رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت بیست و پنج

روان پریش بود.میگفت نمیخواد کسی منو ببینه…این یعنی چی؟؟ یعنی باید منو اینجا تو خونه اش حبس کنه تا کسی نبینم!؟؟

خدایاا…من کم کم داشتم متوجه میشدم گیر چه آدم سادیسمی و دیوانه ای افتادم!

این شدت از بدبختی ناعادلانه بود.واقعا ناعادلانه بود…

اشک زیر چشممو کنار زدم و گفتم:

-نظرت چیه منو بزاری تو الکل!؟ هان…آره آره…فکر خوبیه….منو بنداز تو الکل بزارم رو طاقچه اتاق …اینجوری جز خودت هیچکس نمیبینم…

سرش رو تکون داد و گفت:

-لعنتی من فقط میخوام مواظب تو باشم

ولوم صدام رو بالا بردم و طعنه زنان پرسیدم:

-با دور کردنم از خانواده و دنیای بیرون میخوای مواظبم باشی!؟؟با کتک زدنم؟؟

بهم نزدیکتر شد و سعی کرد دستمو بگیره.با عصبانیت دستشو پس زدم و گفتم:

-به من نزدیک نشو.بهم دست نزن وقتی لمسم میکنی چندشم میشه میفهمی!

از کنارم بلند شد درحالی که صورتش دوباره خشمگین و برافروخته شده بود.

حالتها و تیک های عجیبی بهش دست داد.

چشماش رو میبست و سرش رو تکون میداد.

دست کرد توی جیبش و با بیرون آوردن   یه قوطی کوچیک به دونه قرص  بیرون آورد و گذاشت لای دندوناش…

چقدر ترسناک شده بود.

اونقدر که من مدام از خودم میپرسیدم من واقعا با کی ازدواج کرده بودم.با کی!؟

قرصش رو که جوید و خورد  شمرده شمرده گفت:

-میرم پایین….لباس بپوش و بیا…

با حرص گفتم:

-من هیچ جا با تو نمیام…

گردنش رو باحالتی عصبی تکون داد و گفت:

-ببین…میرم پایین…اگه تا پنج دقیقه ی دیگه اومدی که هیچ اگه نیومدی میام و…

مکث کرد.عقب عقب رفت و گفت:

-نزار یه بار دیگه کاری رو بکنم که نه تو دوست داری و نه خودم…

کف دستش رو رو به روم گرفت.رفت سمت در و با باز کردنش گفت:

-فقط پنج دقیقه ی دیگه! فقط پنج دقیقه

چشمام روی صورت بی نهایت جدی و عجیبش به گردش دراومد.

میترسیدم ازش…همچین وقتهایی با اینکه دلم نمیخواست این حس تو وجودم شکل بگیره و تبدیل به یه عادت بشه  اما تو اون لحظه خیلی ازش ترسیدم و تو درونم واهمه ای به وجود اومد که نتونستم برای از بین بردنش باخودم بجنگم….

نه میتونستم ونه خواستم که کبودی ها و زخم های صورتم رو بپوشونم.

میخواستم  با چشمای خودشون  ببینن پسرشون چه بلایی سرم آورده…

ببینن و بدونن من دارم اینجا بیخ گوششون چی میکشم!

گرچه اگه زور بالای سرم نبود پام رو از اون اتاق بیرون نمیذاشتم..چشم دیدن هیچکدوم از آدمای این خونه رو نداشتم.هیچ کدوم.

لباس بلند سفید رنگی که پراز گلهای زرد بود رو پوشیدم و با برداشتن شال حریر ساده ای سمت آینه رفتم و مقابلش ایستادم.

لب بالا و پایینم زخم بود  و بجز زیر چشمم رو فکمم میشد خراشهایی که بخاطر کشیده شدن روی زمین بود رو دید.

این اولینبارنبود که اون کتکم میزد و من مجبور میشدم تحمل کنم و دم نزنم.

تحمل هم نمیکردم راه پس و پیش نداشتم. افتاده بودم تو مسیری که نه میشد به عقب برگردم و نه امیدی به ادامه داشتم.

پوزخندی به تصویر درب و داغون خودم توی آینه انداختم.

من این شکلی نبودم.اینقدر رنجور و غمگین….

شاد بودم.خوشحال بودم.دوستای زیاد داشتم ..میگشتم، میچرخیدم و از زندگی لذت میبردم اما…اما الان چی؟؟

شده بودم یه دختر دپرس و عصبی که اینجا باید مدام باید با یه دیوانه به اسم فرهاد سرو کله میزدم!

شال رو روی سرم انداختم و  نگاه از آینه برداشتم.

تماشا کردن این ریخت و قیافه ی جدید چیزی جز بیشتر شدن حس افسردگی نبود.

 از اتاق بیرون اومدم و با گام های آروم به راه افتادم.

وقتی من به ناهار خوری رسیدم هرسه نفرشون اونجا پشت میز نشسته بودن و باهم پچ پچ میکردن.

هربار که فرهاد با من بدرفتاری میکرد اونا هیچکدوم هیچ واکنشی نشون نمیدادن و حتی بهش تذکر هم نمیدادن!

با کمی فاصله ایستادم و گفتم:

-سلام…

متوجه حضور من که شدن  نگاهشون به سمت صورتم سوق پیدا کرد.

کبودی ها و زخمهای صورتم بخاطر سفیدی پوستم و شالی سیاهی که تضاد زیادی با پوست  صورتم داشت زیاد به چشم میومدن اما اونا هیچ توجهی نکردن!

حالتهای صورتشون کاملا بیفاوت بود و همونطور که فکرش رو میکردم ذره ای براشون مهم نبود چه بلایی سر  من اومده!

فرهاد به صندلی کناری خودش اشاره کرد و  با لحن و صدایی عاشقانه گفت:

-بیا بشین عزیزم!

عزیزم! هه! چه واژه ی نفرت انگیزی! کدوم آدمی با عزیزش همچین کاری میکنه! کتکش میزنه و رنجش میده.حبسش میکنه تو خونه و نمیزاره خواهر و مادرش رو بیینه ؟ کدوم آدمی.. ؟؟

نفس عمیقی کشیدم و به سمت میز رفتم اما نه کنار فرهاد بلکه از عمد روی یه صندلی دیگه با کمی فاصله نشستم.

نگاه های سنگینش نشون از ناراضیتیش 

میداد اما اصلا برای من مهم نبود که اون از این کار من دلگیر وعصبانی شده! 

بالاتر از سیاهی رنگی نبود بود؟!

شهره خانم مادر فرهاد پوزخندی زد و همزمان که ظرفش رو سمت خدمتکار میگرفت تا کمی سوپ براش بریزه گفت:

-چه عجب خانم افتخار دادن بیان پایین!

خواستم جواب کوبنده ای یپبهش بدم که فرهاد از زیر میز لگد آرومی یه پام زد و خیلی یواش گفت:

-هیس! قانونهای اینجا یادت نره!

قانونهای مسخرشون حال منو بهم میزد.باید تحقیر میشدم و تشر میشنیدم اما دم نمیزدم چون قانون این بود رو حرف شهره خانم نباید حرف زد.

لب گزیدم و خشمم رو اینجوری کنترل کردم.چاره ی دیگه ای نداشتم.آدمای این خونه هم عجیب بودن و دهم غیرقابل تحمل ….

انگار همشون درحال پنهون کردن یه چیزایی بودن .آدمایی با رازهای مخوف….

آدمای که مبهم بودن و همشون اتفاقهایی برای پنهان کردن داشتن و من اینو از چشمها و حالت نگاه هاشون کاملا احساس میکردم.

خدمتکار به سمتم اومد و برام کمی سوپ ریخت سر به زیر ظرف سوپ رو نگاه میکردم که پدر فرهاد گفت:

-تو از این به بفد عروس این خاندان بزرگ هستی…رفتار تو باید در شان خانواده ی ما باشه….باید بدونی 

تو  دیگه اون دختری نیستی که تو محله های پایین شهر زندگی میکنه 

نباید شبیه به اونها رفتار بکنی.شبیه یه دختر ندار و سختی کشیده به هرحال تو بزرگ شده ی یه فضای مشمئز کننده ای….متوجهی که!؟

سرم رو بلند کردم و جواب دادم:

-نه متوجه نیستم! چون  بخاطر نمیارم که شکل و ریخت زندگیم در گذشته اونقدری بد باشه که بخوام منفی نگهش دارم!

نگاه متحیر هر سه نفرشون به سمت من چرخید.

جوری بهم خیره شده بودن که انگار حرف از قتل کسی یه میون آورده بودم.

شهره خانم با لحن خیلی تندی گفت:

-هنوز یاد نگرفتی  نباید رو حرف بزرگترت حرف بزنی؟ گستاخی تو ذاتت…

قاشق توی دستم از لای انگشتان سر خورد و افتاد روی میز 

دستام رو مشت کردم و تصمیم گرفتم بجای اونجا موندن و چرت و پرت شنیدن بلند بشم و برگردم به همون اتاق لعنتی اما با داد پدرفرهاد ناخواسته سرجام نشستم:

-بشین سرجات دختر…گستاخی و  حرف نشنوی جز رسم و رسومات خونه ی ما نیست 

هرچی شنیدی باید یک کلمه بگی …چشم! 

سرمو بالا گرفتم وباخشم پرسیدم:

-حتی اگه بهم گفتین بمیر!؟؟حتی اگه بهم گفتین زیر مشت و لگدهای پسرتون تامرزمردن برم و دم نزنم!؟؟

با بغض به صورتم اشاره

کردم:

-شما هیچ صورت منو دیدین؟

شما اصلا کجا بودین وقتی پسرتون سر هیچ و پوچ اینجوری افتاد به  جون صورت من؟؟؟

آزار ندادن بقیه جز قوانینتون نیست؟؟؟

چشمای شهره از شنیدن حرفهای من اونقدری گشاد شده بود که حس میکردم قراره از حدقه دربیاد.

رسمشون رسم مرخرفی بود….

شکنجه میدادن و از اونی که شکنجه میشد انتظار داشتن تحمل کنه و دم نزنه…

میشد؟؟ میشد تحمل کرد و دم نیاورد؟؟؟

شکنجه میدادن و از اونی که شکنجه میشد انتظار داشتن تحمل کنه و دم نزنه…

میشد؟ میشد تحمل کرد و دم نزد؟

اونا من رو تو همین مدت کوتاه پیر و کورم کرده بودن…

شیدایی که خودم میشناختم این شخصیت عصبی، افسرده و مایوس الان نبود.

من حرف میزدم و اونا گوش میدادن ولی گوششون گوش شنوا نبود.

با اینکه سر صورت زخمی و کبودم رو می دیدن اما اصلا براشون اهمیت نداشت چه بلایی سرم اومده!

بعداز اونهمه صحبت از دردهای غمباد شده توی دلم،شهره خانم پشت چشمی نازک کرد و با لحن گزنده ای گفت:

-میخوای بگی ما پسر خودمون رو هنوز نمیشناسیم؟ فرهاد ما هیچوقت همچین کاری نمیکنه مگه وقتی که کارد به استخونش رسیده باشه…

باورش ناممکن بود.واقعا اون داشت این حرفهارو میزد؟؟

پوزخندی از سر تاسف زیاد زدم و با حالتی جاخورده گفتم:

-من ؟ من ؟ من با رفتارهام کاری کردم کارد به استخون اون برسه…. ؟؟

سرمو به سمت فرهاد برگردوندم و با خشم ،گله مندانه پرسیدم:

-چرا چیزی نمیگی هان؟؟ چرا حرف نمیزنی؟ چرا نمیگی بیخود و بی جهت تنها بخاطر اینکه  گفتم میخوام برم پیش خواهر و مادرم این بلارو سرم آوردی؟؟؟

فرهاد دست مشت شده اش رو با خشم روی میز کوبوند و گفت:-بس دیگه!نمیخوام چیزی بشنوم!

شهره با حرص ودرحالی که با تکون دستهاش درست مقابل صورتش سعی در باد زدن خودش داشت گفت:

-اوووه! خدابه دور….تاحالا همچین رفتارهای بی شرمانه و گستاختانه ای ندیده بودیم…وقتی رو ازدواج با دختری  از اون محله های درب و داغون پافشاری میکنی همین میشه دیگه فرهاد جان!

دیگه نتونستم اونجا بمونم.بمونم و حرفهای تلخشون رو تحمل کنم و حق دفاع از خودم رو نداشته باشم بلند شدم که دوباره برم اما بازم آقای معتمدی مانع ام شد و با صدای پر تحکم و بلندی  گفت:

-بشین سرجات عروس! امیدوارم منو مجبور نکنی برای بار سوم این حرف رو تکرار کنم!

نفسم تو سینه حبس شد و تنم گُر گرفت.

تنم از خشم درونم داغ شده بود.داغ عین آتیش….

زور زور زور..فقط زور میشنیدم.

با اون چشمای بی رحم و بی احساسشون زل زده بودن به من و رنجم میدادن .

نفس عمیقی کشیدم و دوباره از سر ناچاری روی صندلی نشستم.

 آقای معتمدی با تشر گفت:

-خوب گوش کن عروس…اینجا قوانین خاص خودش رو داره…یکی از این قوانین اینه که هیچکس حق نداره زودتر از بزرگترها میز رو ترک بکنه….متوجهی؟؟

حالا اگه میخوای بخور اگه نمیخوای هم نخور اما باید تا پایان اینجا بمونی. دیگه نمیخوام حرفی از کسی بشنوم….

هیچ کدوم نه دلشون به حالم سوخت و نه طرفم رو گرفتن.

من ترحم نمیخواستم، دلسوزی نمیخواستم اما  انتظار داشتم دست کم پسرشون رو بابت این کارها و رفتارهاش شماتت کنن و راجب انتظار ندادن من اولتیامتیوم بهش بدن!

آه عمیقی کشیدم و بیصدا سرجام نشستم.

حتی یک لقمه هم نخوردم فقط اونقدر اونجا موندم تا قانون خوشگلشون اجرا بشه و دیرتر از اونا میز رو ترک کنم!

بدون هیچ حرفی راه افتادم سمت اتاق.

پارچ روی میز رو برداشتم و یه لیوان آب برای خودم ریختم.

آب رو عین کسی که  روزها تشنه و سرگردون، آوره بیابون و کویر  بوده باشه سر کشیدم و حتی به یکی دو لیوان هم قانع نشدم!

عطش وار می نوشیدم و فس میزدم…

از خوردن آب که سیر شدم پشت دستمو رو لبهای خیسم کشیدم و دوباره رفتم سمت بالکن.

نیاز به هوای آزاد داشتم.

به اینکه باد بخوره به صورتم و  از گرمای درونم که حاصل خشم و حرص زیاد بود کم کنه.

دستمو رو نرده های حفاظ گذاشتم و با بستن چشمام اجازه دادم خنکای باد صورتمو نوازش بکنه…

اون سکوت، اون دوری و اون باد خنک نرم نرمک داشت درون آشفته ام رو آروم میکرد که دوباره صدای بازو بسته شدن در به گوشم رسید.

صداهایی که خبراز اومدن فرهاد میدادن.

نیومد پیشم.

با فاصله ایستاد و گفت:

-من میخوام برم شرکت.کاری نداری!؟

چه سوال مزخرفی! آخه من چه کاری میتونستم با اون داشته باشم.هیچی نگفتم.

چند دقیقه بعد خودش دوباره اون سکوت سنگین رو شکست و گفت:

-نگران نباش…کم کم قوانین اینجا رو یاد میگیری…

چقدر دلم میخواست سرش داد بکشم و بگم ” برو به درک”!

ولی ترجیح دادم با چند نفس عمیق دیگه خشممو کنترل کنم و قاطی بازی های اعصاب خراب کنشون نشم!

اونقدر هبچی نگفتم که دوباره خودش به حرف اومد:

-چیزی لازم نداری برات بخرم ؟؟؟

عصبی گفتم:

-نه فقط برو…چیزی که من لازم دارم نبودن و ندیدن توئہ…

نمیدونم واکنشش  بعدهز شنیدن اون‌جمله چی بود.چون حتی یه نیمچرخ هم نزدم که ببینم حالت صورتش چجوری شده…

سکوت کردم.

سودت کردم و بهش توجهی نکردم تا وقتی که خودش هم فهمید موندنش بیفایده است.

-خداحافظ عزیزم! 

زیر لب با نفرت لب زدم:

” برو به درک “…

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن