رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت سه

 فرصتی پیش نیومد که بخوام  با فرهاد هم کلام بشم…من حتی تُن صداش رو هم نشنیدم …چون خیلی فوری فوتی رفتن! انگار اومده بودن گوساله معامله کنن!

نگاهی به شیوا انداختم و گوشه خونه کنار بخاری کز کردم.

اومد سمتمو گفت:

-ولی پسره خوشتیپه ها!

بااخم گفتم:

-بیخیال شیوا….حال و حوصله ندارم….

کنارم نشست و لبخند عریضی تحویل من ناخوش احوال داد.

دلش خوش بود‌ چون همش فکر میکرد همین روزاست به خواسته هاش برسه…‌مدل بشه،معروف بشه،واسه خودش برو بیا درست کنه….منو از ازدواج اجباری نجات بده…هه! 

چه دنیای داشت خواهر کوچولوی من.بهش خیره شدم که گفت:

-روزای خوب تو راهن شیدا….غصه نخور!

نیشخندی زدم و گفتم:

-آره….قراره صبح دولتمون بدمه!

از کنارش بلند شدم و رفتم  سمت اتاقم.حوصله هیچکس رو نداشتم چون مدام به این فکر میکردم بابا چه فراری با معتمدی داشت!؟ چرا قبل مرگش مهرو امضا زده بود که باید شیدا بشه زن فرهاد چرا !؟؟؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اونقدر بی حوصله و عصبی بودم که موندن به خونه رو به هرکار دیگه ای حتی دانشگاه و کلاس رفتن ترجیح دادم….

به دستبند روی دستم نگاه کردم…باورم نمیشد الکی الکی نامزد مردی شدم که تنها چیزی که ازش میدونم اسمش!

مامان همونطور که ظرفهارو میشست گفت:

-بلند شو لباس بپوش…فرهاد قراره بیاد دنبالت….

عصبی و با صدای بلندی  گفتم:

-من با اون هیچ جا نمیرم! هیچ جا! اصلا چه بایدی درکار که من حتما حتما باید زن این یارو بشم…زن کسی که هیچی ازش نمیدونم… تو و بابا چه گندی زدین که تاوانشو من باید پس بدم!؟؟؟

مطمئن بودم این وسط رازی در میون  که من ازش بیخبرم..رازی که اون نمیخواد در موردش به من توضیح بده…

عصبی نگام کرد و گفت:

-بس دیگه اینقدر چرت و پرت نگو….دیگه نمیخوام چیزی بشنوم…پسره الان میاد…زودباش لباس بپوش دلم نمیخواد بهونه دست شهره و شوهرش بدی!

آخ که چقدر حرصیم میکرد وقتی اینجوری و انگار که طرف حسابش یه بچه کوچولوئه باهام برخورد میکرد….دوباره گفتم:

-چرا همش میگی باید باید باید…..چرا بابا قبل مردنش تاکید کرد من باید عروس …

حرفمو برید و گفت:

-من عصبی نکن شیدا…..لباس بپوش و برو…

اخم و تَخم روی صورتش ساکتم کرد.انگار چاره ای نبود…صدای زنگ که تو خونه پیچید هرچقدر  چشم و ابرو واسم رفت درو باز نکردم…عصبی و اخمو تکیه دادم به دیوارو پامو تند تند تکون دادم…گوشی  رو برداشت و باخوش رویی جواب فرها  رو داد …احوالپرسی گرمی باهاش کرد و چندینبار بهش اصرار کرد بیاد داخل…

پوزخند زدم و گفتم:

-خودتو خسته نکن….اون همین حالاش هم داره لحظه شماری میکنه زودتر از اینجا بره آخه کلاس و پرستیژش به این خونه ی قُراضه نمیخوره!

چشم غره ای بهم رفت و بعد اومد سمتمو گفتم:

-پایین منتظرت! زود بپوش برو….

انگار چاره ای نداشتم….کلافه وعصبی با همون ابروهای درهم گره شده رفتم توی اتاق کوچیکم…لباس پوشیدم اما هیچ آرایشی رو صورتم انجام ندادم…بیشتر دلم میخواست یه کارایی کنم که خودش منصرف بشه و ولم کنه و بیخیال این  نامزدی و ازدواج مسخره اجباری بشه!!

وقتی میخواستم از خونه بزنم بیرون با درموندگی نگاهش کردمو گفتم:

-چرا داری منو وادار به انجام کاری میکنی که دوست ندارم….!؟

چیزی نگفت… اخم کرد و رفت تو آشپرخونه ….احساس بدی داشتم و هنوزم حس میکردم همه چیز خیال و وهم….

تا درو باز کردم چشمم اولین کسی که دید خودش بود….

با سر خمیده قدم رو میرفت و گه گاهی با نوک پا به سنگ ریزه های جلوی پاش ضربه میزد….

احساس خوبی نسبت بهش نداشتم….یه جورایی دلم میخواست  حرصمو از این زندگی کوفتی رو این خالی کنم…..

سنگینی نگاه هامو که دید سرشو بالا گرفت و بهم خیره شد…لبخند زد و گفت:

-سلام…..

با تاخیر جواب سلامشو دادم…اومد سمتمو دستشو به سمتم دراز کرد…حتی دلم نمیخواست لمسش کنم برای همین دستشو پس زدم و از کنارش گذشتم و سوار ماشینش شدم…..

چند لحظه بعد اومد و پشت فرمون نشست‌….

مدام رو به رو رو نگاه میکردم که باهاش چشم تو چشم نشم……

ماشینو روشن کرد و گفت:

-میشه لااقل یه لبخند بزنی!

عصبی سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-نه من همیشه همین شکلی ام….

-حتی اگه بخوام ببوسمت…..!؟

تا اینو گفت ساکت شدم و چشمام رو چشماش ثابت موند…

  شیوا ●

از حموم اومدم بیرون درحالی که حتی تا اونجا هم گوشی رو همراه خودم برده بودم.

مدام منتظر تماس یا  پیام مونا بودم که بدونم قراری که شهرام با دیاکو واسم گذاشته دقیقا واسه چه ساعتی هست؟

صدای مامان حواسمو از گوشی پرت کرد:

-چی توی اون گوشی داری که تا حموم هم باخودت میبریش!؟

نگاهی به مامان که پوست خیارارو رو صورتش گذاشته بود رو صورتش و تو آینه خودشو چک میکرد انداختم و گفتم:

-منتظر یه پیامم….

-از یه واسطه که قراره منو به دیاکو دادوند معرفی بکنه!وای مامی جون‌….فکرشو بکن….من اگه موفق بشم معروف میشم….

امیدوارانه گفت:

-من به تو امیدوارم….شک ندارم اگه ببینت اگه ازت تست بگیرن حتما قبولت میکنن.الکی که نیست….اونهمه خرج پوست و اندامت کردی.هرچی من بدبخت درآوردم تو دادی باشگاه و رژیم غذایی و فلان و بهمان…

-پولدار بشم جبران میکنم برات

-آفرین…تو زرنگتر از اون خواهر بی شعور و احمقتی که شوهر میلیونر گیرش اومده و ناز و ادا میاد….

بحث به شیدا که کشیده شد گفتم:

-چرا میخوای به زور وادار به انجام کاری بکنیش که دوست نداره!؟خب از فرهاد خوشش نمیاد….

دستشو رو پوست خیارها گذاشت تا میفته و بعد گفت:

-تو هم شدی عین اون!عقلت کم شده!؟ فرهاد میلیونر….شیدا حالیش نیست…نمیدونه ازدواج با فرهاد یعنی  یه عمر زندگی مرفه…یعنی پول….خونه…لباس مارک…..من اونو به فرهاد میدم که مثل خودم‌سیاه بخت نشه …حسرت طلا و زندگی خوب و ماشین و کوفت و زهرمار رو دلش نمونه!

پوزخندی زدم.میدونستم جدیدا با رئیس شرکتش ریخته روهم.من مامان رو بهتراز خودش میشناختم.واسه اون هیچکس جز خودش مهم نبود.الان هم‌شک نداشتم  منتظر تا منو مثل شیدا از خونه بندازه بیرون  که بتونه به عشق و حالش برسه!

رفتم توی اتاق…

الان دیگه هیچکس اهمیت نداشت جز ظاهرم!

آرایش ملایمی انجام دادم،موهام رو مدل ساده ای زدم و بعد 

لباسی که خیلی وقت پیش برای همچین روزی کنار گذاشته بودم رو پوشیدم.

من کاملا آماده بودم.

آماده ی دیدن دیاکو دادوند!

داشتم جلوی آینه لحظه ی دیدار رو تصور میکردم و تمرین سلام و علیک میکردم که تلفنم‌زنگ خورد.

به سمتش پرواز کردم چون میدونستم مونا هست و اتفاقا هم ،خودش بود.

تا گفتم الو اون بهترین و زیباترین خبر عمرم رو بهم داد:

” مژده بده مژده بود….نُه شب جلوی خونه اش تورو میبینه “

“باورم‌نمیشه  !!! یعنی یک ساعت دیگه ؟”

“آره…یک ساعت دیگه”

گوشی از دستم افتاد زمین.وای خدایا…باورم نمیشد.باورم نمیشد که تا برآورده شدن خواسته هام راهی نمونده بود.

حسابی که به خودم رسیدم از خونه زدم بیرون.دیگه حتی برام اهمیت نداشت ممکنه بعد رفتن من دوست پسر مامان بیاد تو خونه…

من از این به بعد فقط به روزای خوب خودم‌میخواستم فکر کنم….

به بودن با دیاکو..

.به داشتنش….

به مدل شدن….

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن