رمان آنلاینرمان همخونه ی شیطون من

رمان همخونه ی شیطون من پارت هجده


الان تویه این وضعیت نبودیم..

.دیگه از این اگه ها خسته شدم.

سامان میخواد بعده خوب شدنه سام بره آمریکا میگه اینجا من آینده ای ندارم منم الان نشستم تونمازخونه ودارم دعا میکنم بابا وقتی فهمید ماهمو دوست داریم گفت بلافاصله بعده خوب شدنه سام باهم ازدواج میکنیم
منم از خداخواسته (بعضیا راجبه خودکشیه سام پرسیدن سام تیربه خودش زده)
سامیار:نفسسس…نفس

نفس:چیه..چی شده؟

سامیار:نفس..سام

نفس:سام..

سام چی ..

چی شده؟

سامیار:نترس…سام بهوش اومده تنها اسمیم که گفته نفس بوده کم مونده بود از خوشی زمینو گاز بگیرم خدایا شکرت وااای

بدو بدو سمته اتاقه سام رفتم

سام:نف..نفس

نفس:جاان نفس…

عشقمم سام:نفس تو؟

نفس:اوهوم

سام:بیا میخوام باهات حرف بزنم

رفتم کنارش رو تخت نشستم ماسک اکسیژن رو از روی صورتش برداشت ودسته منو توی دستای مردونش گرفت

سام:یادته گفته بودم عاشقه دختری به

اسم رهام؟

سرمو تکون دادم ولی نفهمیدم چرا از زمان حال استفاده کرد یعنی هنوزم عاشقشه؟

همین سوالمم ازش پرسیدم یه خنده ی ریز به زور کرد گفت سام:نه حسود خانوم میخوام راجبه همون قضیه باهات حرف بزنم ببین من یه زمانی عاشقه رها بودم یعنی واسش میمردم

نفس:حالا چرا این حرفارومیزنی؟

سام:نپر وسطه حرفم من نمیخوام الکی بگم فک میکردم عاشقش بودم واز این چرت وپرتا من واقعا رهارو دوست داشتم ولی من باتو معنی عشقه واقعی رو فهمیدم یعنی نمیدونم چطوری بگم.. من دیگه رهارو باتو فراموش کردم

سام:فقطم به خاطره توعشقه من..

نفس:یعنی دیگه بهش فکرنمیکنی؟
سام:تاجایی که بتونم اصلا

نفس:یعنی چی تا جایی که بتونم؟

سام:ببین نمیدونم میفهمی یانه ولی من
…میفهمی دیگه؟

میتونی درکم کنی؟

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم نفس:آره درکت میکنم

سام:قول میدم تمام سعیمو کنم تا فراموشش کنم. یه لبخند شیرین زدم وازش جداشدم فقط یه چیزی..

سام:جانم؟

نفس:اولینکه اون ماسکه اکسیژن واسه قشنگی نیست بعدشم تا رها از فکرت بیرون نره ما باهم ازدواج نمیکنیم قبول؟

سام:باشه عزیزم فکر نمیکردم انقدر زود قبول کنه ولی خیلی خیالم راحت شد که قبول کرد. اونجوری اصلانمیتونستم زندگی کنم

مامان؛چی شد؟

حالش خوب بود؟

نفس:آره مامان نگران نباشید

مامان:باشه دخترم توام برو استراحت کن توی این چند وقت پوسته استخون شدی بچه

نفس:باشه مامان خوشگلم نگران من نباش

مامان:مگه میشه نگران بچم نباشم اخه

دانیال:ااا مامان فقط این بچتونه دیگه

نفس:تو کجا بودی؟

دانیال:پشت سرتون خانوووم

نفس:مسخره منطورم این دو روزه

 دانیال:دیگه دیگه

نفس:شیطون خبریه؟

دانیال:نفسی جلومامان

دانیال:ببین کی این حرفومیزنه اداشو درآوردم وبه مامان گفتم میرم بعدازظهر برمیگردم رفتم خونه یه دوش گرفتم وناهارمم خوردم یه استراحتم کردم وبه سمته بیمارستان راه افتادم

نفس:سلاااام من اومدم آقای تنبل

 سام:بهه نفس من چطوره؟

نفس:ای بدنیستم توخوب شی منم خوبه خوب میشم

سام: :من بخورمت ترو آخه سرمو انداختم پایین وهیچی نگفتم سام:شما خجالتم بلد بودی رو نمیکردی؟

اومدم جواب بدم که این دنیه بیشعور عین لباس نشسته پرید وسط دانیال:نه باو.

.نفس؟

خجالت؟

230 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن