رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت چهارده

ذهنم مدام درگیر شیدا بود.

نگرانش بودم.می ترسیدم که اون فرهاد لعنتی بلایی سرش بیاره….

هی تو هال کوچیک قدم میزدم و مدام شماره ی  شیدا رو میگرفتم اما هربار یه جواب میشنیدم

“دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد…”

صدای باز شدن در که اومد دیگه بیخیال گرفتن شماره ی شیدا شدم.

پوزخندی زدم.بالاخره علیاحضرت تشریف آورده بود خونه!گردنش رو باخستگی چپ و راست کرد و بعد کمرش رو دولا کرد و کفش های پاشنه بلندش رو از پا درآورد…

رفتم به استقبالش..اونم چه استقبالی:

-بالاخره اومدی!؟ زحمت کشیدی ملکه!

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-چیه؟ چه مرگته!؟ هان!؟ ازم شیر میخوای بچه قنداقی..!؟

با عصبانیت گفتم:

-شیدا اومده بود.

-خوش اومد

ریلکس و بیخیال از کنارم رد شد و رفت داخل.پشت سرش رفتم و با حرص و تند تند گفتم:

-دعواش شده بود.میگفت دیگه نمیخواد بره خونه.فرهاد اومد اینجا…دروشکست و اومد داخل باورت میشه!؟ بعدشم شیدارو به زور برد…الانم هرچقدر شمارشو میگیرم خاموش..شاید فرهاد اذیتش کرده …بلایی سرش نیاورده باشه!؟

هیچ واکنشی نشون نداد انگار که نه انگار دارم راجب شیدا حرف میزنم.انگار داشتم از یه غریبه حرف میزدنم…

صدامو بردم بالا و گفتم:

-ناسلامتی دارم راجب شیدا حرف میزنماااا…راجب دخترت…آحه تو چه مادری هستی که زندگی دخترت اصلا برات مهم نیست!؟

اومد سمتم و با عصبانیت گقت:

-به درک به جهنم…حقشه…

متحیر بهش چشم دوختم و گفتم:

-حقشه!؟؟ شیدا کتک بخوره حقشه!؟؟ هیچ میفهمی داری چیمیگی مامان!؟

دستشو توهوا تکون داد و بعد گفت:

-تو یکی لازم نیست به من درس بدی.تمام دخترا دنبال مردی مثل فرهادن…یه مرد خانواده دار و پولدار و همچی تموم…دختره تمام دارو ندارشو خرج خوشگل کردن خودش میکنه که همچین کیسی گیرش بیاد اونوقت دختر من عین منگلا  

هی تیشه به ریشه زندگیش میزنه…سیصدسال دیگه شبانه روزهم که کار کنه یه فرقون هم نمیتونست بگیره اونوقت الان ماشین یه میلیاردی سوار میشه! احمق بی شعور حالیش نیست…قدرنمیدونه…

میخواستم جوابش رو بدم که تلفنم زنگ خورد.

شهرام بود.اعصابم خوردتر از اونی بود که بخوام با یه نفر حرف بزنم اما شهرام فرق داشت چون قرار بود خبر مهمی رو بهم بده.

اجازه دادم تا مامان بره توی اتاق و بعد تماس رو جواب دادم و گفتم:

-الو…

بی سلام و علیک گفت:

-کجایی!؟

-خونه!

– بپوش بیا بیرون! یک ساعت دیگه میام سر کوچه تون!

-بازم قراره بریم مهمونی؟

-نه…

-پس کجا قراره بریم!؟

صدای بوق که توی گوشم پیچید فهمیدم پسره ی نفهم بدون خداحافظی تماس رو قطع کرده.غرولند کنان راه افتادم سمت اتاق.

درو بستم و رو صندلی مقابا آینه نشستم.

اول ناخنهام رو لاک زدم.خوشبختانه از اون مدل لاکها  بود که نیاز نبود زمان زیادی منتظر  بمونم تا خشک بشه. بعدش کیف لوارم آرایشیم رو از کشو بیرون آوردم و چون تقریبا زمان داشتم با حوصله مشغول آرایش شدم.

یه آرایش ملیح و سبک انتخاب همیشگی من بود!

 موهام رو کج ردم و چند تا رو به صورت پیچ و تاب دار روی صورتم انداختم و بعدهم مشغول پوشیدن لباسهام شدم و بدون اینکه به مامان چیزی بگم از خونه زدم بیرون….

دستامو تو جیب هودی م فرو بردم و قدم زنان تا سرکوچه رفتم.

قرار بود اونجا بیاد دنبالم.

نگاهی به ساعت مچیم انداختم.دقیقا ساعت چهار بود.

دوباره سرمو بالا آوردم و نگاهی به اطراف انداختم که همون موقع یه نفر از پشت دستمو گرفت.

هین بلندی گفتم و به عقب چرخیدم.

خود لعنتیش بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و با کشیدن نفس عمیقی  گفتم:

-اِهن و اُهن رو برای  همینجور مواقع گذاشتنا…

دستمو ول کرد و گفت:

-وراجی نکن! باهام بیا…

پشت سرش راه افتادم.مثل همیشه…یه شلوار جین پوشیده بود یه سویشرت طوسی و روی اون سویشرت یه پالتوی نه خیلی بلند مشکی!

رفت توی یه کوچه باریک.ماشینش رو اونجا پارک کرده بود .پشت فرمون نشست و منتظر موند تا منم سوار بشم.

نگاهم روی ماشین گرونقیمتش به گردش دراومد.عجیب بود این مرد. یه روز اصلا ماشین نداشت…یه روز ماشین ارزون قیمت سوار میشد و یه روزم مثل الان همچین عروسکی…

قبل از اینکه متوجه بشه عین ندیدی بدیدها درحال دیدن زدن ماشینش هستم درو باز کردمو سوار شدم.

کمربندمو بستم و پرسیدم:

-اگه نمیگی وراجی نکن هنوزم نمیخوای بگی کجا قراره بدیم!؟

کلاه سویشرتشو داد عقب و گفت:

-میریم همونجایی که میخواستی….

جمله اش کنگ بود و هیچی ازش متوجه نشم.اما همونجایی که من میخواستم کجا میتونست باشه جز شرکت بزرگ دیاکو دادوند!

جمله اش کنگ بود و هیچی ازش متوجه نشدم.اما همونجوری که من میخواستم کجا میتونست باشه جز شرکت بزرگ دیاکو دادوند!؟

ناباورانه سرمو به سمتش چرخوندمو پرسیدم:

-با دیاکو دادوند برام قرار گذاشتی!؟

خونسرد جواب داد :

-آره!

با تردید پرسیدم:

-ایندفعه که دیگه قرار نیست فقط تا دم در اتاقش برم!؟

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

-دفعه قبلی من میخواستم چون تو ادا بچه زرنگارو واسم درآوردی..ایندفعه من میخوام پس میتونی ببینیش!

باهیجان گفتم:

-واقعا میبینمش!؟

با تحکم و جدیت و لحنی که توش خبری از تردید نبود گفت:

-وقتی من میگم میبینیش ، می بینیش پس جای شک نیست!

لبهام از دوطرف کش اومد و صورتم بشاش ترازهمیشه شد.دچار هیجان شیرینی شدم.هیجان کم شدن طول راه رسیدن به آرزوها و فکرهای قشنگ توی سرم!

لبخندم اونقدر کش اومد که ردیف دندونام نمایان شد.آهسته گفتم:

-امیدوارم که این اتفاق واقعا بیفته!

از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت:

-اینجور مواقع تشکر میکنن!

دست به سینه و خیره به مسیر گفتم:

-مفتی که واسم انجام ندادی.عوضش منم کاری رو کردم که تو میخواستی!

پوزخندی زد و زمزمه وار باخودش گفت ” زبونشم که سه متر “!

جوابشو ندادم چون شوق رفتن به شرکت دیاکو اونقدر منو به وجد آورده بود که دیگه دلم نمیخواست با هیچ انرژی منفی ای  حال خوبم رو خراب کنم.

بالاخره رسیدیم .ماشین رو جلوی ورودی نگه داشت و گفت:

-خب…پیاده شو!

با هیجان نگاهی به ورودی باعظمت در انداختم و بعد گله منو و هیجان زده  گفتم:

-چرا از اول نگفتی قراره بیایم اینجا آخه!!!؟؟؟

با اخم پرسید:

-الان اشکالش چیه؟!

هودی رو با دست نشون کردم و گفتم:

-اشکالش اینه! اگه تو به من میگفتی من یه لباس مناسبتر می پوشیدم یه چیز بهتر!

با همون قیافه عبوسش گفت:

-اون اگه بخواد بپسنده و اینکاره باشه گونی هم تنت باشه میتونه تشخیص بده مناسب اینکاری یا نه!

فکر کنم دراین مورد درست حرف میزد.ولی خب…یه اصلی هست به اسم اصل لباس پوشیدن که تو همچین مواقعی باید رعایتش کرد.

نمیدونم چرا اما از دهنم در رفت و گفتم:

-بنظرت الان ظاهر من خوبه!؟ خوشش میاد؟

نگاهش روی صورت و موهای پیچ وتاب دارم به گردش دراومد و بعد گفت:

-مگه  قراره واسه کار دیگه ای بری که همچین سوالی میپرسی!؟

یه طعنه ی خاصی توی کلامش بود.حس کردم داره تیکه میپرونه.خودمو جمع و جور کردم و گقتم:

-یعنی چی!؟؟

-خودت بگو یعنی چی!؟

با گنگی صورت عبوسش رو نگاه کردم.نفهمیدم منظورش چیه واسه همین گفتم:

-نمیفهمم منظورتو!

با اخم و بهتره بگم تشر گفت:

-منظور من واضح…یادت باشه تو یه سری قرار با من داری و تا وقتی قراره نقش دوست دخترمنو بازی میکنی ولو صوری حق نداری با کس دیگه ای تیک بزنی دراون صورت با من طرفی!

بهم برخورد.اینبار من بودم که با اخم گفتم:

-منظورت چیه دقیقااااا !؟؟ راجب من چی فکر میکنی!؟؟

با لحنی تهدید کننده گفت:

-اصل مطلبو رسوندم.پس خوب بهش فکر کن …تو…فعلا با منی…پاتو کج بزاری یا با کسی جز من تیک بزنی یا حتی با مردی لاس بزنی اون موقع بلایی سرت میارم که تا آخر عمر یادت نره….الانم میری شرکت میگی با رامین فکری کار داری… میگی  از طرف من اومدی خودش راهنماییت میکنه!

با حرص نگاهش کردم و بعد بدون خداحافظی از ماشینش پیاده شدم و تلافیمو سر در ماشینش خالی کردمو چنان محکم بهم کوبیدمش که حس کردم قراره از جا کنده بشه…

بدون خداحافظی از ماشینش پیاده شدم و تلافیمو سر در ماشینش خالی کردمو چنان محکم بهم کوبیدم که حس کردم قراره از جا کنده بشه شایدم بعداز من از جا کنده میشد!!! 

عقب عقب رفتم و بهش نگاه کردم .خیلی سریع از ماشین پیاده شد اما همونجا موند.

اولش فکر کردم  قراره کارمو تلافی کنه ولی ظاهرا بازهم میخواست تذکر بده:

-سعی نکن حرفهای منو فراموش کنی شیوا ! من با اونایی که فکر میکنن زرنگن آبم تو یه جوب نمیره!

فکر کنم در مورد من یکم نگرانی داشت.نگرانی بابت اینکه مبادا بخوام بازم دورش برنم درحالی که من واقعا ته دلم یه ترسی نسبت  بهش داشتم.هم در مورد خودم وهم درمورد کار.

نمیخواستم آینده ی کاریم رو بخاطر یه حماقت از دست بدم.

با تاسف گفتم:

-تو خیلی شکاکی شهرام.این اصلا خوب نیست.

با تشر گفت:

-لازم نیست تو به من بگی چی خوبه چی بد مغز فندقی!

چقدر نسبت به این کلمه حساسیت داشتم.صورتم درهم شد.با نارضایتی گفتم:

-دفعه بعد به من گفتی مغزفندقی نگفتیاااا…

واسه درآوردن حرصم دوباره اون کلمه رو تکرار کرد:

-مغز فندقی!

عصبانی و خشمگین دندونامو روهم فشردم و گفتم:

-برو به درک

با عجله از پله ها بالا رفتم.درست تو مدرسه هیچوقت دنبال نمرات درخشان نبودمو همیشه ناپلوئونی بالا میومدم اما این دلیل نمیشه که کسی بهم بگه مغز فندقی.

.وارد ساختمون که شدم بی تردید سمت آسانسور رفتم.

من اونقدر اینجا اومده بودم که دیگه عین کف دست مسیر رو میشناختم و میدونستم شرکت دیاکو تو کدوم طبقه از این آسمون خراش!

از آساسنسور پیاده شدم و سمت شرکت رفتم.

برای ورود همیشه باید زنگ میزدی تا یه نفر درصورت شناخت درو برات باز میکرد اما خوشبختانه تو اون لحظه چندفر باهم قصد خروج داشتن و منم از فرصت استفاده کردمو رفتم داخا اما قبل از گذر ار راهرو یه مرد سد راهم شد و گفت:

-با کسی کار دارید!؟

ایستادم و گفتم:

-بله با آقای رامین فکری! قرار دارم باهاشون! 

-بسیار خب.تو سالن انتظار منتظر بمون تا بهش بگم

هیجان زده چشمی گفتم و رفتم رو صندلی های انتظار نشستم.به جز من خیلی های دیگه هم اونجا بودن.

دخترها و پسرهایی که از ظاهر و وجناتشون مشخص بود با چه نیتی اینجا هستن.

چنددقیقه ای همونجا نشستم و خودم رو با ورق زدن مجله و تماشای تصاویر سرگرم کردم تا وقتی که یه مرد درحالی که چند آلبوم پارچه دستش بود اومد سمتمون و پرسید:

-شیوا خانم !؟

نگاه ها به سمتش چرخید.مجله رو گذاشتم سرجاش و با بلند شدن از روی صندلی گفتم:

-بله من شیوا هستم!

-تشریف بیار…

با هیجان و شوقی غیرقابل وصف به سمتش رفتم. سرتاپام رو برانداز کرد و با لبخند گفت:

-خوب هستی شما !؟

-ممنون! عالی ام!

-عه! پس دنبالم بیاد دختر عالی

راه افتاد و منم پشت سرش به راه افتادم.رفت سمت دفتر کارش و همونطور که آلبوم های پارچه رو دسته بندی میکرد پرسید:

-تا حالا سابقه کاری داشتی!؟کار مدلینگ!؟

دستامو توهم قفل کردمو گفتم:

-به صورت جدی نه ..اما خب یکی دوجا مدل بودم.مدل لباس عروس…مدل مانتو…

خندید و گفت:

-نه رو این سابقه که نمیشه حساب باز کرد.لباستم که مناسب نیست…

تا اینو گفت تو ذهنم حسابی  روح بزرگ شهرام رو موردعنایت قرار دادم که از قبل بهم نگفت قراره کجا بیام تا  یه لباس درست و حسابی بپوشم.بعداز مکث کوتاهی گفتم:

-ببخشید

راستش اصلا نمیدونستم قراره بیام اینجا!

-اشکال نداره…سفارش شده ی شهرام خانی دیگه! چیکارت میشه کرد!

اینو گفت و بعد متفکر سرته پام رو برانداز کرد و گفت:

-اوکی! چیزی که مهم اینه که دیاکو بپسنده یا نه…میدونی که.اون با یه نگاه یا می پذیرت یا ردت میکنه.البته هز نظر من تو پرستیژ اینکارو داری! خب…دنبالم بیا….

پشت سرش از دفتر بزرگ کاریش اومدم بیرون درحالی که سرازپا نمیشناختم. همه چیز تو چند قدمی من بود.

اگه پذیرفته میشدم میتونستم صاحب حقوق و درآمد بشم و اگه هم نه که…که باید به پول تو جیبی مامان بسنده میکردم.

اما همه ی اینها یه طرف دیدن کسی که اینهمه مدت رفتن پیشش از ملاقات با ریسپس جمهور سخت تر بود یه طرف دیگه…

سرازپا نمیشناختم.باورم نمیشد قراره دیاکورو ببینم .عین خواب و رویا بود.یه خواب شیرین و قشنگ!

من بالاخره این شانش رو پیدا کردم.شانس محک زدن خودم تو این عرصه!

ازم خواست جلوی در بمونم و بعد خودش رفت سمت منشی و گفت:

-بگو من اومدم

-باشه..

زمان سخت و کند میگذشت.واسه دیدنش دل تودلم نبود.اول رامین فکری رفت داخل و بعداز چنددقیقه در بزرگ چوبی رو باز کرد وگفت:

-بیا تو شیوا…

نفس عمیقی کشیدم و با زدن یه لبخند عریض رفتم داخل درحالی که قلبم بخاطر شرایط پر هیجانی که توش قرار داشتم دچار نواسانات زیادی شده بود.

آب دهنمو قورت دادم و نگاهی پر هیجان به دور اطرافم انداختم.به فضای بزرگ و بی نهایت شیک…

اما هیجان انگیز تر از هرچیز و هرکسی خود دیاکو بود که باورم نمیشد قراره از نزدیک ببینمش…. 

مشغول صحبت با یه زن بود.یه زن حدودا  بیشت و هفت ساله…بنظر مشاور یا شایدهم دستیارش بود و این صبحت ده دقیقه ای طول کشید.

بعداز رفتن اون زن که حین گذر نگاهی به سرتاپام انداخت ، رامین فکری رفت سمت میز چوبی باشکونه دیاکو و گفت:

-اینم شیوا خانم که راجبش باهاتون صحبت کرده  بودم

و توی اون لحظه بود که من برای اولینبار با دیاکو دادوند چشم تو چشم شدم.آخه قبل از این اصلا همچین فرصتی پیش نیومده بود.

آرنجش رو روی میز گذاشت و دستشو زیر چونه اش و بعد هم متفکرانه سری تکون داد و گفت:

-اووووم…فیس جذابی داره! هودی مشخص نمیکنه سایزهای دقیق بدنت رو…

ای تف تو روحت شهرام! اگه به من میگفت الان همچین حرفی نمیشنیدم.

رامین فکری بجای من شروع به حرف زدن کرد:

-نمیدونست که قراره بیاد اینجا…ولی هم فیس خاصی داره و هم قد و وزن خوبی.البته باید دقیقا  وزنش کنم!

از پشت میزش بلند شد و قدم زنان اومد سمتم.محو تماشاش شدم.

بلند بود با بدنی کاملا متناسب بدون ذره ای کم و زیاد و اضافی.

بلند قامت بود و خوش هیکل…اسکلت بندی صورتش کاملا به قاعده بود.ابروهای مشکی کشیده، چشمهای قهوه ای روشن…لبهایی کلفت…بینی ای قلمی که البته میشد حدس زدحاصل دست یه جراح زبردست!

دست به چونه دورم چرخید و بعد رو به روم ایستاد.نگاهی به صورتم انداخت و روبه رامین فکری  گفت:

-رامین تو برو به کارا برس من خودم لازم باشه خبرت میکنم!

-باشه

رامین فکری که رفت من موندم و اون.اینبار دستشو تو جیب شلوارش فرو برد و پرسید:

-چند سالته!؟

-شهریور بیست سالم میشه!

-وزن!؟

-اوممم ۵۷

سرش رو با رضایت تکون داد و گفت:

-هودی تنتو دربیار..باید اندامت رو ببینم!

اولش از درخواستش جاخوردم ولی بعد باخودم گفتم خب توی این شغل دیگه نمیشه و نمیتونم به محدودیت ها فکر کنم یا برای خودم محدودیت ایجاد کنم واسه همین هودی تنم رو درآوردم و رو به روش ایستادم درحالی که فقط یه تیشرت تنم بود.

یه تیشرت فیت تن….

یکی دوقدم عقب رفت و با دقت بدنم رو نگاه کرد.

خط سینه ام مشخص بود اولش یکم خجالت کشیدم ولی بعد کم کم اون خجالت هم بر طرف شد.

-ممکنه برای شروع  واسه لباسهای خونگی ازت استفاده کنم…بعد کم کم  ازت رونمایی میکنم اونم واسه لباسهای مجلسی و مابقی محصولات …

اگه بگم تو اون لحظه داشتن گونی گونی قند توی دلم آب میکردن دروغ نگفتم.سراز پا نمیشناختم ودلم میخواست از شدت خوشحالی جیغ گوش خراشی بکشم.

منتظر موندم تا ببینم دیگه چی میخواد که انگشتشو چرخوند و گفت:

-بچرخ من باسنتم ببینم!

جوری حرف میزد که انگار زدن این حرفها به یه دختر واسش  عین اینکه از یه نفر بخواد واسش آب بیارن …

اما من هم کسی نبودم که بخوام این فرصت طلایی رو از دست بدم برای همن چرخیدم و اینبار پشت بهش ایستادم.

چند لحظه بعد گفت:

-بلندی قدت خوبه اما سینه ها و باسنت بزرگن که این بیشتر میتونه تورو واسه لباسهای مدل خواب سکسی مناسب جلوه بده ولی خب…میشه روت کار کرد…

راستش اگه اون تیکه آخر رو نمیگفت من همونجا غش میکردم.ازم خواست بپرخم.

چرخیدم و اون رودرو بهم گفت:

-در کل تو خوب هستی من‌پسندیدم! و مشخص مستمر با ورزش بدنت رو تو حالت توبی نگه داشتی!

باهیجان گفتم:

-بله من خیلی سالها که ورزش میکنم…ورزشهای مختلف

-کاملا مشخص عزیزم

ازم فاصله گرفت و گفت:

-مسیپرمت دست شینا…اون خوبه بلده راه بندازه…باید اول چندتا شات هم ازت بگیره..قراردادت روهم با رامین میبندی…خب خانم خوشگل…از اینکه قراره همکاربشیم خوشحالم ….

ناباورانه به دستش که به سمتم دراز شده بود نگاه کردم.

هنوزهم باورم نمیشد…هنوزهم باورم نمیشد بالاخره اتقاق افتاد اون چیزی که سالها منتظرش بودم اتفاق افتاد…..

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن