رمان آنلاینرمان همخونه ی شیطون من

رمان همخونه ی شیطون من پارت سه


دانیال:ایناهاش ببین چی کار کردی اصن نفس همش تغصیره توئه

مامان:راست میگه. من همینجوری داشتم بابهت نگاشون میکرد که بابااومد توی آشپزخونه. بدون اینکه حتی یه نگاه به این دنی بندازه روبه من گفت

بابا:فکراتوکردی؟ نفس:اممم…اره بابا

بابا:خوب نظرت چیه؟


نفس:میرم

دانیال که تا الان داشت اخ وناله میکرد همچین سرشو برگردوند سمتم که گفتم دیگه هیچی تو گردنش نموند

دانیال:توچی گفتی؟

نفس:من چی گفتم؟

دانیال:بابا الان چی گفتی؟گفتی میری؟

نفس:اره میرم

دانیال:چرا؟

نفس:چی چرا مجبورم واسه درسم


تحملش کنم دیگه.شماهم که میگین اصلاباهم کاری نداریم.فقط توی خونش زندگی میکنم.درسته؟

بابا:آره
دانیال:اصلاااا فک نمیکردم قبول کنی

نفس:چی شد؟توکه داشتی میمردی دانیال:وااای خوب شد گفتی آیی نفس:آشغااااال دانیال:آییی دمه دره

بابا:دخترم برو لباساتو عوض کن.فردا باید راه بیوفتیم

دانیال:ای منم میام نفس:آی باشه بیا همه باهم خندیدیم.ومن به سمت اتاقم پروازکردم. همیشه عاشق این بودم که لباسای همرو واسه مسافرت جمع کنم. عاشق این کارم.ولی حالا دارم خودم به تنهایی میرم مسافرت.

باره اولمه که بدون خوانوادم میرم مسافرت
خیلی دوست دارم این حسو تجربه کن واااایی هیجان دارم.
بابا:نفس بدو دیگه دیر شد ۷بابایی
بامامان باکلی گریه و فیلم هندی خداحافظی کردم نگاه اخرمو به خونه انداختم وسوارشدم

دانیال:یه جوری نگاه میکنه انگارمیخواد بره بمیره

بابا:اااادور از جوونش

دنیال:اوووف باشه دور از جوووونش


دلم واسه این دنی خره هم تنگ میشه

نفس:پوووف چرانمیرسیم؟

بابا:دخترم تا2ساعت دیگه تهرانیم

نفس:واای دارم از خستگی میمیرم

دنیال:ببخشید که من یه ساعته دارم رانندگی میکنم نفس:خواهش.ای کاش مامانم بود واسه عقد

بابا:دخترم میدونی که نمیتونست با اون
زانوهای خرابش این همه ساعت توی ماشین بشینه. تازه این عقد که دائمی نیست

ایشالله وقتی خواستی باکسی که دوسش داری ازدواج کنی اونم هست. با این حرف بابا رفتم تو فکر.یعنی من از خونه ی این عصب سالم بیرون بیام؟ حالا خداکنه خوشگل باشه این همه وقت میخوام باهاش تویه خونه تنها بمونم نترسم. بالاخره بعده یه ساعت رسیدیم. وااای این جا چقدر باشهره مافرق میکنه چقدر دودودم داره.

اوووووف خفه شدم.

دانیال:خوب بابا بریم شرکت یا بریم خونه؟

بابا:من میرم شرکت تو بانفس برین خونش.

دانیال:باشه

بابا رفت شرکت ماهم الان توراه خونه ی غول عصبی هستیم.خخخ از بدبخت چی ساختم دنی زنگ درو زد و در با تیکی باز شد

دانیال:نفس وایسا منو کشید توی بقلش خیلی مواظب خودت باش.باشه خواهری؟

نفس:وااچته؟مگه میخواد بخورتم

 دانیال:ببین خودت که فهمیدی زیاد این دوستمون اعصاب نداره. پ زیاد دمپرش نشو.

نفس:اوکی فقط کی عقد میکینم؟ دانیال:مثل اینکه خیلی عجله داریا نه؟

نفس:خفه دانیال:شو نفس:کیییی؟ دانیال:باشه بابا نزن بعدازظهر

نفس:بچه زدن نداره. بعدم انگشتمو با اون ناخونای بلندم کردم توی چالش و د برو که رفتیم دنی متنفره از این کار.منم که فقط کافیه نقطه ضعف یکیو بدونم. دره خونرو باز کردم. ژوووون چه خونه ایه. یعنی من قراره یکی دوسال اینجا زندگی کنم. آخ جوووون.

یا ابلفضل این کیه.یه مرده قد بلند چهارشونه از پله ها اومد پایین که من با دیدنش شلوار لازم شدم. یعنی من قراره دوسال اینو اخلاقه گندشو تحمل کنم؟ این که حرف نزده من ازش میترسم. اصن گوره بابای درس و دانشگاه من مامانمو موخوام. اوه اوه داره میاد سمته من. منه احمق فک کردم میخواد بیاد پیش

واسه همین دستمو بردم جلو. ولی اون قشنگ از بقلم رد شد و به دنی دست داد و بقلش کرد. منم همینجوری با لبخند و دستم که خشک شده اون وسط وایساده بودم یعنی قشنگ قهوه ایم کرد. به خودم که اومدم دیدم دنی داره ریز ریز به من میخنده ای کووفت.
وقتی حسابی همو چلوندن تازه پسره

فهمید منم هستم.

سام:سلام

واای این چرا انقدر صداش خشنه. ولی خدایی خیلی مردونس. نفس:سلام سامی جوون. اااخو چرا اینجوری نگاه میکنی مگه حرفه بدی زدم؟ مرتیکه ی یخ بدون اینکه حتی یه نگاه بهم بندازه با دنی رفتن توی حال.منم که ادم نیستم

همینجوری این مجسمه وایساده بودم که دنی گفت

دانیال:بازدم بیا دیگه بعدم دوتایی با اون شوورم خندیدن البته اون فقط یه لبخند سرد زد

نفس:ای کوفت فلج الصورت اخه میگن اونایی که صورتشون چال داره اونجایی که چال داره فلجه. البته فلج زیبایی. منم رفتم پیش دنی نشستم که قشنگ

میشد روبه روی عصب

 نفس:خوب لباس عروس من کو؟ دنی و عصب با چشای از حدقه دراومده نگام کردن که زدم زیر خنده اخه قیافه هاشون خیلی بانمک شده بود مخصوصا دنی
نفس:باشه بانخوریدم. به هرحال هرجوریم که باشه دارم ازدواج میکنماا

سامی یه جوری چشم غره رفت که یه لحظه توی پسر بودنش شک کردم

سام:شما قرار نیست هیچ لباس عروسی بپوشین فهمیدی؟ فهمیدی رو با دادی گفت که چارستون بدنم لرزید

نفس:ب..بله فهمیدم تازه درک کردم که چی گفتم نفس:نخیرنفهمیدم.من اصن چرا باید به حرف شما گوش کنم؟

سام دره گوش دنی جوری که من بفهمم گفت

سام:واای دنی ینی من 1سال باید این خواهر زبون نفهم ترو تحمل کنم؟ دانیال برای اولین بار توی عمرش ازمن دفاع کرد دانیال:هوووی آقائه داداشش اینجاسا سام انگار تعجب کرده بود چون چیزی نگفت و نشست سره جاش

نفس:دمت گرم داداشی




برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن