رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت سی و یک

طعنه زنان گفت:

-چون تو باید زودتر از من بیدار میشدی و برام صبحانه آماده میکردی 

این رو گفت و از روی تخت بلند.برخلاف همیشه تیپ و لباسی رسمی زده بود و به گمونم قصد داشت به محل کارش بره.

چقدرهم که خودپسند تشریف داشت این حضرت الدوله!

نبم خیز شدم و گفتم:

-مگه من زن توام که بخوام زودتر از تو بیدار بشم تا برات صبحونه آماده بکنم.بعضی وقتها حسابی میری تو نقشتاااا…من هیچوقت دلم نمیخواد زن آدمی مثل تو باشم…

دوباره خودمو انداختم رو تخت و زل زدم به سقف.غرق شدم تو رویا….من دلم میخواست زن یکی مثل دیاکو بشم.یه آدم خفن باحال نه یه آدم قلدر مثل شهرام که کلی کار زیرجلکی انجام میده و معلوم نیست چه میکنه کجا میره کجا میاد!

از گوشه چشم با بی حوصلگی نگاهی به منی که دستهام رو گذاشته بودم زیرسرم و سقفو غرق رویا تماشا میکردم انداخت و بعد گفت:

-دخترا آرزشونه من نگاهشون کنم به خودت ببال که تا مرحله ی اومدن به خونه ام هم جلو اومدی!

ایشی کردمو با انزجار رو برگردوندم.رفت سمت میز مطالعه اش.کیف پولش رو برداشت و قدم زنان دوباره به سمتم برگشت.

از کنج چشم داشتم دیدش میزدم که دست برد توی کیفش و باز چندین تراول خشک تا نخورده بیرون آورد و گذاشت روی تخت.

باچشم نمیتونستم بشمارمشون چون تعدادشون زیاد بود.

حرف نزدم تا وقتی که خودش گفت:

-اینم یه مقدار پولی که میخواستی!

به اون پولها احتیاج داشتم خیلی زیاد هم احتیاج داشتم.ولی وانمود کردم اینطور نیست برای همین خلاف میلم حرفی رو زدم که بیشتر جنبه ی لجاجت داشت:

– من به پول تو احتیاجی ندارم!

بلافاصله بعداز شنیدن این حرف خم شد و از روی تخت پولارو جمع کرد و همزمان گفت:

-باشه اگه نمیخوای…

معلوم بود که میخواستم برای همین قبل از اینکه پولهارو برداره چرخیدم سمتش و گفتم:

-عه کجا کجا…

تو گلو خندید و بعد دوباره گذاشتشون سرجاش:

-تو که لازمشون داری چرا بلف میای!

اخم کردمو جواب دادم:

-این قرض…حقوقم رو بگیرم بهت پس میدم!

نیمچه لبخندی معنی دار زد و گفت:

-باشه بابا حقوق گیر…

زانو زد رو تخت.موندم میخواد چیکار کنه آخه انتظار داشتم بره ولی نرفت.

چونه ام رو گرفت و  با بوسبدن لبهام گفت:

-اینم هدیه ات! هدیه ی اینکه بالاخره تصمیم گرفتی بری پیش مامی جونت!

هیچی نگفتم.حتی حتی پلک هم نزدم.همینطور خیره بودم بهش تا وقتی که از اتاق بیرون رفت و از نظرم غایب شد.

عجب موجود عجیبی بود این آدم! غیرقابل حدس و غیرقابل پیش بینی….

نگاهی به پولهای توی دستم انداختم.خیلی بیشتر از اونچه که انتظارش رو داشتم بودن..خیلی بیشتر…

و این یعنی میتونم حسابی به خودم و ظاهرم برسم.

باید زنگ میزدم به مونا…

باید میرفتم یه خرید درست و حسابی انجام میدادم….

با لبخند و رضایت به پولهای توی دستم نگاه کردم.

من کم کم داشتم با خلق و خو و رفتارهای این بشر غیرقابل حدس آشنا میشدم

جوشی بود  ولی ته قلش رئوف! مرموز بود  وزرنگ…

سختگیر ولی رام شدنی…و یکم زیادی لارج!

فقط تنها چیزی که هنوز ذهنم روش قفلی زده بود و این قفلش هم باز نمیشد این بود که خب چرا  مجبوره برای بدر کردن ژینوس از یه نفر دیگه استفاده کنه!؟

چرا مثل همه اون دختر پسرایی که امروز نامرد میشن فردا کات میکردن ارتباطشو به هم نمیزد و چه لزومی هست که با این نقشه پیش بره !؟

شونه بالا انداختم و از روی تخت اومدم پایین.من که از این کاراش سردرنمیاوردم.

خیلی کار داشتم که باید انجام میدادم.باید می رفتم خونه دوش مفصل میگرفتم و بعدهم  خودم رو برای رفتن به شرکت آماده میکردم.

حتی یه ثانیه هم نمیخواستم تاخیر داشته باشم!

بلند شدم و رفتم سرویس بهداشتی و بعداز شستن  دست و صورتم اومدم بیرون.

یه راست رفتم سمت آشپزخونه  و همین که پام رو داخل گذاشتم با دیدن وسایل صبحانه ی روی میز حسابی جا خوردم.

ظاهرا اون خودش همچی رو از قبل اینجا آماده کرده بود برای من.

ناخواسته خنده ام گرفت.باید حتما یه عکس میگرفتم و به مونا نشون میدادم آخه کلا هردومون یه تصور عجیب و متفاوت از شخصیت غیرقابل انعطاف شهرام داشتیم.

برگشتم توی اتاق و گوشی موبایلمو برداشتمو باخودم آوردم.

چندتا عکس از میز صبحونه گرفتم و بعد نشستم رو صندلی و حسابی از خودم پذیرایی کردم.

چه بساطی هم راه انداخته بود شهرام!

همه چیز میشد روی میز دید از چایی و شربت پرتقال طبیعی گرفته تا آب اناناس و کره ی محلی و خیلی چیزای دیگه….

بعداز خوردن صبحانه همه ی وسایل رو جمع کردم و گذاشتم تو یخچال و راه افتادم سمت اتاق.کوله پشتی و خورده وسایلم رو از جای جای اتاق جمع کردم و بعد هم بالاخره از خونه زدم بیرون!

تا سر کوچه قدم زنان راه افتادم. ساعت هنوز ده بود و من همچنان بگی نگی وقت خوبی داشتم تا کارهای نکرده  و عقب موند ه ام رو انجام بدم.

یه دربست گرفتم که زودتر برسم خونه. نمیدونم مامان خونه بود یا نه..حتی نمیدونستم اگه منو ببینه چه واکنشی نشون میده.خب البته خیلی هم برام مهم نبود.

اون خودش با رفتارهاش باعث شد ما از این خونه فراری بشیم.

اون از شیدا که اجازه نداد خودش مرد آینده اش رو انتخاب کنه و انداختش توی یه زندگی اجباری اینم از من که عین سرگردونها و بی خانمانها مجبور شدم چند روز خونه ی شهرام بمونم!

راننده تاکسی ماشین رو که نزدیک خونه نگه داشت کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.

دست بردم توی کیفم و دسته کلیدی ی که از خیلی وقت پیش ته کوله ام جاخوش کرده بود بیرون و با باز کردن قفل در دفتم داخل.

صدای بسته شدن در مامان رو از اتاقش کشوند بیرون  و من وقتی متوجه اش شدم که در هال روباز کرد تا ببینه چخبره…

بی سلام و علیک رفتم سمت حوض.خم شدم و مشتم رو پر از اب کردم وهمه رو به صورتم پاشوندم.

بندهای رمبدوشامبر تنش رو بست و با پوشیدن دمپایی هاش اومد سمتم.

بالای سرم ایستاد و پرسید:

-بالاخره برگشتی!؟

حرفی نزدم.مشت دیگه ای آب به صورتم پاشیدمو شروع به در آوردن جورابهام کردم.

تو یه نظر کوتاه کبودی ها و خونمردگی های گردنش رو دیدم.پوزخمنی روی صورتم نشست.

ظاهرا تو نبود من حسابی بهش خوش گذشته…

دست به سینه پرسید:

-این چند روز کجا بودی شیوا!؟

جورابمو از پا درآوردم و گفتم:

-هرجا بودم برای تو که بد نشد…

چشماشو ریز کرد و پرسید:

-میدونم پیش مونا نبودی! زنگ زدم به مامانش…رفیق صمیمی دیگه هم که نداشتی.پس پیش کی بودی؟ هان !؟ 

جورابامو مچاله کردم و انداخنم همون دور و اطراف و بعد بلند شدم و مقاباش ایستادم.

انصافا با این رنگ موی جدید خوشگلتر شده بود!

موهای حجیم پر پیچ و موج دارش که حالا اونارو قهوه ی روشن کرده بود حسابی جذابش کرده بودن .

معلوم بود اون یه نفر هرکی هست حسابی مامان منو واسه ظاهرش به زحمت انداخته.با بیتفاونی گفتم:

-شما فکر کن جهنم بودم! من رفتم جهنم که اینجا واسه تو بشه بهشت…

پورخندی زدم و از کنارش رد شدم و به راه افتادم

نیاز به دوش داشتم.به استراحت بیشتر…

دنبالم اومد و گفت:

-باید باهم حرف برنیم…

بدون اینکه بایستم گفتم:

-میخوام دوش بگیرم حال و حوصله ی حرف زدن هم ندارم

بهم نزدیک شد.مصمم تر از قبل  و با جدیتی شدید  گفت:

-ولی ما باید حرف بزنیم فهمیدی! باید حرف بزنیم…همین امروز…

حوصله ی حرف زدن نداشتم و حتی نمیدونم که ببینم چی میگه.از پی م اومد و گفت:

-ولی ما باید حرف بزنیم فهمیدی! باید حرف بزنیم!

کفشهامو پرت کردم یه گوشه و سرم رو به سمتش برگردوندم.شده بود عین این دخترای بیست ساله.حتی بیشتر از من و شیدا به ظاهرش می رسید.سرمو بالا انداختم و گفتم:

-من حوصله ی حرف زدن ندارم.حوصله ی شنیدن حرفهای تکراری تورو هم ندارم! میخوام برم دوش بگیرم بعدهم برم به زندگیم برسم قبل از اینکه تو بخوای عین شیدا یه زندگی کوفتی و اجباری برام بسازی!

دستشو رو شونه ام گذاشت و اجازه نداد بیشتر از این ازش فاصله بگیرم.

قلدرانه رو به روم ایستاد و گفت:

-من شیدارو انداختم تو کندوی عسل.خودش قدر نمیدونه و ناز و ادا میاد وگرنه هرکس جای اون بود  الان  تو سواحل آنتالیا تو شهر لهو و لعب کیف و حال میکرد…

مکث کرد.فهمید بحث داره میشه شبیه   بحث همون روزی که قهر کردم و از اینجا رفتم برای همین مکث کرد.یه نفس عمیق کشید و بعد حرفهاش رو جور دیگه ای ادامه داد:

-ببین من نمیخوام باهات بحث کنم.میخوام راجب یه موضوعی باهات حرف بزنم…

راه افتادم و رفتم داخل.دوباره دنبالم اومد.ظاهرا موضوع مهمی درکار بود که اینجوری بخاطرش به تب و تاب افتاده بود.

تکیه دادم به دیوار و برای اینکه دست از سرم برداره بی حوصله سر کج کردم تا حرفهاشو بشنوم:

-باشه…حرفهاتو بزن…

مقابلم ایستاد و با پررویی و بیخیالی ای که تو ذاتش بود گفت:

-من میخوام ازدواج کنم

از خبرش شوکه شدم.ماتم برد.راستش انتظار شنیدن هر حرفی رو داشتم به جز این یه مورد.پوزخند زدم و با تنگ کردن چشمام پرسیدم:

-چی !؟میخوای چیکار کنی؟

بدون ذره ای خجالت و انگار که نه انگار هنوز سال بابا هم نشده جواب داد:

-میخوام ازواج کنم…ازدواج!

از تعجب زیاد به خنده افتادم.یه خنده ی هیستریک و عصبی:

-چیمیگی؟ هنوز سال بابارو ندادیم!

این چیزها هیچوقت برای اون مهم نبود.هیچوقت.هم من هم شیدا میدونستیم اون جتی وقتی بابا زنده  بود هم دوست پسر داشت.حالا هم که بی هیچ خجالتی از ازداج مجدد حرف میزد:

-چیه؟ توقع داری من…یه زن تنها…توی این شهر درندشت که بدتر از جنگلهای وحشی آمازون تا آخر عمرم مجرد و تنها بمونم!؟

تکیه از دیوار برداشتم و با خشم و دلخوری گفتم:

-من دوست ندارم تو ازدواج کنی.نمیخوام کسی جای بابا رو بگیره…میفهمی…نمیخوام…

صداشو برد بالا و گفت:

-منم نمیتونم تنها باشم.تو چی؟ میتونی بفهمی؟ من یه زنم…یه زن با هزارجور نیاز و خواسته…من دیگه نمیتونم از پس اجاره ی این خونه بربیام…نمیتونم از پس خواسته های تو بربیام.من نیار به حمایت یه مرددارم..به خاطر خودم و بخاطر تو…

عصبی گفتم:

-هاهاهاها…بخاطر من…خدایاااا ببین چیمیگه…بخاطرمن…من من من…این مسخره ترین بهانه ای هست که شنیدم.بگو بخاطر خودت نه به خاطر مایی که هیچوقت برات اهمیت نداشتیم.

با تحکم گفت:

-داری…داری احمق…میخوام ازداج کنم که هردومون راحت باشیم.که دیگه مجبور نباشیم تو این نکبتخونه زندگی کنیم …که مجبور نباشیم طعنه های همسایه های فضول رو بشنویم…

با تاسف به چشمهای بزک کرده اش خیره شدم.

آهی از اعماق وجودم کشیدم.

میدونستم…میدونستم  یه روز میرسه که اون صاف صاف تو چشمهامون نگاه میکنه و این خبرو بهمون میده…

سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه…نه من اجازه نمیدم کسی جای بابام رو بگیره…اجازه نمیدم…

برچسب ها

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن