رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت سی دو

 

نمیخواستم ویا بهتره بگم اصلا نمیتونستم مرد دیگه ایی رو جای پدرم ببینم.
سخت بود این جایگزینی حتی احساس میکردم این یه نوع شکستِ.
یه شکست عاطفی و احساسی که میتونست خیلی توروحیه ی من تاثیر بزاره اما ظاهرا اون تصمیمش رو گرفته بود و کاملا در موردش جدی بنظر می رسید.
من مادر خودمو خوب میشناختم.
همیشه جایی میرفت که شانس های خوب براش به وجود بیان.
طمعکار بود و حریص و بلند پرواز…
موهای پیچ و تاب دار حجیمش رو پشت گوش زد و گفت:

-من میخوام ازدواج کنم.تصمیمم قطعیه…

رفتم جلو و با بالا بردن صدام گفتم:

-اما من این اجازه رو نمیدم.

پوزخندی زد و دست به سینه گفت:

-چرافکردی من برای اینکه بخوام ازدواج بکنم از تو اجازه میگیرم؟ هوم!؟ خوب گوش کن شیوا ببین چیمیگم…من و رهام قراره به زودی ازدواج کنیم.حرفامونو زدیم انتخابامون رو کردیم درموردش هم خیلی جدی هستیم و هیچی و هیچکس نمیتونه من رو از تصمیمم منصرف بکنه.اگه نشنیدی دوباره بهت میگم.هیچ چیز و هیچکس…

دستامو مشت کردم و ناخنهامو ازخشم زیاد تو گوشت کف دستم فشار دادم.چه راحت و بیخیال حرف از ارداج دوباره میزد.دلم میخواست اونقدر داد برنم که گوش خلق کر بشه…چطور؟ آخه چطور تونست به این سرعت به ازداج فکر بکنه..

عصبی گفتم:

-تصمیمتو گرفتی؟؟

ریلکس جواب داد:

-آره

-و حتی به فکرتم نرسید که باید قبلش با ما مشورت کنی…انکار اصلا یادت نرفته دوتا دختر داری…

شونه بالا انداخت و گفت:

 

-نظر شنا اهمیتی نداره‌..من بالغم و برای زندگیم خودم تصمیم میگیرم نه دخترای کم سن و سالم.

عصبی خندیدم و بعد صدامو بردم بالا و گفتم:

-باشه…باشه ازدواج کن…اصلا هرکاری دوست داری بکن ولی من اینجا میمونم.من…اینجا….تو….این….خونه میمونم

حرفهای من هم براش خنده دار بودن و هم اینکه ذره ای اهمیت نداشتن.زبونشو تو دهن چرخوند و باحرفهاش آب پاکی رو ریخت روی دستم:

-نمیتونی اینجا بمونی چون من رهن رو از صابخونه گرفتم و دادم واسه طلبی که شکوری از بابات داشت.

نه…نه این زندگی نباید اینقدر بی رحم و تلخ و مزخرف باشه.لب گزیدم و باخشم به صورت بیخیالش خیره شدم.
بهم نزدیک شد و گفت:

-رهام ثروتمند…پولش از پارو بالا میره میتونه همجوره تو و منو ساپورت کنه میفهمی!؟ دیگه لازم نیست نگران هیچی باشیم.
ازدواج من با رهام معنیش فقط خوشبختی من نیست…معنیش تضمین زندگی هردومون…

کمترین حق من این بودم که خودم انتخاب کنم با اون باشم یا نه.
پول پول پول…لعنت به پول که همیشه اولین و آخرین اولیتهای مادر من بود.
بخاطر پول برید و دوخت و تن همه مون کرد لباسایی که قواره ی تنمون نبودن و نیستن.
سکوتم رو که دید سعی کرد بیشتر وسوسه ام کنه.
دورم چرخید و گفت:

-رهام یه خونه ی خیلی بزرگ تو فرمانیه داره.فکرش رو بکن… اون خونه چنان ابهتی داره که نمیشه و نمیتونم با زبون توصیفش کنم….
زندگی رو اونجا باید زندگی کرد نه اینجا…نه توی این قوطی کبریت لعنتی.زندگی بارهام یعنی
ماشین خوب…یعنی غذای خوب…لباس خوب…سفرهای اونچنانی…جواهرات برند…ماشین لوکس..

دیگه این چیزا برام اهمیت نداشت.دیگه برام مهم نبودن.پول و ماشین و خونه چه اهمیتی !؟
من اگه رویاهایی داشتم واسه این بود که نزارم خونوادم ازهمه بپاشه اما الان فهمیدم من اصلا خانواده ای ندارم…
چشم از زمین برداشتم و سرمو بلند کردم.به صورت ریاکار و چشمای زیرکش نگاه کردمو گفتم:

-من میدونم!…میدونم حتی وقتی بابا زنده بود با اون مرد ارتباط داشتی…

ابرودرهم کشید و گفت:

-چرت و پرت نگو شیوا

با اطمینان کامل گفتم:

-چرت و پرت نیست من میدونم.تو حتی اون موقع هم باهاش بودی

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-حرفات چرت و پرت محضن چون من فقط منشی رهام بودم همین!

پوزخند زدم.یه پوزخندمعنی دار.مغرورانه نگاهم کرد.
بایدم مغرور باشه.قراره یه شبه زندگیش از این رو به اون رو بشه.
قرار از اینجا بشه خانم یه خونه تو فرمانیه…
موهای مزاحم رو از روی چشماش کنار زد و گفت:

-رهام برای شام امشب هردوی مارو به رستوران دعوت کرده.ساعت 9اینجا یا خیابون منتظرتم بهانه ای هم نمخیوام بشنوم…

حرفهاش رو زد و به سمت اتاقش پا تند کرد.

متاسف و غمگین با شونه های خمیده راه افتادم سمت اتاق و همزمان کیفم رو روی زمین دنبال خودم کشوندم.
بعضی وقتها مثل الان از زندگی اونقدر دلسرد میشدم که دیگه دلم نمیخواست ادامه بدم.
دیگه از هیچی لذت نمیبردم…
از هیچی…

 

دوتا گریمور همزمان روی صورتم کار میکردن و یکنفر هم لباسهایی که قرار بود بپوشم و تبلیغشون رو انجام بدم رو آماده میکرد.
از وقتی شنیده بودم خود دیاکو داره سرکشی میکنه یه حس عجیب بهم دست داد.
میخواستم بهم توجه کنه….منو ببینه وبیشتر بهم بها بده.
برای دیدنش دل تو دلم نبود و چنان اشتیاقی داشتم که حتی برای به دست آوردن این شغل هم نداشتم.
بجز من خیلی های دیگه هم اونجا بودن که هرکدوم گریمورهای مخصوص داشتن.
یک نفر قرار بود مانتو بپوشه، یکنفر قرار بود تبلیغ شلوار های جین رو بکنه ، یکنفر مانتوهای مجلسی، یکنفر مانتوهای اداری…اما من خودم هنوز نمیدونستم قرار بود دقیقا چی پوشم.فقط میدونم چندلباس روی رگال بود که البته دیدی بهشون نداشتم و ظاهرا داشتن ب ای من آمادشون میکردن.
چون صدای دیاکو رو شنفتم فورا سرم رو به سمتش برگردوندم.
تو اون کت شلوار طوسی یخی اونقدر شیک و جذاب و خیره کننده شده بود که چشم از دیدنش سیر نمیشد.
راه میرفت و اوضاع رو به همراه رامین فکری بررسی میکرد.
گریمور چونه ام رو گرفت و با صاف نگه داشتن سرم گفت:

-شیواجان لطفا سرت رو تکون نده!

چشم آرومی گفتم و دوباره سرم رو صاف نگه داشتم.دلم میخواست بازم نگاهش کنم این موجودی که شیکتر و مرتب تر و شکیل تر و خوشتیپتر و موفقتر از خودش ندیده بودم.
سرمو که نتونستم بچرخونم اما از کنج چشم نگاهی بهش انداختم.
هرچه بیشتر به سمتی که من نشسته بودم نزدبکتر میشد شدت تپش قلب من هم بیشتر میشد.
انگار قانونش این بود.هرچه بیشتر یه نفرو دوست داشته باشیم بیشتر دیدنش به تب و تاب میندازمون.
مثل الان من…مثل تمام وقتهایی که میدیدمش.
نزدیک که شد بالاخره تونستم ببینمش.
گریمورها کنار رفتم و اون درست مقابلم ایستاد.
سلام نکرد و فقط نگاهی کوتاه به صورتم انداخت و بعد روبه شایلی که پشت به من ایستاده بود گفت:

 

-قراره چی بپوشه!؟

شایلی با اون کفشای پاشنه ده سانتی قرمز رنگ جلو بازش به سمت رگال رفت و گفت:

-شومیزهای جدیدمون رو..

دیاکو دستش رو زیر چونه ام گذاشت و با بالا آوردن سرم نگاهی پر دقت به صورتم انداخت و بعد گفت:

-تیشرتهای مارک جدیدمون رو با …چی بود اسمت!؟

خیلی سریع گفتم:

-شیوا!

سر تکون داد و گفت:

-اوکی! شیوا…کارای جدیدمون رو بدین شیوا بپوشه. بی بی فیس …صورت گرد و مدل ابروها،لبها و حتی بینیش به جی جی حدید میخوره! حتما میترکونه

شایلی با دلخوری گفت:

-نمیشه دیاکو.ما قبلا تصمیمون رو گرفتیم.قراره لیندا اینکارو انجام بده…لیندا یه بلاگر معروف خیلی شناخته شده اس…یه چهره ی کاملا آشناس که خیلیها باهاش آشنایی دارن…نزدیک به یه میلیون فالوور داره!

دیاکو سر حرفش موند و گفت:

-داری کی رو به من میشناسونی؟؟کسی بهتر از خودش میشناسمش!؟

-خب پس اگه میشناسیش باید بدونی اون مناسب تر

سرشو تکون داد و گفت:

-نه! شیوا خیلی بهنره! لبهای لیدا پروتزه…چشماش لنزه..خیلی از اجزای صورتش فیک! ولی این نچرال..بی بی فیس ..سنش کمتره…من با شیوا اوکی ترم.مطمئنم کارای خاص جدیدمون با شیوا حسابی میترکونه!

ار تعریف و تمجیدهای دیاکو لبخند عریضی روی صورتم نشست.
این عین رویا بود.یه رویای شیرین و قشنگ.
چیزی بود که من همیشه تصورش میکردم و از تصورش لذتی وصف ناپذیر به دلم مینشست.
این وسط اما پارازیت فرستادنهای شایلی که نمیدونم چرا خیلی با من حال نمیکرد بدجور رو مخم بود.
حتی با وجود شنیدن حرفهای دیاکو بازهم اصرار بر همون روند قبلی کرد و گفت:

-دیاکو جان! نمیشه…ما لیندارو برای اینکار انتخاب کردیم.این خاصترین محصولمون!نمیشه ریسک کنیم…

دیاکو خام حرفهای شایلی نشد و همچنان رو حرفش موند و گفت:

-نه! اتفاقا چون این جدیترین محصولمون هست میخوام از این چهره ی جدید استفاده کنم!

دوباره دستشوزیر چونه ام گداشت و یکم صورتم رو به چپ و راست چرخوند و گفت:

-آره…عالیه.شباهت زیادی به جی جی حدید داره منتها نسخه ی ایرانیش!من فیسشو دوست دارم چون خاص..اندام موزون و قد بلندش هم که این لیست رو تکمیل کرده!

دستشو از زیر چونه ام برداشت و برای اینکه حرف آخرو زده باشه گفت:

– بجای لیندا از شیوا استفاده بکنید!

شایلی حیرت زده ودرحالی که تصور میکرد قوانین و روال کاری از قبل برنامه ریزی شده اش حسابی بهم خورده گفت:

-ولی لیندارو چیکار کنم.کاملا آماده اس!

دیاکو که من همچگان با اول لبخند پت و پهن محو تماشای صورتش بودم بازهم شایلی رو مخاطب قرار داد و گفت:

-اونایی که قرار بودن شیوا بپوشه رو بده لیندا بپوشه

-ولی ..

خیلی جدی گفت:

-دیگه نمیخوام چیزی دراین مورد بشنوم شایلی….کاری که گفتم رو انجام بده

برام باورنکردنی بود چیزی که باجفت چشمهام دیدم و شنیدم.
اون سفت و سخت از چیزی که بودم حمایت کرد.یه حمایت قوی و قاطعانه…یه حمایت به دل نشین.
همه چیز عوض شد.
احساس غرور و به بار نشستن زحمات بهم دست داد.
اون کارایی که قدیمی ترین و معروفترین مدلش باید انجام میداد رو سپرد به منی که هنوز اول راه بودم.
جایگاه هارو عوض کردن و منو به سالن بزرگی بردن که فضای کاملا آماده ای برای عکاسی بود.
خود دیاکو هم اونجا حضور داشت چون ظاهرا میخواست برای جدیدتری محصول برندش از نزدیک حضور داشته باشه.
خطاب به رامین که یه جورایی همه چیز رو مدیریت میکرد گفت:

-چندتا با حجاب ازش بگیر و چندتا رو بی حجاب…روموهاش خیلی مانور بدید…میخوام میکاپش به جی جی حدید نزدیک باشه..رو اون قسمتم کار کنید!

اینبار سه تا گریمور همزمان باهم رو میکاپ من کار میکردن یکنفر موها، یکنفر آریش چشمم و یکی دیگه ناخنهام…فکر نمیکردم قراره عکس بدون حجاب هم بگیرم.چندان برام اهمیت نداشت اما میترسیدم شهرام اگه اینو بفهمه جلوی پیشرفتم رو بگیره آخه اون استاد این بود تو چیزایی که بهش مربوط نیست دخالت بکنه!

با این حال سکوت کردم تا این موقعیت بهم نخوره و از دستش ندم.
وقتی داشتن برای عکس ها آماده ام میکردن یه دختر قد بلند درحالی که شالش از روی موهای مشکیش روی شونه هاش افتاده بود با قدم ها و گام های بلند وسریع به سمتمون اومد. حالت
قیافه اش شاکی و گله مند بودنش رو می رسوند و حتی میتونستم بگم قیافه اش جوری بود که انگار اومده دعوا راه بنداره.
یه نگاه به سمت من انداخت و بعد رفت سمت دیاکو و گفت:

-دیاکو چرا !؟ چرا واقعا !؟ من خطایی کردم!؟ قیافه ام از مد افتاده؟؟ اگه افتاده چرا روز به روز فالورام دارن بیشتر و بیشتر میشن!؟ نونه تو از من خسته شدی؟

دیاکو خونسردانه کاغذهای توی دست منشیش رو یکی یکی امضا کرد وهمزمان گفت:

-نه خیر لیندا! اونطور که تو فکر میکنی نیست!

دختری که تو اون لحظه فهمیدم همون لیندای معروفی که همه ازش حرف میزنن هست گله مند تر از قبل گفت:

-پس دققا چطوری !؟ تو تبلیغات منو ازم گرفتی و دو دستی تقدیم یه تازه وارد کردی بعد میگی اونطوری که فکر میکنم نیست؟ دیاکو واقعا چرا….من حقم بدونم

دیاکو از کنهگارش رد شد و جواب داد:

-هیچ مورد خاص و غیرخاصی این وسط نیست.تو هم نه از مد افتادی نه قیافه و هیکل .من فقط خودم خواستم یه سنت شکنی بکنم.خب دبگه…به کاراتون برسید

اون از سالن رفت بیرون و لینداهم به دنبالش…مشخص بود خیلی حرص میخوره درست به اندازه ی شایلی که نمیدونم چرا مخالف استفاده از من بود!
گرفتن اون عکسها،انجام اون میکاپهای سنگین زمان خیلی زیادی ازم گرفت اونقدر که تقریبا تا ساعت ظهر اونجا بودم.
وقتی سمت اتاق میرفتم تا لباسهای خودم رو بپوشم و آماده ی رفتن بشم رامین اومد تو اتاق و پرسید:

-خسته که نشدی!؟

با صورتی بشاش گفتم:

-نه! آدم از انجام چیزایی که ازشون لذت میبره هیچوقت خسته نمیشه!

انگشت شسش رو به نشونه ی لایک بالا آورد و گفت:

-براوو…اگه همیشه همینطور فکر کنی عالیه

-اهوم…شاید…

چشمک زد و گفت:

-روزخوبی داشته باشی.

-ممنون…
ِ

خواست بره اما قبلش گفت:

-راستی…امرروز عالی بودی!

لبخند زدم و گفت:

-مرسی…

با رفتن رامین کیفم رو برداشتم و شالم رو توی آینه مرتب کردم و آماده ی رفتن شدم که درست همون موقع در خیلی آروم کناررفت و قامت لیندا توی چهارچوب نمایان شد.
دست به سینه با تحقیر سرتا پام رو بدانداز کرد.
برام مثل روز روشن بود از اون مدل دخترای زبون دراز مایه داره که همه رو از اون بالا بالاها میبینه!
من هیچی نگفتم تا خودش به حرف بیاد.
پوزخند کمرنگی زد و گفت:

-اصلا برای چیزی که انتخاب شدی مناسب نبودی.حتما خودتم فهمیدی لباسی پوشیدی که قواره ی بزرگتر از خودت بود!

لحن و صداش هم موقع سوال پرسیدن حالتی از تحقیر داشت و بنظر من همه اونایی که سعی میکنن طرف مقابلشون رو خجالت زده بکنن آدمای خیلی بی شعوری هستن و خواهند بود!

نمیخواستم تو شروع کار برای خودم دشمن تراشی گنم با اینحال سکوت هم نکردم و گفتم:

-بنظر ترسیدی!

همین جمله ی کوتاه من به انداره ی کافی قهوه ایش کرد چون من در لحظه تغییر کردن حالت چهره اش رو متوجه شدم.
عصبی شد و اینبار پوزخند پررنگ تری زد و گفت:

-هع! لابد از تو !

خونسرد به سمتش قدم برداشتم و گفتم:

-یه آینه داخل هست پیشنهاد میکنم خودتو اونجا ببینی!

این رو گفتم و از کنارش رد شدم.
دختره ی پر افاده فکر میکرد با تحقیر شخصیت من خودش رو میکشونه بالا درحالی که اصلا اینطور نبود.
من نمیخواستم همین اوایل کار با کسی دشمن بشم اما از سکوت کردن هم احساس خوبی نداشتم….

من نمیخواستم همین اوایل کار با کسی دشمن بشم اما از سکوت کردن هم احساس خوبی نداشتم چون تمایلی نداشتم به دیگران این تصور رو که من حرفی برای گفتن ندارم رو بقبولونم و یا دو دستی تقدیمشون کنم.
گوشی موبایلمو از کیفم بیرون آوردم.
تعداد تماس های بی پاسخی که از مونا داشتم دیگه قابل شمارش هم نبود و نگران کننده بنظر می رسیدن.
شماره اش رو گرفتم و اون که انگار دقیقا منتظر تماس من بود بلافاصه جواب داد و گفت:

” بمیری تو ایشالله خبر مرگتو بیارن واسه من..چرا جواب نمیدی؟!”

پله هارو باعجله اومدم پایین و همزمان که توی کیفم دنبال عینک آفتابیم میگشتم گفتم:

“چون درگیر کار بودم.حالا بگو چیشده! اتفاقی افتاده تو اینقدر تماس گرفتی”

عصبانی و با هشدار گفت:

” دختر تو چرا کلاساتو نمیای؟ استاد حق شناس گفته بهت بگم حذفی”

بیخیال و بیتفاوت ودرحالی که مطمئن بودم کسب و کار و حرفه ای که توش قدم گذاشتم هزاران بار بهتر از تحصیل تو دانشگاه بود جواب دادم:

“اولا که خیلی مهم نی دوما قپی اومده…”

“نه بابا جدی بود، ”

“دو سه بار پیشش عز و جز کنم یه فرصت دیگه میده”

“باشخ لااقل کلاس استاد نریمان رو بیا…نیم ساعت دیگه شروع میشه”

عینک آفتابیم رو روی چشمام گذاشتم و بعدهمزمان برای تاکسی دست تکون دادم و گفتم:

“باشه الان میام.فقط من عین چی گشنمه هااا…تا تو سلف یه چیزی بگیری من اومدم”

خداحافظی کردمو گوشی رو گذاشتم توی کیفم و بعد مقنعه ام رو کشیدم بیرون و همونجا تو تاکسی بی توجه به نگاه های عجیب غریب و حتی سرزنشگر راننده عوضش کردم.
چاره ی دیگه ای نبود آخه با شال که منو توی دانشگاه راه نمیدادن!
ربع ساعت بعد وقتی رسیدیم کرایه رو حساب کردم و باعجله پیاده شدم.

بدو بدو از ورودی گذشتم و خودم رو رسوندم به سلف…
یه جا ایستادم و اونقدر چشم چشم کردم تا بالاخره تونستم دست بالا اومده اش رو ببینم و به سمتش برم.
نفس زنان خودمو بهش رسوندم.
صندلی رو کشیدم و عقب و روش نشستم و با کنار گذاشتن کیف پرسیدم:

-چطوری!؟ غدای منو بده…

ظرف رو به سمتم سر داد و بعد پرسید:

-از وقتی تو شرکت دیاکو استخدام شدی دیگه درس و مشق و رفیق و همچی یادت رفت…حالا من هیچی.من به درک…صدسال هم که نبینمت از داشتنت انصراف نمیدم ولی الله وکیلی این کلاساتو بیا…مردم از بس به این و اون استاد التماس کردم حذفت نکنن…کلی چاخان واسشون سرهم کردم…

با اشتها و ولع زیادی مشغول خوردن غذا شدم.اونقدر گشنه ام بود که اون غذای کدفتی بی کیفت رو دولپی میخوردم.
همزمان تو جواب حرفهای مونا گفتم:

-باشه باشه…سعی میکنم از این به بعد کلاسهارو بیام

انگار که تازه اون موقع حواسش پی گریم سبک روی صورتم رفته باشه گفت:

-چقدر آرایش خوبی انجام دادی…

خندیدم و گفتم:

-گریم…ولی یه گریم سبک پون خیای چیزارو برام استفاده نکردن…مثلا نیازی به کانسیلر نداشتم.نیازی به کوچیک کردن یا حالت دادن و زاویه سازی کردن اسکلت بندی صورت هم نداشتم ولی کرمشون خوبه! حس سبکی داره…البته شهرام یه پکیج بهم داده از برندهای فرانسوی شارلوت…باورت نمیشه مونا …درجه یکن.لولو رو میکنن هلو…

دستشو زیر چونه اش گذاشت و گفت:

-به به میبینم که خووووب با آقاشهرام مچ شدی…دل میدی قلده و لوازم آرایشی مارک میگیری…

چشم غره ای مصنوعی بهش رفتم و اون این چشم غره رو با یه چشمک پرشیطنت جواب داد و گفت:

-میبینم خووووب با آقای آدم آهنی مچ شدی کلک!

چشمامو ریز کردمو با شک پرسیدم:

-امیر راپرت داده!؟

کمرش رو صاف نگه داشت و گفت:

-نه به حون مادرم…اصلا مگه خرم نفهمم وقتی پیش من و شیدا نیستی صدرصد پیش شهرامی هان! بعدشم..حالا من شدم غریبه؟؟ نباید چیزی بدونم اره!

ظرف رو کنار زدم و با برداشتن کیف گفتم:

-چیزی نیست که تو بدونی.تنها اتفاق این روزه همون جرو بحثی بگو که من با مامان داشتم و تو خودت هم کاملا درجریانش بودی! حالا بریم!؟

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و با پذیرش حرفهای من گفت:

-باشه بریم!ولی مدیونی اگه از این بعد اتفاق معم و غیرمهمی بیفته و منو درجریان نزاری!

خندیدم و گفتم:

-باشه از این بعد درجریان همه چی تورو قرار میدم!

دستامو تو جیبم فرو بردم وبا سر خمیده به راه افتادم.
اون اما همچنان درمورد حضورم توی خونه کنجکاو بود و برای همین پرسید:

-بازم خونه ی شهرام می مونی…

سرمو به چپ و راست تکون دادم و در جواب سوالش گفتم:

-نه…دیگه نه…

در جواب سوال مونا که شدیدا کنجکاو بود گفتم:

-نه…دیگه نه…!

دو سه قدمی دوید تا رو به روم بایسته درک نکرد چرا رفتم اونجا و ظاهرا حالا هم نمیخواست درکنه که چرا میخوام برگردم.عقب عقب رفت و پرسید:

-چرا؟ چیشده که بالاخره تصمیم گرفتی برگردی خونتون!؟

دستامو تو جیب مانتوم فرو بردم و لگدی به سنگ جلوی پام زدم.رد مسیری که پرت شده بود رو دنبال کردم و گفتم:

-از من خوشش نمیاد.باهام حال نمیکنه!

انگار براش لطیفه تعریف کردم که بی توجه به دوروبری هامون شروع کرد خندیدن.اونقدر خندید که گوشه چشماش اشک جمع شد و بعدهم دستشو گذاشت روی شکمش و بعدازیکی دو تا سرفه گفت:

-وای! جُک میگه واسه من! دختر اون میدونی چندماه امیرو گذاشته بود تحت فشار که منو بزار لای منگنه تا تورو راضی بکنم!؟؟ دقیقا از همون روزی که دیدت اصرارهاش از همون روز شروع شد…حالا درسته که قراره یه عشق صوری بینتون جریان داشته باشه ولی من بعید بدونم اون چیزی که تو میگی درست باشه آخه باتوجه به شناختی که از شهرام دارم صدرصد مطمئنم اگه از کسی بدش بیاد و باهاش حال نکنه اصلا سمتشم نمیره…بعد تو میگی ازت خوشش نمیاد!؟ تو به احتمال همون صدرصد در اشتباه محضی…

نمیدونم.شایدم اون درست میگفت با این حال سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-تو اینطور فکر میکنی؟؟ من وای مثل تو فکر نمیکنم چون اون مدام بهم میگفت بلند شو برو خونه پیش مادرت!..ولش کن اصلا بیخیال…دلبل اصلیم چیز دیگه ایه…نمیخواستم دیگه هی مامان بره اینور اونور دنبالم!

چون چندین قدم از من فاصله داشت ایستاد تا بهش برسم و وقتی دوشادوش هم قرار گرفتیم تنه ای بهم زدو و گفت:

-خب خره مادرتِ نگران…

پوزخند زدم و گفنم:

-نخیر نگران نیست.میخواست منو ببره سر قرار..

متعجب و کنجکاو پرسید:

-قرار…؟! قرار با کی!؟

چشم تو چشم جواب دادم:

-مونا مامان میخواد ازدواج کنه…باورت میشه!؟ هنوز سال بابا رو هم ندادیم اما اون میخواد ازدواج کنه…واقعا وحشتناک…وحشتناک که نه…خنده دار…وقتی عمیقا بهش فکر میکنم دلم میخواد دیگه هیچوقت اسم مامانمو نیارم!

ناباورانه پرسید:

-جدا؟میخواد ازدواج بکنه!؟

متاسف جواب دادم:

-آره…و نظر هیچکی هم واسش مهم نیست.من اصلا راضی نیستم…احساس خیلی بدی دارم…

سکوت کرده بود و فقط حرفهام رو گوش میداد.ار پله ها بالا رفتیم و خودمونو رسوندیم به کلاس تمام مدت من حرف میزدم و اون گوش میداد.
فکر میکردم تهش قراره باهام همدردی بکنه اما وقتی نشستم رو صندلی کنار گوشم گفت:

-خدا رحمت کنه پدرتو…ولی با شناختی که من از مادرت دارم حتما و بدون شک میخواد بشه زن یه آدم میلیونر!

پورخند زدم و گفتم:

-اتفاقا همینطور هم هست.آخه خانم قراره فرمانیه نشین بشه!

سوتی زد و گفت:

-او لالا…

دستمو زیر چونه ام گداشتم و نگاهی به کلاس انداختم. رفته رفته درحال شلوغ شدن بود و صندلی ها ی خالی یکی یکی پر شدن.
مونا دوباره کنار گوشم از جنبه ی دیگه ی ماجرا حرف زد:

-تو خیلی خری! چرا به این قضیه مثبت فکر نمیکنی!؟چرا فکر نمیکنی اگه مثلا محل زندگیت از اونجایی که هستی به جای توپ و خفنی مثل فرمانیه تغییر پیدا بکنه زندگیت از این رو به اون رو میشه!؟ هان!؟
برای موقعیت کاریت میگم.برای چیزی که یه عمره واسش درتلاشی…میفهمی چیمیگم!؟
دوسه بار که تو همچین محله ای از خودت عکس بزاری فالورات عین چی میکشه بالا و توهم میشی بلاگر معروف….حالیته کله خراب!؟

هرچه ببشتر درمورد حرفهاش فکر میکردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم پر بیراه نمیگه این دختر اما …
با اون قسمتش که ربط پیدا میکرد به احساساتم چی!؟ با اون قسمتش چه میکردم.
اندوهگین گفتم:

-نمیتونم کس دیگه ای رو جای پدرم ببینم میفهمی!؟

دساشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-فکر کردی با مخالفت تو پدرت زنده میشه؟ یا مثلا مادرت از تصمیمش منصرف نیشه!؟ بزار خودم جواب هردوتا سوال رو بهت بدم…جواب نه هست…نه….پس خوب به حرفهام فکر کن!

درست همون موقع استاد وارد کلاس شد و دیگه نتونستیم حرف بزنیم.
همین مسئله باعث شد بیشتر به حرفهاش فکر کنم.حرفهایی که از یه جهت درست بودن و از جهت دیگه با احساسات من مغایرت داشتن.
یعنی واقعا مادر من که تنها یه مدت کوتاه از چهلم مادرش گذشته بود این حق رو داشت که بره و با مرد دیگه ای ازدواج کنه!؟
از تصورش دچار حس انزجار میشدم اما از طرف دیگه حرفهای مونا که یه جورایی بیراه هم نبودن مدام تو ذهنم برام مرور میشدن!؟
کار درست واقعا چی بود!؟
من باید چیکار میکردم!
تا عصر دانشگاه بودیم.هوا کم کم داشت تاریک میشد که از اونجا زدیم بیرون.
مونا پرسید:

-اوووو…تو هنوزم داری باخودت راجب اون قضیه فکر میکنی!؟ بکش بیرون بابا از فکرش….

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-اگه بخوام صادقانه حرف بزنم باید بگم اصلا دلم راضی نیست…خیلی سخت مونا…واقعا سخت بخوام کس دیگه ای رو جای پدرم ببینم…مادرم باید وفادار میموند…باید صبر میکرد

مونا نگاهی به صورت غمگبن من انداخت و گفت:

-ولی مادر توهم عجب آدم تیزیه! تواین بی شوهری که دخترای مجرد به زور کیس پیدا میکنن اونم ازنوع داغون و بی پولش، مادرتو یکی رو پیدا کرده که فرمانیه نشین! دمش گرم بابا…

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-مسخره میکنی!؟

خندید و گفت:

-نه جدی میگم…فکرشو بکن…خیلی از دخترای مجرد کنج خونه ترشیدن چون شوهر گیرشون نمیاد ولی مامان تو یه همچین کیس تپل و خفنی تور کرده.دمش گرم.
یاد بگیر از مادرت! یاد بگیر…راستی..کارت دعوت یاد نره

دستمو بالا آوردم و گفتم:

-مونا میرنم تو دهنتا…

خندید و کف دستهاشو به حالت حالت تسلیم گونه سمتم گرفت و گفت:

-چشم چشم…اصلا میبندم زیپ دهنو …آ آ…

اخم کردم و گفتم:

-فکر خوبی کردی همینطور بسته نگهش دار

-بیخود.یادت باشه تو توی فرم کاریت بجای آدرس خونه ی خودتون آدرس خونه ی شهرام رو دادی تا کارت از دستت نپره.اما بعداز این میتونی سرتو باافتخار بالا بگیری چون قراره ساکن محله ای بشی که گنگش خیلی بالاس…حالیته کلفه فندقی!؟ حالا جواب بده…

تحت فشار حرفها و اصرارهای مونا بالاخره جواب تلفنش رو دادم اما با لحنی بی حوصله که بیشتر از سر غرض بود و من میخواستم شدت بیحالی و بیتفاوتیم رو بهش برسونم گفتم:

“چیه ؟! ”

“الو…شیوا…کجایی تو چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!”

“دانشگاه بودم”

با حرص زیاد درحالی که انگار جایی بود که نمیتونه خیلی بلند و واضح ورسا حرف بزنه تشرگونه گفت:

“ای مرده شور ریخت دانشگاهتو ببرن.مگه باهم قرار نداشتیم؟ اونقدر جواب ندادی مجیور شدم تنها برم..ببین…من به رهام گفتم تو کلاس داشتی واسه همین دیر میای.آدرسو برات پیامک میکنم جلدی بیا”

عصبی شدم و گفتم:

“ولی من نمیتونم…من نمیخوام بیام..نمیخوام اون یارو رو ببینم”

چنان با حرص شروع کرد حرف زدن که شک نداشتم اگه پیشش بودم کله ام رو ازجا میکند:

“اولا یارو نه…دوما من دیشب به تو درمورد امروز اتمام حجت کردم”

“تو چیز ایی رو گفتی که دلت میخواست بگی …من نمیخوام بیام”

با تاکید گفت:

“توباید بیای چون ما اینجا منتظرتیم”

صدای بوق ممتد که تو گوشم پیچید ، گوشی موبایل رو از پای گوشم آوردم پایین.
مونا هیجان زده پرسید:

-چیگفت!؟

-گفت تورستوران منتظرمن!

تنه ای بهم زده گفت:

-بترکی تو ایشالله…زودباش برو تا یارو رو از خودت نرنجوندی…

ایستاد و خودش برام تاکسی گرفت و بعدهم تقریبا پرتم کرد توی ماشین تا سوار بشم و خودمو زودتر برسونم بیمارستان.
جوری رفتار میکرد انگار چیزایی رو میدونه که من نمیدکنم چون از منظر خودش به این قضیه نگاه میکرد.
اون پدرش زنده بود و نمیتونست احساسات منودرک بکنه…
نمیدونست چقدر سخت هنوز چندماه از مرگ پدرت نگذشته مادرت هوس شوهر کردن به سرش بزنه و این شبیه یه شوک بود یه شوک عاطفی سنگین….
ده دقیقه بعد خودم رو جلوی رستورانی که آدرسش رو فرستاده بود دیدم.
نگاهی به سردرش انداختم و بعد با کشیدن یه نفس عمیق پله هارو بالا رفتم و از در گذر کردم.

 

ده دقیقه بعد خودم رو جلوی رستورانی که آدرسش رو فرستاده بود دیدم.
نگاهی به سردرش انداختم و بعد با کشیدن یه نفس عمیق پله هارو بالا رفتم و از در گذر کردم.
فضای پر آرامشی داشت.آروم همراه با یه پچ پچ با ولوم پایین و موسیقی ای از شوپن!
نزدیک به همون ورودی ایستاده بودم و دور و اطراف رو نگاه میکردم که یکی از گارسونهایی که کنار در ایستاده بود به سمتم اومد و باخوش رویی گفت:

-سلام خانم.میتونم راهنماییتون کنم!؟

جواب سلامش رو دادم اما قبل از اینکه بخوام حرفم رو طولانی تر بکنم درست همون موقع چشمم رفت پی مامان که پشت میز رو به روی یه مرد غریبه که البته پشتش به من بود نشسته بود و گل میگفت و گل میشنفت.
نگاه خیره ام رو از اون سمت برداشتم و گفتم:

-نه ممنون اقا!

از کنارش رد شدم و درمسیر مشخصی به سمتشون رفتم.جای شیکی بود.از اون رستورانا که فقط از ما بهترونها میتونستن طعم غذاهاشون رو بچشن…
وقتی قدم زمان به سمتش می رفتم با دقت یراندازش کردم تا باهمین چشمهای خودم ببینم و یادم بمونه چقدر سریع بابارو از یاد برد و اینجوری واسه پولدارا دم تکون میداد!
شده بودعین یه دختر بیست ساله!
جوری به خودش رسیده بود و لباسهایی به تن داشت که انگار از اول یه اشراف زاده به دنیا اومد نه دختر مردی که بخاطر اعتیاد شدید چندبار دخترش رو به مردهای مختلف فروخت و یه روز خودش زیر یکی از پل خرابه های حاشیه ی تهرون برای همیشه چشمهاش رو بست!
پدرم …پدرم خیلی مامان رو دوست داشت.با اینکه حتی وقتی زن بابا بود بهش خیانت میکرد اما بابا دوستش داشت.اونقدر دوستش داشت که هیچکدوم از این حرفهارو راجبش باور نمیکرد.
جون میوند تا اون خوش باشه.تا اون کم و کسری نداشته باشه….چرا..چرا مامان نمیخواست وفادار بمونه!؟

متوجه ام شد وما بدای چند ثانیه حتی باهم‌چشم‌تو چشم شدیم.به مردی که رو به روش نشسته بود لبخحد چیزی گفت و بعد دستش رو بلند کرد و تکون داد تا من به سمتش برم.

بند کوله ام رو روی دوشم انداختم و قدم زنان بهش نزدیک و نزدیکتر شدم..هنوز هم آرایش و گریم کار روی صورتم بود و من وقت نکرده بودم لباسهام رو تعویض یکنم یا دست کم آرایشم رو پاک بکنم هرچند ملیح و تاحدودی نامشخص بود!
البته….من هیچ تمایلی به ترگل ورگل کردن خودم نداشتم اونم برای مردی که ازهمین حالا به وجود و حضورش مخالف بودم.
به میز نزدیک تر شدم.دلم میخواست زودتر ببینم اون مردی رو که گاهی مامان جرات به خرج میداد و اونو باخودش به خونه میاورد و باهاش خوش میگذروند!

کنار میز ایستادم و گفتم:

-سلام!

بالاخره به خودش زحمت داد و سرش رو به سمتم برگردوند.لبخند زد….یه لبخند شکیل که به صورت و هیکلش خوب میومد.ته چهره اش برام خیلی آشنا بود اما هرچقدر تو اون مدت زمان کوتاه به مغزم فشار میاوردم نتونستم بفهمم چرا برام آشناست.
یه جورایی از اون چهره ها بود که آشنا میزد.چهره هایی که حس میکردیم قبلا بازهم دیدیمشون…

-به به! شیوا خانم! بفرما بشین!خوب هستی شما؟

خیلی سرد گفتم:

-بله ممنون….

صندلی رو کشیدم عقب و رو نشستم.بند کوله پشتیم رو روی دسته ی صندلی گذاشتم وبی حرف نشستم.
مامان با زدن یه لبخند دندون نما دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت:

-رهام جان شیوا دختر کوچیک من…شیوا جان رهام.همسر آینده و عزیز من!

عزیز…هه! نیومده شده بود عزیز مامان! ولی پر واضح بود به چه خاطر اینقدر سریع تصمیم به ازدواج با این مرد گرفت.
پولداری از وجنات و سکناتش کاملا میبارید.
آخ که جهان واقعا متعلق به پولدارها بود و بس!
هرچیزی رو هرزمان که میخواستن میتونستن به دست بیارن…هرزمان…

حدود 50ساله به نظر می رسید اما خیلی کمتر این عدد به نظر میومد.بلند قامت بود با بدنی سرحال! کت شلوار طوسی رونشش هم که از اون نه یه مرد پنجها و یک یا دو ساله بلکه خیلی کمتر ساخته بود.
لبخند مردانه و پر غروری روی صورت زیرک و باهوش نشانش نشست و گفت:

-خیلی از دیدنت خوشحالم شیوا! تو واقعا به خوشگلی مامانتی!

نمیتونستم خودم رو یه آدم خوشحال و راضی نشون بدم.حس انزجار بهم دست داده بود.برام ناخوشایند بود که یه مرد دیگه بخواد جای پدرم رو بگیره!
اونقدر که حتی نتونستم یه لبخند زوری بزنم.
منو رو برداشت و گفت:

-خب انتخاب کنید ببینیم شام باید چی بخوریم!

مامان فورا منوی پیش روش رو برداشت و لیست رو با چشم بالا و پایین کرد.
هیچ میلی به خوردن غذا نداشتم برای همین دست به منو نزدم ظاهرا اون هم متوجه ص
شد چون سرش رو برگردوند سمتم و پرسید:

-شیواجان! شما نمیخوای چیزی انتخاب کنی!

لبهامو از هم باز کردم و جواب دادم:

-راستش من میلی…

اومدم بگم که میلی به خوردن چیزی ندارم که مامان پامو از زیر میز لگد کرد و بعد با زدن یه لبخند دندون نما گفت:

-پاستا! اون معمولا پاستا سفارش میده!

خودش منو رو برداشت و داد دستم و گفت:

-تنوع …تنوع چیز خوب

یه… معمولا هارو بشکن دختر جون.یه چیز توپ جدید سفارش بده.تو این رستوران هم غذای ایتالیای و هم غذای تند هندی میتونی سفارش بدی!

تحت فشار مامان و اصرارهای اون مرد بالاخره منو رو برداشتم.
بی حوصله یکی یکی اسمهارو از نظریگدروندم که گفت:

-خب شیوا خانم.پس دانشجویی!

بدون اینکه بهش نگاه بندارم گفتم:

-بله

-خوبه خیلی خوبه! ولی از من به تو نصیحت…اگه دنبال پول و ثروتی برو تودل بازار کار…تو درس و دانشگاه چیزی به اسم پول وجود نداره!

مامان لبخند دلبرونه ای زد و گفت:

-البته عزیزم اون الان داره توی یه شرکت مدلیمگ کار میکنه! شیوا درآینده حتما یه مدل شناخته شده میشه!

ابروی چپش رو بالا انداخت و با برانداز کردنم گفت:

-البته اون مثل خودت خیلی زیباست!

مامان با ناز گفت:

-مرسی عزیزم!

اه! چقدر حالم از این عزیزم گفتنها و نازکردنهاش بهم میخورد. انگار یه دختر ۱۸ساله بود که با دوست پسر بیست ساله اش اومده بیرون.!
نمیدونم شیدا هم میدونست که مامان اینجا داره با شوهر آینده اش شام میل میکنه یا نه!؟
نمیدونم اصلا خبر داشت به طودی بایدبالا سر مامان قند بسابِ!؟

منو رو کنار گذاشتم و گفتم:

-شماره ی 10

اون خودش هم خیلی زود منو رو کنار گذاشت و گفت:

-منم 22 ! هوس یه چیز تند کردم!

مامان که به گمونم باید پیشش یه دوره ی دلبری میدیدم خیلی زود خیره تو چشمای مردی که حالا فهمیدم اسمش رهام هست لب زد:

-منم هرچی تو بخوری همون!

نگاه های عاشقانه شون بهم حال منو بهم زده بود.
کاش مامان فکر احساسات منم میکرد.کاش!

نگاه های عاشقانه شون بهم حال منو بهم زده بود.
کاش مامان فکر احساسات منم میکرد.
کاش درک میکرد پذیرش این قضایا شاید برای خودش آسون باشه اما برای من نمیتونه اینقدر سهل و ساده به نظر بیاد.
بعداز خوردن شام برامون چایی و قهوه آوردن.
سکوتهای طولانی من و ری اکشنهای خنثایی که نسبت به این موضوع و این دعوت از خودم نشون میدادم غیر مستقیم بهش فهموند من قطعا فرد غمگین این جمع سه نفره هستم.
اون اسپرسو سفارش داده بود، من نسکافه و مامان چایی سبز جهت لاغری بیشتر.
مامان موهای فر خورده اش رو از روی گونه اش کنار زد و رو به من گفت:

-ما آخر اینهفته قراره ازدواج بکنیم. من و رهام…

پوزخند کمرنگی زدم و فنجون داغ رو چرخوندم.پس بریدن و دوختن و حالا فقط من رو دعوت کرده بودن که بدونم چه زمانی باید تشریف ببرم جشن عروسیشون!
بعداز یه مکث کوتاه طعنه زنان گفتم:

-ظاهرا شما همه چیزو از قبل برنامه ریزی کردین!

مامان که متوجه طعنه های توی کلامم شده بود سرش رو به سمتم چرخوند و با حرص ولبخندی که اصلا باخشم چشماش هماهنگی نداشت گفت:

-عزیزم.من و رهام دوتا آدم بالغ هستیم و فکر کنم بتونیم برای خودمون هر تصمیمی که میخوایم بگیریم…

دلخور و غمگین سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-آره شما دوتا آدم بالغ هستین که البته بچه دارین…بچه هایی که فکر کنم حقشون همچین چیزایی رو دست کم قبل ار روزای آخر و قرار و مدارهای تکمیل شده بدونن…

مکث کردم.نگاه های مامان به من جوری بود که شک نداشتم اگه آقا رهامش تشریف نداشت حتما درسته قورتم میداد!
اینبار رو کردم سمت این مردی که هنوزم نمیدونم کی پاش تو زندگی مادرم باز شد.
وقتی بابام زنده بود یا ….
نفس گرفتم و گفتم:

-ببخشید آقا رهام شما فرزندی هم دارین!؟

در آرامش جواب داد:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن