رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت چهارده

چرا آنقدر سخت میگرفت! مگر نه آنکه ما همدیگر را بوسیده بودیم؟ یعنی نمیتوانست کمی چشم پوشی کند؟
دهنم را باز میکنم که حرفی بزنم اما مجال نمیدهد. -توضیح نمیخوام باز تکرارش کردی !
حتی شغل دیگه ای هم نداری ولی همچنان بی نظمی… چرا از خودش نرمشی نشان نمیداد؟ نا سلامتی بین ما اوضاع فرق کرده بود!
-اگر فکر کردی که چون بینمون رابطه ای هست هر کار دوست داری میتونی بکنی سخت در اشتباهی!
مسائل شخصی و کاری رو با هم قاطی نکن. نکند دستگاه شنود وسط مغزم گذاشته؟! جوری منتظر نگاهم میکند که فقط میتوانم بگویم: -چشم ! رویش را برمیگرداند و دوباره به روبریش خیره میشود. -چشم دیگه دیر نمیکنم ! قول میدم . سرش را تکان میدهد و میگوید: -خوبه
تا خود بیمارستان حرف دیگری نمیزنیم . ماشین را که گوشه ای پارک میکنم، قبل از آن که بیرون برود

به سمتم میچرخد و با لحنی سرد میگوید:
قانون دوم: هیچ وقت وسط حرفم نپر ! صبر کن صحبتم تموم شه و بعدش اگه اجازه دادم میتونی حرف بزنی.
قانون سوم : وقتی اشتباهی میکنی قبولش کن و بابتش معذرت بخواه نه که بهونه بیاری!
چون اینجوری ممکنه هیچ وقت نبخشمت! قانون چهارم : همیشه آن تایم باش من از بد قولی متنفرم! به خودم که می آیم در ماشین تنها مانده ام و او رفته… از اینکه گاهی اوقات آنقدر جدی میشود هم تعجب میکنم و هم خوشم می
آید!
تعجبم وقتی بیشتر میشود که به جای آنکه بهم برخورد، دفترچه و خودکارم را از داشبورد بیرون می آورم و قانون هایی که تا به حال گفته ، یادداشت میکنم و چند دور از رویشان میخوانم که یکوقت یادم نرود!
اصلا چرا بربخورد؟ خودم به او گفته بودم قانون هایش را دوست دارم !
از اینکه مجبور میشوم طبق قوانینش پیش بروم حس رضایت ناشناخته ای دارم. با خودم که دیگر تعارف ندارم ! میدانم که مازوخیسم دارم…
حالا که حافظ به طور عمد یا غیر عمد این حس لعنتی را تحریک میکند ، چرا لذت نبرم؟ از تصورش هم لبخند روی لبم مینشیند. به خودم که در آینه نگاه میکنم چشمانم برق میزنند ، این برق عجیب آشنا به نظر میرسد! هر وقت ایلیا کوچولو پیدایش میشد چشمانم را برق شیطنت پر میکرد…
نمیدانم چرا انقدر عجله دارد ! بچه جان صبر کن ، هنوز نه به دار است و نه به بار…
بیشتر که به خودم نگاه میکنم ، نه تنها چشمانم انگار که کل صورتم بشاش تر از قبل به نظر میرسد…
واقعا اینطور است یا صرفا به خودم تلقین میکنم؟ با دست، کمی موهایم را مرتب میکنم.
بچه که بودیم هانیه از حرص مدام موهایم را میکشید ، حسادت میکرد که موهایم صاف و خوش حالتند البته من هم به این حسادت دامن میزدم و «سیم ظرفشویی» صدایش میزدم!
جیغ میزد و میگفت : -از تو که بهترم ، زرد کمرنگ!
به خاطر موهای خرمایی و چشمان عسلی ام بارها «کمرنگ» صدایم زده بود .
حتی یکبار ناغافل انار درشتی را به سمت بینی ام پرتاب کرده بود تا بشکند و قوز بردارد ، صرفا به این دلیل که حس کرده بود بینی ام از مال او خوش فرم تر است !
حالا که فکر میکنم ، شانس اورده ام کنار همچین خواهری زنده مانده ام! خصوصا که همچنان کمرنگ به حساب می آمدم و بینی ام نشکسته بود…
هنوز در حال و هوای خودمسیر میکنم که رویا خانم تماس میگیرد و میگوید هر چه سریع تر خودم را برسانم آنجا !
معلوم نبود باز میخواهد کجا برود.دم خانه باغ که میرسم ، زنگ در را میزنم.
صدای نا آشنای خدمتکار را میشنوم. -کیه؟ -ایلیام -ایلیا کیه دیگه ! -همون راننده ،محسنی. میگوید «آهان» و در را باز میکند. طبق عادت گفته بودم ایلیا و نمیدانم چرا توقع داشتم بشناسد! ماشین را دقیقا جلوی در ورودی می آورم که یک وقت خدایی ناکرده رویا
خانم زیاد راه نرفته و خسته نشوند! بلاخره بعد از یک ربع پیدایش میشود. چرا همیشه معطلم میکند؟ لابد اگر به موقع بیاید از کلاسش کم میشود ! به خدمتکاری که تا به حال ندیده بودمش میگوید: -زیبا، من برای ناهار نمیام. دستش را در هوا میچرخاند و دوباره میگوید: -اصلا معلوم نیست کی بیام.
اول فکر میکنم قصدش مسخره کردن خدمتکار بیچاره است. خب این چیزها که از رویا خانم بعید نیست…
اما وقتی خدمتکار پاسخ میدهد : -چشم خانم میفهمم واقعا اسمش زیباست! هر چه نگاه میکنم زیبایی نمیبینم ! این دیگر چه نامیست است که والدینش
برایش گذاشته اند؟! اسم قحط بود؟
نگاهم را جمع میکنم و به خودم میگویم به من ربطی ندارد ، سرم به کار خودم باشد !
اما تقریبا مطمئنم اگر روزی بچه دار شوم اسمش را زیبا نمیگذارم از کجا معلوم واقعا زیبا شود؟
رویا خانم آرایش کم و ملیحی دارد. مانتوی بلند و طرح دار کرم-قهوه ای و ساپورت و روسری مشکی به تن دارد.
عقب مینشیند و عینک آفتابی اش را به چشم میزند. -راه بیوفت تا بگم کجا بریم. -چشم. موبایلش را از کیفش در می آورد و چند لحظه بعد آدرس را برایم میخواند
و میپرسد: -بلدی که؟ لحنش جوریست که حتی اگر بلد نبودم هم جرئت نداشتم راستش را بگویم! باز خداروشکر که تقریبا میدانم کجاست! -خود مشاور املاکش رو نه ولی منطقشو میدونم کجاست پیداش میکنم !
آدرس تقریبا سر راست است و بدون دردسر میتوانم پیدایش میکنم.
از دفتر املاک پسر جوان و خوش پوشی که حدودا بیست و هفت، هشت ساله به نظر میرسد بیرون می آید.
در عقب را باز میکند.
رویا خانم جیغ میزند : -کیواننننن
و جناب کیوان هم متقابلا میگوید: -رویاااا به سرعت در ماشین جاگیر شده و کنار رویا خانم مینشیند . همدیگر را بغل میکنند وشروع به احوال پرسی میکنند. -وای نمیدونی چقدر خوشحالم باز میبینمت ! وقتی زنگ زدی باورم نمیشد خودت باشی ، فکر کردم دارم خواب میبینم
! کی اومدی نامرد؟ رویا خانم آرام میخندد. -خیلی وقت نیست که اومدم. منم دلم برات خیلی تنگ شده بود. و باز همدیگر را بغل میکنند .

پس رویا خانم بلد است بخندد و عکس العملی جز اخم کردن و غر زدن نیز نشان دهد!
-الانم کارت پیشم لنگ بود وگرنه زنگ نمیزدی حتما !
-دیوونه این چه حرفیه؟ خوبه همون صبح که زنگ زدم گفتم مهمونی امشب دعوتی!
-به چه مناسبت هست حالا؟
-چمیدونم… حافظ به سرش زده که حتما به مناسبت ایران موندن من یه پارتی بگیره ! -خوب میکنه. خدا میدونه اخرین باری که مهمونی رفتم کی بوده. دیگه اصلا دل و دماغ سابق رو ندارم. رویا خانم آه میکشد و میگوید:
-منم همینطور.
و یکباره انگار که مسئله مهمی یادش امده باشد رویش را سمت من میچرخاند و با صدای بلندی میگوید:
-هنوز یاد نگرفتی سلام کنی؟ از لحنش که بوی تحقیر میدهد و نگاهش که از بالا به پایین است متنفرم… اصلا چرا باید سلام میکردم آن مرد که حتی نگاهم نکرده بود !
حوصله ندارم برای خودم دردسر درست کنم در ثانی اگر دلم برای حافظ نسریده بود میگفتم به درک و میرفتم پی زندگی ام ولی حالا دیگر نمیتونم بیخیال او و این شغل شوم .
اگر بحثمان بالا بگیرد حتما حافظ از بین من و رویا خانم ، خواهرش را انتخاب میکند!
«سلام» را زیر لب زمزمه میکنم و نفسم را کلافه بیرون میدهم. مرد جوان جوابم را با تکان داد سرش میدهد و به رویا خانم میگوید:
-ولش کن بابا ! حرص نخور مهم نیست…
سعی میکنم وسوسه های ایلیا کوچولو را که مدام اصرار داشت ترمز کنم ، به سراغ صندلی عقب بروم و سرشان را به یکدیگر بکوبانم ، خفه کنم!
مردک دنباله حرفش را میگیرد… -پس میخوای خونه بخری!
-اره بابا تو اون خونه باغ که نمیشه زندگی کرد. از تهران دوره، هر بار که یه کار کوچیک داشته باشم چند ساعت معطل میشم تا برم و بیام.
سلیقه منو میدونی دیگه ! یه خونه شیک و نوساز میخوام، تو یه محله اروم حوصله شلوغی ندارم اصلا!
رویا خانم همان یک ساعت اول پنت هاوس دلخواهش را پسندید ظاهرا کیوان کارش را به خوبی بلد بود و به سلیقه ی رویا خانم کاملا شناخت داشت !
مابقی کارهای خانه ی جدیدش را موکول کرده بود به روزی دیگر
و گفته بود برش گردانم خانه !
دوساعت بعد که به خانه باغ بازگشته بودیم سفارش کرده بود تا ناهارش را میخورد من هم دنبال آرایشگر مخصوصش بروم که قرار است برای مهمانی امشب آماده اش کند !
آدرس خانم آرایشگر آنقدر ها هم دور نبود و سر و تهش را با یک ساعت هم آوردم.
وقتی پیاده اش میکنم بلاخره میتوانم یک نفس راحت بکشم .
نه تنها خود رویا خانم بلکه تمام افراد مرتبط به او منهای حافظ روی اعصابم بودند! همگی خودخواه ،مغرور و خودشیفته!
بدنم ،خصوصا پاها و کمرم خشک شده بود گرسنه بودم و دلم هم برای او تنگ شده بود!
برای حافظ… در دل دعا میکنم حداقل مثل صبح اوقاتش تلخ نباشد. او که نمیدانست، اما تنها دلخوشی ام خودش شده بود .
روی صندلی کناری ام مینشیند و یک «اخیش» از ته دل میگوید . سلام میکنم. کیفش را صندلی عقب میگذارد ودستی به موهایش میکشد. -علیک سلام چطوری؟
-ممنون بد نیستم… – بد نیستم اون وقت یعنی چی؟ چرا خوب نیستی؟
رویم نمیشود بگویم دلم برای خودت و آن ورژن خوش اخلاقت بی قراری میکند…
-هیچی، فقط یکم خسته شدم. از بس تو ماشین نشستم بدنم خشک شده.
به ساعتش که بند چرم مشکی و صفحه گرد سیاه رنگ دارد، نگاه میکند. از این فاصله نمیتوانم مارک ساعتش را تشخیص دهم اما ساده و شیک به نظر میرسد .
– تا دیر نشده زنگ بزنم رستوران غذا سفارش بدم، از صبح تا حالا هیچی نخوردم.
کودک درون یا نمیدانم شاید هم گرسنه درونم میخواهد فریاد بکشد :
-پس من چییییی؟!
یک پس گردنی حواله اش میکنم و فقط میگویم :
-چشم !
بار قبل ،برای حافظ ومهمانانش غذا را از همانجا گرفته بودم و آدرسش را میدانستم. پس بدون هیچ سوالی به سمت رستوران رانندگی میکنم.
حافظ که سفارش دو پرس غذا میدهد، دلممیخواهد بپرم و از سرتا پایش را ماچ کنم!
نمیدانم چرا هیچ وقت تحمل گرسنگی را نداشتم.
150

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن