رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت دو

بهم نزدیک تر شد و تو فاصله ی یک قدیم ایستاد.

قلبم گروپ گروپ به قفسه ی سینه ام مشت میزد و ذهنم شماتتم میکرد که چرا اینجام!؟

دستاشو دو طرف کمرش گذاشت و گفت:

  

-شنیدم تو کف مدلینگ شدنی! 

صدای ضعیفی از دهانم خارج شد:

-بله

پوزخندی زد و انگار که این‌چیزا در نظرش مزخرف و بچه بازی باشه گفت:

-برای پول درآوردن راه های بهتری از دوپاره استخون شدن و پریدن با بچه سوسل هایی مثل دیاکو دادوند هست…

ازش خوشم نمیومد.هیچ چی شهرام الوند به دل من نمی نشست. آدمی که از درماندگی یه نفر دیگه به نفع خودش استفاده کنه حتی اگه خوشتیپ و جذاب و پولدارهم باشه باز مهرش به دل نمی شینه.درست مثل شهرام الوند. با اخم پرسیدم:

-امیر گفت تو میتونی شماره اشو بهم بدی….

-امیر دیگه چیا گفت؟؟ اینم گفت که دادن شماره شرط داره….!؟

با بیزاری و نفرتی که نشون میدادم از اومدن اینجا اصلا راضی نیستم  جواب دادم:

-اگه میتونی بده نمیتونی هم….

حرفمو برید و پشت بهم درحالی که سمت کوپه خرابه ها میرفت گفت:

-دنبالم بیاااا….

با قدمهای آروم پشت سرش به راه افتادم.هرازگاهی سرمو برمیگردوندم و نگاهی به عقب مینداختم.به جایی که مونا و امیر کنارهم ایستاده بودن و مارو نگاه میکردن.من اضطراب داشتم اما همش به خودم دلخوشی میدادم که بعدش میتونم یه جوری دیاکو رو ببینم و استخدام شرکت مدلینگش بشم.اونوقت میتونم پولدار و ثروتمند بشم..ماشین میخرم … خونه میخرم…حتی میرم خارج…دیگه اجازه نمیدم شیدا با کسی که دوستش نداره ازدواج کنه…

درکوپه رو باز کرد و اول خودش رفت داخل و بعد با نگاه هاش بهم  فهموند که منم برم بالا.

به امید رسیدن به همه ی اون خواسته ها دستگیره رو گرفتم و رفتم بالا.

در کوپه رو از پشت بست و نشست رو صندلی و با اشاره به صندلی  قراضه و پاره پوره ی رو به رویی گفت:

-بشین….

کاری که خواست رو انجام دادم.بی خجالت و ناز و ادا یکم خودش رو کشید جلو و با گرفتن چونه ام گفت:

-شرط من این….عشق! حالا تو اسمشو بزار عشق صوری….بعلاوه ی چندتا عکس…

متعجب گفتم:

-عشق صوری؟؟بین‌من و شما!؟من نمیتونم قبول کنم.

چونه امو باخشونت ول کرد و گفت:

-باشه پس قید زدن آرزوهای تخمیت رو هم بزن..

عصبانی گفتم:

-آرزوهای من تخمی نیستن!

-اگه نیستن پس بخاطرشون دست بجنبون  و هرچی من میگمو بگو چشم….

مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم!؟ به شیدا و مابقی مشکلاتمون و آرزوهای خودم که فکر میکردم ظاهرا چاره ای نبود واقعا نبود.چشمامو بستم و با اینکار آمادگیمو برای بوسیدن اعلام کردم.

بزار ببوسه…بزار ببوسه اگه قراره  این کارها ختم بشه به خواسته هام.

چشمامو بستم و با اینکار آمادگیمو برای بوسیدن اعلام کردم.

بزار ببوسه…بزار ببوسه اگه قراره  این کارها ختم بشه به خواسته هام…

هر لحظه منتظر بودم لبهاشو روی لبهام بزاره ولی اینکارو نکرد.

تعللش باعث شد چشمام رو باز کنم و بهش خیره بشم.

چشماش زوم بود رو صورتم.ولی بنظر نمی رسید قصد بوسیدن با لخت کردنم رو داشته باشه.

پرسشی نگاهش کردم که گفت:

-گوش کن ببین چیمیگم…میخوام باهم باشیم…میخوام دوستم داشته باشی….

حرفهاشو متوجه نمیشدم!توقع داشت عاشقش بشم!؟ عشق اگه اینجوری کشک بود که دیگه….

سرمو عقب بردمو با ابروهای درهم‌گره خورده گفتم:

-دوست داشتن که زوری نمیشه!

-زوری درکار نیست‌‌.‌‌‌..عاشقم شو و دوستم داشته باش‌همین..اونم‌برای یه مدت ..تو فکر کن صوری..اللحساب یه عکس دونفره باهم میندازیم.

مچ دستمو گرفت و دنبال خودش تا بیرون کشوندم.نوچه هاش همه جا پخش بودن.منو قسمتی که قطار تو دید نباشه نگه داشت و بعد کنارپ ایستاد.دستشو دور گردنم انداخت و گفت:

-نیشتو باز کن میخوام عکس بندازم

دستشو کنار زدم و گفتم:

-داری  چیکار میکنی!؟؟ ما قرارمون این نبود.بود!؟ قرار بود فقط یه شب باهم‌بخوابیم‌بعدش تو شماره تلفن و آدرس دیاکو رو بهم بدی!

یقه لباسمو تو مشت گرفت و گفت:

-چیه خیلی دوست داری زیر من جر بخوری هان!؟

-بی ادب بی ادب

-باشه تو خوب من بد بی ادب! گوش بده…من  فردا با  اون ژیگلو یه قرار ملاقات واست میزارم اما باید  کاری رو انجام بدی که ازت میخوام….. کی و چه موقعه اش رو از طریق امیر بهت میگم….حالا تکون نخور تا عکسمو بندازم.

دوباره دستشو دور گردنم انداخت.ذهن من قفل کرد رو همون تیکه ی خاص حرفهاش.اونجا که گفت فردا برام قرار ملاقات میزاره.

وای خدایاااا باورم نمیشد.اصلا باورم نمیشد.

تنه ای بهم‌زد:

-نیشتو وا کن و بخند!

بخودم اومدم و لبخندی تصنعی زدم و اونم چندتا سلفی گرفت و بعد دستشو از دور گردنم برداشت و گفت:

-خب دیگه…میتونی بری پیش دوستت…میگم‌برسوننتون خونه

نفس حبس شده تو سینه ام رو آزاد کردم و ازش دور شدم.

تا رسیدم پیش مونا هیجان زده گفت:

-بوسیدت!؟؟ چیکار کردین تو کوپه؟؟ سکس!؟ آنال؟؟ خیلی خوش هیکل بود نه !؟  هی شیوا….اونجاش بزرگ بود یا….

اخمی کردمو با ناتموم گذاشتن حرفش گفتم:

– ای بابا…کچلم کردی موناا!نه خیر…نه بوسیدم نه سکس کردیم….

-پس چی؟؟ تو کوپه یه قل دو قل بازی میکردین!؟

-گفت باید دوستش داشته باشم…گفت میخواد یه مدت باهم باشیم…

-جوووون دیگه چیا گفت!؟؟

-هیچی فقط همین! آهان…قرار شد فردا یه قرار ملاقات با دیاکو هم واسم بزاره!

مونا هیجان زده گفت:

-ایووول بابااااا…بفرما…بعدا بگو مونا اَخ…دیدی گفتم شهرام‌میتونه پلی بشه واسه رسیدن به آرزوهات!

غمگین و متفکر گفتم:

-شاید ولی….ولی دلم نمیخواد باهاش باشم حتی صوری…..

-بیخیال…به فردا فکر کن…به دیاکو….به چیزای خوب!

حرفهای مونا لبخندی روی صورتم نشوند.فکر کنم حق با اون‌من باید به چیزای خوب فکر کنم.

یکی از آدمای شهرام مارو رسوند خونه.هم من و مونا که یه بند در گوشم وراجی میکرد.

از سر کوچه تا جلو خونه رو پیاده اومدم.

اونجا که رسیدم‌چشمم به ماشین  فرهاد   افتاد.

مردی که قرار بود خواهر بزرگم شیدا  رو به زور بهش بدن….

ولی من میدونستم.میدونستم شیدا دلش با فرهاد نیست و صرفا بخاطر قرارداد بابا که احتمالا از سر بدهکاری با پدر فرهاد بسته بود مجبور به تحمل این شرایط اجباری شده بود….

پاورچین پاورچین رفتم داخل.کیفمو گذاشتم یه گوشه و همونطور بی سروصدا سمت پذیرایی رفتم.

از لای در نیمه باز سرکی به داخل پذیرایی کشیدم…

بیچاره شیدا….

سر یه قرارداد گنگ و مبهم خواهر بیچاره ی من باید زن مردی میشد که هیچ شناختی ازش نداره….

 ● شیدا ●

نمیدونم صورت بی روح و بدون آرایش من چه جذابیتی برای اون پسره ی هیکل درشت با جذبه داشت که از هر ‌فرصت کوچیک و بزرگی برای دید زدنم استفاده میکرد!

هربار که سر بلند میکردم سنگینی نگاه هاشو روی خودم حس میکردم…امیدوار بودم انتظار یه نگاه پر شرم و یه لبخند دلفریب از طرف منی که داشتم به زور وخلاف میلم  راضی به این ازدواج مسخره میشدم ، نداشته باشه….

وقتی آقای معتمد داشت به راحتی و عین خوردن یه لیوان  آب  منو واسه پسرش  طلب میکرد، مامان سقلمه ای بهم زد و گفت:

-شیدا…یه رژ لب هم که به لبهات نزدی حداقل نیشتو وا کن فکر نکنن مجلس عزاته!

با حرص دندونامو رو هم فشردم  گفتم:

-پس چیه اگه مجلس عزام نیست…..!؟ توداری منو به زور وادار به ازدواج میکنی..از بایدهایی که تو کار حرف میزنی اما دلایلشو نمیگی…من نمیخوام با این یارو ازدواج کنم…نمیخوام….. 

با حرص و کلافگی و خشم نیشگونی از پام گرفت تا ساکت بشم…تا دهنم رو ببندم و خفه خون بگیرم….

من هیچی از این مرد و پسر وخانواده اش نمیدونستم اما شوخی شوخی داشتم عروسشون میشدم چون “باید”هایی در کار بود….!

باید هایی که واسه خودمم گنگ و نامفهوم بود…

شهره مادر فرهاد که از طرز نگاه کردنش مشخص بود خلاف شوهرش علاقه ای به ازدواج پسرش با من نداره، باد در غبغه انداخت و جعبه ی قرمز رنگی رو باز کرد و اونو سمت مادرم گرفت و گفت:

-روز عقد و عروسی رو ما تعیین میکنیمو خبرتون میدیم..جهاز هم نمیخوایم….لازم نیست چیزی بخرین!

 هرچند که کاملا مشخص از پس خرید یه آفتابه هم برنمیاین…

تیکه ی آخر جمله اش رو با طعنه گفت هرچند یواش اما به گوشم رسید….

حس خوبی نسبت به این زن نداشتم…. با تحقیر و پوزخند و تمسخر و حتی گاهی نفرت نگاهم میکرد….من نمیفهمیدم چه بایدی این وسط هست که من باید بشم عروس این خانواده…..اونم ندیده و نشناخته…..؟؟؟

وقتی دوباره با فرهاد چشم تو چشم شدم اخمی کردم تا بدونه خیلی ازش خوشم نمیاد…انگار داشتم با این نوع نگاه ها تلاش میکردم مخالفت خودمو غیر مستقیم بیان کنم…که بگم من راضی نیستم….من نمیخوام با تو ازدواج کنم  ولی اون بدون هیچ حرف و کلامی فقط نظاره گر این مکالمه های کوتاه و گاها همراه با تحقیر بود!

حس میکردم یه کالا هستم که قراره فروخته بشم به آدمایی از جهان دیگه ای هستن!  صد البته که فرهاد از خیلی از لحاظ ها واسه من انگار یه آدم از یه سیاره ی دیگه بود.من مطمئن بودم وجه مشترکی باهم نداریم….

دلم میخواست ازش بپرسم چرا میخواد با من ازدواج کنه !؟؟ همه چیز مشکوک و مبهم بود…..

مادرم دستبند رو به دستم بست کاری که طبیعتا شهره خانم خودش باید انجام میداد…

نمیدونم چرا داشت کوتاه میومد…شاید چون میخواست از شر من خلاص بشه که خودش زودتر شوهر بکنه و بره….

وگرنه چه دلیلی داشت که هی بگه باید با فرهاد عروسی کنم…..!؟؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن