رمان آنلاینرمان عروس

رمان عروس/پارت بیستو هشت

 

با اومدن اسم ماهان عصبی دستمو مشت کردم دیگه وقاحتش از حد گذشته بود

جلال_حرمان هم باز از حال رفته بود بردنش بیمارستان …

چیزی تو قلبم تکون خورد … باز هم حواسم از این بچه پرت شده بود

جلال_بقیه همه اروم بودند طبق گفته هاتون ورود تاجیک به عمارت هم ممنوع بود

_حرمان الان کجاست ؟

جلال _اوردنشون خونه

سری براش تکون دادم … با رسیدن به عمارت از ماشین پیاده شدم و یک راست به سمت عمارت رفتم

خدمه ها با دیدن م سرجاشون وایسادند و سلام دادند
سری براشون تکون دادم

_حرمان کجاست ؟

خدمه_همه تو سالن غذا خوری هستند ارباب

به ساعتم نگاه کردم و به سمت سالن غذا خوری راه افتادم در رو باز کردم که نگاها روم چرخید … با چشم دنبال حرمان گشتم با دیدن صورت بیحالش چشم بستمو به سمت صندلی مخصوصم رفتم

ماکان_سلام داداش خوش اومدی

تک تک اعضا بعد از ماکون استقبال کردند ازم

مامان_زنت کجاست

بدون حتی نیم نگاهی مشغول چایی خوردن شدم
حرمان چشم های خمارش مدام روی هم میوفتاد و قانون مسخره نمیذاشت بره بخوابه
اذر از جاش بلند شد ووبا اجازه ای گفت تیکه ی نون رو که دهنم گذاشته بود رو قورت دادم

_بشین …

اذر نگاهم کرد و کلافه نفسشو بیرون فرستاد و دوباره سرجاش نشست با تموم شدن صبحانه شون نگاهی به صورت تک تکشون انداختم

 

_بزودی عروسی من و ایسل برگزار میشه … اینجا از همه برای آیسل احترام میخوام …کوچککرین گستاخی رو نسبت بهش نمیپذیرم

اذر_باشه داداش میدونیم باید‌بهش احترام بذاریم حالا اگر حرفات تموم شده بذار بریم

نگاه خیره م رو بهش دوختم
_نه تموم نشده

_آذر از فردا حق بیرون رفتن از عمارت رو نداره

با چشمای بزرگ شده ش نگاهم کرد

اذر_یعنی چی ؟

_یعنی حتی اجازه نداری پاتو بذاری تو حیاط …هرجا نیاز داری بری اگر ماکان وقت داشت میبرتت

خواست اعتراض کنه که نگاهم رو ازش گرفتم

_اعتراض نباشه …. چون عمارت میشه اتاق

نگاهم رو به مادر دوختم

_دیشب حرمان چرا بیمارستان بود ؟

رنگ از صورت مامان پرید و این به خوبی مشخص بود

مامان_ن…نمیدونم یهو حالش بد شد پسرم…

پوزخندی زدمو مشتمو روی میز کوبیدم

_این بچه داره از بین میره … قرار بود حواست بهش باشه

انگشت تهدیدوارمو جلوی میلاد گرفتم

_از این ببعد هر بلایی سر حرمان بیاد تو رو مقصر میدونم و باید پاسخگو باشی

از جا بلند شدمو به سمت حرمان رفتم جلوش زانو زدم و تو بغلم گرفتمش از جا بلند شدم

_نگاهمو تو سالن چرخوندم و اینبار بلند تر گفتم

_از فردا ایسان رو سر این میز با شما میبینم

مامان با غیظ نگاهم کرد با یه نیشخند از سالن غذا خوری بیرون رفتم و از پله ها بالا رفتم وارد اتاقم شدمو حرمان رو روی تخت گذاشتم

_استراحت کن تا من کارم تموم شه

با ترس نگاهم کرد
_بعدش تو میری دایی ؟

با اخم روی زانو هام نشستم و چونه ش رو اروم توی دستم گرفتم

_تو نه شما … بعدش باهم میریم حالا بخواب

با ذوق کودکانه ش روی تخت دراز کشید و چشماش رو بست

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن