رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت هفت

لحظه ای رو تصور کردم که همینطور دستشو گذاشته بود رو بهشتم و تند تند می مالید و همزمان نوک سینه هامو لیس میزد

اون روز روز خوبی بود اما پر استرس….محسن زیاد شیطون بود و معمولا طاقت نمیاورد تا یه جای خلوت صبر کنه….وقتایی که بقول خودش منو می دید و نمیتونست خودشو کنترل کنه میکشوندم یه قسمت از دانشگاه و اونقدر باهام ور میرفت که منم وا میدادم..

سرمو تکون دادم و از فکر بیرون اومدم اه من لعمتس چِم شده بود آخه!؟

این چه موقع فکر کردن به همچین چیزایی بود!

عصبی از خودم دستمو از لای پاهام برداشتم و دوباره مامان و رهام رو نگاه کردم….

مامان نشسته بود روی زمین و مردونگی رهام رو بین سینه هاش بالا و پایین میکرد…..کاش این شجاعتو داشتم که درو وا کنم برم داخل و گند بزنم به هردوشون ولی….نه…بیخیال….

شاید نفرت من خودخواهانه باشه….بالاخره اون یه زن جوون…یه آدم…یه آدم‌که نیاز به بودن با یه نفر داره…پذیرشش برای من سخت بود اما…

نه…بهتر بود بگم من مجبورم‌با این قضیه کنار بیام! به زودی زمان اجاره خونه تموم‌میشد..مامان میخواست منو مفت بده به داود و بعد هم خودش شوهر کنه…..

و تقلاهای من کاملا بیفایده بود…کاملا….

آهسته از روی میز پایین اومدم.گذاشتمش سرجاش و برگشتم توی اتاق…بزار مامان فکر کنه من خوابم…خوابم و بیخبر از عالم و آدم…..!

ولی آخه…چطور میتونست اینقدر بیخیال باشه.چطور میتونست تا وقتی ما اینجا هستیم همچین رفتاری ازخودش نشون بده؟؟

راهمو کج کردم و رفتم سمت اتاق شیوا.در رو آهسته باز کردم و رفتم داخل.

هندفری گذاشته بود تو گوشش و با ساعد دستش چشماش رو پنهون کرده بود.

کنارش نشستم و اسمشو صدا زدم اما جواب نداد. به اجبار هندزفری رو از تو گوشش درآوردم و اینبار تو گوشش اسمشو صدازدم.

پلکهاشو باز کرد و باترس گفت:

-چیه چیشده چه اتفاقی افتاده؟؟؟

انگشتمو به نشونه ی سکوت رو لبهاش گذاشتم و گفتم:

-یه مرد تو خونه است…..

گیج و متعجب نگاهم کردو پرسید:

-دزد؟

-آره…دزد عقل مامان….یه مرد تو اتاق مامان

نیم خیز شد و چند ثانیه ای همینطور نگاهم کرد و بعد گفت:

-بیخیالشو شیدا.خودتو بزن به ندیدن و نشنیدن

-شیوا واقعا برای تو اهمیت نداره!؟

موهاشو از روی صورتش کنارزد و گفت:

-گوش کن شیوا….تو نمیتونی بخاطر این موضوع با مستانه جرو بحث بکنی.میدونی چرا….چون من یه بار اینکارو کردم.حالا فکر میکنی چه جوابی شنیدم؟

بهم گفت اگه ما الان توی این خونه ایم ،اگه هنوز ننداختنمون بیرون اگه  غذایی واسه خوردن اگه پولی واسه کرایه تاکسی داریم همه از قِبل همین مردِ….پس بیخیال شو شیدا اگه نمیخوای روزگارمون سیاه تراز این بشه

دوباره دراز کشید.پتورو آورد بالا و زیرش پنهون شد.حرفهای تلخ و گزنده اش حقیقتهای ترسناک زندگی ما بودن‌.

آه کشیدمو از اونجا زدم بیرون.اینبار اما با شونه های خمیده به راه افتادم.

آهسته وارد اتاق شدم و بدون اینکه باعث ایجاد سروصدایی بشم درو بستم و رفتم‌سمت تخت….

پیرهنمو از تن درآوردم و بعد تن خسته امو پرت کردم روی تخت …بدنم آهسته بالا و پایین شد و دوباره پلکهام روی هم افتاد.

این اولینباری بود که دلم‌نمیخواست صبح بشه….چون فردا قرار بوداتفاقی بیفته که من ازش بیزار بودم….

انگار قرار بود فردا بشه بدترین روز عمرم…بدترین…..! خرید حلقه و….آخ لعنت براین بخت بد!

****

مامان دستمو از روی‌پتو تکون داد…میدونستم احتمالا صبح شده اما من واقعا دلم‌میخواست بازم‌بخوابم…

دوباره تکونم داد…عصبی‌گفتم:

-اه مامان ول کن دیگه…خوابم‌میاد!

-ساعت خواب شیدا خانم!

این صدا، صدای مامان نبود..صدای فرهاد بود.وای اون اینجا چیکار میکرد!؟؟

چون به پهلو بودم فورا چرخیدم سمتش و نیم خیز شدم..پتو از روی تنم افتاد پایین و نگاه داود روی بالا تنه ام ثابت موند و من تازه اون موقع بود که یادم اومد دیشب لباسامو از تنم درآوردم و لخت و عریون روی تخت خوابیدم….

دستپاچه پتورو برداشتم و تا زیر گلوم بالا آوردمش….

از این حرکتم اخم کمرنگی مابین دو ابروش نشست و پرسید:

-چرا یه جوری رفتار میکنی انگار یه غریبه رو به روت نشسته!؟؟

کاش میدونست واسه من واقعا یه غریبه است!غریبه ای که نه دوستش دارم و نه حتی میتونم به عنوان همسرم تصورش کنم چه برسه به اینکه….

لیخند تلخی زدم و برای اینکه بحث عوض بشه گفتم:

-کی اومدی!؟

-ربع ساعت پیش!

متحیر پرسیدم:

-تو ربع ساعت خونه ی مایی!؟

-بله چون قرارمون این‌بود من امروز بیام دنبالت و باهم‌بریم خرید…منتها هرچقدر مستانه خانم صدات زد بیدار نشدی….این بود که خودم‌شخصا اقدام‌کردم…خب…بیدارشو دست و صورتتو بشور و بعد لباس بپوش که بریم….

موهای پریشون و بلندمو از روی صورتم کنار زدم و بعد ناچار لب زدم‌:

-باشه…

لبخند زد.بلند شد و بعد به سمتم خم شد

..گونه ام رو بوسید و گفت:

-منتظرتم‌….زودبیا…..

فرها  که از اتاق رقت بیرون ، پتورو کنار زدم و از روی تخت پایین اومدم..فورا و اینبار قبل از اینکه دوباره فرهاد رو ببینم پیرهنم رو تنم کردم و بعد از اتاق بیرون رفتم.

دست و صورتمو  شستمو بیرون اومدم…صدای بگو بخند مامان و فرهاد از آشپزخونه میومد…همونجا ایستادم و از دور تماشاشون کردم…نمیدونم چرا مامان میخواست منو به این خانواده بده وقتی مدام بهمون فخر میفروختن و تیکه بارونمون میکردن.

کاش میدونستم  راز این اجباریت چی میتونه باشه!؟

رفتم سمتشون…سلام کردم و صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم…مامان که حتی این موقع صبح  هم رژلب رو لبهاش خودنمایی میکرد لبخند دندون نمایی زد و گفت:

-ساعت خواب عزیزم! البته فرهاد جان فکر نکنی شیدادختر تنبلیه هااا…شیدا خیلی سحرخیز دیشب دیگه زیاد خسته اش بود واسه همین دیر بلند شده…

پوزخند کمرنگی به این تلاشهای بی جهت و بیهوده ی مامان واسه زیادی خوب جلوه دادن خودم زدم.فرهاد با عشق نگام کرد و  شوخ طبعانه گفت:

-شیدا همه جوره برای من عزیز و خواستنیه! حتی اگه تنبل و خوابالو باشه….

مامان بلند بلند زد زیر خنده و همزمان یه چشم غره ی ریز هم به من رفت تا اونجوری پکر و دمغ و اخمو نباشم…ولی مگه میشد!؟

تصور کنید به شما میگن باااااید با فلانی ازدواج کنید….حالا فلانی کیه!؟ به پسر کاملا مجهول!

یه لیوان آب پرتقال و چند تیکه نون و پنیر خوردم که مامان گفت:

-فرهاد جون زود باش برو آماده شو فرهادجان خیلی وقت منتظره….

فرهاد لبخند زد و گفت:

-نه عجله نیاز نیست.راستی.مانکنمون کجاست؟

خب!مثل اینکه تمام عالمو آدم از رویای شیوا باخبر شده بودن.مامان باخنده گفت:

-خوابه.تایم استراحت

اینو گفتو روشو چرخوند سمت من:

-عجله کن که وقت کم نیارین

با همون اخم و تَخم که یه نوع اعتراض بیفایده بود گفتم:

-باشه…

صندلی رو دادم عقب و بلندش شدمو رفتم سمت اتاقم.همچی همینطوری بیخودی داشت جلو می رفت و من الکی الکی داشتم زن فرهاد میشدم.یه آرایش معمولی انجام دادم و مشغول لباس پوشیدن شدم که مامان اومد توی اتاق و با صدای آروم اما پر غضب گفت:

-تو چه مرگته شیدا!؟ چرا قیافه ات همیشه عین اونایی که قراره برن به جنگ دشمنشون!؟؟

سرمو به سمتش چرخوندمو گفتم:

-توقع دارید چجوری باشم مستااااانه خانم!؟

-توقع دارم مثل همه دخترای دیگه ناز و عشوه بیای پیش شوهرت…..دلشو به دست بیاری…باهاش بگی بخندی بری تفریح خودتو همه جوره تو دلش جا بدی نه اینکه عین برج زهرمار بیای کنارش بشینی و یه کلمه هم باهاش خوش و بش نکنی….خوب گوشاتو وا کن شیدا…وای به روزگارت اگه با این رفتارات چیزی رو بهم بزنی….دیگه بهت اخطار نمیدم….

-اخطار؟؟؟لعنتی توداری منو بدبخت میکنی اصلا حواست هست؟؟؟

با تاسف سرشو تکون داد و گفت:

-دو مثقال عقل توی  کله ی تو نیست 

.به ولله اون شیوا هپروتی صدمرتبه ازتو بهتره.

کارت توی دستشو گذاشت رو میز آرایشی و با تشر گفت:

-یه مقدار پول تو این حساب…واسه خودت نگه داشتم….الان وقتشه که بدردت بخوره…

از اتاق بیرون رفت …عصبی رژ لب توی دستمو پرت کردم کف اتاق و بعد کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون..لعنت به این زندگی و این ازدواج اجباری!

همراه فرهاد از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم…ای کاش منم مثل همه دخترای دیگه که خوش حال و پر انرژی با عشقشون برای انتخاب حلقه میرن  میتونستم این حق رو داشته باشم اما حالا….

فرهاد دستشو روی پام گذاشت و همونطور که رونمو نوازش میکرد و گفت:

-نمیخوای با یه لبخند دل منو شاد کنی خانم اخمو!؟؟؟

به دستش که رفته رفته از رونم به سمت جای دیگه میرفت نگاه کردم و بعد گفتم:

-امروز کلاس داشتم….بیشتر از سه بار که غیبت کردم….

بیخیال و ریلکس گفت:

-گوربابای درس بابا….تو بعد ازدواج با من اصلا نیازی به درس و کار و اینجور چیزا نداری عزیزم…فقط بخور و بخواب و به خودت برس…همین….

برای خودمم این شدت علاقه ی افراطی فرهاد عجیب بود و مشخص بود که با اصرار اون خانواده اش اومدن خواستگاری وگرنه اگه کور و کر و لال هم باشم‌باز میتونستم مخالفت پدر و مادرش رو احساس کنم!

باهم رفتیم توی طلافروشی…..از فروشنده خواست بهترین و گرونترین حلقه هاشو واسمون بیاره….

و من استرس اینو داشتم که چقدر ممکن پول توی اون کارتی باشه که مامان بهم داده….

دلم نمیخواد ازش بخوام حلقه ی ارزون برداره و من امیدوار بودم یه ایندفعه رو مامان سر بلندم کرده باشه….

حلقه هارو به سمت من گرفت و گفت:

-تو انتخاب کن….هرچی تو بگی!

چی میشد من با اونی که دوستش دارم…باخنده و شوق میومدم واسه انتخاب حلقه…نه اینجوری….نه با دل سرد و نگاه بی روح!!!

با سوال فرهاد به خودم اومدم:

-انتخاب کردی !؟

بی جهت دستمو سمت یه حلقه ی ظریف که یه نگین وسطش بود دراز کردمو گفتم:

-این….

لبخندزنان‌گفت:

– خیلی هم خوبه…پس منم اونو برمیدارم…

حلقه ای که برداشت قطعا قیمتش بالا بود و من اضطراب کافی نبودن موجودی کارت مامان رو داشتم‌‌…

بعداز انتخاب حلقه، خیلی ریلکس  و بدون هیچ چک و چونه ای ،کارتش رو بیرون آورد و گفت:

-خب چقدر میشه!؟

من نمیخواستم حلقه ی خودش رو هم حساب کنه…ما دیگه اینقدرها هم فقیر و بدبخت نبودیم…واسه همین رو کردم سمتش و گفتم:

-پول حلقه ی تورو خودم حساب میکنم…

بهم نگاه کرد و گفت:

-ولی…..

-گفتم که خودم حساب میکنم

-دیگه من و تویی نداریم شیدا….

نذاشتم حرفش ادامه پیدا کنه.از نوع نگاهش و ولی گفتنش مشخص بود میخواد بگه اون حلقه گرون و من توان پرداختشو ندارم و این دقیقا همون‌چیزی بود که من نمیخواستم اون فکر کنه.کارتمو از کیفم بیرون آوردم و به سمت فروشنده گرفتم‌تا پول حلقه ی فرهاد رو من بدم…..

رمز رو بهش دادمو اون کارت کشید…خدا میدونه چقدر تو اون لحظه اضطراب داشتم…اضطراب اینکه مبادا پول تو کارت نباشه….

یه جورایی نفسم تو سینه حبس شده بود…..اما وقتی کارت روبا لبخند بهم داد یه نفس راحت از ته دل کشیدم…

یه نفس کشدار که شبیه یه آااااخیش بود!

چند دقیقه بعد از اونجا رفتیم‌بیرون…یکم خرید کردیم و بعد فرهاد منو رسوند خونه …تو مسیر دوباره  دستشو گذاشت لای پام و گفت:

-به همین زودی تو مال من میشی!

با یه حالت نیمه عصبی گفتم:

-اولا که مگه من یه وسیله هستم که قراره مال تو بشم…دوما چرا دستتو میزاری اینجا !؟؟

خواستم دستشو بردارم که اجازه نداد وبا نشنیده گرفتن بخش اول حرفم به قسمت دوم‌جواب داد و گفت:

-این جاش همینجاست خانم بداخلاق!

پامو نوازش میکرد و من ظاهرا حق نداشتم دستشو بردارم……چقدر همه چیز ساده و زود گذشت….به زودی ما می رفتیم  محضر و من رسما زن کسی میشدم که ذره ای بهش علاقه نداشتم

* شیوا *

بعداز اینکه لباسامو پوشیدم، حوله ی خیس رو تو سبد چرک انداختم تا بشورم و بعد از اتاق اومدم بیرون.

صدای آواز خوندنهاشو میشنیدم اما خودشو نمی دیدم. 

به سمت اتاقش رفتم.

در باز بود و اون ایستاده بود رو به روی آینه و لباسهای مختلفی رو جلوی تنش میگرفت تا ببینه تو کدوم یکی میتونه جوونتر از سنش بنظر برسه و دلبرتر به نظر میاد.

من مادر خودمو خوب میشناختم.

دست به سینه تکیه دادم به قاب در و پرسیدم:

-جایی میخوای بری !؟

سرشو به سمتم برگدوند درحالی که یه لباس زیرو روی بنفش رنگ دستش بود و مدام جلو خودش میگرفتش و باقبلی ها مقایسه اش میکرد گفت:

-ئہ …شیوا تویی!؟ بیاتو بیاتو…شیوا بنظرت این لباس زیرو روی بنفش خوشگل یا اون مانتوی زرشکی؟؟ اونو میتونم با شال زرشکی و ساپورت و کفش مشکی ست بکنم!اینو فقط باید یه شال مشکی روش بندازم.خب نظرت!؟

مامان شبیه  بقیه ی مامانهای دنیا نبود هرچند که خودش اینطور فکر نمیکرد.

اون فکر میکرد داره  شیدا رو خوشبخت میکنه تنها دلیل محکمشم این بود که فرهاد پولداره درحالی که همه چیز برعکس بود.

بجای جواب دادن به سوالش پرسیدم:

-مامان تاحالا از شیدا نظر واقعیشو راجب فرهاد پرسیدی!؟

-عقل شیدا کال…

-مامان شیدا فرهادو دوست نداره!

درحالی که همچنان خودش رو جلو آینه تو اون لباسهای مختلف برانداز میکرد ، بیخیال جواب داد:

-عشقهای واقعی بعداز ازدواج به وجود میان!

آخرین زورمو به خاطر خواهر بزرگه زدم و گفتم:

-شیدا میگه از هیچ لحاظ به هم شبیه نیستن

بازم شروع به تراشیدن بهونه ها و توجیه های مزخرف کرد:

-جنس مخالف اسمش روش…مخالفِ نه شبیه! سیاست داشته باشه مثل موم میگیرش تو دستش.بدده ی خودش میکنش…

-شیدا میگه خیلی حساس.میگه از این مدل آدماست که به همچی گیر میده!زندگی با اینا سخت

-از دوست داشتن زیادیه..دوست داشت که چیز بدی نیست.

شاکیانه و گله مند گفتم:

-ماماااااان

عصبانی سرشو به سمتم برگردوند و گفت:

-یاااامان….موندم شما دوتا دختر به کی رفتین.زنی که شوهر پولدار داشته باشه خوشبخت.خوشحال پیرنمیشه  .میفهمی!؟؟ اون الان کله اش بو قرمه سبزی میده.فرهادو تحویل نمیگیره فکر میکنه یه جغله پسر بیکار و بی پول میتونه خوشبختش میکنه…ارواح عمه اش

چند روز دیگه وقتی فرهاد ماشین چند میلیونی انداخت زیرپاش و هزارجور طلا واسش خرید میاد کف پای منو میبوسه که نذاشتم با ا ن جغله عروسی کنه….

خواستم جوابشو بدم اما صدای گوشیم که به گوشم رسید منصرف شدم.اصلا صحبت با مامان یه بحث بیفایده بود چون در نهایت روشش ، روش اخبار ایران بود.

من درست میگم بقیه غلط…

من خوبم بقیه عنن!

پس همون بهتره که بیخیال این حرفها بشم.

بی حوصله رفتم توی اتاق و گوشی رو برداشتم.با تعجب به اون شماره ی ناشناس نگاهی انداختم.

چون ناشناس بود اولش گوشی رو انداختم سر جاش ولی بعد منصرف شدم .دوباره برداشتمش و جواب دادم:

-بله.

-شیوا خانم !؟

این صدای مردونه اصلا برام آشنا نبود.ناخنمو بین دندونام  گرفتم و بعد نشستم رو تخت و گفتم:

-بله خودمم

-من دیاکو هستم دیاکو دادوند همونی که تو اتاقش نامه فدایت شوم براش نوشتی و رفتی…خوبی فَن عزیز !؟

نه.نه نه…حتی یک درصدهم برام قابل باور نبود که چیزی که رویاهم نمیتونستم تصورش کنم بالاخره رخ داده.

من حتی حس کردم شاید مونا داره سر به سرم میزاره واسه همین پرسیدم:

-شوخی که نمیکنی؟ مونا اجیرت کرده آره؟ امیری؟ صداتو تغییر دادی آره؟؟ خیلی بی…

قبل تموم شدن حرفم کاملا جدی گفت:

-نه خیر.گفتم که…دیاکو هست.پیغامتم خوندم منتها بخاطر اینکه سرم شلوغ بود وقت نشد باهات تماس بگیرم.فردا بیا شرکت اونجا میبینمت…

صدای بوق ممتد که تو گوشم پیچید ، موبایل از دستم لیز خورد و افتاد.باورم نمیشد…باورم نمیشد که بالاخره تلاشهام به بار نشستن….

با اینکه کمد دیواری اتاقم تا خرخره از انواع لباس پر بود اما بازم حس میکردم هیچکدوم از اونا به درد نمیخورن.

حساس شده بودم.اون تماس و این دیدار حساسم کرده بود.دلم میخواست ظاهرم جوری باشه که تا چشمش بهم افتاد بس چون و جرا و بی فکر و تامل باخودش بگه این دختر مناسب اینکار !

نگاهی به ساعت انداختم و بعد ار اتاق خودم بیرون اومدم و سمت اتاق شیدا رفتم.

چون دانشگاه بود با خیال راحت سروقت مانتوهاش رفتم.

دو در کمد رو باز کردم و دستمو رو مانتوهای جورواجورش کشیدم.از اونی که بلند بود و یه رنگ آبی کاربنی به دل نشین داشت خوشم اومد.میتونستم با ساپورت و کفشهای پاشنه بلندم ستش کنم ولی برای برداشتنش دودل بودم چون اونو فرهاد بداش هدیه خریده بود.

وقت زیادی نداشتم که بیشتر از اون فکر کنم.مانتو رو برداشتم و بعدهم باعجله از اتاق بیرون رفتم.

تمام سعیم رو کردم تا مرتب و منظم بنظر بیام ودرعین حال خاص و زیبا هم باشم.

از اکسسوری های کمتری استفاده کردم.یه ساعت و دوتا بندانگشتی و یه دستبند ظرف با دونه های آبی که با رنگ مانتو ست میشد کافی بود.

آرایش خیلی ملیحی انجام دادم و فقط خط چشمم هم رنگ مانتوم بود.

مقابل آینه ی قدی  ایستادم و سرو وضعم رو نگاه کردم.

خوب بودم.

نه شلوغ و نه جلف .شیک و نسبتا ساده.

کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.

هرکدوم از همسایه ها منو تو اون لباسها و با اون ظاهر می دید چپ چپ نگاه میکردحتی شنیدم که یکیشون به اون یکی میگفت

“بدهکاری هاشونو نمیدن و پولشو میدن زلم زینبو میخرن که قاپ مردهای مارو بدزدن” 

ما هرسه نفرمون گوشمون با شنیدن این حرفها کاملا آشنا بود.

خب…همچین ظاهری مناسب همچین محله ی فقیر نشینی نبود و به خیالشون هرکی ظاهرش اینطوریه یعنی  داره آماده میشه تا بده سر خیابون و بدای مردها دست تکون بده.

محلشون ندام و تنها سرعت قدمهامو بیشتر کردم تا زودتر از کوچه بزنم بیرون و خودمو به خیابون برسونم و تاکسی دربست بگیرم.

دل تو دلم نبود.

هم خوشحال بودم و هم مضطرب.

یه ناکسی گرفتم و آدرس رو دادم.نمیخواستم با اتوبوس یا مترو بدم که گند زده بشه به ظاهری که اینهمه براش لذت کشیده بودم.

 45دقیقه بعد رسیدم.پول کرایه رو حساب کردمو چشم دوختم به  آسمون خراشی که محل تحقق رویاهای چندین و چندساله ام بود.

نفس عمیقی کشیدم و با لب خندون وارد ساختمون شدم.از نگهبان آدرس شرکت رو پرسیدم و اونم گفت طبقه ی 23هست.

سوار آسانسور شدم و دکمه رو زدم.

خیلی بیتاب و هیجان زده بودم اونقدر که حس میکردم دستشوییم گرفته.

دستمو رو قلبم گذاشتم و چند نفس عمیق پی درپی کشیدم و وقتی آسانسور ایستاد یه لبخند تصنعی زدم و اومدم بیرون.

از تردها مشخص بود کدوم واحدها از اون ساختمون بزرگ تجاری برای شرکت دیاکو هست.

ظاهرا تمام واحدهای اون طبقه همه متعلق و وابسته یه شرکت بود اما با پرس و جو فهمیدم که دفتر خود دیاکو دادوند تو کدوم یکی از واحدهاست.

درو باز کردم و رفتم داخل.یکم شلوغ بود.

قدم زنان رفتم جلو و با چندنا سوال از این و اون  خودمو به دفتر منشی رسوندم.

یه دختر قدبلند با آرایش غلیظ و لباسهای مارک و مد روز.

مدام دررفت و آمد بود و مشخص بود سرش زیادی شلوغ.

هرجور شده خودمو بهش نزدیک کردمو گفتم:

-سلام .خسته نباشید.میخواستم آقای دادوند رو ببینم…

درحالی که تند تند کاتولیگهای روی میز رو مرتب میکرد و همزمان راجب بهشون با یه مرد حرف میزد گفت:

-خانمی آقای دادوند الان نیستن…

مستاصل پرسیدم:

-نیستن!؟

-نه…همین ده دقیقه پیش رفتن

-کی میان!؟

-مشخص نیست.میتونین منتظر بمونین ولی بعید بدونم امروز برسه که بیاد اینجا شو لباس دارن

پکر و مایوس ازش تشکر کردم و رو یکی از صندلی ها نشستم .

عجب بدشانسی ای.اگه فقط ده دقیقه زودتر می رسیدم حتما می دیدمش.

لعنت به این شانس….لعنت…

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن