رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت بیست و شش

کیف پولم رو از توی کوله پشتی بیرون آوردم و زیرو روش کردم. هیچی توش نبود دریغ از یه قرون پول!

تمام سوراخ سنبه های کوله ام که احتمال میرفت لااقل یه هزاری توش جا مونده باشه رو هم گشتم اما مایوس تر از قبل شدم.

نه دلم میخواست فعلا برگردم خونه و نه اینکه از مستانه یا حتی شیدا پول قرض بگیرم.

اینجوری هم که نمیتونستم و نمیشد که اینجا بمونم.دیگه خودمم از رفتن به شرکت اونم مدام با یه دست لباس ،خسته شده بودم.

اونوقت نمیگفتن این چه مدلیه که همیشه فقط یه دست لباس تنش؟

حتما میشدم مضحکه ی بقیه و سوژه خنده….

حتی لباس خونگی هم نداشتم و الان هم که تیشرت و شلوارک شهرام تنم بود.

برای خرید اون چیزایی که لازم داشتن فقط یه راه برام مونده بود…فقط یه راه…

کوله پشتی رو از روی پاهام کنار گذاشتم و بعدهم از اتاق بیرون رفتم.

تنها راه حل این بود از شهرام پول قرض بگیرم. البته این متفسفانه تنها راه حل بود چون نمیشد خیلی روی مونا حساب کرد.

رو مبل نشسته بود و لپتاپش رو گذاشته بود روی رونهاش و باهاش کارهاش رو انجام میداد.

قدم زنان به سمتش رفتم و روبه روش ایستادم.

با اینکه حتی خودمم صدای قدم برداشتنهای خودم رو نمیشنیدم و اینکه حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم اما نمیدونم چرا متوجه اش شد.

شاید بخاطر سنگینی نگاه هام….

پرسید:

-چی میخوای!؟

انگشتامو توهم قفل کردمو لبهام رو روی هم فشردم.

میترسیدم اگه بگم بهم پول بده بازهم شروع کنه نصیحت کردن که باید برگردی پیش مادرت و از این حرفها اما خب واقعا دلم نمیخواست دیگه با اون لباسای تکراری برم شرکت والبته اینکه نمیخواستم هم حالاحالاها برگردم خونه…

سکوت رو شکست .

دوباره ودرحالی که همچنان غرق کار بود پرسید:

-زبونتو موش خورده؟ نمیخوای بگی چته !؟

به نفس عمیق کشیدم و گفتم:

-من یه مقدار پول میخوام!

همچنان با سر خمیده گفت:

-چقدر!؟

شونه هام رو بالا و پایین کردمو جواب دادم:

-فرقی نداره…ولی بشه باهلش لباس خریدهرچقدر باشه حقوق که بگیرم بهت برمیگردوندم!

پوزندی زد و بالاخره سرش رو بالا گرفت.از همون فاصله زد تو چشمام و پرسید:

-آهان!پس  دیاکو جونت که حقوقتو داد پول منو پس میدی! چی میخوای بخری؟

اصلا با این سوال و جوابهاش حال نمیکردم.اصلا!

حالت صورتم در لحظه عبوس و دلخور شد.با لحن شماتت گونه ای پرسیدم:

-همیشه وقتی میخوای به یه نفر پول قرض بدی ازش میپرسی واسه چی اونو میخواد؟

دوباره نگاهشو دوخت به لپتاپش و بعد با لحن بیخیال و بیتفاوتی گفت:

-میتونی نگی!

در لحظه تصمیم گرفتم رک زبونی درپیش بگیرم و اصل  داستان رو بگم:

-میخوام لباس بخرم! 

دوباره سرش رو بالا آورد و با تعجبی که البته تو حالت صورتش مشخص نبود پرسید:

– لباس!؟

گوشه تیشرتش رو با دست بالا آوردم و گفتم:

-آره…نمیخوام لباسای تورو بپوشم …نمیخوام هرروز هرروز با اون یکی دو دست لباس تکراری برم شرکت…

لنگهاش رو یکم باز کرد تا احتمالا به پاهاش استراحت بده و بعد گفت:

-بجز خرید لباس راه حل بهتری هم هست!

دست به سینه ایستادم و با کمی حرص پرسیدم:

-چی مثلا؟

سرش رو کج کرد و گفت:

-اینکه بری خونتون پیش مادرت

وقتی اینو گفت دلم میخواست باجفت دستهام خفه اش کنم لعنتی رو.آخه نمیدونم اون چه اصراری داشت که مم حتما باید برم خونمون اصلا هم سر سوزنی براش اهمیت ندلشت توضیحاتی که قبلا بهش دادم و گفتم که نمیخوام مدتی خونمون باشم.

اصلا اگه قرار مادر من همیشه اینجوری باهام رفتار بکنه چه دلیلی داره که برم اونجا!؟

اگه قراره مارو پرت کنه تو دنیایی از بدبختی صرفا به خاطر راحتی و عشق و حال بردن خودش برای چی باید باسازش برقصم و هیچ اعتراضی نکنم !

شاهین هیچی نمیدونست…هیچی از این شرایط مزخرف خانوادگی ما نمیدونست و بازم همون حرفهایی رو میزد که من نسبت بهشون آلرژی پیدا کرده بودم!

اینبار من بودم که پوزختددزدم وب لحنی گله مند گفتم:

-اگه دوست نداری من اینجا بمونم  خب اینو رک و راحت بگو …بگو دلم نمیخواد اینجا بمونی تو که بجز قدو قواره و هیکلت،زبونتم دراز! پس دیگه چه کاریه نصیحت کردن و از این حرفا ؟ یه راست برو سر اصل مطلب!

رو پاشنه ی پا چرخیدم که برم سمت اتاق و باروبندیلمو جنع کنم اما اون این اجازه رو نداد:

-بمون سرجات شیوا…

پشت بهش نچی کردمو گفتم:

-نمیخوام…میرم از اینجا که توهم راحت باشی

با لحنی تهدید کننده گفت:

-من از اینجا بلند بشم جور دیگه ای نگهت میدارم…پس ناز نکن! 

نفس عمیقی کشیدم ودیگه قدم برنداشتم…

نفس عمیقی کشیدم و دیگه قدمی برنداشتم.

اعتراف میکنم نیازمند شنیدن  توپ و تشرش بودم که بمونم.

نیازمند اینکه نزاره برم…

واقعا اگه باحرفهاش جلو رفتنم  رو نمیگرفت و میذاشت برم چه اتفاقی می افتاد؟

کجا باید می رفتم؟! 

سرم خم بود و با انگشتم بازی بازی میکردم که گفت:

-بلدی چیزی هم درست کنی؟؟

چرخیدم سمتش و بهش نگاه کردم:

-مثلا چی؟؟

-قهوه ..چایی! داغ باشه فقط…

چپ چپ نگاهش کردم.مثلا داشت مسخره میکرد منو!؟

نگاهی ناملایم حواله هش کردمو  بعد راهمو به سمت آشپزخونه کج کردم و مشغول آماده کردن چایی شدم.

درسته هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه اما خب اینجا موندن به بدی بیرون نبود و یه خوبی ای هم که داشت هین بود که  من شهرام رو فقط همچین مواقعی می دیدم.

بیشتر تایم من تو شرکت میگذشت و بیشتر تایم اون می کارهایی که اصلا ازشون سردرنمیاوردم.

البته میدونستم تو کار وادارات و صادرات لوازم آرایشی و بهداشتی و گیاهی هست اما اینم میدونستم این وسط خلاف ملاف هم انجام میده!.آشنایشش با رامین فکری که یه جورایی از مهره های اصلی شرکت مدلینگ دیاکو بود هم برمیگشت به همین مرتبط بودن با لوازم آرایشی  آخه به گمونم  شرکت اونا به شرکت مدلینگ دیاکو لوازم آرایشی میفروخت و به همین دلیل باهم آشنایی داشتن.

چایی رو که درست کردم سینی رو برداشتم و اومدم پیشش.

اون همچنان غرق کار بود.

تلفتش مدام زنگ میخورد و با آدمهای مختلف راجب کار صحبت میکرد.سرش واقعا شلوغ بود.بیشتر از تصور من.

روبه روش نشستم  وسینی رو هم روی میز گذاشتم.

متوجه ام که شد، کمرش رو خم کرد و با برداشتن یکی از لیوانها تیکه پروند و گفت:

-نه مثل اینکه یه چیزایی بلدی!

اهمیتی به تیکه ای که پروند ندادم.بزار هرچی دوست داره بگه…برای من که مهم نبود!

خواستم خم بشم و چایی بردارم که چشمم به یه ساک افناد.به یه ساک مخصوص چیدمان لوازم آرایشی…

پر بود از برندهای کایلی جنر که نمیدونم اصل بودن یا فیک….!

نتونستم چشم از اون همه لوازم آرایشی لوکس و گرونقیمت بردارم.

لوازم آرایشی ای که نگاه هردختری رو سمت خودش میکشوند.

دلم میخولست همه رو ببینم  و نگاه کنم خصوصا اون سایه چشمهای خوشگل رو برای همین پرسیدم:

-میتونم نگاشون کنم ؟

یکم از چاییش رو خورد پرسید:

-چی رو!؟

-اون لوازم آرایشی هارو!؟

نگاهی به کیف در باز  انداخت و گفت:

-آره میتونی…

لبختدی پر  هیجان زدم و رفام سمت کیف.سنگین بود.با احتیاط برداشتمش و گذاشتم روی میز…

رژلبها، کانسلیرها، سایه چشمها…رژ گونه ها…

همه ی اونا برندهایی بودن که خیلی خیلی کم میشد ازشون گیر آورد.

یکی لز رژلب های  مایع   زو برداشتم و گفتم:

-تو همچین چیزهایی وارد میکنی؟؟

-درحالی که با یه دستش کار میکرد و با دست دیگه اش لیوان چایی رو نگه داشته بود جواب داد:

-نه سر بریده خرید و فروش میکنم…

با نیش کج نگاهش کردم. هیچوقت نشد درست و حسابی جواب یه سوال رو بده.اما حتی با این نوع جواب گرفتن هم نتونستم از خیر پرسیدن سوالای بعدی بگذرم:

-اصلن ؟

-پ ن پ فیکن!دارن ادای اصل رو درمیارن!

گفته بودم اهل دادن جوابهای درست و حسابی نیست این بشر! نمونه اش هم همین حالا….لبخند زدم و سایه چشم هارو باز کردم.رنگ و تنوع هاشون اونقدر خوب  و زیبا بود که نتونستم جلوی لبخندهای گاه و بیگاهم رو بگیرم…

کرم پودرها، کانسیلرها سایه چشمها، ریملها و همه اون چیزایی که توی اون کیف طبقه بندی شده بود عالی و بی نظیر بودن و من شک نداشتم ابنا جز همون لوازم آرایشی اصل و اورجینالی بودن که دست هرکسی نمی رسید به جز عده ی خاصی!

همینجوری داشتم با لذت نگاهشون میکردم که پرسید:

-دوستشون داری؟؟؟

سرمو بالا آوردم و جواب دادم:

-خبلی عالی ان…

سرش رو آورد جلو و چون هردو دستش بند بود  گفت:

-یه خرما بزار دهنم

یه دونه خرمابرداشتم و گذاشتم دهنش.اونو با چاییش خورد و بعد دوباره تکیه به مبل داد و گفت:

-مال تو….

یه دونه خرمابرداشتم و گذاشتم دهنش.اونو با چاییش خورد و بعد دوباره تکیه به مبل داد و گفت:

-مال تو….اولش چون نمیدونستم چی رو میگه گفتم:

-چی مال من!

-لوازم آرایشی….

ناباورانه سرمو بالا گرفتم و بهش خیره شدم.یه آن احساس کردم داره سر به سرم میزاره برای همین پرسیدم:

– برای من!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-اهوم مال تو.این یه نمونه از لوازمی بود که وارد کردم.اینا به عنوان نمونه بودن پس مال تو …

کرم پودر رو به عنوان یه تیکه از همه محتوای اون کیف بیرون آوردم و گفتم:

-هر کدوم از اینا چندصد هزارتومن…مثلا یکی مثل این دست کم  پونصد تومن هست…

دیگه جمله ام رو ادامه ندادم چون رفتم تو فکر.حالا فهمیدم اونهمه لوازم آرایشی اصل و اورجینالی که امیر به مونا هدیه میداد رو از کجا می آورد…

چشم از کرم پودر برداشتم و گفتم:

-آهان! پس امیر همیشه به این خاطر، هدیه های گرونقیمتی مثل همچین لوازم آرایشی ای هدیه میداد به مونا…چون تو کار خرید و فروش لوازم آرایشی هستین…

سرش رو بالا آورد و گفت:

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن