رمان آنلاینرمان همخونه ی شیطون من

رمان همخونه ی شیطون من پارت پنج


وااایی میدونستم این دنی یه روزی به دردم میخوره. یه لحظه حس کردم که سام ترسید اما سریع به خودش اومد و دوباره تو جلد سرد و یخیه خودش رفت.

نفس:هه..درو باز نمیکنید جناب مهندس قلابی؟

دوباره وحشی شد خواست سمتم هجوم بیاره که دوباره زنگ در زده شد

سام:وهنتو میبندی وگر خودت میدونی
چیکارمیکنم

نفس:هیچ غلطی نمیتونی بکنی

سام:اتفاقا میتونم تو الان رسما زنه منی با این حرفش انگار یه سطل آب یخ ریختن روم یه لبخند ژکند زد وبه سمته پله ها رفت صدای دنی باعث شد از شک خارج شم مگه اینا نرفته بودم سرمو از پله ها کردم پایین ببینم چرا برگشتن.

صدای دنی رو شنیدم

دانیال:داداش شرمنده الان اومدم راستش من موبایلمو جاگذاشتم.

میدونی که همه منتظره منن که بهشون پی ام بدم یا بزنگم واسه همین برگشتم سام حتی که لبخندم نزد باهمون اخمش گفت سام:باشه بیابرو بردار
دانیال:مرسی دادا

سام:خواهش

واااییچاره داداشم چقدر باهاش بد حرف میزنه.

نفس:سلام دنی

دنیال:جوجه توهنوز بیداری؟

نفس:میبینی که.

دانیال:بعلهههه نفس:چند دفعه بهت بگم ادای بزو گوسفندو درنیارگوش کن دیگه

دنیال:چشم چون شما گفتی

نفس:خوب دیگه خیلی مزاحمم شدی من
برم بخوابم.

 شب بخیر دنی جووون اصلا اونم ادم حساب نکردم. نه تروخدا بکنم.والا

دنیال:شب خوش اجی به سمته اتاقم پرواز کردم. از این بعید نیست دوباره وحشی شه. روانییی اوووف خدایا چقدر امروز استرس کشیدمااا بازم خوبه…وای من گریه کردم اونم

جلوی این یالغوز البته قطره بود….هرچند قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود بگیر بکپ نفس نصفه شبی شاعرشده. اوکیی نزن حالا درو قفل کردم وبه خواب نانازم رفتم

سام:درو باز کن،دروبا کن کارت دارم بابا بیا صبحونمو درست میخوام برم هوووی کپیدی؟

نفس:ای کوفت مگه من کلفتتم خودت

درست کن دیگه.

سام:اااا اینجوریاس باشه پس من رفتم

نفس:خوش اومدی

سام:پروووو

نفس:بیلاخ

سام:بی ادب

نفس:با ادب

سام:جرات داری درو بازکن رو در رو حرف بزنیم

نفس:امم..چیزه حالا برو بیا بعد رو درو
باهم حرف میزنیم. زیر لب یه ترسو گفت و رفت خووب حالا من تا شب چیکارکنم وای فردا باید برم ثبت نام دانشگاه از همه بدتر این صبحه زود بیدارشدناشه دره اتاقو باز کردم و رفتم توی آشپزخونه اووف چقدر اینجا کثیفه ماشالله چقدر تمیزه بچمون. به حسن کچل گفته زکی. خووب حالا من چی بخورم؟
دره یخچالو باز کردم دیدم به به. از هرچی که بگی 3یا4تا هست چقدر این کوفت میکنه. تازه هیکلش اصنم بهم نمیخوره. جالبهااا هرچی که دمه دستم بودو برداشتم و شروع کردم به خوردن خوب به هر حال باید بچه ای که هنوز تولید نشده تقویت شه دیگه خلاصه یه دله سیر خوردم و هیچکدومم
جمع نکردم.

خونه ی اونه من جمع کنم؟

میخواستم برم سمته تلویزیون که چشمم خورد به تردمیلش اوههه بهم چشمک میزنه. میخواستم برم روی تردمیل که دستم خورد به گلدونه بقله تردمیل و شترق شکست خوشگلم بودااا ولی خب به من چه این زیره دست و پائه

بهش توجهی نکردم و سوار تردمیل شدم خوبه خوشگله. هینجوری داشت اروم واسه خودش میرفت که احساس کردم خسته شدم شیشه ی ابی که بقلم بودو برداشتم دوقلپ نخورده بودم که دیدم تند شد داشتم با مخ میوفتادم زمین که اب از دستم افتاد.حالا کجا؟

روی این سیم کشی های تردمیل و تردمیل سوخت…
هرکاری میکردم روشن نمیشد. خو چیکار کنم اینم مثله صاحبش عصاب مصاب نداره قاطی کرده. بهش توجی نکردم و راه افتادم سمته آشپزخونه که ناهار درست کنم خووووب حالا چی درست کنم؟

منم که ماشالله انقدر تو آشپزی استعداد دارم که همیشه میسوزونم. همیشه دنی بهم میگفت تو یه روزی سرآشپزه موشا میشی.

وااای من عاشق قرمه سبزیم. چه شود با آشپزیه من. یه فکرشیطانی به سرم زد. هاهاهاها آقا سام یه قرمه سبزی واست درست کنم که انگشتاتم بخوری

حالا باید توش جی بریزم؟؟؟

آهااااااااا مامان جون

تلفنو برداشتم وشماره مامانو گرفتم

مامان:بعله

نفس:سلام برمامی خودم

مامان:ااا سلام دخی تویی؟چه عجب شما یه زنگی به من زدی نفس:مامان خوبه من دیشب تازه راه افتادما

مامان:حالا بگو چی میخوای که زنگ زده

نفس:ماماااان مگه همیشه باید کار داشته باشم که زنگ بزنم؟ مامان:بگوووو

نفس:اممم…راستش میخواستم بدونم چطوری باید قرمه درست کنم؟ مامان:پ بگو…..
خلاصه دستور پختشو از مامان گرفتم و
شروع کردم به درست کردن ساعت21پس چرا نمیاد؟ من به خاطر این ناهارم نخوردم صدای چرخش کلیدو توی درشنیدم بدو بدو به سمتش رفتم

نفس:هیچ معلوم هست تو کجایی؟

سام:برو اونور خستم. حوصلتو ندارم

نفس:یعنی چی خستم؟

من زنتم چه موقت چه دائم.

 سام:گفتم دهنتو ببند اصلا الان حوصلتو ندارم
نفس:ااا خیلی خوب حالا بیا واست شام درست کردم چشاش از حدقه زد بیرون.

سام:چی؟تو؟شام؟اونم واسه من؟

نفس:بله همسره عزیزتر ازجانم(که به خونت تشنم )

سام:کم داری؟

نفس:ها؟

سام:میگم رد دادی؟؟

نفس:حرف نزن بیا شام دیرشد

سام:اوکی برو میام یه لبخند شیطانی زدم وبه سمته آشپزخونه راه افتادم برنجش که ته گرفته بود.خورشتشم که انقدر نمک زده بودم شده بود دریای نمک. تازه ده تا لیمو انداختم ترشه ترش. لوبیاشم که له شده بود.

یعنی به جرات میتونم بگم که بهترین آشپزه دنیام یادم باشه باطل شد یه کلاس آشپزی برم وضعم خیلی خرابه. بیچاره شوهره آیندم. بالاخره آقا سام افتخار دادن و اومدن پایین. خوبه خوبه از تیپه اسپرتش خوشمان آمد.

سام:حالا به کشتنمون ندی

نفس:نه فقط…

سام:فقط؟

نفس:باید چشاتو ببندی اونم با این دستمال

سام:برو بابا میدونستم یه نقشه ای داری

نفس:نه به جوون تو بیا بخور دیگه. من اینو با کلی عشق درست کردم بعدم قیافمو ناراحت نشون دادم که فک کنم باور کرد سام:اوکی ولی به یه شرط

نفس:چی؟

سام:اگه چیزی توش ریخته باشی تلافی میکنم

نفس:باشه چشاشو بستم اونم نشست پشته میز

داشت باخودش دعا میخوند که سالم بمونه خندم گرفته بود اخه قیافش خیلی بامزه شده بود اولین قاشقو که گذاشت توی دهنش مساوی شد با پرت شدن صندلی و پرواز کردن سام به سمته دستشویی
منم از خنده دلمو گرفته بودم. از دستشویی که اومد بیرون قیافش دیدنی بود. یعنی درمرز منفجرشدن بود. یاابالفضل شبیه این گاوایی شده که
پارچه قرمز جلوشون گرفتی. تا اومد به سمتم حمله کنه با حالت دو خودم رو توی اتاقم پرت کردم. اوه اوه اگه تردمیل و گلدون رو ببینه چیکار میکنه؟؟؟ فک کنم امشب باید اشهدمو بخونم. بسم… سام:نفسسسسسسسسس وای دید

سام:نفس تو امشب زنده از دست من در
نمیای.مطمئن باش گله من. این گلدون کادوی مامان بزرگم بود بیشعورررر اگر باره گران بودیم رفتیم اگرنامهربان بودیم رفتیم. سام:تا ابد که نمیتونی اون جا قایم شی بالاخره میای بیرون دیگه تردمیلممممممم اینم تو سوزوندی؟ میکشمتتتتتتتتت

نفس:ااا خوب وسایله تو جلوی دست وپان.

سام:خیلی پرویی به خدا من حاله ترو
میگیرم حالا صبر کن

نفس:هه..شتر درخواب بیند پنبه دانه

گهی تخم مرغ شانی خورد بقیشو‌نمیدونم

سام:حالا دیگه شتر مرغم شدم؟

نفس:بودی

سام:ببین من فعلا خوابم میاد فک نکن کن اوردمااااا.فردا حالتو میگیرم

نفس:دیشبم گفتی فردا حالتو میگیرم اگه دقت کنی. سام دیگه صداش درنمیومد فک کنم داشت
حرص میخورد. وای که چقدر خوشحالم که حالشو گرفتم خدایی حال میده آدم با شوهرش کل کل کنه. صبح باصدای کلاغ های مزاحم از خواب نازم بیدارشدم. ای کووووفت اومدن بالاسره من هی غارغار باشه بابا بیدارشدم. یعنی الان سامی خونس؟ به جهنم اصن هر کاری میخواد بکنه.

دره اتاقو باز کردم و از دسته ی پله ها لیز خوردم رفتم پایین خیلی حال میده.
دلم یه کوچولو شیطنت میخواد. (نه اینکه تا حالا نکردم)
موبایلمو برداشتم و شماره ی دنی رو گرفتم به سه بوق نرسیده جواب داد

دانیال:بله

نفس:سلام بر چاله میدون خودم.

دانیال:سلاااام بازدم چطور پطوری؟

نفس:باز تو به من گفتی بازدم؟

دانیال:آجی دلم برات تنگیده بوددد

 نفس:ولی من اصلا

دانیال:ایششش اصلا لیاقت نداری من بهت ابراز احساسات کنم. راستی این دادای مارو که اذیت نمیکنی؟ یه لبخنده شیطانی زد وگفتم

نفس:نههه.من واسه چی باید دادای شما رو اذیت کنم اون منو اذیت میکنه. نمیدونی چقدر منو عذاب میده. اگه بدونی

دانیال:چی کارمیکنه؟هرچند من بعید میدونم تو کم بیاری نفس:معلومه که نمیارم.منم جواب لطفاشو میدم صد درصدددد دانیال”اکی دیگه داری مزاحمم میشی. قطع کن که کلی کار دارم نفس:عزیزم افتخاریه بامن حرف زدن که تو نداری. دانیال:بای هااانی

نفس:بای چاله.

نذاشتم ادامه بده و قطع کردم. برم یه گشتی بزنم توی خونه. (امیدوارم دیگه خرابکاری نکنه) داشتم واسه خودم توی خونه گشت میزدم که تلفن خونه زنگ خورد.

نفس:الو؟

سام:سلام بر همسرم عزیزم.چطوری خوشگلم؟ ها؟این الان چی گفت؟

نفس:سلام توخوبی؟ سام:مگه میشه باتو حرف زد وخوب نبود؟
میخواستم بگم امشب قراره بریم پارتی جشن تولد دوست دخترمه خواستم باهم بریم. این چقدر پروئه.زنگ زده میگه تولددوست دخترمه.تازه نمیگه سابق.

نفس:باشه عزیزم کی؟ انگار جا خورد اینو از مکثش فهمیدم. سام:ساعت6 میام خونه حاضرباش.

نفس:باشه گلم فعلا

سام:بای

یه جشنی نشونت بدم که صد تاجشن ازش بزنه بیرون.

مطمئنم یه نقشه ای داره وگرنه چرا منو ببره؟ خوب حالا چی بپوشم؟
دره کمدمو باز کردم . یه لباس سفید کوتاه که تا زانوم بود. وپایینش مدل عروسکی و بالاش طلایی بود برداشتم. یه بار اینو بیشتر نپوشیده بودم. خوووب عالیه همینو میپوشم. اوه اوه ساعت5من هنوز موهامم خشک نکردم.ولی تا میتونستم خودمو سابیدم فک کنم جاش بمونه.

موهامو بابیگودی فر کردم.موهای فر خیلی بهم میاد. آرایشمم یه رژه قرمز(قرمزاا) با کرم پودر،رژ گونه خیلی کم زدم. چشامم که مثل همیشه خوشگل درست
کردم خوووب دیگه چیزی کم ندارم. خودمونیمااا ولی چه جیگری شدم. خوش به حال سامی که همچین هلویی گیرش اومده.

سام:نفس،نفسی.نف… تاچشمش بهم خورد نزدیک بود سکته ناقص بزنه.

نفس:هوووعمو کجایی؟

سام:امم..چیزه چه عجب قیافتو درست کردی نا اون موقع فک میکردم عقب افتاده قیافت شبیه منگولا بود. الان میبینم نه اونقدراهم که فک میکردم بد نیستی مارو باش فک میکردیم الان میگه واای
نفس چه قدر خوشگل شدی
ولی نه این عمرا از این حرفا بزنه.
سام:خوب بریم؟
نفس:اره بریم سوار ماشینش شدیم وراه افتادیم سمت
تولد دوست دختررررش.

سام:پیاده شو

نفس:نمیگفتیم من قصد نداشتم اینجا بشینم.

سام:تو اونجا خواهره منی اکی؟ نفس:اخیی دخیه ناراحت میشه؟

سام:اره.منم دوست ندارم اصلا اون ناراحت باشه.حالاهم بیا بریم دیر شد.

واوووو اینجا دیگه کجاس؟ همه مسته،مست بودن وتوی هم میلولیدن از دور یه دختررو دیدم که داره سمتم میاد. ژووون چه هیکلی داره. ولی همه جاش عملیه. یه جایه سالم توی بدنش نی. اومد سمته سام و دستشو دوره گردنش
انداخت ولباشو چسبوند به لباش. در کمال تعجب سام هم همراهیش کرد. پرووووو. خجالتم خوب چیزیه والا. پووووف دلم میخواست همین الان از این جا خارج شم. هواش خیلی گرفته بود.داغ کردم. سام یه لبخنده چندش اور زد و روبه من گفت سام:نفس جان اینم از عشقه من که حرفشو

زده بودم طرلان.

طرلان جان اینم خواهره منه نفس. طرلان دستشو سمتم دراز کرد. طرلان:سلام گلم من طرلانم خوشبختم اوووف فهمیدم دیه. منم دستمو خیلی یخ توی دستش گذاشتم و فقط یه خوشبختم گفتم. طرلان:سامی  ژووون اجی نازی داری اه اه سامی ژوون چه با ناز حرف میزنه فقط تونستم یه مرسی و یه لبخنده
خیلی مصنوعی بزنم.

 سام:آره عشقم بریم. دسته همو گرفتن و جلوی من راه افتادن طرلان:خشگله خانم برو لباساتو اونجا درار

نفس:باشه مرسی داشتم میرفتم پشتش یه شکلک درآوردم که یه پسره که اونور تر وایساده بود دید یه لبخند چندش اور زد وبهم نزدیک شد پسره:سلام جیگر.افتخار آشنایی میدی؟

نفس:سلام.نه

پسره:اوا چرا پسر به این خوبی دیگه کجا میخوای پیداکنی. نفس:آقا لطفا برو اونور مزاحم نشو داشتم از بوی گنده مشروبش خفه میشدم.

نفس:باتوام میگم برو اونور. پسره:ااا چرا ناز میکنی؟بیادیگه. نفس:وااای چقدر تو زبون نفهمی میگم نمیخوام پسره دستم رو گرفت بزور میخواست وارده یه اتاق کنه.

هیشکی حواسش به من نبود حتی سام صدای آهنگم انقدر زیاد بود کسی صدانو نمیشنید. خدایا چیکار کنم؟ نفس:میگم ولم کن هرکول دوهزاری هوووی گراز.شاس… با سیلی که بهم زد مزه ی خونو توی دهنم حس کردم

پسره:تقصیره خودت بود گفتم حرف نزن نفس:کمک،کمکککککککک هیچکی صدامو

نمیشنوه؟ دیگه دارم دیوونه میشم. پسره دره یه اتاقو باز کرد و منو پرت کرد توش. پسره:خب خوشگله.یه امشبو باید بامن خوش بگذرونی.مگه بده؟

نفس:خفه شو آشغال

پسره:جووون نازتم میخرم. به سمتم یورش برداشت

 

 

۱۰۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن