رمان آنلاینرمان عروس

رمان عروس/پارت سیو سه

 

حرمان رو توی بغلم کشیدم

_ما که هنوز عروسی نکردیم خوشتیپ جان … بعد عروسی میتونیم از این کارا کنیم

_اخه عمه آذر و دوست پسرش همو میبوسن

با چشمای گشاد شده به مسیح نگاه کردم که اخم هاش در هم بود

_خب هرکس یه جور عقیده ای داره پسر طلا

مسیح_دیره حرمان … دیگه وقت خوابه

حرمان مظلوم به دایی بداخلاقش نگاه کرد و چشماش رو بست …وقتی بخواب رفت لب زدم

_دست خودت نیست گوشتت تلخه

اخمی کرد و پشتش رو به من کرد

مسیح_شماهم بخواب از وقت خوابت گذشته

_گوشت تلخ …گوشت تلخ …

همینطوری پشت سر هم با مکث تکرار میکردم که بلندتر از قبل گفت

مسیح_ولی تو گوشتت خیلی شیرینه… کاری نکن دوباره مزه ت کنم

با حرص مشتی به کتفش زدم … به طرفم چرخید و شونه هاش رو بالا انداخت

_من نامزد دارم حواست هست ؟

پوزخندی زد و همونطور خوابیده دست به سینه شد

مسیح_چه نامزدیه که الان اسمت تو شناسنامه منه

با لجبازی به صورتش نزدیک شدم و گفتم

_صوریه صوری…

نیشخندی زد و چشماش رو بستم … دستمو بلند کردم تا بار دیگه حر۱م رو با مشت به کتفش خالی کنم

دستمو رو هوا گرفت و تو بغلش نگه داشت سعی کردم دستمو بسرون بکش ولی بی فایده بود هرجور تکون میدادم فقط درد میکشیدم دریغ از ذره ای ازاد شد

 

مسیح بدون جواب دستش رو دور کمرم حلقه کرد و به سمت میز وسط اشپزخونه هدایتم کرد وسط قبل از اینکه بشونتم حلقه ی دستش رو باز کردم.

_برم حرمانو بیدار کنم

چند قدم جلو رفتم که مسیح خم شد و دستش رو دور شکمم حلقه کرد و به عقب کشوند

مسیح_بذار بخوابه

روی صندلی نشست و‌من هم روی پاش نشوند
معذب بودم پری نگاه خجولش رو از ما میدزدید و کامران هم با خنده های مسخره نگاهمون میکرد

مسیح_اماده نشد کامران ؟

کامران_ کارد بخوره به شکمت خواهرزاده مو خوردی سیر نشدی صبحانه هم میخوای

با چشمای گشاد شده نگاهش کردم و اعتراض امیز اسمش رو صدا زدم

_کامران

کامران_مگه دروغ میگم اون‌نگاه های بدبد شبتون نمیگین عذب اینجا نشسته … پری خانوم هم که از خجالت صورتشون سرخ شده … خجالت نمیکشه که اومد تو جمع هم قصد فاتحتو داره

با حرص قاشق روی میز رو به سمتش پرتاب کردم و از روی پای مسیح بلند شدم و روی صندلی کنارش نشستم

با اومدن شوهر پری و و رسیدن نون داغ کامران هم املتش رو روی میز گذاشت و همون لحظه حرمان در حالی که چشماشو میمالوند وارد اشپزخونه شد لبخند مهربونی بهش زدم که با ذوق به سمتم اومد خم شدم و بغلش کردم

سرش رو تو گردنم فرو برد

حرمان_دلم برات تنگ شده بود ایسل دایی کامران دیشب نذاشت بیام پیشت بخوابم

و با اخم به کامران زل زد

 

کامران لقمه کوچیکی که گرفته بود رو تو دهن حرمان چپوند

_اخه از تنهایی میترسم گفتم شما پیشم بخوابی لولو نخورتم

حرمان بهش خندید و گونه م رو بوسید

_ایسل هم میترسید منو محکم بغل میکرد که نترسه

با چشمای درشت شده نگاهش کردم تا جمله ش رو ادامه نده کامران بهم خندید و مسیح جدی تر شد

کامران_پس تو چطوری فرانسه سر میکردی ایسل

_اونجا بیابون و کوهستان نبود چهارتا همسایه داشتم
صدای گرگ هم نمیومد روشن هم بود

مسیح چونه ش رو روی کتفم گذاشت و لب زد

مسیح_ببخشید نمیخواستم اینطوری شه

بدون اینکه بهش جواب بدم لقمه ی کوچکی گرفتم و به دست حرمان دادم

مسیح_حرمان بشین رو صندلی خودت

حرمان مظلوم به مسیح نگاه کرد و من با اخم

_جاش خوبه تو به فکر جای خودت باش

اینبار اخم های مسیح من هم نشونه گرفت و جدی تر از قبل گفت

مسیح_منتظرم حرمان

با اینکه از اخم هاش میترسیدم ولی حرمان رو سفت تو بغلم فشردم در کمال ناباوری حرمان سعی کرد از بغلم جدا بشه وقتی رهاش کردم به سختی روی صندلی خالی نشست

دست دراز شده کامران که لقمه ای جلوم گرفته بود رو کنار زدم و از جا بلند شدم و از اشپرخونه خارج شدم

به سمت پاگرد رفتم کاپشنمو تنم کردم و کلاهشو روی سرم انداختم و تز کلبه خارج شدم

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن