رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت بیست و پنج


-حالا که چیزی نشده ….

اصلا من دوست داشتم شنا کنم فقط مونده بودم چه جوری شیرجه بزنم که الناز مسببش شد .

.حرفی داری شما؟؟ …
بابا-بیا بیرون حالا ….سرما میخوری…
لبخندی زدم-نه دیگه…خالا که یه مسبب خیر منو به آرزوم رسوند بذار اول یه کم شنا کنم بعد میام….
مامان-بهار خوراکش شناست …چیزیش نمیشه ….الناز جان عیبی نداره دخترم خودتو ناراحت نکن…
سهراب-هنوزم کله خرابی تو دختر….آب سرده …سرما میخوری دیوونه
-عیب نداره عمو … سهراب با حرص گفت-ای عمو و ….. لبخندم اونم خندون کرد و تقریبا همه ناراحتیشون رفع شد و رفتن تو
سالن…. راستی مهرداد کجا بود ؟؟؟ همه رفتن جز الناز و امین… الناز که همونجور بغض دار و سر پایین و امین حرصی نگاهش طرف
دیگه … حالا که کسی نبود میتونستم راحت تر حرف بزنم… -فکر میکنی خیلی کار خوبی کردی سر خواهرت تو جمع داد زدی؟؟؟
امین با تعجب نگام کرد…
حتما داشت با خودش فکر میکرد اگه شنا بلد نبودم باز هم بلبل زبونی میکردم یا نه …؟؟
امین-اگه….
-هیچ اگه ای وجود نداره ….هیچ اگه ای ارزش داد زدن سر خواهرتو نداره….
دیدم که الناز اشکش ریخت… به الناز اشاره کردم…
-راحت شدی؟ همینو میخواستی ؟؟؟خوشت میاد اونم توجمع ضایعت کنه؟؟؟
امین نگاه کلافه ای به الناز کرد و رفت سمتش و سرشو بالا آورد …. الناز اشکش بیشتر شد … الناز-به خدا نمیخواستم اینجوری بشه…. فقط خواستم شوخی کنم
امین!!! امین اشکاشو با دستش پاک کرد و بغلش کرد…. امین -ببخشید …اشتباه کردم… یاد خودمو باربد افتادم … دلم یهو تنگ شد … اولین باریه که بدون باربد میایم گردش…. دیگه کم کم داشت منم اشکم میریخت که اونا رو ولشون کردم و
پرداختم به شنای خودم…
مثل جت از اینور میرفتم اونور که دیگه خسته شدم بعد از چند دور اومدم کنار استخر و داشتم آب رو از سر و صورتم پاک میکردم که دیدم این دو تا مثل چی به من زل زدن….
-چیه….؟ چرا اینجوری نگاه میکنید….؟ الناز-خیلی قشنگ و حرفه ای شنا میکنی…. خندیدم…. -بایدم بلد باشم ….من از بچگی شنا میکردم.. امین-حوله نیاوردید؟؟؟ -نه…همینجا خشک میشم..اینجا آفتابش میسوزونه…. آروم از استخر دراومدم و لبه اش نشستم…. ازدور شایانو دیدم داره میاد سمتمون… نمیدونم چرا معذب شدم…. لباسم خیس بود و بهم چسبیده بود … هول به الناز گفتم … -الناز میشه برام حوله مو بیاری؟؟؟ زود بیار تا شایان نیومده….! الناز باشه ای گفت و با تعجب نگاهی به امین کرد و رفت … خودمم یه لحظه تعجب کردم….
چرا من با وجود امین احساس معذب بودن نداشتم اما با شایان… چرا؟؟ خوب شاید به خاطر رفتار خودشه که همیشه سر سنگین رفتار
میکنه…. تعجبی رو تو امین هم دیدم که بهم خیره بود… نمیفهمیدم به چی فکر میکنه که اینجوری خیره ام شده…

گفتم-میشه اینجوری نگام نکنید …. امین با مکثی نگاشو ازم گرفت…. ولی خودم هنوز تعجب داشتم …. سوالهایی تو مغزم بود که جوابشونو نمیدونستم…. چرا وجودش برام اهمیت نداشت وقتی بیرون اومدم…؟؟؟
البته وضعیتم بد هم نبود! ….جینم که همینجوری تنگ بود ولی لباسم کمی بهم چسبیده بود و کمی از موهای خیسم رو صورتم ریخته بود وکمی هم پشتم ریخته بود که دیده نمیشد….
با دیدن حوله تو دست الناز ازش تشکر کردمو رفتم توی سرویسی که توی حیاط بود …
سشووار هم بود ….
موهامو و لباسمو کمی خشک کردم و شالمم که نم داشت سرم کردم و اومدم بیرون که دیدم مهرداد و الناز و امین و شایان کناراستخر ایستادن
رفتم سمتشون…
-چیزی شده؟؟؟ مهرداد سریع برگشت و اومد نزدیکم …
اونقدر حرکتش سریع بود یه قدم رفتم عقب … -اِ…چیه؟ مهردا-خوبی بهار؟؟ افتاده بودی تو استخر؟؟؟ -نه ….چطور؟ نگاهی به سر و وضعم کرد …
مهردا-چرا پس خیسی؟؟؟

 -نیفتادم …

خودم رفتم شنا کردم…

.حالا چیه مگه؟؟

مهردا- فکر کردم طوریت شده…! خوبی الان …تو این سرما شنا
میکنه آدم؟؟؟ اخمی کردم …. -شاید آدم نکنه ولی من شنا میکنم… دوست دارم … مهردا- باشه بابا !چرا میزنی..ترسیدم سرما بخوری…. -لازم نیست شما بترسی…. مهرداد-چرا ایجوری حرف میزنی؟؟مگه چی گفتم حالا… -من جوری حرف نمیزنم که ….شما زیادی از حد هول کردی …. مهرداد لبخندی زد
مهرداد -خوب نگرانتم بهار …. تو دلم گفتم بیخود کردی…
-نگران نباش… مهرداد لبخندش عمیق تر شد … مهرداد-چشم ….امر دیگه!؟ لبخندش رو اعصابم بود … جدیدا طاقت نگاه هاشو نداشتم… یه جورایی انگار …. اصلا ولش کن….
خواستم برم سمت سالن که نگام به الناز و امین افتاد … بازم امین با چشمای خشنش از دور داشت منو میزد !! من نمیدونم چه هیزم تری به این فروختم که اینجوری میکنه…. رو به الناز گفتم … -بریم داخل …سرد شد هوا … الناز همراهیم کرد و از دست حرفای بی سر و ته مهرداد و نگاههای
تیرانداز امین خلاص شدم…
تا عصری کنار الناز بودیم و داشتیم فوتبالدستی میکردیم که از صدای داد و فریادمون امین و مهرداد در زدن و داخل شدن…
امین-چی کار میکنی الناز؟؟؟ چرا داد زدید؟
الناز با خنده-وای امین …این بازی خیلی باحاله …داشتیم بازی میکردیم …منبُردماین ِسریرو….
اخمی کردم -نخیر…تو جرزنی کردی … امین لبخندی زد -الناز جرزنی تو خونِشه… مهرداد -پایه ی بازیه گروهی هستید؟؟؟ همه به هم نگاه کردیم… همه به هم نگاه کردیم الناز-آخه شایان نیست …. نگاهی به الناز کردم …. یه دفعه صدای شایان اومد
شایان -کی منو صدا کرد ؟؟ خندم گرفت … آخه دقیقا نگاهش به الناز بود … منم با شیطنت گفتم
-الناز جون بود …. شایان هم خندید شایان -الناز همیشه به من لطف داره …. مهرداد دوباره پیشنهادشو عنوان کرد که شایان جلوتر ازهمه گفت
شایان-من پایه ام بدجور ….من داور …. هممون خندیدیم…. آخه همچین گفت من پایه ام گفتم از اون حرفه ایاست … مهرداد با لبخند اومد کنار من ایستاد و امین هم جدی کنار الناز ایستاد

با صدای شروع شایان بازی شروع شد … هیجان خیلی بالا بود به خاطر جمعیت بالامون … بازم الناز داشت جرزنی میکرد
اعتراضانه گفتم… -اِ…همش جرزنی میکنی …اینقدر دسته رو نچرخون… امین با بدجنسی گفت … امین-جرزنی نیست بهار خانم …مدل بازیشه خواهرم…
اووه…
اونقدر صدای داد و بیدادمون بالا رفته بود صدای بزرگترا دراومده بود ….
از همین الان ما بازنده بودیم…
امین و الناز با توپهاشون ما رو ترور کرده بودن….
اینقدر گل خوردیم خسته شدم …
این مهردادم انگار فقط بلد بود بگه بازی کنیم …اونقدر ناشیانه بازی میکرد که هر کی میدید فکر میکرد اولین بارشه بازی میکنه….
از بازی خسته شده بود و خواستم برم کنار که تو یه لحظه مهرداد دسته ی سمت منو تو دستش گرفت که کمی از دست منم رفت زیر دستش…
سریع دستمو پس کشیدم و نگاه اخم آلودی بهش کردم که اصلا ندید …. آخه نگاهش روی فوتبال دستی بود … اون یکی دستم رو هم برداشتم و یه قدم رفتم عقب …. از کارش خوشم نیومد… شایدم من زیادی حساس شدم … خوب بازیه دیگه امکان داره این اتفاقات توش بیفته… مهردا برگشت سمتم مهرداد-چی شد بهار …بیا دیگه… -نه دیگه…خسته شدم …. الناز-اِ…بهار بازی رو خراب نکن دیگه …. -خستم الناز دستم درد گرفت…
امین هم که تا اون لحظه ساکت بود به حرف اومد.. امین-الناز اصرار نکن….منم خسته شدم…. نگاش کردم … اخم داشت … نگاهش روی مهرداد بود بعد نگاه کوتاهی به من کرد …. چرا اخم کرده؟؟ نکنه دیده حرکت مهرداد رو؟؟ خوب دیده باشه …. اصلا دیده باشه چرا اینجوری نگامون میکنه….!؟ بیچاره از عمد نکرد که!!! خوب بازی بود دیگه…. مهرداد که بازی رو بهم خورده دید رفت بیرون… منم بیکار ایستاده بودم که صدای امین رو شنیدم…. امین-اخم نکن خواهر من ….چقدر بازی میکنی تو ؟ خسته نشدی؟؟ شایان خندید و رفت مقابل الناز ایستاد
شایان-من خسته نیستم الناز …بیا با من …. الناز لبخندی زد
الناز-ایول ….بریم که داشته باشیم … بعد یهو گفت
الناز-داور نداریم که…
خندم گرفت -من داور… الناز ابرویی بالا کرد
الناز-شما که خسته بودی بهار خانم ….! رفتم نزدیکش و توی گوشش گفتم
-چقدرم شما بدتون اومد….
با ابرو به سمت شایان اشاره کردم که الناز سرخ شد و یه دونه زد رو بازوم…
الناز-خیلی بلایی بهار… خندیدم …. چه زود خودشو لو داد … -ما اینیم دیگه …. رفتم و با صدای شروع من بازیشون شروع شد … از بازیشون کاملا مشخص بود شایان داره مسخره بازی میکنه که الناز
ببَره.. ِ
النازم که فقط در حال چرخوندن دستته ها بود …. با صدای امین برگشتم سمتش
امین -اجازه هست ؟ سوالی نگاش کردم که به تختم اشاره کرد
-بله حتما …
نشست رو تختم… منم شدم داور و اونم بیننده خدایی الناز به گفته ی امین جرزنی تو خونِش بود …. اونقدر اون دسته های بدبخت رو میچرخوند که صدای جیرجیرشون در
اومده بود و شایان هم اونقدر گل خورد که کم آورد…. شایان-وای …الناز واقعا بازیت خوبه… ابروم جهید بالا…ای پاچه خوار !! بازیش کجاش خوبه؟ فقط بلده دسته بچرخونه …اینو بچه ی دو ساله هم بلده… خوب عشقه دیگه …ببین عشق چه ها که نمیکنه….
باعث میشه یه بازیه بد ، خوب جلوه کنه ریز خندیدم که دیدم امین هم داره میخنده و سرشو تکون میده …. شایان-چیه امین خان… به بازیه ما میخندی ؟؟؟ امین- خنده داره دیگه…جفتتون فقط در حال چرخشید…. شایان رفت کنار -بفرما ببینیم شما چی بلدی؟! امین- من دیگه بسمه…در ضمن داره بوی کارهای مردونه میاد … دقت کردم دیدم بوی کوبیده ست … -شام کوبیده است… الناز- من میمیرم برای کوبیده … شنیدم شایان آروم گفت خدا نکنه….
لبخندی زدم و رو به الناز چند بار ابرو بالا انداختم امین- شایان بریم کمک…شما همین جا باشید الناز تا شام آماده شه… نمیدونم چرا نگاهش به من بود ولی لفظ الناز رو به کار برد …! النازهمگفت َچشموماموندیمواونارفتن… همین که رفتن رفتم سمت الناز…
شیطون خندیدم و نگاش کردم …. الناز-چیه؟بَد نگاه میکنی!! -نکنم؟ الناز-نمیدونم …تو بگو… -من نباید بگم …شما باید تعریف کنی… لبخند خجالتی ای زد …
خندیدم …
-نمیخوادبگی…رنگرخسارهخبرمیدهداز ِسردرون… ِ
الناز- اووووووووه…تا کجاها رفتی تو…چیزی نیست که فعلا… نیشگونی از بازوش گرفتم … -چیزی نیست دیگه ؟؟؟! خدا نکنه ی شایان خان رو یادت میاد ؟؟ الناز خندید …
-ای پررو…دختر خجالت بکش ..سرخ شو….دختر باید سنگین باشه …نباید دندونش دیده شه وقتی میخنده …. وقتی حرف میزنه باید دهنش بسته باشه…
همینجور داشتم حرف میزدم که دیدم الناز با دهان باز داره نگام میکنه….
الناز-احتمالاشمادیکتاتورنیستی؟؟خوبهتو َمردنشدیوگرنهبیچاره خانومت … صبح تا شب که باید کار میکرد ..کمکشم که نمیکنی…. نبایدم بخنده …خدا رحم کرده دختر شدی…
خندیدم … -شوخی کردم بابا …خوشبخت شید ….
الناز آروم خندید-ای بابا ….هنوز کسی نمیدونه….شایدم امین راضی نباشه…
لبخندی زدم … یاد حرف امین افتادم که گفت میدونه …. -راضیه…نگران نباش دختر… الناز تعجب کرد-تو ازکجا میدونی!!؟ -خوب دیگه …! بماند…

الناز-جو ِن من….

-باور کن حس کردم …

من همیشه حسم درسته …
الناز -خدا از دهنت بشنوه..

.همیشه میترسم امین راضی نشه با فامیل …میفهمی منظورمو؟؟
-اوهووم…ولی خیالت راحت… الناز -حالا تو بگو… تعجب کردم… من چیزی نداشتم بگم…. -چی بگم؟ الناز-دلیل اصلیه قطع کردن بازی رو!! یاد مهرداد افتادم…
حس میکنم میخواد خودشو بهم نزدیک کنه… منظورشو نمیفهمم …. نگاه هاشم برام معماست …. الناز-چی شد؟ -دیدی؟
منظورم این بود که دیدی دستشو رو دستم گذاشت …. الناز منظورمو گرفت و با لبخند بدجنسی گفت الناز-آره….منم بدم اومد … -با اینکه از عمد نبود …ولی من خوشم نیومد…شاید زیادی حساسم …
الناز- راستش …نمیدونم بگم…
-چی شده؟ چرا من و من میکنی…
النز- راستش من حس کردم این کار و از روی عمد کرد ….
ابروم رفت بالا …
-چرا این فکر و میکنی؟؟؟
الناز-آخه توپ اصلا طرف دسته ی تو نبود …
تعجبم بشتر شد …
من اصلا حواسم به توپ نبود ….اگه میدونستم و دیده بودم یه دعوای حسابی باهاش میکردم..
اخمم بیشتر شد … -حالشو میگیرم…
الناز-تروخدا بهارجون ….از من نشنیده بگیرا…. لبخندی زدم-مطمین باش …فقط مطمینی دیگه…!؟ الناز-آره…
عصبی شدم…نمیدونستم چی کار کنم …. نمیتونستم به احترام عمو سهراب چیزی بگم… شاید سکوت بهترین کار باشه…شایدم بی محلی… آره …این بهترین کاره….
وقتی برای شام صدامون کردن ….خواستم برم سر سفره که دیدم فقط کنار مهرداد جا خالیه …اونم یه جای کوچیک…
اعصابم بهم ریخت …
داشتم با حرص میرفتم که دیدم الناز رو به مهرداد گفت

الناز-ببخشید آقا مهرداد میشه من کنار امین بشینم ؟
مهرداد نگاه دودلی به الناز بعد به من کرد که داشتم میرفتم اون سمت….
مهرداد با کراهت بلند شد و رفت کنار آقای میرزایی نشست و الناز هم اومد جای مهرداد کنار امین نشست و منم خوشحال و کلی متشکر رفتم کنار الناز نشستم…
النازم برای اینکه کسی شک نکنه از کارش یه چند لحظه ای با امین صحبت کرد که مثلا با امین کار داشته که کنارش نشسته ….
بعد از شام کمی باغ رو جمع و جور کردیم بحث شد بمونیم شب رو یا نه….؟؟
آقای میرزایی خیلی بهونه آورد ولی بابا اونقدر اصرار کرد بالاخره همه راضی شدن به موندن…

450


برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن