رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت سی و هشت

من خدارو شکر میکنم ولی من سلامتی ندارم!!

نمیخوام حرف بزنم …

نمیخوام بهم نزدیک بشی….

نمیخوام به چشمام خیره بشی….

بهش زل زدمو به محکمی گفتم …

-برو داخل منم چند دقیقه دیگه میام…

امین-بیا با هم بریم …

-من خودم میام ….برو

امین-باشه…زود بیا با تردید برگشت و رفت….

مشت محکمی به درخت زدم از درد نفسم برید ولی بغضمو خفه کرد….
باعث شد حواسم بره پی درد دستم …باعث شد یه لحظه ….فقط یه لحظه درد اصلیم یادم بره…
با قدمهای آرومی رفتم سمت سالن …. کنار خاله نشستم … خاله-خوبی عزیزم؟ -آره خاله جون… به هر سختی ای بود مهمانی رو تا شام تحمل کردم ولی بعد از خوردن
شام خستگی رو بهونه کردم و به اتاقم پناه بردم… لباسامو دروردم و یه شلوارک پوشیدم تا با پاهای گچی راحت باشم… تیشرت راحتی پوشیدم و توی تختم رفتم…

هر کاری میکردم خوابم نمیبرد …
از طرفی سر و صدای مهمونا از طرفی هم فکرم مشغول خودم بود و از طرفی هم خوابم نمیومد….
بلند شدم و تکیه به دیوار نشستم و لبتاپمو روشن کردم…
چرخی توی سایتهای مختلفی زدم و وبلاگمو کمی مرتب کردم و مطالبشو به روز و بعد آهنگی گذاشتم و چشمامو بستم…
آهنگ غمگینی بود که بازم اشکامو روی گونه هام روان کرد… خدایا من میتونم این درد وتحمل کنم؟؟؟

دارم داغون میشم ….

داغون…

سریع لبتاپ رو خاموش کردم و دراز کشیدم….

هق هقم رو توی پتوم خفه کردم و خیلی زود خوابم برد ….
چند روزی از روز مهمونی گذشت و من هر روز و شبم توی اتاقم خلاصه شده…
یه زندگیه کسالت بار … امروز که بیدارشدم عصامو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه … صدای حرف زدن مامان با تلفن میومد… مامان-نه دخترم …نمیدونم دخترم؟؟؟

کی بود که مامان بهش میگفت دخترم …. اوضاع مشکوک بود ایستادم …..

مامان-آره عزیزم نمیدونم چی کار کنم دیگه ….به جای اینکه خوشحال باشه سالمه هر روز افسرده تر و داغون تر میشه….
مامان-گفتم شاید با شما باشه کمی روحیه اش بهتر بشه…
مامان-والله من و پدرش امشب باید برای کارای سند زدن یه باغ بریم شمال …. یعنی احتمالا شب نباشیم…
مامان-نه الناز جان…من نمیخوام شما بیای پیشش بمونی … من میخوام بهار از خونه بره بیرون یعنی بیاد خونه ی شما کمی حال و هواش عوض بشه….
دیگه نایستادم …. رفتم سمت اتاقم لباسای بیرونم پوشیدم …. عصبی بودم داره منو به کسی میسپره …. اونم الناز …النازی که از منم کوچیکتره!! کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون …

مامان که دیدتم با تعجب اومد سمتم… مامان-کجا میری دخترم؟؟ لبخندی زدم -حوصلم سر رفته میرم یه سر دفتر …زود میام… مامان-آخه با این پا ؟؟دفتر؟ -زود میام ….یه سری کتاب باید بردارم.. مامان-باشه صبر کن آژانس خبر کنم -نه…با ماشین خودم میرم…. مامان با داد گفت-یعنی چی ؟؟با این پا؟؟ لازم نکرده…. -باشه با تاکسی میرم خدافظ….

مامان-مراقب باش …زود برگرد کارت دارم -چشم… رفتم و به آرومی سوار ماشین شدم… میتونستم رانندگی کنم …. سخت بود ولی شدنی بود …. خیلی آروم و بی سر و صدا از باغ زدم بیرون تا مامان نفهمه با ماشین
خودم رفتم…. به سمت بیمارستان روندم …
توی بیمارستان راه میرفتم که دکترم منو دید و اومد سمتم… دکتر-سلام بهار خانم خودمون …خوبی؟؟ بهتر شدی؟؟؟
-سلام دکتر….ممنون

دکتر-چی شده اینجایي؟

به پاهام اشاره کردم -گچ پامو میخوام باز کنم….

دکتر-تنها اومدی؟ -اوهووووم دکتر- برو اتاق سمت راست اولی ، الان خودم میام….

-ممنون

رفتم سمت اتاقی گه گفته بود و روی صندلی نشستم…. دکتر وارد شد دکتر-روی تخت بشین بهار خانم

بلند شدم و روی تخت نشستم … اومد نزدیک و پرستاری هم برای کمک اومده بود … حدود پنج دقیقه طول کشید تا گچ رو برید …. وقتی گچ باز شد نفسم برید… پاهام یه قسمتی چروک شده بود و پوست زشتی روش بود…. یه بریدگیه بزرگ و یه عالمه بخیه… تعجب کردم….

-چرا پاهام این شکلیه؟؟ دکتر با ابروی بالا رفته …

دکتر-نمیدونی؟؟

-نه…

دکتر-تصادف رو یادت نیست؟؟

اووه … راست میگه… من تصادف کردم… اونقدر از فتوحی کتک خوردم تصادفم رو یادم رفته بود ….. بازم به پاهام خیره شدم… اونقدر زشت بود که رغبت نمیکردم نگاش کنم

دکتر –بذار بخیه ها رو هم باز کنم که دیگه اینورا پیدات نشه… خودش خندید و بلند شد و از اتاق خارج شد

دستی به پاهام کشیدم …

نگاهمو به بیرون از پنجره دوختم ….
دکتر برگشت و بخیه رو هم باز کرد و با بتادین شستشو داد و با باندی پانسمانش کرد و منم تای شلوارمو باز کردم و ایستادم ….
خواستم بدون عصا بایستم که نتونستم و دوباره افتادم رو صندلی ….
دکتر-بذار یه کم بگذره بعد پهلوون …. پنج دقیقه بشین بعد آروم بلند شو….
صدایی از بلندگو دکتر رو پیج کرد به اتاق عمل که اونم بعد از یه سری تذکر منو توی اتاقش تنها گذاشت و رفت…
بعد از چند دقیقه بلند شدم که دیدم میتونم آروم راه برم… آخیش .. راحت شدم از اون گچ…

-سلام مامان…
با نگاهی طلبکارانه نگاهم کرد ولی بعد از دیدن باز بودن پاهام اومد سمتم….
مامان-کجا بودی؟

-بیمارستان!

مامان-تنهایی؟ -آره مگه چی بود؟؟فقط گچ پام رو باز کردم دیگه….

مامان-مگه من نبودم پاشدی تنها رفتی؟؟؟ نگفتی یه موقع حالت بد
شه!!! -حالا که نشده مامان…. مامان-بهار چته؟؟چرا رفتارت اینجوری شده؟؟؟

چرا اینقدر تلخ شدی؟؟؟

تلخ شدم؟؟؟ من که همش سعی میکنم کاری کنم شماها نفهمید چمه… لبخندی زدم و رفتم سمت مامان…. گونه اش رو بوسیدم -مامان گلم ….من تلخ نشدم فقط یه کم درد دارم الان که گچ پام رو
بازکردم…. دروغ گفتم… جدیدا خیلی راحت دروغ میگم… خیلی راحت ظاهرم با باطنم فرق کرده…. خیلی راحت تظاهر به چیزی میکنم که نیستم ….

مامان که از لحنم و کارم خوشحال شده بود بوسم کرد و گفت مامان-برو استراحت کن عزیزم تا نهار -چشم …
رفتم اتاقم و یه دوش گرفتم با همون حوله رو تختم نشستم …. خسته شدم از این بی هدفی…. من نباید از پا بیفتم …. دنیا که به آخر نرسیده …رسیده؟؟ نمیدونم… ولی من … بهار مشفق نباید اینطوری باشم …

باید به زندگیه عادیم برگردم … بچه دار نشدن سخته … خیلی هم سخته…. ولی الان باید زندگی کرد… باید زندگی کنم… چاره ی دیگه ای هم ندارم … با صدای مامان لباسامو پوشیدمو رفتم از اتاق بیرون … بعد از نهار گفت که شب نیستن و میخوان برن شمال -مشکلی نیست مامان برید خیالتونم راحت من همینجا میمونم مامان-نخیر …تو میری پیش الناز اونم تنهاست دیگه …. -مامان!! من خونه راحتترم

مامان-من با راحتیه تو کار ندارم …میخوام با آرامش برم و برگردم….بهار درکم کن…
لحن مظلومانه ی مامان قلبمو فشرد ….
من درک میکنم…
کاش میشد بقیه هم منو درک کنن….
-باشه…
ساعت سه ظهر بود که بابا اومد و یه ساعت بعد رفتن به سمت شمال و قرار شد الناز ساعت پنج بیاد دنبال من بریم خونشون …
با الناز تماس گرفتم… الناز-سلام بهار خانم …تنهایی خوش میگذره؟ -اووووف چه جورم…

الناز-پس نیام دنبالت ؟؟ خندم گرفت -من که از خدامه …. الناز- ای پررو….اونوقت مامانت که سرمو از تنم جدا میکنه … میدونی
چقدر سفارشت رو بهم کرده…
-میدونم همه رو خودم شنیدم… الناز-پس منتظرم باش میام دنبالت … -نه عزیزم …زنگ زدم بگم خودم میام ….نیازی نیست بیای دنبالم …. الناز-باشه …ولی میتونستم بیاما…الکی پول آژانس نده …. خندم گرفته بود

فکر میکرد هنوز پام تو گچه …. -ایرادی نداره ….مرسی
الناز-زود بیا بهاری حوصله ام سر رفته -باشه تا نیم ساعت دیگه میام….فعلا خدافظ قطع که کردم رفتم سمت اتاقم و جلوی آینه به خودم خیره شدم …. به قیافه ی جدیدم … به بهار بی روح …
به بهار بیتفاوت … بلوز آستین سه ربع قهوه ایه جذبی پوشیدم همراه جین تنگ مشکیم …
دلم برای شلوارای جینم تنگ شده بود …

مانتوی ساده ی مشکی ای پوشیدم با شال حریر چروک مشکیمم و سویچمو برداشتم
بعد از چک کردن خونه سوار ماشینم شدم و رفتم یادمه مامان گفت الناز تنهاست … یعنی امین خونه نیست؟؟ شانه ای بالا انداختم …. حتما نیست که مامان گفت دیگه…. سر راه از رستوران دو تا پیتزا خریدم تا برای شام الناز کار ی نکنه…. بالاخره من داشتم مزاحمش میشدم … به خونشون که رسیدم الناز در رو باز کرد ….

در بزرگ رو خودم باز کردم و ماشینم رو بردم داخل و دوباره در رو بستم ….
سوار ماشین شدم و ماشینم رو تا در سالن بردم که چشمای گرد الناز منو به خنده وا داشت ….
از ماشین پیاده شدم الناز که چشمش به پای بدون گچم افتاد خندید الناز-ای شیطون …گفتم خیلی ریلکس گفتی با آژانس میای … اومد بغلم کرد -همین امروز بازش کردم…. الناز-راحت شدی …. بیا بریم داخل … پیتزاها رو که دستم دید بلند خندید …

الناز-خدا از این مهمونا به همه بده …شامتم با خودت آوردی؟!
-آره دیگه … خواستم آشپزی نکنی….
النز-چرا حالا دو تا!!!
-من و تو دیگه…
الناز-تو از کجا میدونستی امین نیست؟
-مامان گفت….راست گفته؟؟
الناز-آره…فردا میاد …برای کاری رفته اصفهان
لباسامو که در آوردم دوست نداشتم شالمو ردبیارم که موهای کوتاهم بیشتر زشتم کنه که الناز خودش از سرم درش آورد ….
الناز- کسی نیست که بهار جون …. از ناچاری همونجور رفتم توی سالن نشستم…الناز هم نشست

لناز-الان یه فیلم توپ میارم با هم ببینیم … -شایان نمیاد پیشت؟
الناز-نه ….دیشب بود ولی دیگه امروز اونم همراه مامان و باباش رفت طالقان…
-تو چرا نرفتی؟ الناز- حالشو نداشتم … -دروغ نگو …. بخاطر من نرفتی؟؟ الناز-نه باورکن … خودم حسشو نداشتم … حالمم خیلی خوب نبود … سرمو تکون دادم ولی حس میکردم مزاحمش شدم…
درسته منو الناز با هم صمیمی بودیم ولی الان حس میکردم اونو از شایان جدا کردم….

672


برچسب ها

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

    1. دوستای گلم ما برای سایت هزینه میکنیم وقت میذاریم و یک منبع درآمده برا ما،ولی چند ماهه دیگه هزینه و درآمدای مارو نمیدن و همه فعالیتاش کم شده و ما هم هفته ای یه بار پارت میذاریم هر چند به ضرر ما هست ولی بازم هفته ای یه بار پارتگذاری میشه،امیدوارم کارارو روبراه کنن و هزینه های ما رو هم بدن و ما از شماها شرمنده نشیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن