رمان آنلاینرمان همخونه ی شیطون من

رمان همخونه ی شیطون من پارت نوزده

(پارت آخر)

بزار باهم آشناشون کنم نفس ،خجالت،خجالت نفس…

خوشبختن همه با این حرفش خندیدن به جز من که یه چشم غره ی هشتاد درجه ای بهش رفتم که حساب کار اومد دستش دانیال:امم..فکر کنم من دیگه باید برم چون من عاشق سیکس پکامم نمیخوام از دستشون بدم تازه این با چالای منم که دشمنای خونین

پس نتیجه میگیریم بای بای بدو بدو از در رفت بیرون

یهو همه منفجر شدن از خنده سام داشت میخندید که یهو حالش بد شد
نفس:سام حالت خوبه؟

سام؟

سام؟

داشتم گریه میکردم که پرستارا بیرونم کردن

نفس:ساااااام….سااام

 مامان:دخترم..آروم باش خوب میشه..

خوشگلم خوب میشه خودشم داشت گریه میکرد و این حرفا رو میزد

پرستار:حالش خوبه خانوم اروم باش

نفس:میخوام بببینمش

پرستار:5دقیقه دیگه میفرستمت تو

امروز بعده یه هفته دارم میرم دانشگاه البته اجازه گرفته بودم

سحر:تو معلوم هست کدوم گوری هستی؟

 نفس:سلام عزیزم خوبی؟

فدات شم منم خوبم.

قوزمیت این چه طرزه حرف زدن با دوسته گلته؟

سحر:خفه گله من بیا بریم سره کلاس که با این استاد عنتره کلاس داریم

نفس:هییین سحر تو آدم بودیاااا

سحر:هنوزم هستم

نفس:میبینم

 تو راه که داشتیم میرفتیم سره کلاس سحر گفت سحر:امروز با آجیم ونامزدش می خوایم بریم خرید عروسیشون میای توهم؟ نفس:من بیام که چی شه با اجیه تو که یه بار بیشتر ندیدمش؟ سحر:ببینم مگه تو نمیخوای با شوهر جونت…راستی مرخص شد؟

نفس:اره دیروز

سحر:داشتم میگفتم مگه نمیرین واسه عروسی خرید خوب الان بخرین جلو بیوفته دیگه

نفس:فعلا بیا بریم تا این استاده نخوردتمون بعده کلاس بهش میزنگم بعده چند ساعت کلاس های مزخرف بالاخره راحت شدیم ور میزدناااا(بلا نسبته معلما)
به سام زنگ زدم اونم موافقت کرد حالش ماشالله از منم بهتره نمیدونم این
یه هفته چرا مونده بود بیمارستان فکر کنم پرستارا عاشق شوورم شدن

گفتن بیشتر بمونه ولی نمیدونن یه عشق داره خودش هلوووو سحر:گله من

نفس:جان؟

سحر:زاارت

نفس:سحری تازگیا خیلی بی ادب شدیا دقت کردی؟

سحر:اهوم شدید

سام:سلام خانومااا

نفس:بهه آقا خوشتیپه منم که اومد ولی این آجی ونامزدش نیومدن سحر:سلام آقا سام..میان الان از دور یه مزدا دیدم که داره میاد سحر:اومدن خواهرش سمانه از ماشین پیاده شد و اومد سمته ما سمانه:سلام بر اجیه خلم و سلام بر چشم قشنگ.

وسلام بر شما شوهر خانم چشم قشنگ

سحر:تموم شد؟

 سمانه:اوهوم ولی جوابمو نگرفتم

سحر:خوب شلام آجیه ایکبیریم

سام:سلام خانوم خوشبختم

نفس:سلام خانوم پر حرف

سمانه:اوووف یکی یکی اول جواب کیو بدم؟

سحر:بیا بریم فعلا الان این شوهرت کلی غر میزنه همگی سوار ماشین نامزده سمانه شدیم وبه طرف پاساژ کورش حرکت کردیم

هر مغازه ای که میرفتیم این سحر خانوم یه چیزی میگفت نمیزاشت بخریم داشتیم میرفتیم که چشمم به یه لباس عروس فوق العاده خوشگل افتاد یه لباس سفید پفیه دکلته

سام:خانومی از اون خوشت اومده

نفس:اوهوم

سام:خوب بیا بریم پروش کن

با بچه ها رفتیم لباسو پوشیدم دقیق فیته تنم بود

سام خودشو کشت تا بزارم تو تنم ببینه ولی اون روحه خبیثم به کار افتاده بود
واسه همین نذاشتم ببینه یک ماه بعد:
الان یه ماه از روزی که سام تصادف کرده میگذره ومن هر روز از قبل عاشق تر میشم
اونم منو دیوانه وار دوست دار حتی میگه دیگه رها رو کامل فراموش کرده

فردا یکی از مهم ترین روزای زندگیمه

فردا قراره برای دومین بار عروس سام بشم
ولی ایندفعه فرق میکنه ایندفعه قراره باعشق زنش شم

نه با اجبار

یا اختیاره اجباری

تازگیا شاهده نگاه های خاص دنی به سحر وسحر به دنی شدم فک کنم خبراییه وسایل عقد و عروسی رو هم انقدر عجله

داشتیم همون روزی که با بچه ها رفتیم خریدیم همه چیز عالیه الان من احساس میکنم خوشبخت ترین دختره دنیام
مامان:دخترم پاشو دیر شد توهنوز خوابی؟

نفس:اه مگه چه خبره؟

مامان:عزیزم یادت رفته خاک تو سرم مثلا امروز عروسیته ها نفس:اهه مامان اصن من پشیمون شدم ازدواج نمیکنم خوابم مهم تره

مامان:پاشو دخترم…پاشو رو اعصاب من راه نرو
میخوام امروزو باهات خوب باشم
پاشو رژه نرو آفرین
نفس:اصن به داماد بگو بره من بعدا میام
مامان:نفسس پاشو خوشگلم
از رنگه قرمزه مامان تشخیص دادم
وضعیت قرمزه واسه همین دیگه چونه نزدم
وبیدار شدم یه لباس خیلی ساده پوشیدم،مامانم
لباس عروس و بقیه ی وسایلو برداشت
وسوار ماشین سام شدیم

سام:سلامت کو عروس خانوم

سلام مامان

مامان:سلام پسرم برو که دیر شد

نفس:سام الان اصلا حوصلتو ندارم پس هیچی نگو سرمو که گذاشتم روی پشتیه صندلی خوابیدم
از ماشین که میخواستم پیاده شم سام گفت:

سام:باشه خانومی الان حرف نزدم ولی شب ما به هم میرسیم نفس:شوهر جوونیم

سام:بای هاانی ای تو روحت سام حالمو خراب کرد وارده آرایشگاه که شدیم غرای سحر و سمانه هم شروع شد که چرا دیر کردیم
نزدیک 5ساعت بود که این آرایشگره داشت رو صورته نازه من کار میکرد

دیگه واقعا داشتم دیونه میشدم که گفت تموم شد

سحر و سمانه و مامان انقدر ازم تعریف کردن که نزدیک بود خودمو بخورم سحر و سمانه هم عالی شده بودن تا قبل از اینکه لباسم رو بپوشم دوست نداشتم خودمو تو آینه بببنم لباسمو که پوشیدم فهمیدم این سام چه هلویی  رو گرفته سقف ریخت

مونجوق و پولک ها و سنگایی که روی
لباسم بود زیبا ترم کرده بود

داشتم همینجوری خودمو دید میزدم که صدای
آرایشگرو از پشت شنیدم که میگفت داماد رسیده دو حسه متضاد رو باهم داشتم. خوشحالی و استرس جفتشونم که طبیعیه به هر حال دارم ازدواج میکنم هر دختری این حسارو داره از پله هاخیلی خانومانه داشتم پایین میرفتم که این دانیال گند زد به ژستم

دانیال:اوووف چه عجب تو داری مثل ادم راه میری.

.جزوه عجایبه

سحرم هر هر بهش خندید خک توسره شوهر ذلیل سام5دقیقه فقط داشت نگام میکرد..که نگاهم نبود داشت درسته قوطم میداد یه آبم روش

نفس:خوب بابا خوردی منو

فیلم بردار:اتفاقا پرستیژش عالیه یه چشم غره به فیلم بردار رفتم دیدم سام هنوز داره بهم نگاه میکنه

نفس:انقدر ذایه بازی درنیار گله من

سام:عاشقتمممم

نفس:منم عزیزم ولی بیا بریم تامن این فیلم بردارو خفه نکردم سام دسته گلو بهم داد و دره ماشین رو برام باز کرد منم با ژسته خواسته خودم سوار شدم از اول تا اخره که به تالار رسیدیم این سام بهم نگاه های عاشقانه میکرد طوری که دیگه دیوونم کرده بود ولی خوشمم میومد

عاقد: خانم نفس شمس آیا بنده وکیلم شما رو به عقده دائم آقای سام اعتمادی دراورم؟

سحر:عروس رفته گل بچینه
ای نمیری میخواستم قبول کنم
به همین ترتیب هی پیش رفت سامم هی از دست سحر وسمانه حرص میخورد

عاقد:عروس خانم برای باره چهارم میپرسم وکیلم؟

دیگه نذاشتم حرف بزنه

نفس:با اجازه ی بزرگ ترا بله

همه دست زدن و هورا کشیدن

موقعه ی عسل خوردن رسید سام هی بهم نگاه های شیطانی میکرد
منم دسته کمی از اون نداشتم اول من دست کردم تو عسل به سمته دهنش بردم ولی نذاشتم دوسه بار این کارو کردم ولی اخر سر گذاشتم تو دهنش.

حالا نوبته اون بود.

اومد کاره منو تکرار کنه که سریع دستشو کردم تو دهنم و یه گازه درست حسابی گرفتم که قرمز شد ولی چیزی نگفت

سام جلوی من وایساد وگفت

سام:خانوم محترم افتخاره رقص میدین به این بنده ی حقیر؟

دستمو تو دستش گذاشتم که صدای دستا بالا رفت
ویه آهنگ خیلی قشنگ از بهنام صفوی پخش شد وسام شروع کرد باهاش خوندن
چشات آرامشی داره

که تو چشمای هیچکی نیست

میدونم که توی قلبت

به جز من جای هیچکی نیست

چشات ارامشی داره

که دورم میکنه از غم

یه احساسی بهم میگه

دارم عاشق میشم کم کم

تو باچشمای آرومت
به من خوشبختی بخشیدی

خودت خوبی و خوبی رو داری یاده منم میدی

تو بالبخنده شیرینت

به من عشقو نشون دادی

 تو رویای تو بودم که

واسه من دست تکون دادی

از بس تو خوبی میخوام باشی تو کل رویا هام

تا جون بگیره باتو باشی امیده فرداهام
سام کنار گوشم گفت:
از بس تو خوبی میخوام باشی کل رویاهام تا جوون بگیره با تو باشی امیده فرداهام
ومن توی اون لحظه غرق لذت شدم
منم سرمو بردم نزدیکه گوشش و اروم زمزمه کردم: تا نفس دارم باهات میمونم …
«پایان»


برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

  1. وووااااااااااااااااااییییییییییییی
    ترو خدا این چی بود دیگه حالم بهم خورد عققققققققققققققق
    فک کنم نوشتنش یه ساعتم زمان نبرده نه ؟
    یا هرکی نوشتتش بچه بوده
    یعنی یه بچه 10 ساله از این بهتر مینویسه

  2. عهههه این چی بود دیگع مگه کتاب داستان نوشتین برا بچها ناموساــــــ قهوای کردین رف

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن