رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت بیست و چهار

اون منو میزد و من جیغ میکشیدم بدون اینکه کسی باشه که به فریادم برسه….

شک نداشتم تمام آدمای این خونه صدام رو میشنیدن اما هیچکدوم اهمیت و محل سگ هم نمیدادن….

میدونستم حتی مادر لعنتیش از کتک خوردن من لذت میبره…

اونا لذت میبردن…لذت میبردن از رنج دادن آدما…از آزار دادنشون…

از تحقیرشون…

لگدهای محکمش روی بدنم فرود میومدن و هرچقدر داد میزدم فایده نداشت:

-ولم کن وحشی…ولم کن عوضی….وحشی وحشی وحشی…

خم شد.یقه لباسم رو گرفت و با خشونت گفت:

-آره آره من وحشی ام…من وحشی ام…چون تو منو وحشی میکنی…چون تو مدام داری از من فرار میکنی…چون تو اعصاب واسه من نذاشتی…چون تو منو نمیخوای…چون اونقدری که من تورو میخوام تو منو نمیخوای…

نفس نفس میزد و هرچی از دهنش درمیومد به من میگفت.درست عین روانی ها بود…یه روانی که افسار گریخته است و از تیمارستان فرار کرده 

مگه علائم روانی بودن چی بود؟؟ چی بود جز همین رفتارها و کارها…!؟

اونقدر منو زد تا بالاخره خودش خسته شد.روی زمین دراز بودم و نای تکون خوردن وبلند شدن هم نداشتم….

هزار و یه چرت و پرت دیگه تحویلم داد:

-اگه از اول حسابتو اینجوری کف دستت گذاشته بودم اینجوری توروم درنمیومدی…این رفتارارو نمیکردی….خیانت نمیکردی.

هرچی از دهنش دراومد نثارم کرد و بعدهم از اونجا رفت بیرون….

به محض بیرون رفتنش بغضم ترکید و شروع کردم گریه کردن ….

این حق من نبود.

حق من نبود با احمقی مثل فرهاد زندگی کنم که اینطوری باهام رفتار کنه.

رنجم بده و اذیتم کنه….

دستامو کف زمین گذاشتم و به سختی تنم رو بلند کردم…

کشون کشون خودم رو تا نزدیکی دیوار بردم.

تکیه دادم بهش و دستمو رو دهن پر خونم کشیدم.

سرخی کف دستم بیشتراز قبل اشکمو درآورد….

کاش مستانه اینجا بود.کاش بود و می دید دستی دستی چی به روزم آورد و تو چاهی انداختم….

به سختی از کنار دیوار بلند شدم و خودمو رسوندم به سرویس بهداشتی…زیر چشمم کبود شده بود  و لبم زخمی و دهنم که ….

تف انداختم تو روشویی…خون بود و خون….

لعنت به تو فرهاد.لعنت که هروقت چشمم به خودم توی آینه میفته باخودم به یقین می رسیدم اگه مرده بودم احتمال  ودرصد خوشبختیم هزاران بار بیشتر از موندن تو خونه ی تو بود!

دهنم رو آب کشیدم و با زدن چند مشت آب به صورتم از اونجا اومدم بیرون…

تلفنم زنگ میخورد.

پشت دستمو  زیر چشمام کشیدم و  رفتم سمت گوشی….

چشمم که به شماره ی شیوا اقتاد فورا برداشتمش و عصبانیتم از فرهاد رو سر اون خالی کردم و بی سلام و علیک و باتشر گفتم:

-کدوم جهنمی هستی آشغال!؟؟؟ 

از سکوتش مشخص بود شوکه شده…بعداز تاخیر زیادی گفت:

-جنگ داری عین مادرت!؟

بغضمو قورت دادم:

-کجایی؟ 

-مگه مهم؟

داد زدم:

-مهم که پرسیدم…

وقتی فهمید عصبانیم جواب داد:

-پیش مونام…

-این چند روز کجا بودی!؟ هان؟؟ این چند روزی که با مستانه بحث کردی و از خونه زدی بیرون کجا بودی!؟

پورخند زد و پرسید:

-پس به تو گفته!؟

-حرف بزن شیوا…حرف بزن

-پیش یکی از دوستام بودم…الانم سالمم…سالم سالم…

دماغمو بالا کشیدم و با اون صدای تو دماغی شده گفتم:

-برگرد خونه شیوا….اون خونه از دنیای بیرون خیلی بهتره…برگرد…

اجازه داد حرفهامو بزنم و بعد گفت:

-گریه کردی شیدا!؟

-نه…یکم صدام گرفته سرما خوردم…شنیدی چی بهت گفتم! برگرد خونه!

غد و لجباز گفت:

-نمخوام…تو اون خونه اعصابم بهم می ریزه…حالم بد میشه…میخوام یه مدت ازش دور باشم چون با کارهاش کلافه ام کرده…

-گوش کن دختر…

نذاشتم حرفمو بزنم و پرید وسط جمله ام:

-نه تو گوش کن…میخوام یه مدت تو حال خودم باشم…

برم خونه باز باهاش دعوا میکنم.راحتم بزارین یه مدت…خواهش میکنم…

صدای بوق ممتد که توی گوشم پیچید گوشی رو با دست خسته انداخنم روی زمین و سمت بالکن رفتم.

نمیدونستم باید چیکار کنم و به کدوم مشکلم فکر کنم…

به خودم

به رفتارهای عجیب فرهاد لعنتی ….

به مامان و کارهاش

به شیوا….

چقدر رنجورم کرده بودن آدمایی که مثلا نزدیکترین کسانم بودن.رنجم میدادن با رفتارهاشون…

با آزرهای روحی و جسمیشون …

پشت دستمو روی چشمام کشیدم.

اشک پشت اشک…آه پشت آه…

سرمو رو نرده های حفاظی گذاشتم و چشمام رو بستم.

کاش میتونستم به عقب برگردم.

به روزای قبل از اینکه مجبور شدم بگم آره…شاید اون موقع هر طور شده بود جلوی افتادن خودم توی این چاه عمیق رو میگرفتم.

آخه این چه عاقبتی بود که من بهش دچار شدم ؟؟؟

سرمو بالا گرفتم و چند نفس عمیق کشیدم که همون موقع یه نفر به در زد.

فرهاد وحشی که نمیتونست باشه چون اون هیچوقت عادت به در زدن نداشت…

تمون در اون از هر لحاظ مدفون شده بود!

هیچی نگفتم.

دوباره به در زدن.بغضمو قورت دادم و ایتبار

با صدای بلند گفتم:

-بله؟ چیه؟؟ چی میخواین؟؟

در باز شد و یه نفر اومد داخل.بخاطر بالا و پایین رفتن پرده های سفید توی هوا درست و حسابی نفهمیدم کیه.اصلا چه اهمیت داشت کیه چیه چی میخواد….

صورت درب و داغون و تن من گواه رنجی بود که تو این خونه ی نحس میکشیدم حالا ایتکه به جز خودم این درب و داغونی ظاهری و روحی رو میدیدن چه اهمیتی میتونست داشته باشه!؟؟؟

-خانم ناهار آماده است…

خدمتکار بود.چند قدمی اومدم جلو و فین فین کنان گفتم:

-چیزی نمیخورم برو بیرون

حرف گوش نکرد:

-ولی بقیه منتظر شما هستن!

عصبی و با لحن تندی گفتم:

-برو بیرون…گفتم که نمیخورم…

اینبا حرفی ازش نشنیدم و  چند لحظه بعد وقتی صدای باز و بسته شدن به گوشم رسید فهمیدم که رفته.

پشیمون شدم از رفتارم اما تو اون شرایط واقعا کنترلی روی اعصابم نداشتم.

دروتم متشنج بود و این غوغاهای ذهنی بدخلقم کرده بودن…

موهای پریشون ریخته شده روی صورتم  رو با دو دست بالای سرم نگه داشتم وبه نقطه ی نامشخص و نامعلومی خیره شدم.

گاهی به سرم میزد از اینجا بزنم و برم…

برم یه جای دور.یه جای خیلی دور!

دور از همه ی آدمای دور اطرافم! 

تو حال و هوای خودم بود که دوباره یه نفر به در زد.مشخص بود خدمتکارِ و این از نحوه ی در زدنش مشخص بود.

دو سه بار دیگه هم به در زد و بعد خودش با اذن خودش اومد داخل و گفت؛

-خانم…ببخشید! شهره خانم گفتن بهتون بگم احتما  برای ناهار تشر…

حرفش رو با صدای بلندم ناتموم گذاشتم:

-چندبار یهت بگم من کوفت هم نمیخورم…

دستاشو روی هم گذاشت و دوباره شروع کرد اصرار کردن:

-شهره خانم گفتن.وقتی شهره خانم میگن نمیشه نه آورد.

پوزخند زدم.هی شهره شهره شهره…انگار اینجا رئیس و همکاره اون بود.اون زن افریطه ی لعنتی که لذت میبرد از رنج کشیدن من!

پرده رو کنار زدم و اومدم داخل اتاق…

دست به سینه با اون صورت کبود و زخمی رو به روش ایستادم و گفتم:

-چندبار باید یک حرف رو برای تو تکرار کنم!؟؟من که گفتم…چیزی نمیخورم برو اینو به شهره جونت و بقیه بگو..

دهن باز کرد حرفی برنه اما من با توپ و تشر نذاشتم چیزی بگه:

-برو بیرون! حالا….

یکم خیره نگاهم کرد.ظاهرا عصبانیت و جدی بودن من بالاخره مجابش کرد اصرار زیاد رو بزاره کنار…

اونم گیر کرده بود.بین یه مشت آدم خودخواه و منی که دیگه تو حال خودم نبودم.

سر خم کرد و  زیر لب با گفتن یه “ببخشید”آروم از اتاق بیرون رفت.

رفتم سمت تخت.دستامو دور بدنم حلقه کردم و زل زدم به فرش…

اول پسرشون  به جون سروتنم میفتاد و بعد بااون قیافه دعوتم میکردن به خوددن ناهار!

هه! مسخره های عوضی!

تو ماتم و عزای حس و حالم بودم که بازهم در باز شد اینبار اما فرهادبود…

سنگینی نگاه ها و قدمهاش رو حس میکردم.خیلی خوب هم حس میکردم.

نه تکون خوردم نه حتی سرم رو بلند کردم.

اومد سمتم و خواست کنارم بشینه که با خشم و عصبانیت دستمو به سمتش دراز کردمو  با صدای  پرتحکمی که از خشم زیاد به لرزش افتاده بود گفتم:

-به من نزدیک نشو لعمتی…قسم میخورم اگه نزدیک بشی خودمو از اونجا پرت میکنم پایین….

تهدیدم کار خودش رو کرد و بی حرف موند.

یک قدم عقب رفت و بعد  از دقایقی گفت:

-ما دوست داریم توهم کنارمون باشی…

خندیدم و  وسط خنده هام گریه ام گرفت. گریه ای که بخاطر بدختی  هام  بود.

اسممو صدا زد.اونقدر عاشقانه که هرکی ندونست فکر میکرد اون کشته مردمه…از اون مردهای عاشق پیشه که زنش هر کی هست از ملکه ی انگلستان هم  شدت غرق رفاه بودنش بیشتر…

بار دیگه اسمم رو صدا زد اینبار همراه با یه پسوند عاشقانه:

-شیدا. .عزیز دلم!

وای خدااا روانی میشدم وقتی  اینجوری جوری صدام میزد درست عین اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشه….عصبی و کلافه غریدم:

-من عزیز تو نیستم…برو بیرون فرهاد بروووو….

روانی میشدم وقتی  اینجوری جوری صدام میزد درست عین اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشه.

انگار که نه انگار تا یک ساعت پیش عین یه وحشی افسار گریخته سر هیچ و پوچ  افتاده بود به جونم.

با چشمهایی لباب از اشک از لای دندونام با حرص و خشم گفتم:

-به من نگو عزیزم به من نگو..نگو…ازم دور شو..فاصله بگیر…نمیخوام ببینمت!

اصلا به حرفهام توجهی نکرد و حتی خودش رو یکم نزدیکتر کرد.اشک از چشمام سرازیر شد.

افتاده بودم تو تله ای که به آدم وحشی افسارگریخته ی روانی برام پهن کرده بود.

پشت دستمو رو چشمام کشیدم که گفت:

-تو الان عصبانی هستی من میدونم…

سرمو با خشم به سمتش چرخوندم و اشک و عصبانیت گقتم:

-من الان عصبانی ام؟؟ من عصبانی ام ؟؟ تو خون منو فاسد کردی…زندگی کنار تو ازجهنم هم بدتر…عین اینکه هزاربار تو جهنم بکشنمو زنده ام بکنن.دست از سرم بردار…راحتم بزار…

سرم رو پایین انداختم و بیصدا اشک ریختم.نمیخواستم چشمای خیسمو ببینه.

ازش متنفر بودم.

حالمو بد میکرد.اونقدر حالمو بد میکرد که منو به تهوع مینداخت.

بعداز چنددقیقه سکوت صدای نفس عمیقش به گوشم رسید.

نمیدونستم چطور میتونم توصیفش کنم درحالی که هیچ درکی از شخصیت چند قطبیش نداشتم.

انگشتاشو توهم قفل کرد و گفت:

-نباید منو عصبانی کنی.تو که دیگه خلق خوی منو میشناسی هی به پروپام میپیچی هی من میگم نباید اینکارو بکنی دقیقا رو همون کار پافشاری میکنی..تقصیر خودته…

مسخره نبود!؟ اون  بجای اینکه بیاد اینجا و بگه غلط کرده یا اظهار پشیمونی بکنه  با کمال پررویی منو مقصر خطاب میکرد.

پوزخند زدم و با عصبانیت گفتم:

-من مقصرم…؟اون مقدمه چینی واسه این بود که تهش باخودت به این نتیجه برسی که من مقصرم !؟ آره…؟ بلندشو برو…برو نمیخوام صدات رو بشنوم…

پاهاش رو تکون داد.هروقت عصبیانی میشد همچین تیک  هایی بهش دست میداد.

این رو توهمین مدت زندگی درخشانمون متوجه شده بودم.

چندنفس عمیق کشید و گفت:

-من شوهرتم…دوست دارم…عاشقتم دختر! نمیخوام بری تو اون محله های  پایین شهر چون اونجا پر گرگ…پر آدمای هیز عوضی…

من دلم نمیخواد کسی تورو دید بزنه…

دلم نمیخواد کسی تو رو بد نگاه کنه.تو فقط مال منی…

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

  1. سلام ببخشید این رمان رمان زیبایی هست ولی روند دیر گذاشتن پارت گذاریش باعث شده خواننده های کمتری بخونن لطفا پارت ها رو سریع بزارید با تشکر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن