رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت بیست و چهار


فسفری رنگ لباس رو پوشیدم با جین مشکی و شال مشکی و بعد از نهار رفتم توی اتاقم
هر چه قدر مدارک رو بررسی کردم چیزی ندیدم که باعث بشه دزدی بیاد و این اتفاق بیفته….
چند بار مدارک رو چک کردم که یه دفعه فیلم مراسم تشییع جنازه رو دیدم…
دو بار دیده بودمش ولی نمیدنم چرا یه چیزی تو وجودم میگفت بازم نگاش کنم….
سیدیش رو برداشتم و توی لب تاپم گذاشتم… یه دور دیدم ولی چیز مشکوکی ندیدم…. یه استرسی تو دلم بود… یه جور هیجان ….تپش قلب… دوست داستم بازم با دقت بیشتری ببینم…
بازم زدم از اول ….
درحال دیدن بودم که بادیدن چیزی از تعجب چشمام گرد شد…. زدم عقب … دوباره دیدم….
خدای من….همینه….
تکه ای از فیلم بودکه مرحوم فتوحیه بزرگ روی تخت بود و همه در حال گریه و زاری ….
بعد از چند لحظه همه در حال خروج بودن که فیلم انگار قطع و وصل شد ….
خیلی آنی بود که اگر دقت نمی کردی متوجه نمی شیدی …
وقتی دوباره وصل شد نیم تنه ی فردی خارج شد که در دستش چیزی بود ….
سریع از اون صحنه عکسی گرفتم و روی اون قسمت دست زوم کردم…..
چشمام گرد شد…. لبهام به لبخندی مزین شد…. دلم شاد شد و هیجانم بیشتر و استرسم تمام شد…. امین خان نوید …باختی..! بلند زدم زیر خنده… خدایا شکرت … وکیل داغون؟؟؟ داغونو نشونت میدم … گفتم بد نچرخ که میفتی….
سریع با فتوحیه دختر تماس گرفتم …

-سلام خانم فتوحی….

فتوحی-سلام …

خانم مشفق شمایید؟

-بله …لطفا هر چه سریعتر تشریف بیارید …

. فتوحی-چیزی شده؟؟؟

-چیزی ؟؟

بله…یه چیز خوب….

فقط بیاید منزلمون…

فتوحی-چرا؟

-اتفاقاتی افتاده که شما خبر ندارید…..
فتوحی -آدرس رو برام اس ام اس کنید تا یک ساعت دیگه خودمو میرسونم….
درست سر یک ساعت فتوحی رسید…. سریع در رو باز کردم و اومد توی اتاقم.. فتوحی -چی شده خانم مشفق …تروخدا زودتر بگید دارم سکته میکنم…. لبخندی زدم…. -خوشحال باش که ما پیروز شدیم…. چشماش برق زد … فتوحی -راست میگید؟ -اوهوووم. …بیا بشین تا بهت نشون بدم… اومد و تقریبا سه بار فیلم رو دید که بالاخره صحنه ی مورد نظر رو دید

فتوحی-اون چیه تو اون دست؟؟؟
لبخندی زدم و عکس زوم شده رو نشونش دادم…. فتوحی-هییییی…خودشه…برادرمه… دستشو جلوی دهانش نگه داشت…. کاغذی بود و یک ظرف استمپ…. فتوحی-اون استمپ نیست؟ خندم عمیق تر شد -دقیقا …تازه یه چیز دیگه…. فتوحی-چی؟
روی دست بیرون اومده ی مرحوم زوم کردم که انگشت سبابش جوهر آبی رنگی بود که البته پاک شده بود و فقط ردی ازش به جا مونده بود….
فتوحی این بار جیغ خفه ای کشید …. فتوخی-نامرد…
فتوحی- من این فیلم رو صد بار دیده بودم….اینا خیلی ظریفن….دادگاه قبول میکنه؟
-چرا نکنه….این محکمترین دلیله…. -فقط موندم شما چرا متوجه دست رنگیه پدرتون نشدید..
فتوحی توی چشماش اشک جمع شد
فتوحی-من تا روزسوم بابا توی بیمارستان بودم …مراسم بدون من انجام شد …
فتوحی – برادرم هرکاری خواسته انجام داده…باورم نمیشه…. روز دادگاه هفت روز بعد بود ….
تقریبا این هفت روز رو دلم می خواست استراحت کنم … دادگاه با همین مدرک هم موکل من رو برنده اعلام میکنه… روز بعد همه همراه هم قصد کردیم بریم کمی اطراف چرخ بزنیم….. بابا به رسم ادب از خانواده ی آقای میرزایی هم دعوت کرد و اونا هم
قبول کردن و طبق معمول امین والناز هم اومدن… سه تا ماشین بودیم که همه روبروی خانه ی ما بودیم ماشین ما بابا بود و مامان و عمو …
ماشین بعدی آقای میرزایی و خانمش بودن و قرار شد ما جوونا بریم توی ماشین امین …یعنی من و مهرداد و شایان و الناز….و البته راننده امین خان بازنده….
شایان جلو نشسته بود و من و الناز و مهرداد عقب بودیم… سکوت بود که مهرداد سکوت را شکست…
مهرداد-میشه آهنگی بذارید؟ امین- ندارم…شما اگه دارید بدید! مهرداد-نه منم ندارم…. فلشمو از کیفم درآوردمو گرفتم جلو…. -من دارم ….یه چیزایی داره … امین با مکثی دستشو جلو آورد و فلشمو گرفت وتوی ضبط گذاشت …. بعد از چند لحظه …. امین- بی کلامه؟ -بله… مهرداد-چرا؟
-من آهنگ بی کلام رو خیلی دوست دارم… النماز-منم خیلی دوست دارم…خیلی قشنگه…. مهرداد-ولی من دوست ندارم … آهنگ یعنی بکوب بکوب… صدای پوزخند امین باعث شد نگاش کنم…. چشمای سبز کمرنگی قفل چشمام بود …. نمیدونم چرا یه آن نتوانستم نگاهم را جدا کنم…. بعداز چند لحظه چیزیر در درونم فریاد کشید بس است دیگر…. چشمانم را بستم وسرم راچرخاندم… مطمینن اگر این کار را نمیکردم الان درتپه بودیم ودرحال سوختن… چرا که امین هم بعد ازمن دست از نگاه کردنش برداشت….
نمیدانم چرا یکدفعه این حس را پیدا کردم ….به باغ ما رفتیم …همانجایی که عروسیه باربد و شیوا را برگزار کردیم…
وقتی رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم …. حس میکردم در ماشین زیر نظرم…
هم مهرداد مدام نگاهم میکرد و هم چشمان سبزی که از آینه گاهی خیره ام می شد …
برخلاف صبح اصلا حال خوبی نداشتم …
خوب فعلا برم سر کارو زندگیم….
برخلاف صبح اصلا حال خوبی نداشتم ، هیچ وقت از خیره بودن کسی نسبت به خودم خوشم نمیومد…
یه جورایی هول میکردم … از زیر نگاهشون فرار کردم و رفتم توی اتاقم…. یه آن یاد روز عروسی باربد افتادم…. روزی که پاهام زخمی شد ….امین و الناز منو بردن بیمارستان…. ازاون روزه دیگه اینجا نیومده بودیم …
لباسامو با یه تونیک و شلوار عوض کردم و شال ساده ی سفیدی هم روی سرم انداختم و بردم پشت سرم و بعد از پیچیدنش بالای سرم بستمش…
بالاخره باید باغ تمیز بشه دیگه … کار همیشگیه من بود …. فقط الناز توی سالن بود … جارو بدست رفتم بیرون … الناز-کار هست به منم بگو بهار جان!! -نه عزیزم…کاری نیست جز جارو و یه کم گردگیری و ….همین! الناز -پس گردگیری با من …. -باشه…فقط خسته میشیا ! الناز خندید-عیبی نداره حوصلم سر رفته و باغ هم آفتابه و من تو آفتاب
سردرد میگرم… -بقیه در چه حالن؟ الناز-نشستن توی آلاچیق… سرمو تکون دادم و الناز اول گردگیری کرد و منم مشغول جارو شدم

تقریبا همه جا مرتب شد که دیدم بابا بساط جوجه رو راه انداخته… رفتم نزدکش و زدم به بازوش… -جوجه داریم نهار؟ بابا خندید-آره
-عاشقتم … بابا-منم عاشق مامانتم.. محکمتر زدم تو بازوشو رفتم سمت بقیه… -خوب بدون من جشن گرفتیدها… سهراب-داریم از فرصت استفاده میکنیم تا تو نیستی … -دستت درد نکنه خان عمو……. سهراب-ای پدرسوخته ….صد بار گفتم نگو عمو … خندیدم …. مهرداد- چرا نفس نفس میزنی بهار؟ خندیدم و به مسخره عرق کذاییه پیشونیم رو خشک کردم … -اوووووه…اینقدر کار کردم ..خسته شدم … مهرداد با یه حالت خاصی گفت -خوب میگفتی بیایم کمک…. -کار زنونه بود …. الناز از پشت اومد و نشست کنارم و یه نیشگون ریز ازم گرفت … الناز-همین امثال تو هستن که کارا رو زنونه مردونه کردن دیگه… کار
زنونه مردونه نداره ….
سهراب خندید- از این به بعد پسرمو صدا کن بهار….من پسرمو مثل یه کدبانو بزرگ کردم …تازه آشپزی هم میکنه…یه فسنجون هایی میپزه که انگشتامونو میخوریم….
ابروم رفت بالا … -واقعا؟؟
مهرداد لبخندی زد …. سهراب-پس چی فکر کردی …. نگاهم به امین خورد که توی بحث شرکت نمیکردولی نگاهش مثل
تروریستا به مهرداد بود … نمیدونم چرا اینجوری نگاش میکنه … از اول توی ماشین هم اینجوری بود …
دوباره به سهراب و نگاه کردم که دیدم همینجوری از هنرای مهرداد حرف میزنه ..خدایی یه لحظه فکرکردم مهرداد یه دختر دم بخته اینقدر ازش تعریف میکنه…
خندم گرفت ازتعبیر خودم … سهراب- چرا میخندی دختر…چته ؟ دیوونه شدی رفت خداروشکر ؟؟! -نه عمو ..داشتم فکر میکردم اگه ده تا دختر کور و کچلم داشتی با این
تعریفات تا الان تو خونه نمیموندن….
سهراب بلند خندید-خوب راستشو میگم دیگه …مهرداد همینجوریه…
یه دفعه گفتم
-ولی من اصلا دوست ندارم مرد تو خونه کارکنه…مرد نباید تو کار خونه دخالت کنه… مرد باید فقط پاشو رو پاش بندازه دستور بده …
همه از تعجب ابروهاشون رفته بود بالا ….چشماشونو گرد بهم دوخته بود…
اما امین داشت میخندید … بازم نگام رفت سمت چال چونش …
فکر کنم سومین بار بود میدیدمش و توجهم بهش جلب مشد … ای خدا !!چی میشدمنم ازینا داشتم!؟ دوباره به چشماش نگاه کردم که با لبخند محوی نگام میکرد … بیشتر از این ضایع نکردم و سرمو انداختم پایین …که یه دفعه یه
ضربه ی محکم خورد پس گردنم … سرم رفت پایین و دوباره اومد بالا… برگشتم عامل ضربه رو ببینم دیدم النازه…. النازبا حرص گفت
-مرد سالاری؟؟؟ با تعجب نگاش کردم …. سهراب بلند خندید… سهراب -ای کاش همه ی مردا زناشون مثل بهار باشه …دنیا گلستون
میشه…. خجالت کشیدم … بلند شدم ورفتم کمک بابا .. تا نهار همونجا کنار بابا ایستادم و کمکش کردم ….تموم که شد رفتم
سمت آلاچیق.. -خانوما آقایون نهار حاضره… اول از همه مهرداد بلند شد و اومد سمتم… نگاهش یه جوری بود …یکم بدم اومد …. مهرداد -چه خوشگل شدی…
ابروم رفت بالا …. -چی؟ مهرداد -صورتتو میگم…از حرارت آتیش سرخ شده …. اخمی کردم
خوشم نیومد از حرفش… مهرداد هیچوقت اینجوری حرف نمیزد رفتم کمی کنار که رد بشه بره… مهرداد هم بعد از چند ثانیه خیره نگام کردن رفت سمت سالن… همه بلند شدن و منم آخرین نفر خواستم برم که یه دفعه امین از کمی
جلوتر ایستاد و برگشت سمتم…
یا ابولفضل …بازم رفت تو فاز اخم و ….یعنی بازم آخرش زخم زبون؟؟؟؟نه … یه امروز و بذار خوش باشیم…
رفتم و روبروش ایستادم… -چیزی شده؟؟؟ امین- وقتی شما ادعا دارید دوست ندارید مرد تو کار خونه دخالت کنه
خودتونم نباید تو کار مردونه دخالت کنید …
چشمام گرد شد ….مگه من چی کار کردم…؟؟داشتم فکر میکردم که با صداش دوباره به چشماش خیره شدم…
امین- آتیش کردن و جوجه کار مردونه ست … نگاشو تو صورتم چرخوند….
یه لعنتی زیر لب گفت و با عجله رفت….
اصلا نفهمیدم چی شد ..؟ خوب درست کردن جوجه هم آشپزیه دیگه …آشپزی هم کار خانوماست …
شانه ای بالا انداختم….
خوب خداروشکر زخم زبونشم زد دیگه تاشب از حرفاش و کاراش مصونم …
لبخندی زدم و رفتم…
چون توی باغ میز نداشتیم سفره ی بزرگی سرتاسر سالن پهن کردم و همه مشغول چیدن ظروف بودن…
حرصم از مهرداد بود که مدام میومد کمک ….همش تو دست و پا میپیچید …
اینقدر اومد و رفت که آخر یه لحظه پیچید جلوم که ظرف ماست ریخت رو لباسم ….
با تلخی گفتم…
-ای بابا ….برو بشین دیگه شما هم!…. نه خودت درست کار میکنی نه میذاری من کارمو بکنم…برو بشین منو الناز ومامان هستیم دیگه …
خانم میرزایی لبخندی زد و سهراب هم دست مهرداد رو گرفت و نشوندش …
سهراب-بشین پسر مگه نفهمیدی بهار از مردی که کار میکنه خوشش نمیاد بشین دیگه….
حرفش بو داشت ؟؟ نفهمیدم ….
وقتی برگشتم برم لباسمو عوض کنم چهره ی قرمز امین رو دیدم و دست فشردش و روی پاهاش….
این چرا همش عصبیه؟؟ نکنه مشکلی داره؟
سریع رفتم و لباسمو بایه بلوز دیگه عوض کردم ….اومدم بیرون تقریبا سفره کامل بود …
کنار مامان و الناز نشستم… مامان-تعارف نکنید …هر چی کمه بگید ….شاید یادمون رفته باشه … الناز- من اول کاری بگم نمک نیست…. بلند شدم و با چند تا نمکدون برگشتم و ایستادم … -دیگه چیزی نیست؟؟؟ بشینم دیگه بلند نمیشما… سهراب خندید -تنبل…دختر برای من لیوان نیاوردی …. رفتم و با لیوان برگشتم….
سر ظهر بود و همه تقریبا مشغول کاری بودن ….
مامانو خانم میرزایی و الناز توی اتاق مشغول حرف زدن بودن و بابا و آقای میرزایی توی پذیرایی در حال بازی شطرنج
سهراب هم اون وسط انگار نه انگار …خوابیده بود و با سر و صدا اصلا تکون هم نمیخورد ….
مهرداد هم داشت یه فیلم میدید …. امین هم فهمیدم رفت توی اتاق دیگه تا کمی بخوابه…. منم دیدم بیکارم و حوصله ی حرفهای مامانینا رو هم نداشتم و النازم
درحال ُچرتزدنبود….
رفتم توی باغ… رفتم سمت استخر ته باغ … بابا دو روز پیش اومده بود و آبو باز کرده بود و آب استخر تقریبا تمیز
و پر بود …. نشستم لبه استخر و شلوارمو کمی بالا زدم و پاهامو فرو کردم توش … چه حالی میداد … دستمو توش حرکت میدادم… واقعا چیزی به اندازه ی آب به آدم آرامش میده؟؟؟ داشتم با آب بازی میکردم که باصدایوحشتناکی جیغی کشیدم و از هولم
افتادم تو آب…..
چون بی هوا افتادم و دهنم از ترس باز بود آب رفت تو گلوم و همون زیر آب به سرفه افتادم که حالمو داشت بدتر میکرد ولی به زور خودمو کشوندم بالا که الناز رو دیدم پریشون داره بهم نگاه میکنه…
پس این ورپریده بود !! خداروشکر شنا بلد بودم
یه دفعه دیدم همه هراسون دارم میدون این سمت… الناز -تروخدا ببخشید بهار …. نمیخواستم اینجوری بشه… خیلی ترسیده بود انگار ، رنگش مثل گچ بود …. اونقدر دهنم پر بود از آب و سرفه های پی در پی نتونستم جوابشو بدم
فقط تونستم لبخندی بزنم که نترسه …. سهراب سریع رسید و تقریبا همه در حال حرف زدن بود
سهراب دستشو گرفت سمتم… سهراب-بیا اینور بهار بکشتمت بیرون…. خندیدم و رفتم عقب تر… خانم میرزایی -چی شدی مادر چرا تو آبی؟؟ الناز با سری افکنده گفت -خواستم شوخی کنم که از هولش افتاد تو آب

یه دفعه صدای بلند امین رو شنیدم…
امین-مگه تو بچه ای ؟ خجالت نمیکشی؟؟….نمیفهمی اگه شنا بلد نبود چی میشد….!؟
الناز بغض کرده بود و سرش پایین بود … از کار امین حرص خوردم …. نباید با خواهرش اینجوری حرف میزد … یادمهباحرفباربدکهتویجمعمنواذیتکردچقدر ُخردشدم… حس الناز رو کاملادرک میکردم… سرفه ی بلندی کردم و تقریبا از چشمامم آب داشت میزد بیرون …. برگشتم سمت امین و با صدای خفه ای گفتم… -تقصیر الناز نبود …خودم حواسم نبود هول کردم چرا داد میزنی شما
…؟ امین- چون کارش اشتباه بود ..

..اگه…

حرفشو بریدم ….

430

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن