رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت بیست وهفت

 فتوحی-سلام خانم مشفق ….
صداش کمی خوشحال بود …

-سلام …چیزی شده خانم فتوحی؟

فتوحی-خبرخوب …

-چیییییییی؟

فتوحی -من الان مشهد هستم …

-چیییی؟ چرا؟
فتوحی- خانم مشفق من الان خونه ی عمه ام هستم و اون فیلم رو پیدا کردم ..

.یعنی عمه ام یه نسخه از اون فیلم رو داره ….
ذوق زده گفتم -راست میگییییی؟

فتوحی بلند خندید-آره ….خدایا شکرت …

-وای …خوش خبر باشی …خیلی خوشحال شدم ….

فتوحی-خودمم وقتی عمه گفت فیلم رو داره تعجب کردم و شبونه راه
افتادم تا برادرم این موضوع رو نفهمیده …. یه لحظه نگران شدم …. -تا فردا هشت صبح میرسی تهران ؟؟؟
فتوحی – دارم همین الان راه میفتم ….

سعی میکنم خودمو برسونم اگرم نرسیدم یه تاخیر ایجاد کنید دیگه ، خودتون وکیلید میدونید باید چی کار کنید ….
-باشه … یه کاریش میکنم …

ولی شما هم زود بیاید و احتیاط کنید …

خودت راننده ای؟؟
فتوحی-آره….ولی من راننده ی قابلیم خیالتون راحت…

 -بهتر از این خبر تا حالا نداشتم ….

فتوحی- فعلا خدافظون تا صبح ….

-خدا نگهدارتون و مراقب باش … تلفنو که قطع کردم از ذوقم چنان جیغی زدم که بابا و مامان پریدن تو
سالن ….

بابا-چی شده دختر؟؟؟

مامان -سکته کردم دیوونه… -وااااااااای بابا …مدارک …مدارک … بابا-مدارک چی؟؟

-یه نسخه دیگه از مدارک پیدا شده بابا …من فردا میبَ َرم… بابا خندید و سرشو تکون داد
مامان-ترسوندیم دختر….مبارکه…

بابا-شیرینی یادت نره فردا …

-شیرینی چیه…

من فردا کولاک میکنم…تازه جایزه هم میخوام… بابا- دختره ی پررو..حالا چی میخوای ..

. -بابا من دیگه 32 سالمه ..یه ماشین ناقابل … بابا بلند خندید-همچین گفتی ناقابل گفتم شکلات میخوای … با ابروی بالا رفته نگاش کردم ..

. بابا-اونجوری نگا نکن دختر….خودم تو فکرش بودم….
-قربون بابای خوشگلم بشم … مامان خندید بابا-این اصطلاحات رو برای مادرت بکار ببر دختر…خوشگل چیه
دیگه…
بابا رفت توی اتاقش و منم که کلا تو عمق فضا فرو رفته بودم یه دفعه یه دستی اومد جلوم…
نگاه گردم دست بابا بود …. مات نگاش کردم… بابا-بگیرش دیگه … گرفتم و کادوش رو باز کردم … خدای من !!! سویچ بود…. با ناباوری نگاش کردم که مامانم هم اومد کنارمون و خندید … مامان-چی شد …هنگ کردی بهار !!

-قربون جفتتون بشم من … اول مامان رو بغل کردمو و بوسش کردم بعد پریدم بغل بابا
بابا – ای بابا …بسته تُفیم کردی …حالم بهم خورد ،تازه از حمام اومده بودم…
بلند خندیدم….

مامان-بروتوحیاطه…اینا از طرف منو باباته برو حیاط  ِ

مثل جت دویدم تو حیاط و با دیدن یه سمند مشکی پریدم هوا ….

دوباره رفتم و پریدم بغل بابا ..

. -من ازتون انتظار نداشتم بابا …. ولی خدایی مزدا 2 باید برام میخریدی
بابا هولم داد

بابا-پررو…فعلا همین خوبه ببینم دست فرمونت خوبه یا نه!!! -مرسیییییییییییییییییی….عا شقتونم…. رفتم تو حیاط و مثل این ندید بدیدا نشستم و هی بوق زدم….

بابا اومد تو حیاط بابا-دختر مردم خوابن ساکت….انگار تا حالا سوار ماشین نشده….خوبه
هر روز ماشین بنده در اختیارشونه ها…..

-وای بابایی….دقت که میکنم میبینم چقدر دوستتون دارم ….. بابا خندش گرفت بابا-نگا تروخدا …دختر بزرگ کردم من!!!با خرید ماشین تازه فهمیده
دوستم داره….
توی تختم بودم و لبخندم از رو لبم نمیرفت… حا ِل چند ساعت پیشم چقدر با الانم فرق داره … تو یه ساعت دو تا خبر خوش ….بهترین خبرایی که میتونستم بشنوم…

خدایا کمکم کن …

خدا کنه فتوحی فردا سر ساعت برسه … امین نوید …!!
وکیل داغون رونشونت میدم … فردا میبینی که یه وکیل داغون و بی تجربه جلوت می ایسته … با بهترین افکار خوابم برد به امید فردا … فردایی بهتر از ساعت شش صبح بیدار بودم ….

یعنی میشد گفت اصلا نتونستم بخوابم اونقدر فکرم درگیر بود ولی بازم
همون دو ساعت خواب بسته ام بود ….

یه بیسکوییت خوردم همراه چای و سریع حاضرشدم و زدم بیرون
برای اولین بار پشت ماشین خوشگلم نشستم و آروم از باغ رفتم بیرون که بابا اینا بیدار نشن….
دقیقا هفت و نیم بود که رسیدم دادگاه که همزمان ماشین امین هم کنارم پارک کرد….
اصلا نگاه نمیکرد …

بوقی براش زدم که نگاش برگشت سمتم و شیشه شو داد پایین ..

. امین-سلام…

-سلام ،صبح بخیر… نگاهی به ماشینم کرد و ابرویی بالا انداخت….

امین- صبح شما هم بخیر …

ماشین خودته؟ -بله….

امین-مبارکه….

-سلامت باشی…
امین لبخند مرموزی زد ….

امین- موفق باشید….

منم لبخند با اعتماد ب نفسی زدم و گفتم…

-هستم … تعجب کرد از محکمیه صدام ….

امین-خیلی دوست دارم بدونم مدرکت چیه….

لبخندی زدم -زیاد منتظر نمیمونی …میبینی…

امین- نمیدونم چی بگم….ولی …ولش کن اصلا من برم فعلا کار دارم لبخندی زدم و شیشه رو دادم بالا و پیاده شدم و بعد از قفل کردن ماشینم
اونم پیاده شد و همراه امین وارد دادگاه شدیم …. امین از جلوی در ازم جدا شد و به سمت اتاق دیگه ای رفت….
ساعت هشت شد و تقریبا همه توی اتاق مورد نظر بودیم که هنوز فتوحی نرسیده بود….
قاضی هم اومد و من با استرس به در زل زده بودم …. امین از دور اشاره ای کرد و پرسید موکلم کجاست که گفتم تو راهه… بعد از صحبتهای قاضی دادگاه رسمی شد و وقتی فهمیدن موکل من
نیست با تعجب به من نگاهی کمرد … قاضی-خوب خانم مشفق موکلتون مثل اینکه نمیان….چه کار کنیم؟؟؟
-آقای قاضی اگه میشه چند لحظه ای صبرکنید …میدونم که توی ترافیکه….
قاضی -ولی خانم محترم وقت برای ما با ارزشه ما نمیتونیم به خاطر موکل شما…..
در همین حین در زده شد و فتوحیه دختر با چهره ای داغون و خسته ولی شاد وارد شد ….
لبخندی عمیق زدم و قاضی هم اجازه ی نشستن رو بهش داد… فتوحی کنارم نشست… -سلام … مدارک و آوردی؟؟
فتوحی-آره …از دست پدرم و اون صحنه ی خارج شدن برادرم همراه استمپ تو دستش هم عکس دارم …. فیلیمی که ما داشتیم خیلی از صحنه رو نداشت ولی فیلمی که از عمه گرفتم صحنه ی کامل رو داشت و حتی چهره ی برادرم هم توی درگاه در که داره خارج میشه هم مشخصه…
لبخندی زدم …. -خیلی خوبه … آفرین… ابتدا فتوحی پسر به جایگاه رفت …
فتوحیه پسر-جناب قاضی …من از خواهرم شکایت دارم که با این کارهاش داره وجهه ی منو پیش اطرافیانم خراب میکنه…این بار سومیه که به خاطر یه موضوع مسخره که همه چیزش تایید شده است منو به دادگاه کشونده….
قاضی اجازه ی صحبت رو به امین داد….
امین هم ایستاد و یه سری مدارک و اسناد رو برد و به قاضی داد و مشغول شد به صحبت کردن….
وسط حرفاش گفت…
امین- موکل بنده از خواهرشون یعنی خانم م.فتوحی میتونه بابت تهمت و افترا به جعل سند ….
هنوزحرفش تموم نشده بود که بلند شدم -اعتراض دارم جناب قاضی…
قاضی-اعتراض وارد نیست …
امین با دیدن اعتراض من رشته ی کلامش از دستش رفت و ولی کمی بعد دوباره مسلط شد و شروع کرد
نشستم…. عصبی نبودم….

اجازه دادم هرچی میخواد بگه …

دادگاه تو دستای منه..

.موفقیت تو عکسای تو دستای منه….

برگشتم سمت فتوحی دختر….

-عکسهارو بده ببینم… عکسها رو داد دستم ..

. عالی بود ….حتی نیمرخ برادرش هم توی عکس مشخص بود … جای هیچ شک و شبهه ای برای دادگاه وجود نداره…
نمیدونم چقدر گدشت که امین با لبخندی نشست و فتوحیه برادر هم نشست کنارش ….
اونقدر خوشحال بودند انگار همه چیز به نفعشونه … یه لحظه امین برگشت سمتم…. لبخند بدجنسی روی لباش بود …. منم لبخند حرص دراری زدم که مات شد …

پاکت عکسها رو توی دستم فشار دادم…. نگاهش روی دستم متمرکز شد …

با صدای قاضی که منو صدا رد نگاهمو از نگاه سبزش گرفتم….
قاضی- خوب خانم مشفق ..

.این سومین باریه که این پرونده به دادگاه ارایه شده و هر بار این بنده خدا تبریه شده و بازم این خانم (به موکلم اشاره کرد) ادعا دارن برادرشون قصد فریب و اغفالشون رو توی تصاحب اموال دارن …. حالا اینجا من ازتون میخوام اگر مدرک جدیدی دارید به دادگاه ارایه کنید اگرم که نه….
بلند شدم و ایستادم….
-جناب قاضی بنده و موکلم مدرک محکمه پسندی داریم که مطمینن با دیدنش نظر دادگاه کاملا بر میگرده….
قاضی ابروشو بالا داد و گفت قاضی- بفرمایید…

منتظریم پاکت عکسها رو باز کردم و ایستادم و خیلی محکم رفتم سمت قاضی…

صدای پاشنه های کفشم اعتماد به نفسمو بالا تر میبرد … امروز برعکس همه ی روزها اسپرت نپوشیدم ..

. تیپ خانومانه و کفشای تق تقی…

به میز قاضی رسیدم و عکسها رو روی میز قرار دادم… عینکشو زد و مشغول دیدن شد… هر لحظه ابروهاش بالاتر میرفت… همه ی عکسها رو نگاه کرد و روی میز گذاشت و با درآوردن عینکش
نگاهی به امین و فتوحیه پسر کرد…

عکسها رو به دستیارش داد واونم توی پرونده قرار داد منم نگاشون کردم که امین با دودلی نشسته بود ولی پسر با ترس و
رنگی پریده….
قاضی -خوب جناب نوید …

اینجا مدارکی ارایه شد که دال بر صحت ادعای خانم م.فتوحی هست….فقط …

رای دادگاه میمونه برای جلسه ی بعد چون این عکسها باید بررسی بشه تا درستیشون مشخص بشه….
امین -میتونم عکسها رو ببینم؟
قاضی-این عکسها ضمیمه ی پرونده شد اگه خیلی مایل به دیدن هستید میتونید از خانم مشفق و موکلشون بخواید …
قاضی دادگاه بعدی و دادن رای نهایی رو سه روز بعد مشخص کرد….
همه در حال خروج بودن که فتوحیه دختر بغلم کرد و نسخه ی دوم عکسها رو هم سپرد به من و از ترس برادرش سریع از دادگاه خارج شد
منم بلند شدم و با برداشتن کیفم قصد خروج کردم که امین با موکلش اومدن روبروم….
فتوحیه پسر-میشه اون عکسا رو ببینیم؟

ابرویی بالا انداختم….
-ندیدید؟؟؟ تعجب کرد…

امین- چطور؟ (رو کرد سمت دوستش) مگه دیدی؟؟

فتوحی هول کرد -نه بابا ..چی میگی شما خانم وکیل ….قاطی کردی؟

امین اخمی کرد-مراقب حرف زدنت باش … امین روش و کرد به سمتم…. امین-میشه عکسا رو ببینم!؟ عکسها رو دادم دستش … با نگاه کردن به هر کدوم چهرش قرمز تر میشد و رگ گردنش متورم
تر… دستش هر لحظه روی عکسا فشرده تر…. عکسا رو روی میز روبروم انداخت و با خشم برگشت سمت دوستش

امین- توی پست فطرت دروغ گفتی؟؟ اینا چیه لعنتی؟؟
پسر-امین جان ..دروغه …مهمله باور کن … من بهت دروغ نمیگم داداش….
پوزخندی زدم به کلمه ی داداش که جفتشون نگاهشون بهم افتاد….
عکسا رو از روی میز برداشتم و گذاشتم توی کیفم….و روبروی امین ایستادم….
-نمیدونم تا کجا میخوای به این رفیقت که ادعای برادری هم داره اعتماد کنی …. ولی بدون که اینی که کنارت ایستاده اونقدر پول چشمای
طماعشو کور کرده که برادری رو هم که در حقش میکنی نمیبینه … اون به خواهرش رحم نکرده انتظار داری به تو که دوستشی …هه…
نگاهمو از چشمای امین گرفتم و پر از نفرت به پسر دوختم….
حالم از آدمای مثلش به هم میخوره ..کسایی که با دیدن پول بیشتر مهر خانوادگی رو از یاد میبرن …
دلم میخواست تف بندازم تو صورتش ولی حیف به همون تف که بره رو صورتش…
چشمای اونم درست مثل چشمای من بود و پر از نفرت و انزجار….
رفتم نزدیکتر و جوری آروم حرف زدم که جز خودم و امینو خودش کسی توی دادگاه نشنوه….
-فقط یه مدرک ….یه مدرک از دزدیه دفترم و منزلم ازت پیدا کنم…. حسابت با کرام الکاتبینه آقای فتوحی….
پسر-چی میگی؟؟ شما همتون دیوونه اید … اون خواهر احمقم که تهمت جعل سند زده بهم ، اینم توی احمق که تهمت دزدی می زنی….
اینو که گفت امین برگشت سمتش و یقشو گرفت تو دستشو کشیدش بالا و….
پسر به تته پته افتاده بود … منم از خشم میلرزیدم…به من گفت احمق ، پسره ی بی وجدان…. امین- ببین ….فقط یه بار دیگه به این خانم توهین کنی با من
طرفی…فهمیدی؟؟؟ محکم تکونش داد … پسر-چته امین…؟؟ تو باید از من طرفداری کنی….نه از اینها!!!
امین یقشو با خشونت ول کرد ….
بعد انگشت اشاره شو گرفت سمتش تهدید وار گفت
امین-اگه بفهمم این چند وقت بازیم دادی …این رفاقت بیست ساله رو میذارم کنار …. شوخی هم ندارم …. برو دعا کن فقط این طور نباشه که اگه باشه بدجور حسابتو میرسم…
امین برگشت سمتم-بریم….

ابروم رفت بالا …

این چه یهو جو آقا بالا سری گرفتتش ….

داشتم با تعجب نگاش میکردم که با صدای بلندتری گفت
امین-بریم گفتم… پریدم هوا و با همون تعجب ازش جلو زدم و اونم پشتم اومد.. تا رسیدن به ماشین مدام کلافه دست به گردنش میکشید… داشتم سوار ماشینم میشدم که صدام زد امین-بهار… برگشتم سمتش.. -بله؟ امین

– اون عکسا ….. اون عکسا درسته؟؟

-منظورت چیه؟؟

امین-یعنی…یعنی مطمینی کار خود خواهره نیست؟؟؟ ابروم رفت بالا …
-اون مدرک رو من خودم پیدا کردم….
امین-از کجا…
اون فیلمی که از خونمون دزدیده شد …البته اون فیلم ترمیم شده بود و صحنه ی اصلی یعنی همون عکسایی که دیدی ازش حذف شده بود ولی این عکسا رو موکلم از فیلمی که دست عمه اش بوده که توی شهرستان بوده گرفته که صحنه ی کاملش توش بوده….
امین سرشوپایین انداخت.. حس میکردم باید کمی دلداریش بدم …. -باید توی دوستیتون تجدید نظرکنی… نگام کرد…. امین-هیچوقت فکر نمیکردم همچین آدمی باشه….

فکر میکردم
خواهرش ..

. پوفی شید و سوار ماشینش شد و سریع رفت..

.. فکر میکرد خواهرش چی؟؟

چرا حرفشو ادامه نداد!؟؟

نمیدونستم چشه… شایدم دردش از این بود که پرونده رو داره میبازه…!؟

شانه ای بالا کردم.. به من چه اصلا … خندیدم … من موفق شدم…

سه روز گذشت و توی دادگاه صحت عکسها مشخص شد و پ.فتوحی به علت جعل سند رسمی متهم شناخته شد و طبق قوانین 223 و 222 قوانین کیفری جعل اسناد به یک سال و شش ماه حبس محکوم شد …
امین بعد از دادگاه بدون حرفی به دوستش و حتی من سریع خارج شد
الان دو روزه گذشته و خیلی خوشحالم که این پرونده رو در مقابل امین نوید موفق شدم ….
حتی توی روزنامه هم درج شد … دیگه امین نمیتونه وکیل داغون و بی تجربه رو بهم بچسبونه…..
صبح از خواب بیدار شدم و سریع یه دوش گرفتم و رفتم بیرون از اتاقم …
-سلام مامان….
مامان-سلام بهار …برو صبحونه ات رو بخور …هنوز میز رو جمع نکردم….
-چشم… رفتم و بعد از خوردن میز رو جمع کردم و رفتم بیرون …
خواستم برم حاضر شم برم دفتر که صدای موبایلم رو شنیدم …. سریع رفتم سمتش و دیدم شماره ی النازه… دکمه ی اتصال رو زدم… -بله؟

الناز-سلام بهارجون….

-سلام الناز …خوبی؟

الناز-ممنون…شما خوبی ؟ چه خبرا؟

-خبر خاصی نیست …

شما چه خبر؟ الناز-راستش…یه خبر بود که اول از همه خواستم به توبگم… -چیزی شده؟؟
الناز-ببین بهار …تو که از …. از ….

 -دختر حرف بزن چرا من و من میکنی….

الناز-آخه روم نمیشه… ابروم رفت بالا … یه دفعه ذهنم جرقه زد … روش نمیشه….؟! آهااان….شایان !! -درمورد شایانه؟؟؟ الناز نفس عمیقی کشید الناز-آخیش …راحتم کردی… -خوب بگو….چی شده؟
الناز -راستش دیروز شایان راجب خودشو من باهام صحبت کرد …. -خوب؟

الناز –من روم نمیشه به امین بگم… -خوب؟

الناز-شایانم روش نمیشه…. -و کی باید بگه؟؟؟ الناز- من فکر کردم تو بتونی بهش بگی….تو ….یه جورایی همکارید و
طرز بیانت خوبه… تعجب کردم…. -آخه من برم چی بگم؟
الناز-ببین من میخوام قبل از اینکه خوانواده ی شایان و مادربزرگ من بفهمن بدونم امین راضیه یا نه…نمیخوام شایان بیاد بعد امین جواب رد بدi و شایان و خانواده اش سنگ رو یخ بشن….میخوام از موافقت امین مطمین شم بعد ….
-منظورتو میفهمم ….ولی اگه من بگم ، امین نمیگه به تو چه ربطی داره؟
الناز-نه…خیالت راحت….اخلاقش خوبه ….فقط اگه راضی نبود یه جوری راضیش کن…
لبخندی زدم…
-ای شیطون ….پس میخوای برم راضیش کنم…خوب یکم از این آقا شایان بگو من چی باید تعریف کنم…
الناز شروع کرد به صحبت کردن و من تقریبا پی بردم شایان یه پسر کاملا ایده آل برای النازه….
الناز-خوب …نظرت چیه؟؟؟

-حله…

الناز جیغی کشید –میگی؟؟؟

آره دیگه….خیالت راحت…
الناز-عاشقتم بهار … مرسی….منتظر خبرای خوبتم…کی حرف میزنی باهاش….
-نمیدونم …تو بگو! الناز-اگه امروز بشه که خیلی خوبه…. -اوه اوه ..چه عجله ای هم دارید…. النازحرفی نزد….فکر کنم خجالت کشید… -باشه…اگه وقت داشته باشه باهاش یه قراری میذارم …. الناز-مرسی بهار ….با این کارت منو مدیون خودت میکنی….

500 

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن