم پایین میچکد را پاک میکنم و سعی میکنم به او نگاه نکنم.
زیر لب با خودش میگوید: «تف تو اون ذاتت پدر صلواتی…خیلی خب، هر جایی میخوای برو!»
تا به حال آن همه مرد لخت را یک جا ندیده بودم! با لذت به اطرافم نگاه میکنم و حس میکنم کم مانده از چشمانم قلب بیرون بزند.
حافظ از پهلویم محکم نیشگون میگیرد. -فقط یه بار دیگه هیز بازی در بیار تا همین حالا برگردیم خونه!
-وا! چرا تهمت میزنید؟ کلا یکم چشمام انحراف داره… وگرنه من جز شما کسی رو نمیبینم.
-تو که راست میگی! عنق گوشه ای می ایستد و دستش را پشت کمرش میگذارد.

-برو بازی کن!
-تنها برم؟
-از همین جا حواسم بهت هست.
-ددی!
-زهرمار! نکنه توقع داری من سرسره بازی کنم؟
-وای از کجا فهمیدین؟
با ذوق به سرسره ابی نگاه میکنم.
-ددی نگاه کن چقدر باحاله. دونفرست من که تنهایی نمیتونم برم. شما هم که نمیای… پس چاره ای جز اینکه با یه نفر دیگه سوار شم نمیمونه!
-با کس دیگه برو تا ببینی چه بلایی سرت میاد… پایم را به زمین میکوبم. -ینی اومدین اینجا فقط یه گوشه وایسید؟ -نه. میخوام برم استخر معمولیش شنا کنم. -خب من که شنا بلد نیستم! بیا بریم سرسره… خواهش میکنم. لبانش را بهم فشار میدهد. -اگر یه نفر منو بشناسه بیچارت میکنم!

محکم گونه اش را میبوسم. -ایول!
چهار ساعت تمام میدوم، جیغ میزنم، شنا که نه بیشتر دست و پا میزنم و همه بازی ها را امتحان میکنم. حتی چاله فضایی را!

نه تنها خودم بلکه حافظ را هم مجبور میکنم همراهیم کند.
ابتدا کمی بداخلاقی میکند و با ترس به اطرافش نگاه میکند ولی بعد که خیالش از نبود فردی آشنا راحت میشود، بلاخره وا میدهد…
شام چیزبرگر میخوریم با نوشابه! نیم ساعتی با او سر و کله میزنم تا باور کند با یک بار نوشابه خوردن قرار نیست هیچ اتفاق ناگواری برایمان بیوفتد..
او را به خانه اش که چند وقتیست خانه «ما» شده میرسانم و خودم پیش ماما و هانیه برمیگردم.
همین که ماشین را پارک میکنم، هانیه با تعجب وارد حیاط میشود. -این دیگه مال کیه؟
فکر اینجایش را نکرده بودم! حالا چه به ماما و هانیه بگویم تا قانع کننده به نظر برسد…
-هنوز یاد نگرفتی سلام کنی؟ سوییچ را در جیبم میگذارم و داخل میروم. -وایسا کجا میری؟ سوال پرسیدما -ماشین خودمه! -زرشک! تو گورت کجا بود که کفنت باشه! -خیلی ممنون از لطفت.

پا به اتاقم میگذارم و سوییچ را روی میز مطالعه رها میکنم. وانمود میکنم که میخواهم پیراهنم را از تن بیرون آورم، تا از اتاق خارج شود اما به روی مبارکش نمی اورد و همچنان بر و بر تماشایم میکند!
-نمیبینی دارم لباس عوض میکنم؟ برو بیرون دیگه!

-تو نشنیدی من سوال پرسیدم؟ -خب من که جوابتو دادم! -این ماشینو از کجا آوردی؟ -دزدیدم. -ایلیا! -چرا جیغ میزنی نصفه شبی آخه؟ ماما و آرین بیدار میشن. -به من که جواب درست حسابی نمیدی، شاید مامان بیدار شه به اون بگی! کلافه و خواب آلود نگاهش میکنم. -هانیه چرا اذیت میکنی؟ چه جوابی بدم خب؟ ماشینو خریدم، قسطی… برای آنکه مجبور نشوم در چشمانش نگاه کنم،مشغول پهن کردن لحاف
روی زمین میشوم.
-ماشین که الان خیلی گرون شده. مگه از پس قسطاش برمیای؟ اصلا از کی قسطی گرفتی؟ پول پیش نخواستن؟
-حافظ کمک کرد. با دقت نگاهم میکند و چشمانش را ریز میکند. -این حافظ چرا اینقدر هواتو داره؟

-بهش گفته بودم ماشین مال من نیست خواسته یه کمکی بکنه، بد کرده؟ -توقع داری باور کنم کاملا خیر خواهانه پول داده که تو ماشین بخری؟ بلند میشوم و با اخم نگاهش میکنم. -حالا یه نفر پیدا شده که آدم خوبیه. چرا الکی گیر میدی؟ دوباره دهان باز میکند که حرفی بزند اما مجال نمیدهم. -هانیه برو بیرون، اینقدرم فضولی نکن. با دلخوری نگاهم میکند و به بلاخره در حالیکه زیر لب بد و بیراه حواله
ام میکند، از اتاق بیرون میرود.
صبح روز بعد مجبور میشوم یک دور کامل هم برای ماما توضیح بدهم که ماشین را چطور و از کجا گیر آورده ام !
تفاوت واکنشش با هانیه در این بود که، به خاطر علاقه اش به حافظ، کلی هم دعای خیر در حقش کرد…
دلم پیش هانیه مانده بود. زیاد پیش نمی آمد با هم جر و بحث کنیم و وقتی به یاد می اوردم که با دلخوری اتاقم را ترک کرده، عذاب وجدان سراغم می آمد. تعلل را کنار میگذارم و بعد از تحویل دادن ماشین قبلی به عمو رضا، تصمیم میگیرم امروز خودم دنبالش بروم و مجبور نباشد با بی آر تی یا مترو فاصله محل کار تا خانه را طی کند.
با به یاد آوری ملاقاتم با عمو رضا، لبخند روی مینشیند. چقدر در این مدت دلم برایش تنگ شده بود. از خودم خجالت کشیدم که وقت مشکلات و سختی، سراغش رفته بودم و زمانی که کارم راه افتاده بود، فراموشش کرده بودم… شاید هم صرفا تقصیر من نیست، آشنا شدن با حافظ و اتفاقات

بعدش، زندگی ام را تماما عوض کرده بود.

مرد بیچاره حاضر نبود ماشین را پس بگیرد، آخر مجبور شدم همان دروغی که تحویل ماما و هانیه داده بودم، به او هم بدهم. عمیق نگاهم کرده بود و پرسیده بود:« همه چی خوبه عمو جون؟»
لبخند زده بودم و مطمئنش کردم که همه چیز رو به راه است. در نگاهش حرفی بود که نمیتوانستم بخوانم…
قبل از آنکه خانه اش را ترک کنم، دستی به سرم کشید و گفت: «مراقب خودت باش عمو»
حتی درست متوجه نشده بودم که منظورش چیست.
چشم میگردانم تا اطراف شرکت جای پارک پیدا کنم، اما مجبور میشوم تا آخر کوچه پیش بروم. همین که ماشین را خاموش میکنم تا به هانیه زنگ بزنم و خبرش کنم که دنبالش آمده ام، خودش بیرون می آید. قبل از اینکه بوق بزنم و او را از حضورم مطلع کنم، با دیدن شخصی که کنار هانیه قرار میگیرد، شوکه میشوم…
دستم روی فرمان بی حرکت میماند و از آینه میتوانم ببینم که هانیه با چهره ای آرام و لبخندی که بر لب دارد، سوار ماشین مدل بالایش میشود. خون به صورتم میدود و حتم دارم که او را خواهم کشت!
انقدر حواسشان پرت است که حتی مرا نمیبینند ، با سرعت از کنارم عبور میکنند. بلافاصله ماشین را روشن میکنم و مشغول تعقیب کردنشان میشوم! زیر لب با خودم زمزمه میکنم:«میکشمت، میکشمت عوضی…»
سعی میکنم تا حدودی فاصله ام را با آن ها حفظ کنم تا متوجه من نشوند.
پشت چراغ قرمز می ایستد و من هم مجبور به توقف میشوم. دستانم را به فرمان فشار میدهم آنقدر که انگشتانم بی رنگ به نظر میرسند.

حدودا بیست دقیقه بعد که از ماشین خارج و در را با احترام برای هانیه باز میکند، متوجه میشم که مقصدشان کافی شاپی معروف، در شمال شرق تهران است!
نمیدانم چطور واکنش نشان بدهم. بروم بالای سرشان و مچشان را بگیرم؟ داد و بیداد راه بیندازم؟ یا مردک پفیوز را زیر بار کتک بگیرم؟
هنوز در افکارم غوطه ورم که موبایلم زنگ میخورد. بی حواس آن را از جیب پیراهنم بیرون می اورم و جواب حافظ را میدهم.
-حافظ من دقیقا همین الان میخوام برم دوستتو بکشم!
لحظه ای جز سکوت، چیزی عایدم نمیشود. ظاهرا برای شروع یک مکالمه جمله شوکه آوری را انتخاب کرده ام!
-چی؟ منظورت چیه؟ دوستم کیه؟ -آبان! -باز دیگه چی شده ایلیا؟ بچه بازی در نیار. با غیظ میگویم: -تو هیچی نمیدونی! جلوی چشمای من، الان داره با خواهرم لاس میزنه! -پاشو همین الان بیا اینجا. -حافظ شنیدی اصلا من چی گفتم؟ -شنیدم و میگم بیا اینجا! -من هیچ جا نمیام. میخوام برم فک این بچه پررو بیارم پایین ! کلافه صدایش را بالا میبرد.
430

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

  1. با سلام ادمین عزیز من در حال نوشتن یک رمان هستم وی می خواستم که رمانم رو اینجا به صورت انلاین پارت به پارت بذارم قبول می کنید لطفا هرچه سریع جوابم رو بدید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن