رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت شانزده

به خط نگاهش نگاه کردم که دیدم پسر لیوانش را به سمتم گرفته…
باربد-یکی دیگه براش بریز بهار…. -باشه…. ریختم و دادم دستش … در حین گرفتن لیوانش نگاهم به امین افتادکه با اخم کمرنگی به پسر
خیره بود… تعجب کردم… انگار ارث پدرش رو میخواست … همچین خیره نگاهش میکرد که پسر معذب شده بود… با گذاشتن سالاد الویه وسط همه هورایی کشیدنو منم خندیدم باربد-وای …بهار عاشقتم ….خیلی وقت بود الویه ی دست پخت
خواهرم رو نخورده بودم… -نوش جونت … شیوا با حرص زد به پای باربد شیوا- یعنی من دستپختم خوب نیست؟ باربد با لحنی بامزه دستش لرزید و برگشت باربد- اَه …این چیه درست کردی بهار؟ اصلا خوب نیست …ولی
مجبورم بخورم آخه خیلی گرسنمه… زیر لب پرویی گفتم و همه در حال خنده بودن
شیوا لبخند پیروز مندانه ای زد که باربد چشمکی بهم زد و حرفش را ادامه داد
باربد-خیلی گرسنمه …آخه دیروز اصلا غذا نخوردم…نهارکه ِشفته پلو داشتیم با بادمجون سوخته ….شام هم که اصلا نفهمیدم چی بود فقط بقایایی از چیزی ته ماهی تابه سیاه شده بود….
هممون بلند خندیدیم حتی شیوا هم خندید و ضربه ای به بازوی باربد نواخت..
با نزدیک شدن دختری بهمون پسر بلند شد و رفت سمت دختر …. حتما خواهرش بود … دخترسلام واحوالپرسی ای باهامون کرد و بعد از خدافظیه کوتاهی
رفتن….
باربد-حالا با این شکمهای پر چجوری بریم بالا…؟؟ شایان-اتفاقا باید بریم هضم شه …. اول از همه کوله ام رو بستم و بلند شدم -برییییم باربد- خوبه حالا تو زخمی هستی… خندیدم و بعد از چند دقیقه همه به سمت بالا حرکت کردیم… توی راه بازم الناز و شایان جلو بودن و باربد و شیوا هم پشتشون و بعد
امین بود و منم کمی عقب تر از امین… داشتم میرفتم بالا که دیدم امین ایستاد… ایستادم ببینم چه خبره که دیدم برگشت سمتم با اخم بزرگی…. ابروم رفت بالا
-چیزی شده؟ امین-کنارم راه بیاید لطفا! -چرا؟
امین-اینجوری راحتترم… خواستم بگم من ناراحتم که دیدم برام اهمیتی نداره زیاد… شانه ای بالا کردم و رفتم کنارش… توی افکارم غرق بودم که صداش رو شنیدم…. امین-شما عادت دارید اینقدر با غریبه ها زود صمیمی بشید؟؟ تعجب کردم از حرفش ….منظورش چی بود؟ -منظورتونو متوجه نشدم….! امین پوزخندی زد که بازم رفت رو اعصاب کمی متشنج شدم…. امین- لبخندهای چند دقیقه پیشتون رو میگم با اون پسر غریبه…. آهان …. چییییییییییی؟ مگه من چی کار کردم که صمیمی شدم…؟؟ -من کار ی نکردم که نشون از صمیمیت داده باشه… امین-ولی لبخنداتون و ….
-من همیشه لبخند دارم….مثل اینکه یادتون رفته خود شما هم تا ماه پیش با من غریبه بودید ولی الان همراه و همقدم من داریم از کوه بالا میریم!!!
امین ابروهاش بالا بود… ادامه دادم -پس الان باید با شما هم صمصیمی نباشم …چون شما هم غریبه
بودی… امین با حالتی شوک گفت-ولی الان پسرعمه ی عروستون هستم لبخندی زدم-اوه…چه نسبت نزدیکی!! امین- چرا این موضوع رو پیش کشیدید اصلا به هم ربطی نداشتند…
-کاملا مرتبط بودن…خودتونو به اون راه نزنید…. در ضمن من رفتار و اخلاقم همینه فکر نمیکنم جایی که برادرم کنارمه و مشکلی با رفتارم نداره کسی اجازه ی دخالت داشته باشه!!
ایول به خودم …چه جوابی دادم بهش….! امین مات نگام کرد که چشم از نگاه خیرش گرفتم و ازش جلو زدم…. خندیدم … خوب حدس بعدیم هم درست از آب در اومد…زخم زبانش را هم زد
…آخیش …دیگه خنثی میشه !!! بلند خندیدم به افکارم که باربد با ابروی بالا برگشت سمتم…. وقتی منو تنها دید لبخندی زد باربد-خداروشکر روزبه واجب شدی ؟؟
زدم به کمرش و به جلو هولش دادم و چند دقیقه بعد از خستگی جایی ایستادیم….
-من دیگه کافیمه بچه ها …من نمیام…ولی اگه دوست دارید شما برید من پام درد گرفته…
-من دیگه کافیمه بچه ها …من نمیام…ولی اگه دوست دارید شما برید من پام درد گرفته…
باربد- هنوز همش هضم نشده… خندیدمو آروم به شکمش زدم -معلومه نبایدم بشه…اونقدری که تو خوردی تا ماه دیگه هم هضم
نمیشه باربد-داشتیم؟؟؟ -نداشتیم؟؟ باربد-خیلی پروویی… شیوا- کجا میمونی ؟؟ ُگ ِمت نکنیم برگشتنی…. -همینجا کنار این سنگم
الناز-عجب آدرس دقیقی… اینجا فقط همین یک سنگه!؟ خندیدم… -خوب چی بگم؟ شایان-بیاید بریم بهار خانمم همینجا میمونه و جایی نمیره… ناخداگاه سری به نشونه تایید تکون دادم همشون رفتن… اما…
اما نگاه امین با کمی مکث با دلخوریه خاصی ازم برداشته شد…. دلم گرفت…. من باید از حرفش دلخور باشم …! نشستم و با اخمی به تاولم نگریستم تاولش ترکیده بود و خون آبه ای روان بود که کمی هم خشک شده
بود… چون به آب دسترسی نداشتم دست نزدم تا برسیم پایین بشورمش… ولی عجیب سوزش و دردی داشت… به کوه پیمایان چشم دوختم….
“راوی”
بهار طاقت درد پایش رفته بود… به رویش نمی آورد ولی دردش زیاد بود…. کسی نمیدانست … با لبخندهای مکررش هم محال بود کسی بفهمد او درد هم دارد ….! دیگر نتوانست و به بقیه گفت بروند … امین که از حرفهای چند دقیقه پیش بهار دلخور بود نگاهی بهش کرد و
رفت… بهار او را هم سطح با غریبه ای خواند که دقیقه ای با هم بودند…
با خودش فکرکرده بود من چه حسی دارم و او چه حسی… به احساسش پوزخندی زد… وقتی امروز او را دید میخواست از رفتار هفته ی پیشش عذر خواهی
کند ولی با دیدن رفتار معمولیه بهار حرفی نزد…
با خودش فکرکرد شاید بهار دلش نمیخواهد حرفی راجبش بشنود …
وقتی رفتار مهربان بهار را دید شرمندگیش بیش از پپیش شد…
حتم میدانست اگر خودش جای بهار بود نه تنها کیسه ی دستش را نمیگرفت بلکه کوله اش را هم میداد تا برایش بیاورد …
اما مهربانیه بهار به قدری بود که امین را به تعجب انداخت…
با خودش فکر کرد آیا این دختر در دلش چیزی هم میماند؟؟؟
لبخندی زد …
بهار از نظرش درست مثل کودک چند ساله ای بود که با گذشت ساعتی رفتار بد مادرش را از یاد میبرد و او را بغل میکرد….
برای دلجویی سرعتش را بیشتر کرد و هم قدمش شد ….
نگاه زیر زیرکیه بهار را دید ولی حرکتی نکرد در حالی که در درون خنده ای از شیطنت کودکانه ی بهار میکرد…
دوستش داشت …دیگر انکار نمیکرد ….
ولی نباید عنوانش میکرد…نمیتوانست…
آیا توانش را داشت با وجود این عشق عمیقی که در دلش نسبت به بهار داشت بهار را به دست نیاورد …و یا روزی بهار را با دیگری ببیند ؟؟…دست در دست دیگری…
با این تجسم اخمی کرد که در این حین باز هم متوجه نگاه یواشکیه بهار شد …
دیگر خنده اش نگرفت… فکرش و تجسم آن داغونش کرد… فکرش اینجور داغونش میکرد پس اگر واقعیت شود چه میکرد….!؟ دستی کلافه به صورتش کشید… همان لحظه باربد جایی را برای اتراق انتخاب کرد و همه مستقر شدند
که با ورود پسر جوانی به جمعشان کمی اخم کرد
چرا که بهار به او مدام لبخند میزد و پسر هم نگاه خیره ای به بهار کرد….
خوشش نیامد…
اگر بخواهد بدون رودربایستی بگوید درستش اینست که از درون سوخت….
سوزش قلبش بیشتر از سوزش چای داغی بود که بی وقفه سر کشید تا لبخند بهار را روی پسر نبیند…
در طول یک ربعی که پسر نزدشان بود متوجه نگاههای دزدکیش روی بهار شده بود ولی فقط او…چون پسر روبروی امین بود و همه یا کنارش بودن یا توجهشان به او جلب نبود…
عصبی شده بود ولی نمیدانست چه کند…
بهار با او نسبتی نداشت و هر حرکتی از جانبش اطرافیان را به شک می انداخت…
با آمدن خواهر پسر نفسی از سر آسودگی کشید ….
بهار هم با دیدن خواهر پسر لبخندی زد خواهرش خیلی زیبا بود ….
بهار با خودش گفت کاش زیباییه من هم درهمین حد بود …
اما در همان لحظه امین نگاهش را ازچهره ی خواهر پسر گرفت و با خودش فکرکرد بهارش از همه زیباتر است ..از همه…
باز هم از پسوند”ش” در آخر بهار در ذهنش ترسید…
اما دیگر کاریش نمیتوانست بکند … این ضمیر در ذهنش حک شد …
درقلبش هم …
بهار بی توجه به همه کوله اش را بست و مانند کودکی که آب نبات چوبی میخواهد با آن پاهای داغون پرید که بالا برویم…
همه حرکت کردند… امین اما تاب نگاههای اطرافش را روی بهار نداشت
اصلا چرا بهار مانتویش اینقدر کوتاه بود ؟؟؟؟
در نظرش گفت اوکه به عقایدش پایبند است چرا مانتوی کوتاه پوشیده و موهای شمکیه صافش بیرون آمده…
چرا باربد تذکری به خواهرش نمیدهد…
عصبی شده بود …هم از بهار ..هم از باربد …بیشتر از خودش …چون میدانست ایرادش بی علت است ….زیرا که الناز هم مانتویش کوتاه بود…همینطور شیوا….
برگشت سمت بهار …گفت کنارش راه بیاید … بهار هم بدون حرفی هم قدمش شد …
از بی تفاوتیه بهار رنجید …. امین بالاخره طاقت نیاورد و حرف دلش را زد … ولی باز هم حرف شد زخم… خودش هم فهمید منظورش را بد رسانده…
او فقط قصد این را داشت بگوید تو بی غرض لبخند میزنی ولی طرافیان گرگ هستند، ولی بهار قبل از شنیدن توجیه امین جبهه گرفت…
امین خواست رفعو رجو کند حرفش را ولی بهار باز گفت و گفت تا اینکه ضربه ی آخر را هم به امین زد …
او را با غریبه یکی خواند… امین در درون شکست… با خودش زمزمه کرد
من دل او را شکستم … طبق اعتقادم دل من هم شکست….باید میشکست…!
ولی کاش همه ی شکستنها اینگونه باشد … کاش به جداییه همیشگی نینجامد… در دل نالید … خدایا چرا من؟؟ چرا من …. افکارش را از اسم بهار خط زد … سعی داشت از قلبش هم دور کند که نشد…
بهار را دید که تاول پایش ترکیده…. دلش ریش شد… حتی در پای خودش احساس درد گذری ای کرد… با خودش گفت درد نداره یعنی؟؟ در همین لحظه بهار با خنده ایستاد و گفت نمیتواند ادامه دهد…
امین میدانست درد دارد ولی هنوزم لبهایش خندان است …. این دختر عجب سرتق بود … دوست داشت کنار بهار بماند تا تنها نباشد ولی بهار برادر داشت ! اگر باربد منظور دار تلقی میکرد چی!؟ لو میرفت… نباید ریسک میکرد… برخلاف میلش همراه بقیه رفت و بهار را همانجا رها کرد….
لحظه ی آخر در پیچ برگشت و به بهار نگاهی انداخت که دید بهار نگاهی به پایش کرد و بعد ناله ای کرد و چهره اش از درد پایش درهم رفت….
امین هم درد در قلبش حس کرد…
خدایا چقدر وحشتناک است داشتن عشق و نتوانستن ابراز آن ….
فقط در طول راه به این نکته رسید که امکان سکته کردنش با دیدن بهار با مردی غیر از خودش خیلی بالاست….نزدیک به صد …!
اولین بار بود …اولین بار بود عاشق شده بود…. با خود شرط بسته بود عاشق نشود…
او حق نداشت….
ولی این بار …
در برابر همه مقاوم بود …!!
ولی در برابر چشمان معصوم بهار بی سلاح میشد…
حکمتش چه بود …
نمیدانست آیا امتحان الهی است یا ….
نه…یایی وجود نداشت …!
در دل نالید خدایا مرا امتحان نکن!! من آنقدر توانمند نیستم… من تواناییه دیدن بهار را با دیگری ندارم….مرا امتحان نکن….
درتمام این مدت الناز حواسش به برادرش بود… دختر تیزی بود و تقریبا متوجه شده بود جریان از چه قرار است … فقط دلیل کناره گیریه برادرش را نمیفهمید و همان او را دو دل میکرد
….
در دلش برای برادرش دعا کرد … تنها کسش بود … بعد از پدر و مادرش اوبود که مانند پدر پشتیبانش شد و همچون مادر
کنارش بود…
“بهار”
حدود چهل دقیقه ای بود تنها و بیکار نشسته بودم …. حوصلم خیلی سر رفته بود … پس چرا بر نمیگردن؟؟ کاش باهاشون میرفتم… آخه با این پا؟؟؟ بازم به پاهام نگاه کردم … خشک شده بود …فقط سوزش داشت …. نگاهی به خط رفتنشون کردم که چهره ی باربد رو دیدم و خوشحال
بلندشدم … قبل از نزدیک شدنشون رفتم جلو و …. -سلامممممم…چقدر دیر کردید؟ باربد- شیوا خانم هوس عکس گرفتن کرده بود …. رفتم نزدیک شیوا
-بدون من؟؟؟ دلت اومد؟
شیوا – خدایی همه حواسم به تو بود …بیاید اینجا همگی یه عکس بگیریم…
همه موافقت کردیم و کنار هم ایستادیم …
طرز قرارگرفتنمون این بود که اول باربد ایستاد و شیوا هم کنارش … شایان هم کنار شیوا بود امین هم کنار شایان و بعد الناز بود و منم کنار الناز …
باربد دوربین رو دست خانمی داده بود تا عکس رو بگیره….
نمیدونم چرا لحظه ی آخر الناز جای خودشو منو عوض کرد که با این کار من متعجب شدم و امین هم کنارم نگاهش به من افتاد که در همین لحظه عکس گرفته شد ….
-الناز چرا جاتو عوض کردی؟ الناز لبخند مرموزی زد که معنیشو نفهمیدم ولی گفت الناز -دیدم تقریبا به ترتیب قد ایستادیم گفتم من از همه کوتاهترم آخر
بایستم عکسمون جالب شه… دلیلش کمی قابل توجیه بود …ولی تو آخرین لحظه؟!

همه به سمت پایین حرکت کردیم کنار ماشین که رسیدیم گفتم -باربد صندوق رو باز کن آب میخوام….
باربد صندوقش رو باز کرد و منم آبی رو که خودم آورده بودم رو برداشتم و توی لیوانی ریختم و توی ماشین نشستم زوری که پاهام از ماشین بیرون بود ….
کفشامو درآوردم و آب رو روی پام ریختم که از سوزشش یه آیی گفتم که همه نگام کردن…
شیوا-اِ….تاولت ترکید؟ -آره…آی باربد- چقدر ناجوره…خوب نپوش اون کفشاتو مجبور بودی؟؟
خندم گرفت…. -آخه به تیپم میومد… الناز خندید-الانم این صندل با کوه اومدن مطابقت داره !؟ به تیپتم
میاد… همه خندیدن… -نخندید نامردا….من دارم آتیش میگیرم… در حال اینکه درد داشتم ولی خندم نمیرفت… امین- کاش چسب زخم داشتید… نگاهی بهش کردم … -آره…هوا میخوره بدتر میسوزه… الناز-دیگه داریم برمیگردیم دیگه…تو ماشین که هوا نیست! -آره راست میگی….
باربد- همه شام مهمون منید …. شایان-باریکلا….چی شده داماد امروز دست و دلباز شده؟؟؟ باربد خنده ی بامزه ای کرد… باربد-یه جمعه بیکاریم دیگه…. تازه یه خبر هم داریم که موقع شام
میگم بهتون… لبخند مرموزی زد که من سریع به شیوا نگاه کردم… رفتم کنارش و آروم گفتم -دارم عمه میشم؟؟؟
شیوا اول با تعجب نگام کرد بعد کمی خجالت کشید شیوا-نه بهارجون…چرا اینو میگی؟ خندم گرفت -آخه باربد گفت یه خبر داره ….گفتم شاید اینه… شیوا خندید-نه… ولی سورپرایزه …شب میگیم…. -تا شب که من دووم نمیارم دختر… شیوا- میاری…. باربد خودش دوست داره بگه… سرمو تکون دادم و همه سوار ماشینا شدیم و رفتیم… باربد منو برد خونه ی خودشون تا برای شب راحت باشیم… همه قرار گذشیم ساعت هفت توی رستوران “….” باشیم… باربد و شیوا رفتن خوابیدن ولی من روی مبل پذیرایی نشستمو مشغول
دیدن فیلمی شدم که دیشب ندیده بودمش… جای حساسش بود که تلفن خونه ی باربد زنگ خورد … شماره نا آشنا بود ولی برش داشتم… -بله؟ امین بود
امین-سلام …. شمایید بهار خانم؟؟ -آره… امین آقا یه دقیقه گوشی دستت باشه الان میام… امین-باشه ….
حدود یکی دو دقیقه ای طول کشید تا جای حساس فیلم رو دیدم و دوباره گوشی رو گذاشتم رو گوشم….
-خوب سلام بفرمایید امین- سلام مزاحم شدم مثل اینکه؟
-نه بابا …جای حساس فیلم بود …نتونستم رهاش کنم… چند لحظه ای سکوت شد که صدای امین دوباره اومد… امین-باربد هست؟ -خوابن… این-شیوا چی؟ -اونم خوابه… امین- وا … چراخوابن …داره هفت میشه … ساعت رو دیدم و فهمیدم فقط یک ساعت به هفت مونده … -اِ….اونا خوابن منم اصلا حواسم به ساعت نبود…. امین-خوب میشه بیدارش کنید …کار واجبی دارم.. -باشه…یه دقیقه اجازه بدید …. امین-ممنون… رفتم و خواستم در رو باز کنم دیدم چه حرکت زشتی کم مونده بود
انجام بدم…. دستم از رو دستگیره ُسر خورد
آروم در زدم…
کسی جواب نداد کمی بلندتر زدم بازم کسی جواب نداد… تعجب کردم و خواستم در رو باز کنم ولی روم نشد …. بالاخره زشت بود همینجوری برم داخل…. با گنگی رفتم و دوباره گوشی رو دستم گرفتم… -امین آقا! امین-بله… -راستش در اتاقشونو زدم ولی جواب ندادن….چی کار کنم؟ صدای خنده ی امین رو شنیدم… امین-کاری نباید بکنید دیگه…خودشون بیدار میشن …کارم زیاد واجب
نیست ولی بیدار شد بگید من تماس گرفتم… -باشه حتما… امین-راستی قرار امشب سر جاشه دیگه… -آره …امین موبایلشو کوک کرد بعد خوابید امین- خوب پس، فعلا … -فعلا چی؟ امین این بار واقعا بلند خندید-منظورم …یعنی خدافظ
-آهان … چقدر من گیجم… -باشه خدافظ
باز صدای خندش اومد و بعد صدای بوق… بازم این پسر خوش خنده شد….خدا به داد امشب برسه… راستی چرا با من لجه؟؟ چرا همش به من گیر میده…
رفتم سمت دستشویی و دست و صورتمو شستم و دوباره یه دور پاهامو که روش پماد زده بود شستم و چسب زخمی که باربد خریده بود رو زدم روش …
دیگه دردش خیلی کم شده بود….
جوراب سفیدمو پوشیدم تا میریم رستوران از پشت کفش بازم زخم پام دیده نشه….
بعد از یک ربع در اتاق باربد باز شد و باربد با یک چشم بسته اومد بیرون
باربد-بهااااار…. خندم گرفت -بله؟ باربد-برو شیوا رو بیدار کن….مثل یه خرس خوابیده…. یه دفعه شیوا از پشت زد تو پشت زانوش … شیوا-من خرسم؟؟؟ باربد کمی تلو تلو خورد و خندش گرفت و شیوا رو بغل کرد باربد-نه خانومم… شما تاج سر منی…
شیوا- حاضر شیم؟ -آره… راستی باربد امین کارت داشت… باربد زد به پیشونیش …. باربد-وای… -چی شد؟ باربد -ازم یه نرم افزار خواسته بود که خونه است … -خوب برش دار رفتنی بده بهش… باربد- منظورم از خونه ، خونه ی باباست… -آهان..حالا چیکار میکنی… باربد-فعلا کاری نمیشه کرد …بعدا میدم بهش….وقت نیست بریم
برداریم …
همه داشتیم حاضر میشدیم… شیوا-بهارجان میخوای مانتو شلوار عوض کنی بهت بدم؟! -نه عزیزم …همینا خوبه… باربد-با این تیپ کوهنوردی میخوای بیای رستوران؟ خندیدم -چی شد! نکنه مایه ی سرافکندگیت میشم آقای برادر!؟ باربد خندید و لپمو کشید
270 

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن