رمان آنلاینرمان همخونه ی شیطون من

رمان همخونه ی شیطون من پارت چهار

دانیال:چاکریم
سام:میشه انقدر حرف نزنین و بشینین سره جاتون؟ اینم هاپوییه واس خوشا ای جووون جذبه

سام:پاشو بیا توی اتاقم باید قبل عقد باهم بحرفیم.

نفس:این الان دستور بود یا خواهش؟

سام:دستور بود

نفس:پ شرمنده من با کسایی که بهم
دستور بدن کاری ندارم.اوکی؟

سام:دختره ی…

دانیال:سامی تو برو تابیاد من باهاش حرف میزنم

سام:سامی نه سام.من میرم تا5 دقیقه دیگه بالا باش داشت میرفت بالا پشتش واسش زبونم رو دراوردم

سام:میمون ادا درمیاره من توی همون حالت موندم

دانیال:اجی من که بهت گفتم باهاش درنیفت. الانم لجبازی نکن.1ساله دیگه.تحمل کن باشه؟

نفس:باشه حالا قیافتو شبیه خره شرک نکن. بعدم بی توجه به فحشایی که پشتم میداد وارده اتاقه سامی جوون شدم براووو چه اتاقیهههه.

سام:بیا تو ندید پدید

نفس:خودتی

سام:ببین من از الان بگم که اصلا حوصله ی این مسخره بازیا و جرو بحثای بچگانه رو ندارم این یک. دوم اینکه تو فقط مثل کلفت اینجایی یعنی هم باید کارامو بکنی. هم اینکه رفتارای گندمو تحمل کنی دانشگاتم که میری. درضمن یه چیزی رو آویزه ی گوشت کن تو به هیچ وجه نباید،نباید توی کارای من

دخالت کنی.گرفتی؟

اصلا نفسم بالا نمیومد منی که توی خونه ی بابا از گل نازک تر بهم نمیگفتن. الان شدم کلفت یه ادم سگ

سام:با توام افتاد؟؟

نفس:ازت متنفرم

سام:هه..دل به دل راه داره حتما الان میگین میزنم زیره گریه اما نه.من از همون بچگیم حتی اگه میکشنم گریه نمیکردم بلکه فقط یه

پوزخنده خوجل تحویل میدادم
الانم همین کارو کردم.
یه پوزخند زدم که حسابی حرصشو دراورد.
تازه اولشه آقاااااا از اتاق زدم بیرون اصلا حوصله ی امرو
نهیاشو نداشتم. این شیر زخمی میمونه.

عروس خانم آیا بنده وکیلم شمارا به عقد موقت جناب آقای سام اعتمادی دراورم.آیا بنده وکیلم؟ نفس:با اجازه ی بزرگترا بله
اون دوسه نفری که اونجا بودن دست زدن

بابا:دخترم نمیگم خوشبخت شی چون میخوای جدا شی. ولی یه چیزیرو اویزیه گوشت کن این آقاسام مارو عصبی نکن و یه لبخند به سام زد اونم یه لبخند یه بیشترشبیه پوزخند بود زد خلاصه با دنی و بابا خداحافظی کردیم و راهیشون کردیم اصفهان میخواستن باماشین برن که اعتمادی نذاشت
گفت باهواپیما برین ماشینتونو میفرستیم دنیم که از خداخواسته بابا رو راضی کرد ورفتن الانم فقط من تو خونم و سامی و باباش وبرادراش راستی یادم رفت بگم سام دوتا داداش داره به اسم های سامان وسامیار. چه چوری گفتما به اسم های هر دقیقه نگاه های هیز سامان رو

روی خودم حس میکنم. مرتیکه ی هیز. ولی بر عکس این دو تا داداش نچسب اون یکی داداشش سامیار خیلی اقاس همون اول باهاش جور شدم جوری که صدای قهقه هامون بالا رفته بود. سامم که نگم همش چشم غره دخترونه
میرفت

اعتمادی:خوب دیگه بچه ها بیاین ما بریم

مزاحم عروس خانم نشین. یه چشمکم به من زد. خیلی مرده خوبی بود عاشقش شدم

سامان:اااا بابا واسه چی بریم اینا که باهم کاری ندارن بعدم لحن صداشو یه جوره چندش اوری کرد و ادامه داد فک کنم اگه من باشم بیشتر خوش میگذره مگه نه نفسس خانممم؟ نفس خانم رو کشید.منم جوابشو
ندادم.
که پرو بازم با اون نگاه هیزش خوردتم

سام:سامان بس کن تا یه بلایی سرت نیووردماااا

سامان:اخی عزیزم غیرتی شدی بابا بزار این خانم خوشگله دو روز ماله من باشه بعد1سال ماله…. بامشتی که توی دهنش خورد خفه شد منم وایساده بودم و این ماست نگاشدن میکردم

سام جوری زده بودش که خونش بند نمیومد

 اعتمادی:بچه ها بسهههههه کل سالن ساکت شد اعتمادی رفت جلوی سامان من گفتم میخواد بگه چی شدیو اینا ولی برخلاف انتظارم جوری زد توی گوشش که برق از سره ماها که اونور بودیم پرید

اعتمادی:اینو زدم تا حرف دهنتو بفهمی بی غیرت اون زن داداشته

میفهمییی؟

سامان:نخیر نمیفهمم.چرا همیشه باید چیزای خوب ماله این اقا باشه. با این که این یه سره راهی بیش نیست بعدم بی توجه به صورت های بهت زده ونگران باباش و عصبی سام از خونه زد بیرون یعنی سام سره راهیه؟

اعتمادی:بع..بعدا حرف میزنیم. سامیار بیا بریم

سام:صبر کنین هر دوشون از حرکت ایستادن

سام:باید تکلیف یه سری چیزا معلوم شه

اعتمادی:گفتم بعدا

سام:ولی… رفتن بیرون و درو کوبوندن

سام:چیه؟توهم مثل اونایی که قرار بود بامن ازدواج کنن واسه پولم و فهمیدن این ثروت ماله من نیست تعجب کردی حتما میخوای طلاق بگیری اره؟

ولی من عمرا طلاقت بدم باید زجر بکشی
نفس:وااا من برای چی باید زجر بکشم؟ بعدشم من اینجا اومدم درس بخونم نه واسه مال و اموال تو اومدم نه واسه زجرکشی.افتاد؟ شاخاش دراومد از طرز حرف زدن من نفس:باتوام افتاد؟

سام:خیلی پرویی.دارم واست

نفس:هه

 سام:کوفت.اتاقت بالاس ببا بهت نشون بدم مرتیکه ی خول میخواد منو بترسونه فک کرده من کم میارم.عمراااا

نفس:اههه پس کجاس یه ساعت داریم میگردیم

سام:صب کن میرسیم طرز حرف زدنش یه جوری بود که ناخواسته ترسیدم

سام:برو

تو نفس:اکی.مرسی که تا اینجا اومدی.هرییی هوووی کجا میای؟ همینجوری داشت بهم نزدیک میشد تا این که خوردم به یه چیزه سفت که کمرم نابود شد حتی یه اخم نگفتم

سام:خوبه من از دخیای پرو و نترس خوشم میاد نفس:منظور؟

سام:منظورمو الان میفهمی با تماس لباش با لبام فهمیدم داره چی میشه هرچی هلش میدادم لامصب عقب نمیرف مثل چسب میموند نفس:اه گمشو اونور

سام:هه..تازه اولشه

نفس:تروخدا برو اونور.

سام:اخی…داری به دسته من از دنیای دخترونت خارج میشی خانم شجاع

منی که تا حالا تو عمرم یه بارم گریه نکرده بودم یه قطره اشک از چشام چکید

نفس:گمشو اونور مرتیکه ی روانی

سام:اره گلم من روانیم.ولی تو باید1 سال با این روانی زندگی کنی میفهمی 1سال باید به من سرویس بدی

نفس:خفه شووووو .دهنتو ببند عمرا بزارم توئه مریض دنیامو خراب کنی.میفهمی؟
نمیزارممم

 سام:حالا میبینی بعدم پرتم کرد روی تخت
نفس:گمشو اونور آشعال مامگه شرط..

سام:گله من،خوبه خودت میگی من روانیم پس قرار مدار نمیشناسم این داشت واسه خودش زر میزد که من از پایین صدای درو شنیدم یعنی اون لحظه داشتم از خوشحالی بال درمیوردم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن