رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت یازده

حتما حرفم را از چشمان خائنم میخواند که لب پایینم را بین دندان هایش اسیر میکند!
نمیدانستم باید چگونه پاسخش را بدهم! لحظه ای مکث میکند و به چشمانم نگاه میکند. خجالت میکشم بگویم با وجود بیست و پنج سال هنوز کسی را نبوسیده ام!
لبخند میزند و پرحرارت تر از قبل ادامه میدهد…
تپش قلبم آنقدر بالا رفته که حس میکنم هر لحظه ممکن است قلبم از سینه جدا شود.
زبانش را روی لب هایم میکشد و نفسش را روی صورتم پخش میکند. به خودم میلرزم و ناخودآگاه آه میکشم.
با ولع بیشتری این بار به جان لب بالاییم میوفتد و آنقدر محکم گاز میگیرد که دست راستم را بالا می آورم تا مطمئن شوم لبم سر جایش باشد.
اما متوجه میشود و دستم را بالای سرم نگه میدارد.
با وجود اینکه هیچ گاه تجربه ای نداشته ام ، حاضر قسم بخورم که این خشن ترین بوسه عاشقانه دنیاست!
کاش میتوانستم زمان را نگه دارم و همیشه همینجا بمانم در بغل گرم و امن او …
چقدر خوب است که دستاتش بزرگاست و به راحتی میتواند مرا در بربگیرد..
عقب میرود ، نفس نفس میزنیم، میخندد ،میخندم.
بینی اش را به گردنم میچسباند و بو میکشد. -هوووم ببین اینجا چی دارم یه گل دست نخورده! اشاره اش به من است و نابلد بودنم… به کتابخانه ی پر از کتابش نگاه میکنم. سعی میکنم نام کتاب ها را بخوانم. ازاین فاصله چیز زیادی مشخص نیست . گردنم را میبوسد…
ردیف اول کتابهای انگلیسی مربوط به پزشکیست. زبانش را روی گردنم میکشد. ردیف دوم کتاب های معروف ادبی است. گردنم را به آرامی گاز میگیرد. “وقتی نیچه گریست” را از همین فاصله هم میتوانم تشخیص دهم. همیشه دوست داشتم بخوانمش. یعنی اگر به او بگویم چند روزی به من
قرضش میدهد؟ صورتم را نوازش میکند. چرا از این خلسه خوش آیند بیرون نمی آیم؟ این حس بدی که به یکباره رویم چمبره زده چیست؟ دستش را از زیر پیراهنم رد میکند… «به خودت بیا ایلیا» را با خودم زمزمه میکنم.
زمانی که از جا میپرم، تمام تنم میلرزد ، چشمانم سیاهی میرود، حالم خوش نیست…
با تعجب نگاهم میکند، فقط میتوانم بگویم: -من باید برم! پیراهنم را مرتب میکنم سرم سوت میکشد ،هیچ چیز را نمیفهمم. معلوم است گیج شده ، میگوید: -ایلیا کجا میری ؟صبر کن!
نه که کر شده باشم ، میشنوم چه میگوید اما کلماتش برایم مفهوم ندارند. من فقط یک چیز را میدانم ، اینکه باید بروم! نگران میپرسد: -ایلیا اذیتت کردم؟ چرا ساکت نمیشود؟ دکتر تو که احمق نبودی! دور خودم میچرخم و بلاخره سوییچ را پیدا میکنم. مشخص است که مستاصل شده… -حداقل اینجوری نرو! در را باز میکنم و خودم را از خانه اش به بیرون پرت میکنم…
با سرعت سرسام آوری به سمت خانه میروم.

هوا سرد است ، پاییزی است و سوز دارد.
اما من داغ کرده ام، تنم عرق کرده و از تمام جانم کم مانده آتش بیرون بزند!
ماشین را گوشه ای پارک میکنم و بی هوا در خانه را باز میکنم. هانیه میگوید: -سلام ماما با لبخند به استقبالم می آید: -خسته نباشی پسرم. جواب هیچ کدام را نمیدهم و مستقیم سمت اتاقم میروم و در را میبندم. در کمد را باز میکنم و لباس هایم را بیرون میریزم. زمزمه میکنم: -پس کجایی؟
و بعد از چند لحظه ، بلاخره پاکت سیگار و فندک را پیدا میکنم.
کم پیش می آمد بکشم ، برای روز مبادا گذاشته بودمش، برای روز هایی که یکباره به سرم میزند و دیوانه میشوم!
نمیخواهم ماما و هانیه متوجه شوند، پس در تراس را باز میکنم. باد سرد به صورتم میزند، دندان هایم به هم میخورند، ولی مهم نیست…
آرین گریه میکند و صدایش مثل بوقی ممتد مغزم را میخراشد .

در اتاق را باز میکنم ، بر سرشان فریاد میزنم: -خفش کنید، توروخدا خفش کنید! آرین میترسد و با صدایی بلند تر از قبل زیر گریه میزند.
در اتاق را قفل میکنم ، ماما در میزند و نگران صدایم میکند: -ایلیا !
چند ثانیه ، شاید هم چند دقیقه پشت در میماند، جواب که نمیدهم میرود… سیگار را روشن میکنم و روی لبانم میگذارم.
-ایلیای احمق!
دود سیگار را به داخل سینه میدهم، گلویم میسوزد و به سرفه می افتم. -ایلیا بی عرضه!
حتی بلد نیستم سیگار بکشم.
فکر میکنم وای اگر ماما بفهمد…
اگر هانیه بفهمد ، اگر بچه های محل بفهمند ، اگر صادق ،اوسا ،ماهان و مهتاب بفهمند.
اصلا وای اگر هر کسی بفهمد…

آبرویم میرود. ماما حتما عاقم میکند ! هانیه سرافکنده میشود که همچین برادری دارد. و همه از دور مرا به هم نشان میدهند و زیر لب پچ پچ میکنند… من کی بر سر ماما و هانیه داد زده بودم؟
بابا آن موقع ها که بابای واقعی بود ! میگفت تُن صدای بلندت، زور بازویت و قد و قامت رشیدت همه برای این است که مراقب خانواده ات باشی، که تکیه گاهشان باشی.
مبادا روزی بر سرشان فریاد بزنی. مبادا روزی دست رویشان بلند کنی. مبادا روزی بترسانیشان!
عذاب وجدان میگیرم ، پک دیگری به سیگار میزنم. این بار دیگر سرفه نمیکنم ، اما همچنان
ته گلویم میسوزد. باید همه چیز را خراب کنم. اگر دیدمش ، اگر صدایش را شنیدم میگویم:
«من دیگه نیستم»

و بعد حتما باید بروم اسنپ کار کنم! برای عمو رضا که فرقی نمیکند، برای ماما و هانیه هم فرقی نمیکند. برای من هم…فرقی نمیکند؟
موبایل در جیب شلوارم شروع به لرزیدن میکند، بی حوصله بیرون می آورمش.
میخواهم موبایل را خاموش کنم و اصلا هم مهم نیست که چه کسی پشت خط است !
اما اسم “دکی” که به چشمم میخورد، دستم بی حرکت میماند. آنقدر نگاه میکنم که خود به خود قطع میشود.
سعی میکنم به یاد نیاورم ، اما دست خودم نیست که صدای گیرایش هنوز در گوشم میپیچد.
صدایش که زمزمه میکرد: «گل خوش بوی من»
تا به حال چه کسی آنگونه مرا بغل کرده؟ چه کسی گفته که من گلش هستم ؟ چه کسی نقطه به نقطه صورتم را بوسه باران کرده بود؟ هیچکس… هیچکس جز حافظ!

دوباره گوشی ام زنگ میخورد، مردد میمانم که جواب بدهم یا نه؟ جواب بدهم و چه بگویم ؟ آیکون سبز رنگ را به راست میکشم و با بغض لب میزنم:
-حافظ
تا به حال به خودش گفته بودم حافظ؟ یا فقط در افکارم به اسم کوچک صدایش زده بودم؟
چقدر آقا حافظ گفتنم غریبه شده… جواب میدهد: -جانم یک قطره اشک از چشمم پایین میریزد. لب پایینم را گاز میگیرم که صدای هق هق ام را نشنود همان لبی که …
-ایلیا خوبی؟ چی شد یهو ؟ از دستم ناراحتی؟ باز میگویم :
-حافظ… و پاسخ میدهد: -جان دلم! آقا کوچولو چرا ترسیده؟ دلم زیر و رو میشود و باز ضربانش بالا میرود. -نترسیدم،خوبم!

دروغ گفته بودم، اما تماس را قطع میکنم. چشمانم را میبندم، نمیخواهم دیگر فکر کنم. حداقل فعلا نه! اما صدایی در پس ذهنم زمزمه میکند “چقدر گل کسی بودن خوب است ”
صبح با صدای مهتاب ازخواب بیدار میشوم. -بلند شو ببینم تنبل خان ، چقدر میخوابی آخه؟! غر میزنم :ولم کن ، مهتاب دست از سرم بردار! بیخیال نمیشود و پتو را از رویم کنار میکشد. آنقدر تکانم میدهد که بلاخره چشمانم را باز میکنم. به ساعت روی دیوار
نگاه میکنم. حتما یادم باشد باتریش را عوض کنم !
به دنبال موبایل میگردم و وقتی ساعت موبایل هم پنج صبح را نشان میدهد،
چشمانم از شدت تعجب بیرون میزند!
-واسه چی کله ی صبح بیدارم میکنی؟ اصلا تو پنج صبح خونه ما چی میخوای؟
و پتو را دوباره روی خودم می اندازم و دراز میکشم. هوار میکشد: -باز خوابیدی؟ ، خب سوال میپرسی حداقل صبر کن جوابشو بشنفی!

دستم را در هوا تکان میدهم و میگویم: -برو بابا ! و چشمانم را میبندم.
جیغ میزند: -ماهاااان بیا این تن لشو بیدارش کن، من حریفش نمیشم! صدای ماما که میگوید «دور از جونش» را میشنوم.
ماهان دست از سرم برنمیدارد و شروع به تهدید کردن میکند: -تا سه میشمارم یا بیدار میشی یا پارچ آبو خالی میکنم روت. دوباره بلند میشوم و دستی به موهایم میکشم.
سعی میکنم با دست مرتبشان کنم. -چیه؟ چی میخواین ؟ -میخوایم بریم کوه، تو هم با ما میای! -این موقع سال که هوا سرده؟ الان وقت کوه رفتنه اخه؟
ماهان :خیالت راهت هواشناسی رو چک کردم امروز هوا آفتابیه. هر چه بهانه می آورم کسی به حرفم گوش نمیدهد. در واقع مهتاب میگوید: «چه غلطا» و هانیه:« نه نیار، خوش میگذره جون من! » و ماما که از نگاهش میخوانم، دوست دارد راهی شوم !
بیچاره ها نگرانم شده اند. با رفتار بی منطق روز قبلم نمیدانم چه نتیجه گیری کرده اند که میخواهند حال و هوایم را عوض کنند..

۱۲۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن