رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت بیست و هفت

-اوووه! عجب دختر باهوشی…خودت تنهایی همچین چیزی رو کشف کردی یا کسی هم کمکت کرده؟؟؟

اصلا خوشم نیومد از اینکه داشت مسخره ام میکرد.

چپ چپ نگاهش کردم و بعد گفتم:

-اون هیچوقت دقیقا نمیگفت شغلش چیه…

شونه هاش رو بالا انداخت و ریلکس گفت:

-حالا که دیگه فهمیدی!

عین قهوه ی بدون شکر بود.تلخ و تلخ و تلخ! نمیشد دوکلام درست و حسابی باهاش صحبت کرد.

سرمو خم کردم ودوباره سرگرم اون لوازم آراسشی های خیلی خوشگل شدم.

اگه میشد اسمشو گذاشت هدیه باید بگم این بهترین هدیه ای بود که تاحالا گرفته بودم.

قیمت همه ی اینها روی هم رفته اونقدری میشد که من نتونم حالا حالا به خریدشون فکر کنم.

اما خب…باید بگم من عاشق یه همچین لوازم آرایشی های درجه یکی بودم.

تلفنش زنگ خورد.

نگاهی بهش انداخت و بعد گفت:

-چیزی نگو  من جواب اینو بدم

من سکوت کردم و اون گوشی رو بین کتف و گوشش نگه داشت و مشغول صحبت شد:

“بله ؟ …تویی امیر ؟ این شماره کیه؟ کجایی الان …باشه…باشه بیا..بیا منتظرتم دفعه بعد خط جدید گرفتی با من هماهنگ کن…از این باشه هایی که قرار نیست دیگه بهشون عمل نکنی واسه من نیار…منتظرتم”

گوشی رو کنار گذاشت و دوباره نگاهشو به دوخت به صفحه لپتاپش.نمیتونم اون تو چی داشت که یه بند داشت باهاش ور میرفت.

کنجکاوانه پرسیدم:

-داری چیکار میکنی؟

-فضولی ؟

مثل خودش پررو ابروهامو بالا انداختم و جواب دادم:

-آره…رفع فضولی میکنی!؟

لیوان خالی رو سر داد سمتم و گفت:

-نه…بچه ای هنوز زوده واست این چیزارو بدونی!

چپ چپ نگاهش کردمو باحرص گفتم:

-یه همچین مواقعی من میشم بچه آره ؟؟؟

-نق زن پاشو برو برای من یه لیوان چایی دیگه بیار

کیف رو از روی پاهام کنار گذاشتمو با برداشتن لیوان راه افتادم سمت آشپرخونه.

چایی براش ریختم و اومدم بیرون اما درست همون موقع صدای زنگ توی خونه پیچید.

ایستادم و چون اون زنگ دوباره تکرار شد سرمو به سمت شهرام چرخوندم و گفتم:

-دارن زنگ میزنن

با سرخمیده جواب داد:

-کر که نیستم جواب بده…

با تردید گفتم:

-ولی…

حرفم رو کامل به زبون نیاوردم که سرش رو بلند کرد و گفت:

-امیر درو باز کن براش…

خب حالا که خودش میخواست من درو  باز کنم و این از نظر اون اهمیت نداشت  منن خیلی سخت نگرفتم و رفتم سمت آیفون..

خب حالا که خودش میخواست من درو  باز کنم و این از نظر اون اهمیت نداشت  منم خیلی سخت نگرفتم و رفتم سمت آیفون.

گوشی آیفون رو برداشتم و گفتم:

-سلام امیر…

هنگ کرد.خیره شد به ایفون و همینجور برو بر نگاه میکرد.دلیلش مشخص بود.باورش نمیشد که من اینجام.

ناباورانه پرسید:

-شیوا تویی!؟

-آره خودمم…در باز بیاتو…

قبل از اینکه چایی شهرام یخ کنه،گوشی روسرجاش گذاشتم و برگشتم همونجای قبلی و دوباره رو به روی شهرام نشستم و لیوان چاییش رو هم روی میز گذاشتم.

لپتاپش رو کنار گذاشت و گفت:

-پاشو برو تو اتاق 

متعجب نگاهش کردم وپرسیدم:

-برم تو اتاق!؟

خیلی جدی جواب داد:

-آره …نکنه میخوای اونم تورو با این سرو ریخت ببینه!؟ برو تو اتاق و  تا امیر نرفته هم بیرون نیا…

اصرار برموندن کردمو گفتم:

-بزار بمونم! خب مگه چیه!؟

چپ چپ نگاهم کرد و حرف دستوریش رو تکرار کرد:

-برو توی اتاق شیوا! تا وقتی هم امیر نرفته نمیخواد بیای بیرون

با حرص از روی مبل بلند شدم و بعداز یه نگاه نفرت انگیز راه افتادم سمت اتاق که دقیقا همون زمان امیر اومد داخل و من اینو از صدای باز و بسته شدن در و بعدهم صدای سلام کردنش فهمیدم.

همین که اومد داخل با حرفهاش توجه ام رو جلب کرد آخه از  شهرام پرسید:

-شیوا بود!؟

شهرام که فقط صداش رو میشنیدم جواب داد:

-آره خودش بود…چیزایی که بهت سپردم رو آوردی!؟

-آره آوردم…مادرش دنبالش….

داشت درمورد من حرف میزد.شک نداشتم مامان بلند شده رفته تاخونه ی اونا…؟؟

دیگه به خودم زنگ نزد تا منو این طریق از سوراخ موشم بکشونِ بیرون.

من اونو خوب میشناختم.

 نتونستم نسبت به این موضوع بیتفاوت بمونم.

رفتم سمت کوله پشتیم.مانتو رو باعجله پوشیدم و بعد هم شالم رو سرم  انداختم و از اتاق رفتم بیرون.

قبل از اینکه کارشون به زبون آوردن حرفهای بعدی بکشه متوجه من شدن و هردو سکوت کردن.

شهرام که اصلا این حرکت من به دلش ننشت با عصبانیت و لحن تندی گفت:

-مگه نگفتم از اتاق بیرون نیا!

به لباسهام اشاره کردمو گفتم:

-گفتی نیام چون سرو وضع مناسبی نداشتl الان که دارم

اینو گفتم و سرمو به سمت امیر که همچنان هم باورش نمیشد من رو اینجا دیده چرخوندم و گفتم:

-گفتی مامانم دنبالم!؟

سرش رو تکون داد و در جواب سوالم گفت:

-آره…عصری من رفتن خونه دنبال مونا اونجا جلوی در دیدمش…

چشم تنگ کردمو پرسیدم:

-مونا که بهش نگفت من کجام!؟

سوالم رو با حالتی متعجب با سوال جواب داد:

-مگه مونا میدونست تو اینجایی!؟

پس مونا بهش نگفته بود.مونده بودم با این دهن لقش چجوری این یه مورد رو از امیر مخفی نگه داشته بود.اونم امیری که از ریز تا درشتش رو همیشه میذاشت کف دستش!

نفس گرفتم و گفتم:

-آره میدونست…

-به مادرت گفت نمیدونه!

سرم رو به نشونه ی آگهی از این موضوع تکون دادم و گفتم:

-خودم بهش گفتم!

امیر که فکر کنم تحت تاقیر زبون مادرم حسابی دلش به رحم اومده بود گفت:

-خیلی نگرانت بود.کلی خواهش و عجز و التماس کرد به گوشت برسونیم که نگران و برگردی خونه…

حدس میزدم.مادر من با زبونش دنیارو زیرو رو میکرد دل و احساس  امیر که دیگه جای خود داشت.لبهومو روهم فشردم و بعد گفتم:

 

-خودم میدونم ولی نیازی نیست چی بهش بگی

شهرام باعصبانیت سرش رو به سمتم چرخوند و پرسید:

-نگفته بودم تو اتاق بمون!؟؟

-من که گفتم نم…

پرید وسط حرفم:

-واسه من اما و اگر نیار..

شهرام زیادی خوش بحالش شده بود ظاهرا…به خیالش باید همجوره به من امرونهی بکنه و منم اطاعت امر بکنم.

خواستم جوابشو بدم اما منصرف شدم و تصمیم گرفتم برگردم توی همون اتاق.اما قبل از رفتن رو به امیر گفتم:

-اگه بازم اومد سراغتون بهش نگید من کجام!

حرفم رو که زدم و خیالم که راحت شد با قدمهای سریع  رفتم سمت اتاق

موندن امیرخیلی طولانی شده بودبیرون هم اگه می رفتم باید خفتهای شهرام رو به جون میخریدم.

نشستم  رو تخت و زانوهامو تو بغلم جمع کردم.

گاهی با حالتی عصبی تکون تکون میخوروم و یا ناخن میجویدم و به این فکر میکردم که آخه چرا باید مامان من اینجوری هی راه بیفته  اینور اونور و سعی کنه دستی دستی آبروی منو به باد بده اونم درحالی که خودش من رو از خونه انداخت بیرون.

درحال جویدن ناخنم بودم که لرزش گوشیم  ناخواسته جلوی هینوار منو گرفت.

دست دراز وروم و گوشیم رو برداشتم.مامان بود.

پیامش رو باز کردم و متنش  رو با چشم خوندم:

” هرجا هستی بسه بس نشینی و اتراق کردن…پاشو بیا خونه “

چقدر دلم میخواست شماره اش رو بگیرم و سرش داد بزنم .بگم اگه جایی   غیراز خونه اتراق کردم تقصیر توئہ

..بگم اگه نیستم تقصیر توئہ…بگم اگه مجبورم شهرامو تحمل کنم تقصیر توئہ…

ولی نمیشد و صد هراربار حیف که نمیشد!

گوشی رو پرت  کردم کنار و سرمو گذاشتم رو زانوهام.

کمکم داشت خوابم میبرد که در باز شد.

فورا سرمو بالا گرفتم.شهرام قدم زنان اومد سمتم.رو به روم ایستاد و گفت:

-هنوزم میخوای اینجا بمونی!؟

پوزخند زنان گفتم:

-دوست نداری بمونم؟

-مگه نشنیدی امیر چیگفت..دربه در دنبالت!مبخواد توبرگردی خونه!

این زندگی زمخت وقتی غیرقابل تحمل میشد که همه سعی میکردن به موقع ازت سواستفاده بکنن و به موقع تورو پس بزنن! شک ندارم زیر کاسه ی مادرم نیم کاسه ای  هست که باز ازم میخواد اینجا بمونم.

بلند شدم و رو به روش ایستادم و گفتم:

-ده بار این سوال رو ازت پرسیدم هربار یه ک…سشر  تحویلم دادی.خب لامصب چرا رک و پوست کنده نمیگی برم. اصلا میدونی چیه…دیگه تو  هم بگی  بمون نمیمونم.از…

دستشو رو دهنم گذاشت و اجازه نداد حرفهای از سر دلخوریم رو ادامه بدم و گفت:

دستشو رو دهنم گذاشت و اجازه نداد حرفهای از سر دلخوریم رو ادامه بدم و گفت:

-به درک! اینقدر دور از خونه بمون که بشی اوشین 2ش! 

با عصبانیت دستشو کنار زدم و گفتم:

موهام رو از دو طرف پشت گوشم زدم و گفتم:

-اوشین بشم بهتر از اینکه اینجا بمونم و هی تو بهم بگی برو برو برو برو….نمیدونم چرا یه دل و یه رنگ نیستی و هربار یه جور رفتار میکنی.اصلا من میرم که…

بازهم دستش رو گذاشت روی دهنم و فشار داد:

 

-از نظر من الان داری چرت و پرت تحویلم میدی.دیگه در ور نکن…میخوام دستمو بردارم…

با مکث دستش رو از  روی دهنم برداشت و رفتم سمت میز مطالعه اش. با برداشتن کیف پولش یه کارت عابربانک بیرون آورد و اومد سمتم….

همینطور  بی حرکت نگاهش میکردم  که کارت عابر رو گرفت سمتم و گعت:

-اینو بگیر…

با تعلل ازش گرفتمش و بعد پرسیدم:

-این چیه!؟

خیلی جدی  با تکون دادن کارت جواب داد:

-این؟؟ این سیم ظرف شویی باهاش ظرف میشورن….

نگاه اخم آلودی بهش انداختم:

-خودتو مسخره کن…منظورم اینه چرا میدی به من؟

-هرچند وقت یه بار برات پول میریزم تواین کارت…البته الان هم یه مقدار هست. رمزشم ۲۲۶۵

بالاخره یه کار خوب انجام داد این آقاشهرام.راستش اصلا دلم نمیخواست ازش پولی بگیرم ولی حالا واقعا مجبور بودم.

کارت رو نگاهی  انداختم که طعنه زنان گفت:

-تشکر هم که بلدی نیستی!

ابروهام رو بالا انداختم:

-نه متاسفانه نیستم…

خبیث نگاهم کرد :

-سر فرصت یادت میدم…

اینو گفت و رفت سمت کمد و مشغول پوشیدن لباسهاش شد.کنجکاو نگاهش کردم.یعنی جایی میخواست بره.اونم این موقع شب؟!

یکی روقدم رفتم سمتش و پرسیدم:

-جایی میخوای بری؟؟

شلوارش رو پوشید و گفت:

-اهوم

نگران شدم.یعنی میخواست تنهام بزاره اونم این موقع؟؟ من واقعا ترس از تنهایی تو شب داشتم…نمیتونستم باهاش کنار بیام….

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن