رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت شش


شانه ای بی تفاوت بالا انداختم اصلا به من چه!!!
دوباره نگاهم به سمتش کشیده شد که دیدم با سرعت از کنارمون حرکت کرد و بعد هم باربد با سرعت حرکت کرد…
یه جورایی حس میکردم آدم مرموزیه…
وقتی که رسیدیم با همشون سلام واحوالپرسی کردیم که به شخصه گونه های سرخ از شرم شیوا رو هنگام سلام با باربد دیدم و مطمین شدم اون هم نسبت به برادر من بی میل نیست و از درون خوشحال شدم
بماند که باز هم هنگام سلام دادن به شایان باز هم خط نگاهش به آسمون و زمین بود تا من …. اما وقتی دیدم رفتارش با همه ی دخترها به جزشیوا همینه فهمیدم مذهبی بودن باعث این رفتارشه…
پسر خیلی خوبی بود …

. ولی به نظرم بهتر بود به جای آسمون یا دیوار زمین رو نگاه کنه…

با همه صمیمی رفتار کردم تا اینکه باربد به اون پسر مرموز دست داد و سلام….
باربد-چطوری امین جان ؟

پسر مرموز که بالاخره فهمیدم اسمش امین هست گفت امین-ممنون منم سلامی کردم که فقط سرشو برام تکون داد که بد جور ازدستش
کفری شدم اون از شایان ….اینم از رفتار این مجسمه ی ابولهول
تقریبا نصف شدیم و روی دو تا تخت نشستیم که از قضا و به صورت کاملا تصادفی باربد کنار شیوا نشست …. منم اصلا تو این قضیه دخالتی نداشتم جز اینکه چند بار به پهلوی باربد کوبیدم و خودمو به زور بین باربد و شایان جا کردم تا باربد کنار شیوا بشینه
به محض نشستنم بین باربد و شایان لبخندی زدم که بالاخره موفق شدم دو تا عاشق رو به هم بریونم با همون لبخند سرمو بلند کردم و با چشمای ریز شده و لبهای به پوزخند باز شده ای روبرو شدم ….
درسته همون چشمای سبز روشن…
دقیق نگاش کردم که دلیل پوزخندشو بفهمم که با همون ژست نیم نگاهی به شایان کرد که هر چه بیشتر سعی داشت از من فاصله بگیره و بعد دوباره به من…
پوزخندش بیشتر شد…..
نههههههه….نکنه فکر کنه من به خاطر اینکه خودم پیش شایان بشینم باربد رو اونور هول دادم؟؟
حس بدی بهم دست داده بود اما…..اما چاره ای نبود اصلا بذار هر فکری دوست داره بکنه ….
هرزگاهی باربد و شیوا کلامی با هم میگفتن و لبخندی رو لب هر دوشون مینشست که این ارزشش از همه چی برام مهمتر بود
تا ساعت ده و نیم نشسته بودیم که خستگی رو بهونه کردم و همراه باربد رفتیم …

به ماشین نرسیده باربد بغلم کرد
باربد-بهار مرسی…… جبران میکنم!
از بغلش بیرون کشیدم خودم رو و گفتم
-چه طوری؟؟
لبخندش کم شد و اخمی کرد -فکر نکن فردا یی پس فردایی منم میام و تو رو کنار کسی که عاشقته مینشونما!!؟ من غیرت دارم…
-شایان غیرت نداشت؟ باربد-اون به من ربطی نداره …. -خیلی….. باربد-خیلی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-خیلی رو داری … رفته کنار دختر مردم نشسته کلی گپ زده حالا میگه برادرش بی غیرته… خوبه حالتو میگرفت؟؟
باربد-ای بابا ….

شمشیرتو از رو بستیها خانم وکیل….

باشه بابا ….

تسلیم لبخندی زدم و سوار شدیم و رفتیم
صبح به سختی خودم رو از تخت گرم و نرمم جدا کردم و به سمت دفترم حرکت کردم
وسایلهامو دیروز باربد فرستاده بود و فقط الان باید اتاقم و مرتب میچیدم….
بعد از مرتب کردن اتاق و البته جابجا کردن میز و صندلیم و چند مبل یک نفره که نفسم رو برید روی مبل پرت شدم….
تا حالا اینقدر وسایل سنگین بلند نکرده بودم….
بلند شدم و کتابهامم توی قفسه ای چیدم و پروانه ی وکالتم رو هم که قابی خوشگل و سنتی کرده بودمش به دیوار پشت میزم زدم
چند تابلوی خطاطی و طراحی از خودم هم به دیوار زدم .روبروی تابلوی شعری ایستادم که عاشق شعرش بودم
“زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد نکن تا نکنی بنیادم می میخورم با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه نشو تا نبری از خویشم غم اغیار نخور تا نکنی ناشادم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافروز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مارا یاد هرقوم مکن تا نروی از یادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکینو به فریادم رس تا به خاک درآصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که دربند توام آزادم” واقعا شعر زیبایی بود …
یادمه وقتی هجده سالم بود این متنو نوشتم و اینقدر معنی شعر زیبا وبود و خطر زیبای من هم که زیباییش رو بیشتر کرده بود بابا برام قابش کرد و منم کلی ذوق کردم که اولین کار خطاطیم قاب شده….
رومو ازش گرفتم ….

همه جا تمیز ومرتب شده بود و فقط یه کار مونده بود
یه کار و مهمترین کار …..

تابلویی که روش نوشته بود ” بهار مشفق وکیل پایه یک دادگستری” از دیدنش حس غروری بهم دست میداد که نگو…. همراه میخ و چکش رفتم بیرون و دقیقا کنار در اتاقم روی دیوار
کوبیدمش و تابلو رو روش نصب کردم….
همینطور از دیدنش روی دیوار در حال پرواز تو آسمونا بودم که صدایی منو از رویا بیرون کشید
برگشتم سمت صدا خانم جوانی بود -بفرمایید خانم-شما تازه اومدید؟؟ -درسته ….شما هم مال این مجتمع هستید؟ خانمه لبخندی زد و دستشو به سمتم آورد خانم- اسمم معصومه ست وتوی شرکت “….” که دو طبقه بالاتره کار
میکنم دستشو گرم فشردم -منم خوشبختم….منم بهار هستم معصومه به اسمم روی دیوار اشاره کرد
لبخندی زدم و ….. معصومه-خیلی خوشحالم یه وکیل توی مجتمعمون اومد…. -منم خوشحالم که اینجام
با صدای سرفه ای نظرمو به پشت معصومه جلب شد که مردی تقریبا جوان رو دیدیم که اول با تعجب به تابلوی من خیره بود بعد سلامی کرد که من زیر لب جوابشو دادم ولی معصومه با هول گفت
معصومه-سلام جناب رییس و بعد هر دو بالا رفتن….
بی تفاوت برگشتم و بازم با دیدن اسمم کلی ذوق کردم و روی تابلو دست کشیدم و تابلوی تمیزم رو که عاری از گرد و خاک بود از گرد و خاک ذهنی پاک کردم و وارد دفترم شدم
فعلا خداحافظ تا عصر !
یک هفته از روز شروع کارم گذشته بود ولی هنوز مراجعه کننده ای نداشتم و خیلی کسل بودم….
فکر نمیکردم بعد از رسیدن به آرزوم در آرزوی ورود مراجعه کننده بمونم ….
دفتر نوروزی اونقدر شلوغ بود و پر از مراجعه کننده که فکر میکردم اگه منم روزی دفتر بزنم همینجوری سرم شلوغ میشه ولی دریغ ….دریغ از یه نفر
توی دفتر بودم و در حال چای ریختن که صدای در برق امیدی رو توی دلم روشن کرد ….
سریع سر و وضعم رو مرتب کردم و رفتم سمت در و صاف ایستادم و با سه تا صلوات و خوشرویی در رو باز کردم
اما از دیدن فرد روبروم همه ی حسم خوابید و به معنای واقعی خمیده شدم …
نوروزی خندید و وارد شد و خودشم در رو بست نوروزی-سلام خانم وکیل

-سلام نوروزی

-چیه ؟

چرا اینجوری وارفتی؟؟؟

عصبی داد زدم

-من یه هفته ست اینجا رو باز کردم ولی دریغ از یه نفر ..چی کار
کنم؟؟؟
نوروزی بلند خندید

-واقعا انتظار داری بعد از یه هفته و اینکه بدون هیچ تبلیغاتی بتونی مراجعه کننده جذب کنی؟؟؟
با تعجب نگاش کردم

-تبلیغات ؟؟؟ نوروزی خندید و روی مبلی توی سالن نشست نوروزی

-یه چای بیار ببینم
با افکار مبهمی رفتم و با دو تا لیوان چای برگشتم روبروش نشستم و زل زدم بهش

-خوب؟

نوروزی-کارت ویزیت که داری؟ چشمام گرد شد….

-نه! نوروزی هم چشماش گرد شد

نوروزی-چیییییییییییی؟ کارت ویزیت نداری؟

-نه…برای چی؟
نوروزی-واقعا که! کسایی که هنوز دفتر وکالت ندارن و دانشجوی وکالت هستن هم کارت ویزیت دارن اونوقت تو…. ببخشید تو این چند روز منتظر چی بودی؟؟؟
-خوب معلومه … مراجعه کننده!
نوروزی بلند خندید-خیلی با مزه ای دختر! بدون داشتن کارت ویزیت بدون تبلیغات و حتی بدون اعلام تابلو توی طبقه ی همکف همینجا ! انتظار مراجعه کننده داری؟؟؟؟
-نهههههههه نوروزی لبخندی زد و چای رو برداشت نوروزی- با شیرینیه خودمون بخوریم دیگه؟! تازه فهمیدم قند نیاوردم …. سریع براش آوردم و چاییمونو خوردیم -خوب چی کار کنم حالا؟
نوروزی -کار خاصی نیست فقط یه کارت ویزیت سفارش بده چند جا تبلیغ کن اگرم توی اینترنت تونستی تبلیغ بذار
-سفارش لازم نیست خودم بلدم طراحی کارت ویزیت …

نوروزی-آفرین ….خوب پس همه چی ردیفه …
-چی ردیفه؟؟ من چیز زیادی نفهمیدم ….منظورت از تبلیغ جز تو اینترنت چیه؟؟
نوروزی خندید – خانم وکیل باهوش … منظورم اینه که میتونی کارت ویزیتت رو بین اقوام و آشناها پخش کنی …. یا مثلا توی روزنامه هم میشه…
-آهاااان….خوب باشه ….فقط همین ؟! نوروزی -فعلا همین کافیه منم سعی میکنم کمی برات تبلیغ کنم …. -یعنی میشه یه روز دفتر منم مثل دفتر تو پر از مراجعه کننده بشه؟!
نوروزی-چرا نمیشه؟!

توکل کن همه چی درست میشه….

-ممنون از لطفت….

واقعا موندم اگه تو نبودی من چی کار میکردم !؟

نوروزی -بسته … انگار چی کار کردم؟

خوب …من دیگه برم ….
-کجا؟ مگه میذارم قهوه نخورده بری؟

نوروزی-ای خسیس قهوه داشتی و برای من چای آوردی؟ -آخه خودت گفتی چای ! نوروزی بلند خندید-باشه بابا قیافه رو ! یه دفعه یاد خواستگاریش افتادم و بلند گفتم -راستی از سحر چه خبر ؟؟؟ بله رو داد؟؟ لبخندی زد
نوروزی- مگه میتونست نده؟ بله داد …

-دیگه؟
نوروزی-هیچی دیگه…همین …یه مراسمی بود فکر کنم اسمش بله برون بود که یه حلقه دست عروس خانوم کردیم و چون خانوادمون با صیغه کردن مخالف بودن قرار عقد رو برای هفته ی دیگه گذاشتیم
-وای …چه زود !مبارکه خیلی …
نوروزی هم لبخندی زد-زود نیست ….برای منی که چندین ساله عاشقشم یه هفته مثل قرن میمونه برام ….
-اوه…..چه عاشقانه!
نوروزی انگار تازه فهمیده باشه چی گفته که نباید میگفته هول شد و گفت
نوروزی- معذرت میخوام …. راستش تو این سالها هیچکی نبود براش بگم اینه که تو رو همیشه مثل خواهر میدون
-منم همینطور …خیلی خوشحال شدم و امیدوارم با هم خوشبخت شید ….خیلی خوبه ها …
نوروزی باتعجب گفت-چی خوبه؟؟ -اینکه دو تا داداشام دارن با هم داماد میشن …. نوروزی-واقعا؟؟ باربد هم -آره…. چند روز پیش خونه ی همکار بابا دعوت بودیم که …اوه با یه
نگاه یک دل نه صد دل عاشق دختر خانواده شد …. نوروزی- خوشبخت بشن…انشاءالله بعدی شمایی دیگه!! تا خواستم حرفی بزنم انگار یه چیزی یادش اومده سریع گفت
نوروزی- راستی بازم میخوام بگم سعی نکن کارهای خیلی خاص انجام بدی … سعی کن کارها رو خوب انجام بدی … با بقیه ی وکلا هم کل کل نداریم هنوز یادم نرفته دعوای لفظیت با خانم ناسوچی رو ….میفهمی؟؟ الان دیگه خیلی راحت با یه اشتباه پروانه ی وکالتت زیر سوال میره …
-چشم
نوروزی-راستی فهمیدی پرونده ی اختلاص شرکت”….” چی شد؟! -نه …مگه حل شد ؟ نوروزی-بله… -کار کدوم وکیل ؟ نوروزی-امین نوید …. چندمین باری بود که اسم امین نوید رو توی پرونده های بزرگی دیده و
شنید بود … ناخداگاه گفتم -خیلی دوست دارم این آقای نوید رو از نزدیک ببینم
نوروزی خندید-که چی بشه؟؟ من رو خواهرم غیرت دارما!
-برو بابا…تو با باربد چقدر تفاهم دارید اونم چند روز پیش روم غیرتی شده بود….
نوروزی-شوخی کردم دختر! نصیحت آخر : کارهای شگفت انگیز ممنوع !
-وای …چشم نورزی-من برم دیگه ..فعلا -برای جشن عقد دعوتم میکنی؟ نوروزی-صد در صد مگه میشه خواهری سر عقد برادرش نباشه! -ممنون وقتی رفت تازه فهمیدم چقدر من سهل انگارم که کارت ویزیت ندارم….


80 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن