رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت سی و هفت


هر کس خود را برای میهمانیه شب که دو ساعت بعد بود آماده میکرد که امین همراه الناز و شایان به منزل امین رفتند تا شب زمان میهمانی برگردند…
اما خانم و آقای میرزایی ماندن برای کمک به پدر و مادر بهار و کارهای خونه
“بهار”
توی اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره بودم… به آینده ی نا معلومم فکر میکردم… چرا یه دفعه اینجوری شد ؟؟؟
کاش به حرف بابا گوش میکردم و طرف پرونده های جنجالی نمیرفتم… قطره اشکی از گوشه ی چشمم ریخت…. از این به بعد من چه جور زندگی کنم وقتی میدونم آینده ی خوبی
درانتظارم نیست….! با صدای باز شدن در سریع به پهلو شدم و چشمامو بستم… صدای قدمهایی اومد و دست گرم بابا رو روی موهام حس کردم… شدت فشار بغضم بیشتر شد ولی نگهش داشتم …. بابا آروم زمزمه کرد

بابا-خدایا شکرت … خم شد و روی موهام بوسه ای زد و رفت بیرون
با صدای بسته شدن درب اتاق اشکهام با شدت بیشتری ریختن…
فقط چند ساعت به شروع مهمونی مونده بود و من دوست داشتم تا اون لحظه بمیرم….
اونقدر توی افکار و اشکهام غرق بودم که نفهمیدم چی شد که به خوابی عمیق فرو رفتم…
با تکون آرومی که منشاء ش روی بازوم بود چشمام باز شد …. اولین چیزی که دیدم چشمای نگران ولی خندون الناز بود … الناز-نمیخوای بیدار شی خانومی …

.مهمونا همه رسیدن فقط تو
موندی… آه عمیقی کشیدم و به سختی و با کمک الناز روی تخت نشستم … -سلام…کی اومدید؟

الناز-علیک سلام …ما نیم ساعتی میشه اومدیم ولی مهمونا تازه دارن
میرسن …مامانت گفت بیام بیدارت کنم… لبخندی زدم
-مرسی …
الناز-چی میخوای بپوشی؟؟؟
تازه نگاهم به الناز افتاد که پیرهن نباتی رنگ خوشگلی تنش بود تا زیر زانو و آستینشم کوتاه و یقه ی بازی که حریری روی باز بودن آن را پوشونده بود …

شال حریر سنگ دوزی کرم رنگی هم سرش بود …. چقدر زیبا شده بود… الناز نیشگون آرومی از بازوم گرفت که آخم در اومد
-چرا اینجوری میکنی دختر؟؟؟ الناز-آخه بدجور زل زده بودی خواستم بگم من صاحب دارم …. خندم گرفت زدم تو سرش -خیلی باحالی …اعتماد به نفستم بالا رفته …

الناز-ما اینیم دیگه …چی میخوای بپوشی حالا؟؟؟ -نمیدونم…میشه تو برام انتخاب کنی ؟؟ الناز با ذوق بلند شد
الناز-چرا که نه…؟! من عاشق این کارم…
سریع به سمت کمد داخل اتاقم رفت و همینطور لباسهامو ورق میزد که یه دفعه برگشت سمتم…
-چیه؟

الناز-با این پا که مسخره میشه پیرهن بپوشی… خندیدم … راست میگفت!! الناز-فکرکن از رو گچ پا ساپورت بپوشی…. دوتایی زدیم زیر خنده

الناز اومد و رو تختم نشست…
بلند شدم و کشوی لباسامو باز کردم و یه شلوار کتان صدری رنگ گشاد پوشیدم با یه بلوز معمولیه سفید آستین بلندو مدل مردونه و شال سبز چروکم رو هم سرم کردم ….
-چطوره؟ الناز-افتضاح…ولی چاره ای نیست با این پا!!! اعتماد به نفسم رفت زیر عمق زمین با افتضاح گفتن الناز… رفتم سمت آینه و صورتم رو نگاهی کردم… واقعا زشت شده بودم… اونقدر لاغر شده بودم که توی صورتم دماغم بزرگ دیده میشد بزرگ نبودا!!!
ولی چون صورتم آب شده بود اونم بیشتر جلوه داشت …
کمی کرم به صورتم مالیدم که سیاهی دور چشمام رو بپوشونه و کمی پلکم رو تیره کردم تا چشمام خوشگل دیده بشه…
کمی هم برق لب زدم و نگاهی به خودم کردم..
با اینکه از همیشه بیشتر آرایش کرده بودم ولی دلم میخواست بازم آرایش کنم و خودمو کمی زیباتر جلوه بدم…
دستم رفت سمت ریملم که ناخداگاه جمله های رد و بدل شده بین دکتر و پرستار به ذهنم هجوم آورد…
قبل از اینکه دستم به ریمل برسه مشت شد .. چرا باید خودمو آرایش کنم؟؟؟

اصلا چرا باید کاری کنم که خوشگل تر بشم؟؟؟ مگه زندگیه عادی بهم برمیگرده با این وضعم؟؟؟ نه… دیگه نمیشه…. من اجازه ی این کار رو ندارم… سریع به سمت سرویس اتاقم رفتم و صورتمو با آب و صابون شستم… الناز از کارم ماتش برده بود… صورتمو که با دستمال خشک میکردم اومد سمتم… الناز-چرا اینجوری کردی؟؟؟ خوشگل شده بودی که… لبخند تلخی زدم… -میدونم …ولی اصلا طاقتشونو روی صورتم نداشتم اینجوری راحت
ترم…. الناز حرفی نزد
فکر کنم فهمید یه بهونه ی الکی گفتم …
شالمو روی موهای چند سانتیم انداختم و تمام موهامو پوشوندم و صندل مشکیمو پوشیدمو همراه الناز ازاتاق خارج شدیم…
باز هم هجوم بوسه ها و قربون صدقه های الکیه فامیل که خارج از حد تحملم بود شروع شد ولی چاره ای نبود …
آخرین نفر زن عمو بود که ازش جدا شدم برگشتم که امین رو روی مبل کناریه شایان و الناز دیدم…
لحظه ای نگاهم به نگاه جذابش گره خورد….

سری به نشونه ی سلام تکون دادم و بدون دیدن جوابم رو ازش گرفتم ولی نمیدونم چرا حس میکردم نگاهش روم سنگینی میکنه…
خواستم اهمیتی ندم ولی مگه شد!؟!؟ کمی سرم رو چرخوندم دیدم بله!! آقا خیره به من نشسته… با دیدن نگاهم لبخند هولی زد و برگشت سمت شایان … از هول شدنش توی دلم خندیدم ، ولی خندم هرگز روی لبم نیومد… چرا که هنوز تلخ ترین حرفهای عمرم را هضم نکرده بودم… هنوز همان صداها با همان ترحم در کلام در گوشم موج مینداخت… به گلی قرمز رنگ که روی فرش زیر میز سالن بود خیره بودم ولی … ذهنم جاهای دیگری اوج میگرفت… صدای گریه ی نوزادی باعث شد سرمو بالا بگیرم… نوه ی عموی بزرگم بود … یعنی دختر ، دختر عموم….
ِ
نمیدونم چی شد که بی اراده بلند شدم و به سمتش رفتم… منی که هیچ وقت کودکی را اهمیت نمیگذاشتم… منی که هیچ وقت جز دختر خاله ی خودم کودک دیگری را در بغل
ِ
نگرفته بودم…
منی که همیشه گریه ی بچه هارا مسخره میکردم و از بچه ها فراری بودم …
آن دختر را از بغل عمو بیرون کشیدم … سکوتی در سالن حکم فرما شد …

همانطور به صورت کودک خیره بودم …
گریه ی سوزناکی میکرد ولی کم کم با دیدن نگاه مات من آرام شد با کنجکاوی به صورتم زل زد …
چشمای کوچولویه آبی …بینی کوچولو …لبهای مایل به قرمز …موهای صاف طلایی ….
خدایا … مرا از این نعمتت بی بهره کردی؟؟؟ چرا؟…. مگر چه ناحقی ای کردم که این چنین مجازات شدم ؟؟؟ چه حقی ناحق کردم که نباید حق داشتن همچین نعمتی را داشته باشم
ِ
…؟؟ سکوت سالن باعث شد نگاهم بچرخه روی صورتهای مات همه… همه ی فامیل میدانستن من از بچه ها بیزارم …. برای همین تعجب کرده بودن.. ولی درستش این بود که من از بچه ها بیزار نبودم … من حتی یک لحظه نمیتوانم نداشتن بچه را بعد ازدواج تحمل کنم… مطمینن مردی هم روی زمین وجود ندارد که همچین چیزی را تحمل
کند… پوزخندی روی لبم نشست … دیگر تمام شد … همه چیز …. زندگی برایم بی معنی است…

به کودک توی دستانم نگاه کردم … داشت میخندید … با سنگهای دستبندم بازی میکرد و میخندید …. سرش را بالاتر آوردم و روی مواج طلایی رنگ موهایش بوسه ای
زدم…
حس خوبی نداشتم ولی …
ولی شاید دیگر هیچ وقت نتوانم بچه ای را درآغوش بریم و ببوسم…
گونه اش را هم بوسیدم و بغلش کردم و فشارش دادم…
ثانیه ای نگذشته بود که غر غر بچه در آمد و من بچه را به عمو برگرداندم و به سرعت با بغض خفه ام به سمت باغ رفتم…
طاقت نگاههای کنجکاو را نداشتم… به تنه ی درخت بید تکیه دادم و همانجا روی زمین نشستم… هق هقم به آسمان میرفت ولی مهم نبود … کسی در این همهمه صدای مرا نمیشنود …!!
نمیدانم چقدر گذشته بود که با افتادن سایه ای روی درخت کناری سرمو بلند کردم و با دیدن امین هول اشکهایم را پاک کردم و به کمک عصایم بلند شدم….
موشکافانه نگاهم میکرد… انگار میخواست تا عمق درونم را بببیند … نگاه ازش گرفتم….
نمیدونم تا چی ….

با صداش دوباره نگام به نگاهش خورد امین-بهار ….گریه کردی؟؟؟….چرا !؟ نتونستم حرفی بزنم …. دهنم قفل شده بود …. تنها جوابم قطره اشکی بود که با سماجت روی گونم افتاد و تا زیر چونم
رفت…. نگاه امین که به اشکم افتاد نزدیکتر شد…. نمیدونم چرا تاب نزدیک شدن بهش رو نداشتم …یه قدم رفتم عقب تر…. تعجب کرد از حرکتم … امین-بهار…! چته؟

چرا اینجوری شدی؟؟

چی بگم؟؟؟

چی میتونستم بگم….؟؟ بگم زندگیم نابود شد…! بازم بهم نزدیک شد که این بار پاهام به زمین چسبیده بود … توی چشمام خیره بود منم تو چشمای سبزش خیره شدم … حس میکردم گونه هام از حرارت سرخ شده… سرمو پایین انداختم و خواستم بی حرف از کنارش رد بشم که عصامو
گرفت قفل شدم به زمین … برنگشتم سمتش ولی اون دوباره اومد روبروم و بهم زل زد

امین-بهار نگام کن….
ولی من با لجاجت به حرفش گوش نکردم و سرمو به طرف دیگری برگردوندم
امین-بهار تو باید الان خوشحال باشی … میدونی تو چه وضعی بودی و
الان اینجا سالم ایستادی …. ؟ میدونی تا مرز …. مرگ رفتی و برگشتی ؟؟؟ میدونی خانوادت و ما ها چی کشیدیدم ؟؟؟ میدونی من چی کشیدم که اون پست فطرت رفیق من بود که این بلا رو سرت آورد … میدونی ؟؟ این چه رفتاریه؟؟ از وقتی از بیمارستان اومدی اینجوری شدی … انگار دیگه بهار همیشگی نیستی … چرا؟؟؟ چی تو رو این شکلی کرده؟؟
با نگاه خیرم روی گل کوچولویی پای یه درخت اشکام ریخت…. راست میگفت …. من دیگه بهار همیشگی نمیشم…. اون بهار دیگه رفت …

به آرومی برگشتم سمتش ….
امین-حرف بزن بهار….چرا داری خودتو از بین میبری ؟؟خدارو شکر کن….برای سلامتیت …
اما جواب من در برابر حرفای امین فقط یه پوزخند بود که امین رو متحیر کرد
نگاهش به پوزخندم بود…. -سلامتی؟!!؟
امین-آره…اگه منظورت پاهاته که دکترت گفت تا یه هفته دیگه مثل روز اولش میشه…
سرمو تکون دادم …. نه… منظورمو نمیفهمی امین برو ….

650 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن