رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری پارت چهار

  شیدا  

از نوع نگاه هاش به چهره وحتی اندامم و حتی حرفهاش   تقریبا  مطمئن شده بودم تمام تلاشهام برای بد و مزخرف وجلوه دادن خودم بیفایده و بی اثر بود!!!

اون از من خوشش اومده بود.خیلی زیاد هم و این یعنی قرار نیست ازم دست بکشه حتی با وجود آگاهی از وضعیت مالی خانواده ی من و بی علاقگیم نسبت به خودش!!!

هرچقدر  تلاش میکرد  منو به حرف بیاره بیفایده بود و من جواب بیشتر سوالهاشو با آره یا نه جواب میدادم….

پرسید:

-جایی هست که دوست داشته باشی باهم بریم!؟

با همون صورت اخمو جواب دادم:

-نه!

-پس من به سلیقه ی خودم یه جا رو انتخاب میکنم!

اصلا دوست نداشتم باهاش جایی برم واسه همین گفتم:

-من فردا کلاس دارم شب باید زود بخوابم!

حس کردم فهمید با آوردن این بهونه های بچگونه صرفا دنبال اینم که بپیچونمش اما اونم کوتاه نیومد و توجهی به حرفهام نشون نداد…..

بعد از نیم ساعت رانندگی ماشین رو یه جا نگه داشت و ازم خواست پیاده بشم….

هنوزم نمیدونستم منو آورده کجا….اومد سمتم و بدون اینکه نظرمو بپرسه یا حتی براش اهمیت داشته باشه دستمو محکم تودست خودش گرفت و به دنبال خودش برد توی یه رستوارن سنتی بزرگ که به صورت اتاقک های کوچک وخانوادگی بودن.

خودش سفارش شام داد و بعد باهم وارد یکی از اون اتاقکها شدیم.

پرده ی پنجره ی کوچک رو کشید تا کسی دیدی به داخل نداشته باشه و بعد کنارم نشست و دستشو گذاشت روی رون پام….

دوست نداشتم لمسش کنم و واسه همین با اخم دستشو پس زدم….

از این حرکتم بدش اومد…چونه امو گرفت و سرمو به سمت خودش چرخوند البته نه با خشونت…اون تموم اینکارارو با ملایمت انجام داد و بعد زل زد تو چشمام و گفت:

-منو تو قراره به زودی باهم ازدواج کنیم…تا کی میخوای اینجوری رفتار کنی! من دلم میخواد ببوسمت شیدا….دلم میخواد باهم سکس داشته باشیم…

بابام قبل از مرگش منو رسما دودستی تقدیم فرهادمعتمدی پسر دوم اردلان معتمدی کرده بود…میگفتن سخت انتخاب و با اینکه خانواداش دخترای زیادی رو بهش معرفی کرده بودن اما منو انتخاب کرد و بابا هم به ناچار اینو پذیرفت….و من دقیقا تو همینش مونده بودم…تو اینکه دلیل ناچاریش چی بود!؟؟؟

تو چشمهاش نگاه کردمو گفتم:

-تو از چی من آخه خوشت اومده!!!؟؟؟ 

چونه امو هنوز با دستش نگه داشته بود…. نزدیک به صورتم لب زد:

-من عاشقتم شیدا….لطفا اینو باور کن….

اینو گفت و بی مقدمه و غافلگیرانه لبهاشو روی لبهام گذاشت ….اصلا دلم نمیخواست همراهیش کنم اما اون چونه امو سفت نگه داشته بود و اجازه نمیدادسرمو عقب ببرم….

واسه اینکه رامم کنه یکی از دستهاشو روی سینه ام گذاشت و تو مشتش فشارش داد…

حریص شده بود و میخواست تلافی تمام دفعاتی که اجازه نمیدادم لمسم کنه رو دربیاره…..

لبهامو محکم می مکید و سینه امو می مالوند…

با آگاهی از خوش قیافگی و پولداری این مرد، بازم دلم نمیخواست باهاش رابطه جنسی داشته باشم خصوصا تو همچین مکانی…..

سعی کردمو دستو از سینه ام جدا کنم اما به عقب خمم‌کرد و با ولع بیشتری لبهامو مکید….

با آگاهی از خوش قیافگی و پولداری این مرد، بازم دلم نمیخواست باهاش رابطه جنسی داشته باشم خصوصا تو همچین مکانی…..

سعی کردم دستشو از سینه ام جدا کنم اما به عقب خمم‌کرد و با ولع بیشتری لبهامو مکید…..‌

تو اون لحظه به این یقین رسیدم که بدترین اتفاقی که ممکن برا ی یه دختر یا حتی یه پسر رخ بده اینکه وادارش کنن با کسی که هیچ میلی بهش نداره ازدواج کنه…..مثل بلایی که داشت سر من میومد…..

لبهامو محکم بهم فشار دادم تا نتونه بوسشون کنه و بعد سرمو عقب بردم و گفتم:

-لطفا بس کن…..

خوشبختانه بیخیال شد….خودشو از روی تنم بلند کرد و عقب رفت…تو چشمام نگاه نکرد اما با حالتی آروم و شمرده شمرده گفت:

-من از هر لحاظی که فکرشو بکنی چیزی برات کم نمیزارم شیدا…‌.فقط لطفا دست از این رفتارهات بردار…..ما قراره به زودی ازدواج کنیم،دلم نمیخواد خانوادم فکر کنن تو نسبت به من از این جور  رفتارها داری‌…

با اخم  و از گوشه چشم نگاهش کردم….میدونستم که خانوادش  تلاش زیادی کرده بودن تا اون هر دختر دیگه ای رو غیر من بخواد اما اصرارهای فرهاد تسلیمشون کرد با این حال من این مردو دوست نداشتم….برای من شبیه یه علامت سوال بود….یه علامت سوال  بزرگ…..یه سوال مبهم….نه ازش شناختی داشتم و نه حتی میدونستم چجور شخصیتی داره و افکارش چه سمتیه!!!

وقتی من ساکت بودم  دوباره گفت:

-چند روز آینده میریم محضر عقد میکنیم….بعدش خونه ی ما زندگی میکنیم…..

زودی سرمو به سمتش چرخوندم….یعنی من باید تو خونه ای زندگی میکردم که خانواده اش هم اونجا بودن…..از طرز نگاه و واکنش سریعم متوجه شد که دارم به چی فکر میکنم چون قبل هر سوالی خودش گفت:

-این خواست مادرم…..درضمن خونه ی ما اونقدر بزرگ هست که زندگی راحتی اونجا داشته باشیم…..

بزرگترین خصلتی که از فرهاد تو چشم میومد این بود که زیادی تحت سلطه مادرش هست…اونقدر که با وجود استقلال مالی بالا اما بازم چون مادرش میخواست میگفت که باید اونجا و تو خونه اونا زندگی کنیم..

نامحسوس آهی کشیدم….من حتی حق ناز کردن هم نداشتم…لابد فردا هم باید با یه چمدون کهنه و لباسهای قدیمی میرفتم خونشون  و تا همیشه سرکوفتهای شهره و شوهرش رو تحمل میکردم.

بازم چیزی نگفتم….یه جورایی هیچ حرفی برای گفتن با این مرد نداشتم…..مردی که قرار بود به زودی باهاش ازدواج کنم…..

به همین زودی و به همین زودی….

همون موقع غذارو آوردن…..تو سکوت غذارو خوردیم….یه سکوت سنگین و بعدهم از اونجا بیرون رفتیم…..

ازش خواستم برسم خونه…..

من نیاز داشتم باخودم خلوت داشته باشم….

آخه هنوزم باورم نمیشد قراره به این زودی با داود عروسی کنم..

بازم تو راه حرفی بینمون رد و بدل نشد….برای اینکه یخ منو آب کنه دستشو روی رون پام گذاشت و بعد شروع کرد به نوازش پام‌…..

چیزی نگفتم…..

سکوت من جسارتشو بیشتر کرد و دستشو برد وسط پاهام…..

فرهاد از  هر فرصتی برای نزدیک شدن به من استفاده میکرد….واقعا داشت کلافه ام میکرد …ای کاش نخواستن و مخالفت من راه به جایی میبرد…ولی حیف…حیف که نظر من برای هیچکس اهمیت نداشت ….

درحالی که رون پام رو نوازش میکرد گفت:

-چرا ساکتی!؟؟

این مسخره ترین سوالی بود که میتونست ازم من بپرس…آخه من چه حرفی برای گفتن باهاش داشتم….با کسی که هیچوقت باهاش همکلام نشده بودمو هیچ آشنایی نسبی ای هم باهاش نداشتم…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-حرفی ندارم بزنم…دلیلش اینه!

-میخوای من بهت دلیلی برای حرف زدن بدم!؟بیا از من سوال بپرس….هرچی بپرسی جواب میدم…منظورم در مورد خانواده ام…نه سوالای حاشیه ای!

با این حرفش مستقیم بهم گفت که حق ندارم به جز چند تا سوال بچگونه چیزایی که واسم شدیدا مبهم هستن رو بپرسم.

-سوال حاشیه ای!؟؟ هه!

-آره…من از سوال حاشیه ای بدم‌میاد.از این گوشت تلخی بازی های توهم بدم میاد…از اینکه ساعت هنوز نه هم نشده اما تو عین بچه ها واسه رفتن به خونه سماجت به خرج میدی….

ماشین رو جلوی خونه نگه داشت اما دستشو از وسط پام برنداشت….خودش رو یکم کشید جلو…

پاهامو چفت کردم ولی با اینکارم اوضاع بدتر شد چوم دستش درست وسط پاهام گیر کرد…شیطنت کرد و انگشتاشو به وسط پام فشار داد….

سرمو به سمتش چرخوندم که گفت:

-دو سه روز دیگه میریم سر خونه زندگیمون….دوست دارم روز عروسیمون خوشحال ببینمت!

همزمان که حرف میزد دستشو هم به وسط پاهام فشار میداد…دوست نداشتم اینکارو کنه…من اونقدری باهاش راحت نبودم که بخوام از اینکارا باهاش انجام بدم اما اون فکر میکرد اینجوری بیشتر بهم نزدیک میشه…مچ دستشو گرفتم تا از وسط پاهام بیرون بکشم…از اینکارم دلخور شد…از اینکه دوست نداشتم همراهیش کنم و تو حال و هول بردن پایه اش باشم…

وقتی دستشو به زور بیرون کشیدم با حالتی نسبتا عصبی‌گفت:

-چرا‌اینجوری میکنی شیدا ؟؟ناسلامتی منو تو قراره فردا پسفردا عروسی کنیم…شب عروسی هم میخوای همینجوری بکنی!؟؟ چرا وانمود میکنی خوشت نمیاد درحالی که من خیس شدن شورتت رو احساس میکنم…

از این حرفهاش اصلا خوشم‌نیومد….با خشم نگاهش کردم…حیف که نمیشد صدتا‌لیچارد بارش کنم …اما باهمون نگاه هام عصبانیت و دلخوریمو بهش نشون دادم و بعد گفتم:

-شب بخیر….

با گفتن این حرف فورا از ماشین پیاده شدمو رفتم سمت خونه …درست میگفت…خودمم میتونستم داغی و خیسی بین دو رونم رو احساس کنم…..

هووووف! من که اینقدر بی‌جنبه نبودم!!!

کلید انداخنم و رفتم داخل ..

آهسته و بی حوصله‌قدم برمیداشتم که همون موقع چشمم به یه جفت کفش مردونه که جلوی در بود افتاد….

متعجب  جلو و جلوتر رفتم…

یعنی یه مرد غریبه توی خونه بود….؟؟؟

در هال رو خیلی آروم و بی سرو صدا باز کردم….

از داخل خونه صدای آه و ناله میومد…..

آه و ناله های مامان و بالا و پایین شدن تخت خواب ….

به شدت کنجکاو و با همون گامهای آهسته جلو و جلوتر رفتم…….

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن