رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت سی و دو

نمیخواستم ویا بهتره بگم اصلا نمیتونستم مرد دیگه ایی رو جای پدرم ببینم.

سخت بود این جایگزینی حتی احساس میکردم این یه نوع شکستِ.

یه شکست عاطفی و احساسی که میتونست خیلی توروحیه ی من تاثیر بزاره اما ظاهرا اون تصمیمش رو گرفته بود و کاملا در موردش جدی بنظر می رسید.

من مادر خودمو خوب میشناختم.

همیشه جایی میرفت که شانس های خوب براش به وجود بیان.

طمعکار بود و حریص و بلند پرواز…

موهای پیچ و تاب دار حجیمش رو پشت گوش زد و گفت:

-من میخوام ازدواج کنم.تصمیمم قطعیه…

رفتم جلو و با بالا بردن صدام گفتم:

-اما من این اجازه رو نمیدم.

پوزخندی زد و دست به سینه گفت:

-چرافکردی من برای اینکه بخوام ازدواج بکنم از تو اجازه میگیرم؟ هوم!؟ خوب گوش کن شیوا ببین چیمیگم…من و رهام قراره به زودی ازدواج کنیم.حرفامونو زدیم انتخابامون رو کردیم درموردش هم خیلی جدی هستیم و هیچی و هیچکس نمیتونه من رو از تصمیمم منصرف بکنه.اگه نشنیدی دوباره بهت میگم.هیچ چیز و هیچکس…

دستامو مشت کردم و ناخنهامو ازخشم زیاد تو گوشت کف دستم فشار دادم.چه راحت و بیخیال حرف از ارداج دوباره میزد.دلم میخواست اونقدر داد برنم که گوش خلق کر بشه…چطور؟ آخه چطور تونست به این سرعت به ازداج فکر بکنه..

عصبی گفتم:

-تصمیمتو گرفتی؟؟

ریلکس جواب داد:

-آره

-و حتی به فکرتم نرسید که باید قبلش با ما مشورت کنی…انکار اصلا یادت نرفته دوتا دختر داری…

شونه بالا انداخت و گفت:

-نظر شنا اهمیتی نداره‌..من بالغم و برای زندگیم خودم تصمیم میگیرم نه دخترای کم سن و سالم.

عصبی خندیدم و بعد صدامو بردم بالا و گفتم:

-باشه…باشه ازدواج کن…اصلا هرکاری دوست داری بکن ولی من اینجا میمونم.من…اینجا….تو….این….خونه میمونم

حرفهای من هم براش خنده دار بودن و هم اینکه ذره ای اهمیت نداشتن.زبونشو تو دهن چرخوند و باحرفهاش آب پاکی رو ریخت روی دستم:

-نمیتونی اینجا بمونی چون من رهن رو از صابخونه گرفتم و دادم واسه طلبی که شکوری از بابات داشت.

نه…نه این زندگی نباید اینقدر بی رحم و تلخ و مزخرف باشه.لب گزیدم و باخشم به صورت بیخیالش خیره شدم.

بهم نزدیک شد و گفت:

-رهام ثروتمند…پولش از پارو بالا میره میتونه همجوره تو و منو ساپورت کنه میفهمی!؟ دیگه لازم نیست نگران هیچی باشیم.

ازدواج من با رهام معنیش فقط خوشبختی من نیست…معنیش تضمین زندگی هردومون…

کمترین حق من این بودم که خودم انتخاب کنم با اون باشم یا نه.

پول پول پول…لعنت به پول که همیشه اولین و آخرین اولیتهای مادر من بود.

بخاطر پول برید و دوخت و تن همه مون کرد لباسایی که قواره ی تنمون نبودن و نیستن.

سکوتم رو که دید سعی کرد بیشتر وسوسه ام کنه.

دورم چرخید  و گفت:

-رهام یه خونه ی خیلی بزرگ تو فرمانیه داره.فکرش رو بکن… اون خونه چنان  ابهتی داره که نمیشه و نمیتونم با زبون توصیفش کنم….

زندگی  رو اونجا باید زندگی کرد نه اینجا…نه توی این  قوطی کبریت لعنتی.زندگی بارهام یعنی

ماشین خوب…یعنی غذای خوب…لباس خوب…سفرهای اونچنانی…جواهرات برند…ماشین لوکس..

دیگه این چیزا برام اهمیت نداشت.دیگه برام مهم نبودن.پول و ماشین و خونه چه اهمیتی !؟

من اگه رویاهایی داشتم واسه این بود که نزارم خونوادم ازهمه بپاشه اما الان فهمیدم من اصلا خانواده ای ندارم…

چشم از زمین برداشتم و سرمو بلند کردم.به صورت ریاکار و چشمای زیرکش نگاه کردمو گفتم:

-من میدونم!…میدونم حتی وقتی بابا زنده بود با اون مرد ارتباط داشتی…

ابرودرهم کشید و گفت:

-چرت و پرت نگو شیوا

با اطمینان کامل گفتم:

-چرت و پرت نیست من میدونم.تو حتی اون موقع هم باهاش بودی

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-حرفات چرت و پرت محضن چون من فقط منشی رهام بودم همین!

پوزخند زدم.یه پوزخندمعنی دار.مغرورانه نگاهم کرد.

بایدم مغرور باشه.قراره یه شبه زندگیش از این رو به اون رو بشه.

قرار از اینجا بشه خانم یه خونه تو فرمانیه…

موهای مزاحم رو از روی چشماش کنار زد و گفت:

-رهام برای شام امشب هردوی مارو به رستوران دعوت کرده.ساعت 9اینجا یا خیابون منتظرتم بهانه ای هم نمخیوام بشنوم…

حرفهاش رو زد و به سمت اتاقش پا تند کرد.

متاسف و غمگین  با شونه های خمیده راه افتادم سمت اتاق و همزمان کیفم رو  روی زمین دنبال خودم کشوندم.

بعضی وقتها مثل الان از زندگی اونقدر دلسرد میشدم که دیگه دلم نمیخواست ادامه بدم.

دیگه از هیچی لذت نمیبردم…

از هیچی…

دوتا گریمور همزمان روی صورتم کار میکردن و یکنفر هم لباسهایی که قرار بود  بپوشم و تبلیغشون رو انجام بدم رو آماده میکرد.

از وقتی شنیده بودم خود دیاکو داره سرکشی میکنه یه حس عجیب بهم دست داد.

میخواستم بهم توجه کنه….منو ببینه وبیشتر بهم بها بده.

برای دیدنش دل تو دلم نبود و چنان اشتیاقی داشتم که حتی برای به دست آوردن این شغل هم نداشتم.

بجز من خیلی های دیگه هم اونجا بودن که هرکدوم گریمورهای مخصوص داشتن.

یک نفر قرار بود مانتو بپوشه، یکنفر قرار بود تبلیغ شلوار های جین رو بکنه ، یکنفر مانتوهای مجلسی، یکنفر مانتوهای اداری…اما من خودم هنوز نمیدونستم قرار بود دقیقا چی پوشم.فقط میدونم چندلباس روی رگال بود که البته دیدی بهشون نداشتم و ظاهرا داشتن ب ای من آمادشون میکردن.

چون صدای دیاکو رو شنفتم فورا سرم رو به سمتش برگردوندم.

تو اون کت شلوار طوسی یخی اونقدر شیک و جذاب و خیره کننده شده بود که چشم از دیدنش سیر نمیشد.

راه میرفت و اوضاع رو به همراه رامین فکری بررسی میکرد.

گریمور چونه ام رو گرفت و با صاف نگه داشتن سرم گفت:

-شیواجان لطفا سرت رو تکون نده!

چشم آرومی گفتم و دوباره سرم رو صاف نگه داشتم.دلم میخواست بازم نگاهش کنم این موجودی که شیکتر و مرتب تر و شکیل تر و خوشتیپتر و موفقتر از خودش ندیده بودم.

سرمو که نتونستم بچرخونم اما از کنج چشم نگاهی بهش انداختم.

هرچه بیشتر به سمتی که من نشسته بودم نزدبکتر میشد شدت تپش قلب من هم بیشتر میشد.

انگار قانونش این بود.هرچه بیشتر یه نفرو دوست داشته باشیم بیشتر دیدنش به تب و تاب میندازمون.

مثل الان من…مثل تمام وقتهایی که میدیدمش.

نزدیک که شد بالاخره تونستم ببینمش.

گریمورها کنار رفتم و اون درست مقابلم ایستاد.

سلام نکرد و فقط نگاهی کوتاه به صورتم انداخت و بعد روبه  شایلی که پشت به من ایستاده بود گفت:

-قراره چی بپوشه!؟

شایلی با اون کفشای پاشنه ده سانتی قرمز رنگ جلو بازش به سمت رگال رفت و گفت:

-شومیزهای جدیدمون رو..

دیاکو دستش رو زیر چونه ام گذاشت و با بالا آوردن سرم نگاهی پر دقت به صورتم انداخت و بعد گفت:

-تیشرتهای مارک جدیدمون رو با …چی بود اسمت!؟

خیلی سریع گفتم:

-شیوا!

سر تکون داد و گفت:

-اوکی! شیوا…کارای جدیدمون رو بدین شیوا بپوشه. بی بی فیس …صورت گرد و مدل ابروها،لبها و حتی بینیش به جی جی حدید میخوره! حتما میترکونه

شایلی با دلخوری گفت:

-نمیشه دیاکو.ما قبلا تصمیمون رو گرفتیم.قراره لیندا اینکارو انجام بده…لیندا یه بلاگر معروف خیلی شناخته شده اس…یه چهره ی کاملا آشناس که خیلیها باهاش آشنایی دارن…نزدیک به یه میلیون فالوور داره!

دیاکو سر حرفش موند و گفت:

-داری کی رو به من میشناسونی؟؟کسی بهتر از خودش میشناسمش!؟

-خب پس اگه میشناسیش باید بدونی اون مناسب تر

سرشو تکون داد و گفت:

-نه!  شیوا خیلی بهنره! لبهای لیدا پروتزه…چشماش لنزه..خیلی از اجزای صورتش فیک!  ولی این نچرال..بی بی فیس ..سنش کمتره…من با شیوا اوکی ترم.مطمئنم کارای خاص جدیدمون با شیوا حسابی میترکونه! 

ار تعریف و تمجیدهای دیاکو لبخند عریضی روی صورتم نشست.

این عین رویا بود.یه رویای شیرین و قشنگ.

چیزی بود که من همیشه تصورش میکردم و از تصورش لذتی وصف ناپذیر به دلم مینشست.

این وسط اما پارازیت فرستادنهای شایلی که نمیدونم چرا خیلی با من حال نمیکرد بدجور رو مخم بود.

حتی با وجود شنیدن حرفهای دیاکو بازهم اصرار بر  همون روند قبلی کرد و گفت:

-دیاکو جان! نمیشه…ما لیندارو برای اینکار انتخاب کردیم.این خاصترین محصولمون!نمیشه ریسک کنیم…

دیاکو خام حرفهای شایلی نشد و همچنان  رو حرفش موند و  گفت:

-نه! اتفاقا چون این جدیترین محصولمون هست میخوام  از این چهره ی جدید استفاده کنم!

دوباره دستشوزیر چونه ام گداشت و یکم صورتم رو به چپ و راست چرخوند و گفت:

-آره…عالیه.شباهت زیادی به جی جی حدید داره منتها نسخه ی ایرانیش!من فیسشو دوست دارم چون خاص..اندام موزون و قد بلندش هم که این لیست رو تکمیل کرده!

دستشو از زیر چونه ام برداشت و برای اینکه حرف آخرو زده باشه گفت:

– بجای لیندا از شیوا استفاده بکنید!

شایلی حیرت زده ودرحالی که تصور میکرد قوانین و روال کاری از قبل برنامه ریزی شده اش حسابی بهم خورده گفت:

-ولی لیندارو چیکار کنم.کاملا آماده اس!

دیاکو که من همچگان با اول لبخند پت و پهن محو تماشای صورتش بودم بازهم شایلی رو مخاطب قرار داد و  گفت:

-اونایی  که قرار بودن شیوا بپوشه رو بده لیندا بپوشه

-ولی ..

خیلی جدی گفت:

-دیگه نمیخوام چیزی دراین مورد بشنوم شایلی….کاری که گفتم رو انجام بده

برام باورنکردنی بود چیزی که باجفت چشمهام دیدم و شنیدم.

اون سفت و سخت از چیزی که بودم حمایت کرد.یه حمایت قوی و قاطعانه…یه حمایت به دل نشین.

همه چیز عوض شد.

احساس غرور و به بار نشستن زحمات بهم دست داد.

اون کارایی که قدیمی ترین و معروفترین مدلش باید انجام میداد رو سپرد به منی که هنوز اول راه بودم.

جایگاه هارو عوض کردن و منو به سالن بزرگی  بردن که فضای کاملا آماده ای برای عکاسی بود.

خود دیاکو هم اونجا حضور داشت چون ظاهرا میخواست برای جدیدتری محصول برندش از نزدیک حضور داشته باشه.

خطاب به رامین که یه جورایی همه چیز رو مدیریت میکرد گفت:

-چندتا با حجاب ازش بگیر و چندتا رو  بی حجاب…روموهاش خیلی مانور بدید…میخوام میکاپش به جی جی حدید نزدیک باشه..رو اون قسمتم کار کنید!

اینبار سه تا گریمور همزمان باهم رو میکاپ من کار میکردن یکنفر موها، یکنفر آریش چشمم و یکی دیگه ناخنهام…فکر نمیکردم قراره عکس بدون حجاب هم بگیرم.چندان برام اهمیت نداشت اما میترسیدم شهرام اگه اینو بفهمه جلوی پیشرفتم رو بگیره آخه اون استاد این بود تو چیزایی که بهش مربوط نیست دخالت بکنه! 

با این حال سکوت کردم تا این موقعیت بهم نخوره و از دستش ندم.

وقتی داشتن برای عکس ها آماده ام میکردن یه دختر قد بلند درحالی که  شالش از روی موهای مشکیش روی شونه هاش افتاده بود  با قدم ها و گام های بلند وسریع به سمتمون اومد. حالت 

قیافه اش شاکی و گله مند بودنش رو می رسوند و حتی میتونستم بگم قیافه اش جوری بود که انگار اومده دعوا راه بنداره.

یه نگاه به سمت من انداخت و بعد رفت سمت دیاکو و گفت:

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن