رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت هشت

-دیگه بدتر ! من ساندویچ نخود بخورم؟
-باور کنین خوشمزست. اصلا شما یه بار امتحان کن، مطمئنم مشتری میشی !
معلوم است که خودش هم غذایی نخورده و گرسنه است. مردد به فلافل نگاه میکند:
-اما آخه… -بخورین دیگه. گازی به ساندویچش میزند، سس را به سمتش میگیرم. -تازه با سس خوشمزه تره! گاز بعدی را که میزند میپرسم :چطوره؟خوشتون اومد؟
زیر لب میگوید “بد نیست”
و من احتمال میدهم، بد نیست از طرف دکتر همان«خوشم اومده ولی غرورم نمیذاره بگم» تلقی میشود!
نفسی آسوده میکشم. من هم عجب کارهایی میکنم ! اگر خوشش نمی آمد چه؟
نگاهم را سمت دیگری میدوزم که معذب نباشد و راحت ساندویچش را بخورد.
به گوشه ای نامعلوم خیره میشود و بعد از چند دقیقه صدایش را میشنوم. -فقط یه بچه شیش ساله بود… قبل از عمل ترسیده بود، میگفت نمیخواد بمیره. دوست داره زندگی کنه.

گفت قول میدی زنده بمونم؟ منم گفتم معلومه… قول میدم حالت خوب شه.
و آهسته تر زمزمه میکند: تا حالا نزده بودم زیر قولم .
به کمک چند قلوپ نوشابه تکه آخر ساندویچ را که به خاطر حرف دکتر در گلویم گیر کرده بود، قورت میدهم.
-ولی شما همه تلاشتونو کردین مگه نه؟ سرش را به معنای تایید تکان میدهد. -پس دیگه تقصیر شما نیست! همچنان چهره اش در هم است و من نمیدانم چه کاری کنم که حالش بهتر
شود. دستم را روی شانه اش میگذارم و گردنم را کمی کج میکنم. -تو دکتر خوبی هستی ، غصه نخور، باشه؟ دستم را از روی شانه اش برمیدارد و مابین دو دستش میگیرد. نمیدانم چرا
ضربان قلبم هر لحظه بالا تر میرود…
دستم را آرام نوازش میکند و در حالیکه نگاهش را از صورتم بر نمیدارد با لبخند میگوید: باشه!
آنقدر نگاهش سنگین است که طاقت خیره ماندن ندارم. دستم را بیرون میکشم و سعی میکنم به خودم مسلط شوم…
-پس ظاهرا امروز فقط برای من مزخرف نبوده! او هم به روی خودش نمی آورد و پرسشی نگاهممیکند: چطور؟ -از کارم اخراج شدم!

ابرو در هم میکشد و میپرسد: -کارت؟ من که اخراجت نکردم…
پوزخند میزنم.
-منظورم اون یکی کارم بود .تو همون محل خودمون مکانیک بودم. صاب کارم دیگه منو نخواست…
-آهان،چرا اونوقت؟!
-باور میکنین خودمم درست متوجه نشدم چرا؟ ظاهرا میخواست یکی از فامیلاشونو بیاره !
-حالا مکانیکی چی هست که اخراج کنه! همون بهتر اصلا. به او چشم غره میروم. -مگه مکانیک بودن چشه؟ و در دلم میگویم: لابد فقط شما دکترا آدمین! -بعدشم حتما به حقوقش احتیاج داشتم که کار میکردم دیگه… -مکانیک بودن چیزیش نیست. ولی این شغلی نیست که بهت بیاد. چجوری بگم… یه جورایی این شغل باهات سازگاری نداره! -پس چه کاری باهام سازگاری داره؟ نگاهش سرتا پایم را وجب میکند و زمزمه میکند: تو که اصلا نباید کار
کنی… سرم را میخارانم و گنگ نگاهش میکنم: یعنی چی؟!

-هیچی ،ولش کن! راستی دانشگاه رفتی؟ تا چه مقطعی درس خوندی؟ -بله که رفتم! لیسانس اقتصاد دارم مثل اینکه … -حالا چرا اقتصاد؟ -دلیل خاصی نداره واقعا… این رشته قبول شدم همونم خوندم. هیچ وقت دوسش نداشتم… بعد از این که فارغ التحصیل شدم یه مدت دنبال یه کار درست حسابی
افتادم، نبود که نبود.
یا نیروی کار با تجربه میخواستن، یا پارتی! که من هیچ کدومو نداشتم .این شد که همون مکانیکی که از چند سال قبلش کار میکردم رو دو دستی چسبیدم.
-کسی نبود ماهیانه یه مبلغی خرجی بده که تو مجبور نشی با سن کم کار کنی؟ به هر حال پدربزرگی، عمویی…
اگر به خودم بود دوست نداشتم آن خاطرات تلخ را هیچ وقت دوره کنم.
روزهایی که حال بابا مدام بدتر میشد و همه ی کسانی که روزی در خوشی کنارمان بودند و همراهمان میخندیدند، به یکباره غیب شدند…
-بودن که بودن… ولی فقط اسمشون بود ، نه خودشون. هر کدومبه یه بهونه ای جیم زدن دیگه ! ظاهرا متوجه میشود حالم گرفته شده که بلند میشود و پشتش را میتکاند. ساندویچش را کامل خورده! به دنبال سطل آشغال میگردد که کاغذش را بیاندازد. از دستش میگیرم. -بدینش به من.

و میپرسم: -فالوده بستنی دوس دارین؟ -نه توروخدا ! منو برسون خونه. زیر خنده میزنم و یک “چشم” بلند بالا تحویلش میدهم. تا همین جا هم زیادی با من مدارا کرده بود…
در گوشه ای از فرودگاه، کنار سایر ماشین ها پارک میکنم و منتظر میمانم که دکتر و خواهرش برسند.
با خودم تصور میکنم که خواهرش چه شکلیست و برخوردش چگونه است؟ یعنی به جذابیت برادرش “حافظ ” است؟
و زیر لب تکرار میکنم: حافظ…حافظ… دیروز را به خاطر می آورم که گفته بود مدام آقای دکتر صدایش نزنم !
گفته بود به حد کافی در مطب و بیمارستان لقب “دکتر” به نافش میبندند و من راحت باشم.
و از همان موقع برایم “آقا حافظ” شده.
از دور هر دویشان را که دوشادوش یکدیگر راه میروند و به سمت ماشین می آیند، میبینم.
از ماشین پیاده میشوم و چمدان را از دکتر میگیرم و در صندوق عقب میگذارم.
به رویا خانم میگویم:

-سلام ، به ایران خوش اومدید. با صدای آرام و ظریفی پاسخ میدهد: -ممنون. رویاخانم در واقع دختری جوان و تقریبا همسن و سال هانیه خودمان است
که البته به هیچ وجه قابل مقایسه با یکدیگر نیستند…
پاشنه کفشش آنقدر بلند و باریک است که تقریبا هم قد خودم به نظر میرسد و احساس میکنم هر لحظه ممکن است پاشنه اش زمین را سوراخ کند…
ماهان به این جور کفش ها میگوید “کفش تق تقی”
استدلالش هم این است که هر بار که به زمین میخورند تق و تق صدا میدهند و سوهان مغز و روح آدم میشوند!
رویاخانم ، آهسته حرف میزند و آنقدر ظریف است که ممکن است هر لحظه بشکند.
پرستیژ و لوندی خاصی دارد و چهره اش در واقع ،ورژن زنانه همون دکتر حافظ خودمان است.
**** به مقصد که میرسیم، هر دو پیاده میشوند. چمدان را از آقا حافظ میگیرم. -اجازه بدین من میارمش بالا. سرش را تکان میدهد. -باشه و پشت سر خواهرش وارد خانه باغشان میشود.

رویا خانم ترجیح داده در خانه ی پدریشان باشد و اصرار های آقا حافظ را که فعلا برای مدت کوتاهی هم که شده در خانه اش بماند را رد کرده
چمدان بزرگ و سنگین است. احتمالا هر چه از دیار خارجه داشته را با خود به ایران آورده!
برای رسیدن به در ورودی سفید رنگ خانه میبایست حدود بیست پله را بالا میرفتیم
معلوم است که خانه ی با قدمتی است.
زنی میانسال، با لباس سیاه و سفید مخصوص خدمتکاری به استقبالشانمی آید و سلام میکند سپسرو به رویا خانم میگوید:
-خوش اومدین خانم ،دلتنگتون بودیم. رویا خانم زیر لب تشکری میکند و داخل میرود. آقا حافظ به خواهرش میگوید: -حتما خسته ای یه دوش بگیری و چند ساعت بخوابی، خستگی از تنت در
میره. خواهرش بی حوصله با دست سرش را ماساژ میدهد. -بازم سرت؟ بگم مسکن بیارن؟ در حالیکه اخم از روی صورتش جدا نمیشود پاسخ میدهد:
-اره ، سرم داره میترکه ! و من منتظر مانده ام که یک نفر بگوید چمدان را کجا بگذارم ! یعنی واقعا من را با این قد و قواره نمیبینند؟ سرفه ای ساختگی میکنم.
-ببخشید آقا آقا حافظ بلاخره توجهش را از خواهرش میگیرد. -بله؟ -چمدون رو کجا بذارم؟ به جای حافظ، رویا خانم پاسخ میدهد. -به ساجده بگو راهنماییت میکنه اتاقمکجاست، بذارش اونجا. میخواهم سمت آشپزخانه بروم که چند لحظه قبل، زیبا به آنجا رفته. اما با
صدای رویا خانم متوقف میشوم. با لحنی که انگار از تصور حضورم در اتاقش چندشش شده میگوید: -نه وایسا ! تو اتاقم نرو، بذار دم در.
بعد از آنکه ساجده، تا طبقه بالا و اتاق رویا خانم راهنمایی ام میکند ،چمدان را سریع دم در اتاقش میگذارم و به سالن برمیگردم .
در دل دعا میکنم آقا حافظ بخواهد شب همینجا بماند ومن مستقیم به خانه خودمان برگردم.
دلم گرفته و حال و حوصله ی برخورد با هیچ کدام از خانواده معتمد را ندارم.
از آنجایی که من یکی از بخت برگشته ترین آدم های روی زمینم در جواب سوالم که
“اگه کاری نیست من دیگه برم”

میگوید: -صبر کن منم بیام. -حتما
خواهرش را بغل میکند و پیشانی اش را میبوسد. -مراقب خودت باش، سعی کن امشب زود بخوابی.
از خانه بیرون میزنم، حس میکنم در این چند دقیقه از بس حرص خورده ام صورتم هم رنگلبو شده و بهتر است کمی باد به سرم بخورد.
تا قبل از این ، فکر میکردم آقا حافظ مغرور است. اما صد رحمت به او، خواهرش که مصداق بارز زهر مار است!
دلیل آن همه خودشیفتگی اش را درک نمیکنم… چرا لحنش آنقدر بد بود؟ اصلا چرا تعارف کردم که چمدان را می آورم ؟ من که خدمتکارشان نیستم، فقط راننده ام!
روی صندلی مینشینم و در ماشین را محکم به هم میکوبم. چند لحظه بعد ، آقا حافظ می آید و روی صندلی کناری ام مینشیند ! تعجب میکنم، چرا اینجا نشسته ؟ او که همیشه عقب مینشست! احتمالا دوباره دهانم از شدت تعجب باز مانده که لبخند شیرینی میزند.
-راه بیوفت ایلیا!
اگر رویش را داشتم، میگوفتم حافظ! چقدر زیبا لبخند میزنی و لبخند بدجوری بهت می آید!

یا مثلا میگفتم نامم را چقدر وقتی تو صدایم میزنی، دوست دارم…
اما به جای همه اینها میگویم:
-چشم
دستپاچه ماشین را روشن میکنم و بی احتیاط مشغول رانندگی میشوم.چند نفس عمیق میکشم و به خودم تشر میزنم که آنقدر تابلو نباشم!
چند دقیقه که میگذرد میپرسد: -ایلیا جان از حرفای رویا ناراحت شدی نه؟
“ایلیا جان” هم قشنگ است اما اگر به خودم باشد همان “ایلیا” را ترجیح میدهم…
منتظر جوابم نمیماند و ادامه میدهد: -میدونی، اون اخلاق به خصوصی داره… یکم درک کردنش سخته
من رفتارش رو تایید نمیکنم .ولی اگر میخواستم طرف تو رو بگیرم، نه تنها اشتباهشو قبول نمیکرد بلکه بدتر لج میکرد !
نخواستم بعد از چند سال که همو میبینیم کدورتی پیش بیاد.
نمیدانم چه بگویم هنوز در شوک “ایلیا ” و “ایلیا جان” گفتنش مانده ام و حرف هایش مثل یک مسکن قوی عمل کرده و انگار تمام آن عصبانیت از بین رفته.
آب دهانم را قورت میدهم و سعی میکنم ذهنم را متمرکز کنم باید چیزی بگویم حتی یادم نیست بابت چه دلخور بودم…
باز هم صدایش در گوشم میپیچد:
90

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن