رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت نه

– تو مهربون تر از اونی هستی که به دل بگیری مگه نه؟

-نمیگیرم!
فقط همین را میتوانم بگویم و این درست ترین حرف ممکن در آن لحظه است.
مگر میشود به چشمانم نگاه کند ، از من در خواستی کند و من انجام ندهم؟

به خانه اش میرسیم.

خداحافظی میکند و به سمت مجتمع میرود.
به قامت بلندش که هر لحظه از من دور تر میشود نگاه میکنم ، چقدر زود گذشت.
من که تمام مسیر را آرام راندم! کاش کمی راه طولانی تر بود و او از هر چه که دوست داشت ، با آن صدای بم لعنتی اش حرف میزد.
حتی از آن خواهر نچسبش !
سعی میکنم به این که من چه مرگم شده و چرا باید صدایش را دوست داشته باشم فکر نکنم.
حتما چیزی به سرم خورده و گرنه من نه خودش را دوست دارم نه صدایش را !
و تمام راه این جمله را با خودم تکرار میکنم تا ملکه ی ذهنم شود… “نه خودتو دوست دارم نه صداتو! ”
همین که پا در خانه میگذارم ، صدای گوشخراش آرین که در حال گریه کردن است را میشنوم.
هانیه خودش هم گریه میکند و در آن وضعیت سعی دارد پسرس را آرام کند.

ماما سراسیمه به سمتم می آید. -خداروشکر اومدی! هانیه پرخاش میکند: -کدوم گوری هستی نیم ساعته هر چی زنگمیزنم جواب نمیدی؟ بچمتو تب
سوخت. باید ببریمش بیمارستان! ماما میگوید : -هر چی زنگ زدم گوشیت خاموش بود مادر. موبایلم را از جیبم در می آورم و چکش میکنم. کی خاموش شده؟ چرا متوجه نشدم؟ اصلا چرا حواس پرت شده ام؟ هر دویشان آماده اند و آرین را لباس گرم پوشانده اند. رو به ماما میکنم و میگویم: – لازمنیست بیای، دوتا آدم گنده داریم میریم. شما کجا میای دیگه ؟ میخواهد اصرار کند ،اما هانیه امان نمیدهد. -راست میگه مامان ،شما خونه بمون . بریم ایلیا! ماما دستم را میگیرد.هانیه جیغ میزند: -ایلیا!!! با سرعت به سمت ماشین میروم. هانیه گریه میکند و زیر لب مدام میگوید: -بچم!

-چیزیش نمیشه هانیه، خوب میشه فقط یه تب سادست. -اگه یه تب ساده نباشه چی؟ اگه تشنج کنه چی؟!
سمت آرین خم میشود ، هی میبوسدش و میگوید: -تشنج نکنی!
انقدر حال و روزش خراب است که استرسش به من هم منتقل میشود…
نکند واقعا اتفاقی برایش بیوفتد ؟ آنوقت بدون آرین چه کنیم ؟ هانیه بدون آرین چه میشود؟
نیم نگاهی به او که چشمانش نیمه باز و گونه هایش گر گرفته است، میکنم. و زیر لب زمزمه میکنم:
-تشنج نکنی! ****
حدودا دو ساعت و نیم بعد که خیالمان تا حدودی راحت شده و هانیه و آرین هر دو آرام گرفته اند از بیمارستان خارج میشویم.
دکتر گفته ویروس جدید است و خیلی از بچه ها گرفته اند.
گفته مراقبش باشیم و داروهایش را سر وقت بدهیم. نهایتا تا چند روز دیگر کاملا خوب میشود.
پلاستیک داروهایش را صندلی عقب میگذارم.

-دیدی گفتم چیز مهمی نیس؟ بیشتر از آرین، حال تو بد بود. کم مونده بود غش کنی ! میدونم مادری، خیلی دوسش داری،طاقت مریضیشو نداری ولی آخه عزیز
من ، اینجوری که نمیشه !
اونقدر هول میکنی که تو مواقع حساس هیچ کمکی هم نمیتونی به پسرت بکنی.
به آرین که در بغلش به خواب رفته نگاه میکند. آرام تر شده و دیگر گریه نمیکند… اما هنوز بغض دارد. -دست خودم نیست. از وقتی مهدی یهو رفت همش میترسیدم. میترسیدم یهو تو هم بری ، مامان بره. وسط اون حال بد آرین به دنیا اومد و شد دلخوشیم. حالا میترسم اونم بره… دست های سردش را میگیرم و به نشانه دلگرمی کمی فشار میدهم. -ما اینجاییم ،حالمون خوبه چیزیمون نمیشه هانیه …
صدایش به زحمت به گوش میرسد. -روز آخر…زنگ زدم بهش گفتم هوس لواشک کردم برام میخری مهدی؟ کلی قربون صدقه من و بچش رفت . گفت ای به چشم کارامو بکنم، تا دو ساعت دیگه با یه عالمه لواشک میام
خونه. ولی هیچ وقت نیومد… قطره اشکی از چشمانش پایین میریزد. -از لواشک بدم میاد ایلیا.
صبح را با لعن و نفرین به دقیقا نمیدانمچه کسی آغاز میکنم ! مدام با خودمغر میزنم:
-من نمیخوام صبح زود بیدار شم ، اصلا چرا باید بیدار شم… تف به همه چی!
شب قبل به خاطر آرین نتوانسته بودم به موقع و با خیال راحت بخوابم .
چشمانم از بی خوابی قرمز شده ، سر درد دارم و از شدت درد ،حالت تهوع هم گرفته ام. پس قید صبحانه را میزنم و بعد از پوشیدن لباس هایم ،دنبال آقا حافظ میروم.
دم مجتمع که میرسم از آنجایی که آقا حافظ هنوز پیدایش نیست ،ماشین را گوشه ای پارک میکنم و سرم را روی فرمان میگذارم.
آنقدر خواب آلودم که همان لحظه چشمانم گرم میشود.

صدای باز و بسته شدن در ماشین را میشنوم و بعد از آن صدای حافظ را…
نامم را بر زبان می آورد ولی نمیدانم چرا به جای اینکه چشمانم را باز کنم انگار که برایملالایی میخواند چشمانم سنگین تر میشود…
باید اعتراف کنم صدای او مختص آرامش دادن است. به محض اینکه دستانش را روی شانه امحس میکنم از جا میپرم! نه تحمل این یکی را دیگر ندارم! تحمل لمس شدن از جانب حافظ… همان بار قبل هم کم مانده بود خودم را لو بدهم. دست و پایم را گم میکنم. -سلام
نکند متوجه شده باشد که خواب نبودم و فقط به دلایل نامعلومی دوست داشتم نامم را صدا بزند!
لبخند مهربانی میزند. -علیک سلام آقا ایلیا ! خوب خوابیدی؟ هول میشوم و میخواهم برایش توضیح دهم که به خدا من آدم تنبلی نیستم و
اگر خوابم برده است دلیل موجهی دارم ! -میدونین…چیزه!
-چیزه؟ حس میکنم از خجالت سرخ شده ام. -نه نه چیز که نه! در واقع خواهر زادم دیشب…دیشب چیز شده بود… لبش را گاز میگرد تا جلوی خنده اش را بگیرد:
-چیز شده بود؟ چشمانم را روی هم فشار میدهم. دیگر حتی رویم نمیشود نگاهش کنم! هر چه فکر میکنم برای آرین چه اتفاقی افتاده، یادم نمی آید.
-وای خب هول شدم دیگه، نخندین شما! با لحن شوخی میگوید: – چرا هول شدی حالا! من به همه سلیقه ها احترام میذارم. هر کس یه علاقه ای داره تو هم “چیز ” دوس داری به هر حال!
با تمام وجود آرزو داشتم آن لحظه از شدت خجالت از روی زمین محو شوم.
در دل، خودم را به فحش و ناسزا میگیرم،دیگر از این افتضاح تر نمیشد!
معترض میگویم: -آقا حافظ!

-جونم ؟ -نگید دیگه! نیشخند میزند و میپرسد: -چیو نگم؟ -به جون خودم، منظورم از اون چیزا نبود که!
دیگر نمیتواند جلوی خودش را بگیرد و با صدای بلندی زیر خنده میزند. کاش میشد همان لحظه در افق محو شوم… -وای…من دیگه حرف نمیزنم! لپم را محکم میکشد. -تو چقدر بامزه و شیرینی! اگر از این ماشین زنده بیرون نیامدیم، چپ کردیم ،زیر هجده چرخ رفتیم
یا هر اتفاق دیگری، مطمئنا تقصیر من نیست! حافظ است که هر لحظه بیشتر دستپاچه ام میکند. به چشمش بامزه و شیرین بودم؟ بامزه بودن صفت خوبیست مگر نه؟ نفس عمیق میکشم و فرمان را محکم فشار میدهم. کل ماشین را عطر دکتر گرفته… چقدر تمرکز داشتن کنار آقا حافظ سخت است!
-نگفتی؟ گیج میپرسم:

-چی رو ؟ چشمانش هنوز میخندد ،اما سعی میکند به رویم نیاورد. -همون مشکلی که برای خواهر زادت پیش اومده دیگه ! -آهان اون تب داشت ، ولی مسئله مهمی نبود. خواهرم ولی هول کرده بود
،کل شب درگیر بیمارستان بودیم . اینجوری شد که نتونستم بخوابم! دم ورودی بیمارستان ماشین را متوقف میکنم. دستگیره در را میگیرد و من به این فکر میکنم که چقدر خوشحالم که دیگر
صندلی عقب نمیشیند. این جلو نشستنش هم خوب حساب میشود، هم بد! خوشحالم که با من احساس صمیمیت بیشتری میکند. اما باعث شده، تقریبا تمام حواسم پرتش شود. این که چگونه تکیه میدهد، دستش را کجا میگذارد یا به چه نگاه میکند… قبل از اینکه پیاده شود ، به سمتم میچرخد. -برات یه پیشنهاد دارم که مجبوری قبولش کنی! -ببخشیدا ولی این دیگه دستور حساب میشه نه پیشنهاد! لبخند معناداری میزند. -خب اگه اینجوری بیشتر دوست داری میتونی دستور حسابش کنی…امااا
مطمئن باش تو هم ضرر نمیکنی! با کنجکاوی نگاهش میکنم.

ادامه میدهد:
-از این به بعد رویا رو میبری هر جا که میخواد و برش میگردونی خونه باغ. در عوض حقوقت دوبرابر میشه،چطوره؟
تردید دارم ، دو برابر حقوق فعلیم را در ذهنم حساب میکنم ، از حقوقی که همزمان از اوسا و آقا حافظ میگرفتم بیشتر میشد
ولی با یادآوری رفتارهای شب قبلش وسوسه را کنار میزنم. کار دیگری را میتوانم جور کنم اما عزت نفسم را چه؟!
-نه آقا حافظ ، واقعا نمیشه!
معذرت میخوام اما حاضرم بیکار باشم ، ولی دیگه با خواهرتون برخوردی نداشته باشم !
– لطفا زود تصمیم نگیر. این موضوع به شدت برام مهمه و گرنه اصرار نمیکردم.
رویا به اون بدی که نشون میده نیست! شاید زود باشه فقط با یه برخورد راجع بهش قضاوت کنی…
کاش اصرار نمیکرد… اصلا چرا من را در همچین موقعیتی قرار میدهد؟ آخر من چگونه در چشمانش نگاه کنم و خواسته اش را رد کنم؟
و از طرفی گوشه ی خوشبین و خوش خیال ذهنم میگوید:
– تو واسش « هر کسی » نیستی و توانسته ای اعتمادش را جلب کنی، پس خرابش نکن!!
100

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن