رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت سی و سه

 

در آرامش جواب داد:

-بله!

-راجب ازدواجتون باهاش صحبت کردین!؟

-خب معلوم…من گفتم میخوام ازدواج کنم و اون گفت مبارکت باشه!

شروع کرد خندیدن.یه حس کوفتی ای بهم میگفت اون دقیقا لنگه ی مامان.عین عین خودش!
ابروهامو درهم گره زدم و گفتم:

-یعنی واقعا براشون اهمیت نداشت!؟

یکم از اسپرسوی داغش رو که هنوز بخار گرم ازش بلند میشد رو چشید و بعد جواب داد:

-هر آدمی زندگی خودشو داره شیواجون…آدما به دنیا نمیان که دیگران براشون تعیین تکلیف بکنن…اون هستن تاخودشون راهشونو انتخاب کنن…

این حرفها برای من تازگی نداشتن.اینا کدهایی بودن که میشد لابه لای صحبتهای تکراری و همیشگی مامان شنیدمشون…من چقدر احنق بودم که هرگز نفهمیدم تفکر اون برگرفته و تاثیر گرفته از این مرد.
مامان فنجون توی دستشو گذاش روی میز و گفت:

-همین پنجشنبه عروسی ما توی یکی از بهترین و مجللترین تالارهای تهران برگزار میشه…

حرف که میزد هم چشمهاش و هم لبهاش میخندیدن.عادت داشت موقع حرف ردن دستهاش رو تکون بده.با چنان عشقی از پنجشنبه که تاریخ عروسیش یود حرف میزد هرکی ندونه فکر میکرد یه دختر 18ساله اس که بعد سالها به مرد آرزوهاش رسیده!
متاسف گفتم:

-مامان ولی تو به شیدا هنوز حرفی نزدی!

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-براش کارت دعوت میفرستم!

وای که چقدر خنده دار و مضحک بود.وقتی خودم رو جای شیدا تصور میکردم همه چیز برام به شکل احمقانه به خودش میگرفت.
یه روز صبح تو از خواب بیدار میشی و میفهمی که مادرت یه کارت دعوت برات فرستاده و قراره ازدواج بکنه!
عصبانی میز رو نگاه میکردم که خود رهام گفت:

عصبانی میز رو نگاه میکردم که خود رهام گفت:

-شیوا به نظر از ازدواج ما ناراحت…درست میگم!؟

سرمو بالا گرفتم.سنگینی نگاه های مامان رو روی خودم حس میکردم.با اینکه خیلی از دستش عصبانی بودم، با اینکه دلگیر بودم و دلم نمیخواست به این زودیا مامان با مرد دیگه ای ازدواج کنه اما گفتم:

-نه…این تصمیمه که گرفته شده و فکر کنم من فقط باید بهتون تبریک بگم…

اون با رضایت مندی خندید و مامان خوشحال و خرم برخلاف چنددقیقه پیش شروع به تعریف و تمجید کردن از من کرد:

-من که گفتم رهام…شیوا واقعا دختر فوق العادیه!

رهام با خوشحالی سری تکون داد و بعداز یه نگاه تحسین برانگیز به من گفت:

-اهوم! شیوا خیلی خوشگل و عالیه و من از همین حالا شخصا فن ش شدم!

من به شادی و خوشحالی اونا نبودم.
کدوم دختری بعداز اینکه میفهمید مادرش قراره چندماه بعداز فوت پدرش ازدواج کنه میتونست احساس خوشحالی بکنه!؟
غمگین تو فکر بودم که رهام دوباره گفت:

-من دلم میخواد تو روز پنجشنبه که دقیقا تاریخ آشنایی من و مستی هست تو لباس خوشگلی بشی و تبدیل بشی به زیباترین دختر اون جمع…بودن تو واقعا منو خوشحال میکنه!

لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

-باشه…

چشمک زد و ادامه داد:

-ودرضمن…من دلم میخواد تو با ما زندگی بکنی!

قبلا اصلا همچین حرفی دراین مورد زده نشد.البته میدونستم احتمالا باید این اتفاق بیفته.
لبهامو روهم مالیدم و گفتم:

-با شما!؟

-بله با ما

لبخند دست و پاشکسته ای زدم و گفتم:

-ولی من اصلا دلم نمیخواد مزاحمتون ..

حرفم تموم نشده بود که گفت:

-مزاحم!؟ بس کن دختر…مستانه هرچی از من بخواد من روی چشم میزارم…درضمن اون خونه اونقدر بزرگ که فکر کنم اگه مستانه ده تا بچه ی دیگه هم داشت باز ما به انداره ی هرده تا بچه اتاق داریم…

اونا خندیدن اما من عین افسرده ها با یه لبخند بی نهایت تصنعی و غیرواقعی به نقطه ی نامشخصی خیره شدم….

خودش با ماشین مارورسوند جلوی خونه.
مردی بود که نمیشد بعداز دیدنش شروع کرد به توصیف اخلاق و رفتارش.باز نبود.
من میتومستم بگم چه شکل و چه تیپی هست یا بنظر چندساله میاد اما نمیتونستم بگم چه شخصیتی داره.
در واقع تنها چیزی که با صراحت میتونستم در موردش به هرکسی که راجع به اون ازم سوال بپرسه این بود که اون مرد خیلی پولداریه!
دستشو روی فرمون گذاشت و گفت:

-از دیدنت خیلی خوشحال شدم شیواجون!

به زحمت لبخندی تصنعی زدم و گفتم:

-منم همینطور.شب بخیر!

پیاده شدم و رفتم سمت خونه.دسته کلید رو از داخل جیبم بیرون آوردم و درو باز کردم.
خنده دار بود.امروز یکشنبه بود و مادر من چهارروز دیگه قرار بود رسما بشه زن مردی که حتی نمیدونم کیه چیه چیکارس و کی و چه موقع وارد زندگیش شده!
قدم زنان راه می رفتم که صدای یاز شدن در به گوشم رسید.
چرخیدم و به مامان نگاه کردم
عینک آفتابیش رو از بالای موهاش برداشت و گفت:

-دیروز چندتا جعبه کارتن گرفتم گذاشتم تو انبار.وسایل شخصیت رو همه رو جمع کن…
فردا عصر همه رو میبریم خونه ی جدیدمون! اوخ چقدر خسته ام!

دست به سینه رو به روش ایستادم و گفتم:

-حق شیدا نیست مثل من روزای آخر از موضوع ازدواجت باخبر بشه.برو ببینش..برو باهاش صحبت کن…اصلا برو که بفهمی دخترت درچه حالیه!

کنج لبش رو به پوزخندی داد بالا و گفت:

کنج لبش رو به پوزخندی داد بالا و گفت:

-شیدا دررفاه کامل و حالشم خیلی خوبه.تو بهتر سنگ خودتو به سینه بزنی!

باتاسف سرمو براش تکون دادم و بعدهم رفتم داخل.بحث و صحبت با مامان بیفایده ترین کار دنیا بود چون تون درنهایت اون کار خودش رو انجام میده.
رفتم توی اتاقم.
دلم میخواست گریم روی صورتم رو هرچه زودتر بشورم و با پوست بدون آرایش خودم بخوابم….
کلی کار داشتم.صبح باید می رفتم شرکت و بعدازظهر کلاس…

***

با صدای داد و بیدادهای مامان از خواب بیدارشدم.دلم میخواست بیشتر بخوابم اما نه به قیمت دیررسیدن.
پتورو کنار زدم وازروی تخت اومدم پایین.
صدای مامام رو میشنیدم که داد و بیداد میکرد گفت:

“این لباسی که من میخواستم نبود…من که طرح و عکسهارو فرستادم…نه معلوم که نمیخوام…خانم محترم من پنجشنبه عروسیم…من هیچ بهونه و عذری رو نمیخوام قبول کنم لباس من باید روز چهارشنبه آماده باشه”

از کنارش رد شدم و راه افتادم سمت سرویس بهداشتی.مسواک زدم صورتم رو شستم و بعدهم اومدم بیرون.
مامان همچنان سر لباس عروسش داشت با اون ننه مرده ای که قرار بود لباسش رو طراحی و دوخت بکنه جرو بحث میکرد.
پورخندی زدم و رفتم تو آشپزخونه.
یه صبحونه ی مختصر خوردم و بعدهم راه افتادم سمت اتاقم تا هرچه زودتر آماده ی رفتن بشم.
این روزها جدیدا هرچقدر از جو خونه بیشتر دور میشدم بیشتر میفهمیدم آرامشی که تو فضای بیرون بهم دست میده خیلی بیشتر از مومدن تو این خونه است.
آماده شدم و بعدهم آژانس گرفتم تا زودتر خودمو برسونم شرکت.
وقتی به این فکر میکردم که از همین حالا باید خودم رو آمادده ی جشن عروشی مادرم میکردم عین جوکر دلم میخواست از غصه ی زیاد بخندم!

پذیرش بعضی مسائل خیلی سخت بود و من یکی که نمیتونستم باهاش عادی برخورد کنم.
از تاکسی پیاده شدم و باعجله راه افتادم سمت ساختمون.
هرچند لحظه یکبار ساعت مچیم رو چک میکردم تا مطمئن بشم دیر نرسیدم.
همینوه وارد شرکت شدم با شایلی رو به رو شدم.
خواهر و دستیار شینا…
دوتا خواهر که هیچکدوم ظاهرا با حضور من تو این شرکت چندان موفق نبودن!

سلام کردم ولی جواب که ندادهیچ یه پشت چشم هم برام نازک کرد و رد شد رفت بیرون.
بیتفاوت شونه بالا انداختم و به قدم هام ادامه دادم تا وقتی که رسیدم به اتاق رامین فکری.
لبخند زدم و گفتم:

-سلام آقای فکری!

سرش خم بود و پوشش خیلی به روز و جوون پسندی داشت البته نسبت به سنش.
صدای من رو که شنید سرش رو بلند کرد و بعد گفت:

-به به خانم حدید!

ابروهام رو درهم گره زدم و با ریز کردن چشمام گفتم:

-حدید !؟؟

خندید و با بلند کردن سرش گفت:

-آره دیگه…اینجا همه بهت میگن خانم حدید!

شونه ام رو تکیه دادم به چارچوب و گفتم:

-تیکه اس!؟

اومد سمتمو گفتم:

-نه بابا…واقعنی شبیهشی! خب حالا لباساتو بزار تو اتاق و بیا تا برنامه امروزتو با شایلی چک کنیم….

-باشه ولی اون از من خوشش نمیاد…نه اون نه خواهرش.آخرشم نفهمیدم چرا…

خیلی آروم کنار گوشم گفت:

-پس سعی کن ارتباطنتو باهاشون خوب بکنی چون خر این دوخواهر اینجا خیلی میره به خصوص شینا…

گرچه ازشون خوشم نمیومد اما ناچار گفتم:

-باشه.سعیمو میکنم

از شرکت بیرون اومدم و به سمت آسانسور رفتم.
سلفی هایی که از خودم با اون میکاپ باحال به سبک آرایاناگرانده بخاطر تبلیغ مدل لباسهایی که معمولا پوشش شناخته شده ای از آرایانا گرانده بود رو باکیف و لذت زیادی یکی یکی نگاه کردم.
وسوسه شدم چندتاشو برای اون شهرام خان پررو و پر اعتماد بنفس بفرستم تا بدونه من پتانسیل ورود به این شغل رو داشتم خیلی هم داشتم ولی پارتی نبود و کیه که ندونه این روزا تو ایران بدون پارتی یه کار ساده ی بانکیت رو هم نمیتونی راه بندازی!
عکسهارو ارسال کرد م ایستادم تا درهای آسانسور باز بشه و همزمان برای شهرام یه وویس فرستادم:

” عکسهارو ببین آقای شهرام خان قلدر و از بودن کسی مثل من حتی به صورت موقت تو زندگیت لذت ببر.هیچکس به انداره ی من برای این شغل مناسب نبود ”

وویس رو ارسال کردم و وارد آسانسور شدم.دکمه رو زدم که درها بسته بشن اما درست همون موقع یه نفر بدو بدو اومد سمت آسانسور تا زودتر و قبل از بسته شدن درها بیاد داخل.
سرمو که بلند کردم با دیاکو رو به رو شدم.
نزدیک بود قلبم از هیجان بیاد توی دهنم آخه این اولینباری بود که با اون تنها میشدم ولو برای چند دقیقه ی کوتاه.
خودش بود که برای سلام کردن پیشقدم.وقتی دیدم و شناختم گفت:

-چطوری شیوا !؟ روز خوبی داشتی!؟

ماتم برد و محو تماشای صورت قرص قمرش شدم.آدما وقتی آدمی که روش کراش و احساس دارن خصوصا اگه اون آدم جذاب هم باشه ناخواسته در مقابلش به استرس و اضطراب میفته.
مثل من که تو اون لحظات یه جورایی بخاطر دستپاچگی ناشی از علاقه ام و خوشتیپی و خوش پرستیژی اون محو شدم.
اما خیلی زود به خودم اومدم و گفتم:

-ممنون …آره عالی بود..

با لبخند براندازم کرد و گفت:

-تو خیلی خوشگلی شیوا…کارای ما باتو حسابی دیده شده…

سراپا شور و اشتیاق شدم وقتی اون اینجوری ازم تعریف میکرد.یه…یه لذت خاص توش بود.یه چیزی که من تو خواب و خیال و رویا انتظارش رو داشتم اما تو بیداری اومده بود سراغم.
لبخند عریضی زدم و گفتم:

-مرسی …شما لطف دارین..من خیلی…خیلی خوشحالم که اینطوری فکر میکنی!

دستشو بلند کرد و پوست صورتم رو با پشت انگشتاش نوازش کرد و گفت:

-نه تو خیلی عالی هستی و لازم شد یه روز دعوتت کنم خونه…

باورم نمیشد من بیدارم و تو بیداری دارم این حرفهارو میشنوم.
ماتم برد.همینجور برو بر داشتم نگاهش میکردم که آسانسور ایستاد و بعداز زدن یه لبخند گفت:

-فعلا بای شیوا….

پشت سرش اومدم بیرون اما همونجا ایستادم و فقط از دور تماشاش کردم.تو شوک بودم.تو شوک این دیدار کوتاه چنددقیقه ای…
لاورم نمیشد صورتمو نوارش و لمس کرد.حتی باورم نمیشد که بهم گفت باید یه روز دعوتم بکنه خونه اش…
دستمو رو صورتم گذاشتم. دو به شک شده بودم سر اینکه این اتفاق تو بیداری برام رخ داد یا تو خیال….
سر برگردوندم و نگاهی به آسانسور انداختم.نه خیال نبود من همین الان از اون جعبه ی فلزی بیرون اومدم شکی توش نبود!
قلبم شاد شد.انرژی و جون دوباره گرفتم.خندیدم و به سمت درهای خروجی پا تند کردم.
چه چیزی برای من مهمتر از اینکه دیاکو دادوند ازم تعریف و تمجید بکنه؟
چه اتفاقی شکوهمندتر از اینکه اون مدلهای قدیمیش رو کنار بزاره و از من تازه نفس استفاده بکنه!؟
با خوشحالی سمت خیابون می رفتم که صدای اومدن پیام روی گوشیم مجابم کرد حتی تو خیابون هم برم سراغش و از تو جیبم بیرون بیارم.
همینکه فهمیدم شهرام جواب وویسم رو فرستاده فورا رفتم تو صفحه ی چتش و بازش کردم.وویس رو پلی کردم و گوشی رو کنار گوشم گرفتم تا صداش رو بهتر بشنوم.
عجیب…فقط یه جمله ی کوتاه پیش پا افتاده بود.

” سلام یادت رفت….”

کل پیام منو بیخیال شده بود و چسبیده بود به سلام نکردن من.
اما خب…اتفاقهای خوب امروز خوش اخلاقم کرده بودبرای همین انگشتمو روی ضبط وویس گذاشتم و گفتم:

“باشه سلااااام….”

ایستادم و برای تاکسی های درحال عبور دست تکون دادم.باید یه راست میرفتم دانشگاه حتی فرصت خونه رفتن هم نداشتم.
از طرفی…از اونجایی که میدونستم مامان قراره همه چیز رو لحظه ی آخر به شیدا بگه تا بهش فرصت مخالفت نده تصمیم داشتم بعداز دانشگاه برم پیش شیدا و بهش بگم مامان قراره ازدواج کنه.
تاکسی که جلوی پام ترمز کرد درو باز کردم و سوار شدم.آدرس رو دادم و هندزفری گذاشتم تو گوشم تا وویس بعدی شهرام رو بشنوم:

” آرایش کردن هم افتخار داره!؟ ”

با حرص گوشی جلوی لبهام گرفتم جواب دادم :

“این یه میکاپ خاص آقا شهرام.نمیدونی بدون …با عکسهای خوشگلم حال کن ”

به فاصله ی چند لحظه بعد یه وویس جدید برام فرستاد:

” من خودم وارد کننده ی لوازم آرایشم ولی اصولا با صورتهای زیادی بزک کرده حال نمیکنم. مثل عکسهایی که تو فرستادی ”

با حرص گوشی رو گذاشتم روی پاهام.
اینجور مواقع دلم میخواست سرش رو از تنش جدا کنم با این حرفهاش.
خب بگو چی ازت کم میشد اگه عین آدم ازم تعریف بکنی !؟
نمیخواستم جوابی بهش بدم اونقدر وویس قبلیش حرصم رو درآورده بود گفتم:

” حالا میفهمم چرا هیچ دختری نمیتونه تحملت کنه…چون تو اصلا بلد نیستی چطور با یه دختر رفتار کنی…برای تو فقط همون ژینوس خانم وحشی خوبه ”

اول یه ایموجی که چپ چپ نگاه میکرد فرستاد و بعد بلافاصله بعدش وویس بعدی برام بالا اومد:

” یادت نره جایی که هستی الان به خاطر لابی ها و سفارشات من.پس پشیمونم نکن ”

ته خوشحالی من ختم شد به این پیام اسفناک اعصاب خورد کن.
اینو گفت که یادم بمونه میتونه آچمزم کنه.
که یادم بمونه اگه اون بخواد من ممکنه برگردم سر خونه ی اول…
دیگه براش وویس نفرستادم خصوصا که حس میکردم گوش راننده کنجکاو حرفهای من شده.
باحالتی عصبانی شروع وردم براش تایپ کردن:

” خیلی تاسف بر انگیزی شهرام…واقعا برای خودم متاسفم که با هزار شوق و ذوق عکسامو برای توی قالتاق ارسال کردم یکم آداب معاشرت و نحوه ی صحبت با دخترارو یادبگیر تا کارت نرسه به پناه بردن به عشق صوری”

پیام رو ارسال کردم و نتم رو خاموش تا حتی اگه چیزی هم فرستاد من نتونم بخونمش و بیشتر از این اعصابم خراب و لگدمال نشه!

از تاکسی پیاده شدم و بدو بدو سمت ورودی دانشگاه رفتم.برای گفتن و تعریف کردن اتفاقی که امروز توی آسانسور برام افتاد اونم برای یار گرمابه و گلستانم یعنی مونا هیجان خیلی خیلی زیادی داشتم.
تو حیاط زیر سایه ی درخت ایستاده بود و از یکی از پسرای کلاس جزوه میگرفت.ایستادم و با لیخند نگاهش کردم.
امیر اگه بدونه مونا اینجوری رو به روی یه پسر ایستاده و بگو بخند میکنه حتما گردنش رو میزد!
وقتی صحبتهاش تموم شد به سمتش رفتم و شوخ طبعانه گفتم:

-بنظرت اگه امیر بدونه تو اونجوری داشتی با اوم پسره بگو بخند میکردی اول کجاتو با کارد آشپزخونه اش از بدنت جدا میکرد؟ سرتو؟؟ دستتو؟؟پاتو ؟ زبونتو؟

چشماشو واسم تو کاسه چرخوند و گفت:

-عه! بی مزه! من فقط داشتم ازش پروژ اش رو میگرفتم.این پسره ترم بالاییه…داداش یکی از دوستام. گفتم یکم ناز و عشوه بیام پروژ ه اش رو ازش بگیرم خرج اضافی نکنیم…

بیخیال حرفش لبخند عریضی زدم و گفتم:

-اون نوازشم کرد مونا…صورتمو…

بی حرف زل زد به صورتم.نگاه هاش شکل و فرم خاص خودشون رو داشتن.انگار که فکر کنی یا مطمئن باشی طرف مقابلت سرش خورده به جایی وداره چرند تحویلت میده!
لب و لوچه اش رو کج و کوله کرد و پرسید:

-تو حالت خوب؟ تب مب نداری !؟

خواست پشت دستش رو بچسبونه به پیشونیم که سرمو عقب بردم و گفتم:

-عه چیکار میکنی! معلوم که حالم خوب.تب مب هم ندارم!

دوباره صورتم طرح لبخند گرفت.دستشو گرفتم و با اشتیاقی غیر قابل وصف شرح واقعه دادم براش:

-من تو آسانسور دیدمش…اون صورتم…دقیقا سمت راست صورتمو با انگشتای نرم و لطیفش نوازش کرد و گفت باید یه روز من رو به خونه اش دعوت کنه….

انتظار داشتم اونم مثل من از این اتفاق خوشحال بشه ولی نشد.من توی صورتش هیچ روی از ذوق و هیجان ندیدم.
حتی حس کردم حرفهای من رو احتمالا باور نکرده برای همین متعجب پرسیدم:

-چیه؟؟؟ چرا اینطوری نگام میکنی!؟

موهای بلوند شده ی بیرون اومده از زیر مقنعه اش رو فرستاد داخل و گفت:

-بنظرم این راز رو بین خودت و خودش نگه دار!

-چرا !؟

سرش رو آورد جلو و گفت:

-چرا داره آخه !؟ خب معلوم…شهرام اگه بدونه اون اینکارو کرده و همچین حرفی زد دوتانون رو فیتیله پیچ میکنه!

اخم کدوم و عفب رفتم.تکیه ام رو دادم به دیوار و پرسیدم:

-آخه به شهرام چه مربوط !؟ تو یه جوری حرف میزنی انگار من و اون واقعا باهم ارتباط داریم! خوبه حالا تو یکی میدونی همه چیز صوری و دروغ!

شومه بالا انداخت و گفت:

-از ما گفتن بود دوست جان! بهتره این حرفهارو به روی شهرام نیاری وگرنه ممکن دیگه نزاره پاتو اونجا بزاری

دست به سینه با ابروهای درهم گره خورده زل زدم به دور دست و گفتم:

-زور داره…خیلی زور داره! من و شهرام فقط به صورت صوری رابطه داریم اما اون باید تو همه چیز من دخالت کنه.امیدوارم هرچه زودتر این بازی مسخره تموم بشه.

دیگه نمیخوام باهاش ادامه بدم.با آدم زورگو و خشنی مثل اون…

دستمو گرفت و گفت؛

-بیابریم…اینقدر هم بد این بدبختو نگو…درسته عجیب و خشن و مرموز به نظر می رسه ولی خیلی ها آرزشونه باهاش باشن!

دستهامو توی جیبهای مانتوم فرو بردم و گفتم:

-من یکی که باهاش حال نمیکنم!

دستسو روی شونه ام گذاشت و گفت:

-بیخیال…بگو ببینم.نامرد مادرتو دیدی!؟ باهاش صحبت کردی!؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-آره دیدمش…

هیجان زده پرسید:

-جون من؟ چه شکلی بود؟ خوشتیپ ؟ پولدار!

برخلاف اون من بدون هیچ هیجان و شوق و حوصله ای گفتم:

-آره.هم خوشتیپ هم پولدار..ولی خبر اصلی اینه که پنج شبه روز عروسیه!

ناباورانه نگاهم کرد.چقدر خجالت آور بود به رفیقت خبر بدی مادرت که همین چندماه پیش بیوه شده قراره تو یکی از تالارهای بزرگ تهرون تور لباس سفید عروس به تن بکنه و کنار شوهر جدیدش برقصه!

-جون من؟؟ واقعا قراره عروسی بکن؟ همین پنجشنبه؟

با کمی شرمندگی گفتم:

-اهوووم!

با شوق و هیجان و انگار که عروسی ننه ی خودشه گفت:

-وای خدااا! من پنج شنبه چی بپوشم!؟ وای لباس مناسب ندارم….باید حتما بریم خرید…باید لباس بخریم!

رفیق مارو باش! تو فکر این بود چی بپوشه!
دوشادوش هم از پله ها رفتیم بالا.باتاسف گفتم:

-شیدا هنوز خبر نداره!

تعجب کرد و پرسید:

-واقعا؟ چرا آخه!؟

شونه بالا انداختم و غرق فکر جواب دادم:

-آره…برای همین عصر میخوام برم پیشش و خودم همه چی رو بهش بگم

میدونستم چی توی سر مامان میگذشت.اون میدونست اگه شیدا بفهمه حتما جلوش رو میگیره برای همین میخواست خبردار کردن اونو بزاره تو مرحله ی آخر…
اما من باید یه شیدا همه چیز رو میگفتم.باید….

انگشت اشاره ام رو ، روی دکمه ی سفید رنگ زنگ آیفن گذاشتم و یکبار خیلی آروم فشار دادم.
بعدار اون دستهامو تو جیبهای هودیم فرو بردم و شروع به تکون دادن پاهام کردم.
نتونستم اونطور که مدنظر مامان هست سکوت کنم و درمورد ازدواجش حرفی به شیدا نزنم.بنظرم حقش بود بدونه قراره چه اتفاقهایی بیفته.
چنددقیقه بعد زنی که به گمونم خدمتکار بود جواب داد و گفت:

-بله؟

چون میدونستم آیفن تصویری هست دو قدمی عقب رفتم و گفتم:

-سلام.من شیوام خواهر شیدا می…

حرفم تموم نشده بود که گفت:

-شیدا خانم اینجا نیستن

تعجب کردم.خیلی کم پیش میومد اون جایی بره.من حتی خوب میدونستم که شوهرش اونو ماه عسل هم نبرد.از خیر رفع کنجکاویم نتونستم بگذرم برای همین پرسیدم:

-میتونم بپرسم کجا رفتن؟

-مسافرت!

این جواب رو که داد، بلافاصله بعدش من صدای گذاشتن گوشی آیفن رو سرجاش شنیدم.چرا شیدا به من زنگ نزد و بگه که میخواد بره مسافرت!؟ خیلی جای تعجب داشت …
شونه بالا انداختم و با این تصور که خب شاید اون نباید تمام جز به جز زندگیش رو به من خبر بده قدم زنان به راه افتادم اما قبل از اینکه خبلی از اونجا دور بشم صدای آشنا از پشت سر اسممو صدا زد.
ایستادم و متعجب و با شک عقب سر رو نگاهی انداختم.
چشمم که به شیدا افتاد ابروهام از تعجب بالا رفتن و چشمام درشت شد.
از چهارچوب در گذر کرد و اومد بیرون.راه اومده رو برگشتم و همونطور که بهش نزدیک و نزدیک تر میشدم گفتم:

-شیدا ؟؟؟ خدمتکار گفت تو رفتی….

حرفم ناتموم موند چون اون که حالا دیگه تو فاصله ی یک قدمیم ایستاده بود حقیقت رو برام کاملا روشن کرد:

-دروغ گفت!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن