رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت هجده


نمیدونم … خندیدن رو دوست دارم… امین- شما چی ؟ از نظر خودتون فرق نداره؟؟؟ صادقانه گفتم
-چرا …زمین تا آسمون…. امین لحظه ای خیره نگام کرد و بعد لبخندی زد
امین- شما همیشه همین قدر راحت راستشو میگید؟ -دلیلی برای دروغ گفتن ندارم… امین- فکر نمیکنی همین قایم کردن غم پشت چهره ی خندون دروغ و
ریا ست؟ تعجب کردم -معلومه که نه….چرا اینجوری فکر میکنید؟ امین-عقیدمه…
-ولی من اعتقاد دارم آدم هر چقدر هم ناراحت و عصبی باشه نباید به خاطر خودش کس دیگه ای رو ناراحت کنه…من اگر ناراحتیم رو نشون بدم صد در صد بقیه از ناراحتیه من ناراحت میشن….
امین- نمیدونم….شاید شما درست بگید…ولی حس میکنم اینجوری خودتونو داغون میکنید…اینطور نیست…؟
با دیدن خیابون خودمون جوابمو خوردم و گفتم -همینو برید داخل…
جلوی درب ایستاد ….
نگاهی کردم سمتش
-ممنون… معذرت میخوام که مزاحمتون شدم
اخمی کرد…
امین -دیگه این حرف رو نزنید…شما مزاحم نیستید ….درسته شما من رو با غریبه ها یکی میدونید ولی من شما رو مثل ال…..
حرشو قطع کرد ….. فکر کنم میخواست بگه الناز !!چرا کامل نگفت؟؟ خیره نگاش کردم تا حرفشو کامل کنه… امین-مثل یه دوست میدونم… از لفظ دوست خوشم اومد… لبخندی زدم …
-ممنون…من بابت اون حرفم توی کوه معذرت میخوام ولی شما منو عصبی کرده بودید… نباید انتظار داشته باشید من چیزی نگم…من بعضی وقتا هر چی میاد تو ذهنم میگم…زیاد از حرفام ناراحت نشید… اصلا گاهی بدون فکر حرف میزنم …. نمونش هم همین حرفی که به شما زدم…
خندیدم … امین هم خندید
امین-روزخوبی بود … -آره …خیلی جز تیکه ی آخرش….
امین-شاید
حرفو عوض کردم… -بفرمایید منزل … امین- ممنون…سلام برسونید… -چشم…بازم ممنون که رسوندید منو… سریع رفتم بیرون و با کلیدم در رو باز کردم و با تکون دستم به امین
رفتم داخل…
“راوی”
باز هم با تکون دادن دستش دل امین را هوایی کرد … امین حس میکرد با دختری شش ساله طرف است…. عاشق روحیه ی کودکانه ی بهار بود …
با لبخندی که هیچ جوره نمیتوانست جمعش کند و البته قصدش را هم نداشت ماشین را روشن کرد و با گفتن ” عشق کوچولوی من ” حرکت کرد…
با خود اندیشید نمیتوانم عنوان کنم ولی در دل خودم که میتوانم او را عشق خودم بدانم…
با یاد آوریه چهره ی گریان بهار دلش فشرده شد… در دل شیوا را لعنت کرد …. چرا پیشنهاد رفتن به آلمان را داده بود … هیچ وقت مثل امروز بهار را درمانده ندیده بود…اشکش را هم…!!
او فقط باید بخندد … خنده با صورتش عجین است … با افکار مختلفی رسید و الناز را در خواب دید …پیشانیه خواهرش را
بوسید وکنارش ایستاد…
امین زمزمه کرد من هیچوقت خواهرم را ترک نمیکنم….حتی با ازدواج با بَه….
حرفش راقطع کرد…. مگر میخواست ازدواج کند که میگفت…!؟ دستی به صورت خواهرش کشید و به اتاق خودش رفت… با رفتنش الناز چشمانش را باز کرد و لبخندی از ته قلب زد … ولی هنوز نمیدانست منظور امین از بَه…همان بهار است یا نه!؟ چرا برادرش از گفتنش ترس داشت…. نمیفهمید … برادر عجولش را که در همه کار بی منطق جلو میرفت …نمیفهید چرا
در این کار وقفه میندازد… چشمانش را بست و به خواب عمیقی رفت….
“بهار”
وارد خونه که شدم با بابا و مامان که در حال دیدن تلویزیونابودن سلام و علیکی کردم و به سمت اتاقم رفتم
در حین رفتن مامان ازم پرسید… مامان-خوش گذشت بهار؟ -جای شما خالی بود… بابا-کیا بودید؟ -ما و شایان و الناز و برادرش … مامان-باربد چرا داخل نیومد؟ -باربد منو نیوورد… بابا-اینوقت شب تنها اومدی ؟ لبخندی زدم-نه بابا … باربد منو سپرد به امین برادر الناز …. بابا-آهاننن…. داشتم میرفتم اتاقم که بازم ایستادم… با شک برگشتم سمت مامان -راستی مامان مامان-بله؟ -باربد کارتون داره…یه چیزی به من گفت بهتون بگم ولی خودش بگه
بهتره…بهش زنگ بزنید… مامان-خیر باشه…چیه؟ پوزخندی زدم

خیره…! -زنگ بزنید بهش متوجه میشید….
درست دو هفته از روز رفتنمون به رستوران میگذره که فردا روز پرواز باربد و شیواست …
تو این دو هفته دو تا پرونده بهم پیشنهاد شده که یکیش دو روز پیش بود که با کلی خفت بازنده شدم….
یکیشم الانه که دارم وارد دادگاه میشم…. عصبی بودم… من دختری بودم که خیلی به برادرم وابسته بودم… رفتنش داشت داغونم میکرد… فردا …صبح…..ساعت 8…..باربد میرفت….برای زندگی….مدت
نداشت !؟ فقط گفت زندگی… با صدای موکلم از فکر در اومدم و به قاضی نگاه کردم… بدجوری خراب کردم … تنفس که اعلام شد میدونستم خراب کردم … موکلم مدام زیر لب غر میزد …. میدونستم خطا کردم… با صدای آشنایی از پشتم برگشتم عقب و با دیدن امین بلند شدم

-سلام امین اخمی کمرنگ داشت-سلام…این چه وضعیه؟
ابروهام جهید بالا -چی؟
امین-این پرونده به این آسونی رو داری از دست میدی!! همینجوری پیش بری سالی به دوازده ماه یکی در دفترتو نمیزنه….معلومه چته؟؟
تعجب کردم…. هم از لحنش …. هم از ضمیرهایی که تا چندی پیش جمع بود و حالا مفرد شده بود…. هم از داد زدنش توی دادگاه… به اطراف نگاهی کردم و با دیدن نگاه خیره ی چندی از افراد گوشه ی
کتشو گرفتم وکشوندمش کنار دیوار نگاش کردم
نگاش دیگه نگاه چند لحظه پیش نبود … ماتم شده بود… -چرا این جوری رفتار میکنید آقای امین؟ امین-چرا اینقدر لاغر شدی….؟ همینطور مدام با حرفاش متعجبم میکرد..
خواستم بگم به شما چه ارتباطی داره که نگاه مظلومش نگذاشت جواب بدم….
امین- چرا داری کارتو خراب میکنی؟؟ چرا به فکر خودت نیستی؟ توی دادگاه دو روز پیشتم بودم دیدم چه مفت بازنده شدی …بهار به خودت بیا…
وای خدای من …. من دیگه طاقت متعجب شدن ندارم… بهار؟!؟!؟! بدون خانم؟؟ تعجبمو دید ولی هیچی نگفت….اصلاح نکرد حرفش و…. -من اصلا نمیفهمم چرا اینجوری میکنید ؟ امین کفری شد …. از کشیدن محکم دستش به صورتش فهمیدم امین- میخواید از کار بیکار شید؟؟ -معلومه که نه!
امین-پس به خودت بیا..چند نفر تو کمیسیون شکایتتو کردن … تو این دو تا پرونده ی اخیر خرابکاری کردی…کاری نکن زحمتای چند ساله ات هدر بره… میفهمی ؟
-کی شکایت کرده؟
امین کلافه گفت-چه میدونم…موکلات ..چند نفری که باهات لج هستن….
-کسی با من لج نیست …!
امین عصبی خندید-خانوم کوچولو حس نمیکین برای این کار زیادی بچه ای؟؟؟
عصبی شدم …فکر کنم فهمید امین- معذرت میخوام …. لبخندی تو دلم زدم که سریع به لبهام سرایت کرد.. معذرت خواست ….! امین- هستن کسایی که همیشه دشمنی میکنن…خودتم با رفتارت و
خرابکاری هات داری به همشون دامن میزنی….
-چی کار کنم؟
امین-اینو که کاری نمیتونی بکنی…. دیگه خراب کردی….سعیتو برای بقیه ی پرونده هات بذار… بهار ممکنه کارتو از دست بدی ….بفهم…!
اَه …چقدرم بهار بهار میکنه….! داداش باربدم اینجا بود حسابی حالتو میگرفت
بدون حرف دیگه ای راهشو کشید و رفت…..
با شروع دادگاه فهمیدم دومین شکست کاری هم برام ثبت شد …. نا امیدانه بیرون اومدم…. سوار ماشین بابا شدم و رفتم خونه…. امشب مهمونی داشتیم به مناسبت رفتن باربد و شیوا … نمیدونستم چی بپوشم…. همه دعوت بودن ….همه…

مامان-بهار سریع حاضر شو خانواده ی شیوا زود میان -چشم….
سریع یه دوش گرفتم وموهامو همونطور نم دار از بالامحکم بستمو با کلیپس هم جمع کردم از روسریم نزنه بیرون….
یه پیرهن لیمویی پوشیدم که دکلته بود و از زیر سینه چین میخورد و حریر بود ….
تا روی زانوم بود ….کمربند مشکی ای هم داشت که کنار پهلو پاپیون میشد ….کت مشکیه کوتاهی هم داشت که آستین سه ربعی داشت که توی کت از رنگ لیموییه پیرهن کار شده بود …
ساپورت مشکی ضخیمی با کفش اسپرت بدون پاشنه ی مشکی ای پوشیدم و یه روسریه مشکیه ساتن هم سرم کردم که رنگ طلایی توش کار شده بود…..
تیپم خوب بود … هم مجلسی هم شیک هم پوشیده…. فقط مداد مشکی ای بالای چشمم کشیدم و از اتاق رفتم بیرون…. خانواده ی شیوا اومده بودن و باربد و شیوا هم بودن…. رفتم کنار باربد نشستم
باربد دستم گرفت باربد-چه ناز شدی! لبخندی زدم-مرسی….تو هم خوش تیپ شدی…. باربد-بودم…
خواستم بگم خیلی … که یاد اون روز افتادم که باربد جوابمو نداد … دهان نیمه بازم بسته شد …. باربد هم گرم صحبت با آقای میرزایی بود… با ورود مهمان جدید بلند شدم که خاله مهسا بود و همسرش و آیناز
دخترخالم…. بغلش کردم و بوسش کردم …. همزمان امین و الناز هم وارد شدن …. الناز کلی آیناز رو تو بغلم اذیت کرد… -اِ….الناز اذیت نکن دخترخالمو…. الناز-الان تو باید بچه ی خودت بغلت باشه…. بلند خندیدم…. -چی میگی؟ کی میاد منو بگیره؟ یه دختر خل و چلو… حرفام از روی شوخی بود و الناز هم بلند خندید تابرگشتم وارد سالن
بشم امین رو با چهره ای برزخی دیدم …. وا… این که الان با لبخند سلام داد … دوباره شروع شد ؟؟وای نه!! الناز-چی شده امین؟؟ امین-چیزی نیست ….
ولی امین با دیدن آیناز تو بغلم تقریبا اخمش رفت و نگاه خاصی بهمون کرد…
حس کردم دوست داره آیناز رو بغل کنه…. رفتم نزدیکش
-میخوای بغلش کنی؟ امین ابروش رفت بالا امین-نه..چرا میگی اینو؟ -آخه نگاه میکردی فکرکردم دوستش داری!! امی-خیلی شبیه شماست…. خندیدم-خوب دخترخالمه دیگه….بالاخره یه کوچولو باید شبیه باشه
دیگه… امین هم لبخندی زد-آخه شباهتتون یه کوچولو نیست …زیاده… آیناز خیلی خوشگل و ناز بود
با تعجب گفتم -واقعا؟؟؟ یعنی من اینقدر خوشگلم… اصلا به حرفام و طرف مقابلم فکر نمیکردم… امین خنده ی آرومی کرد و بدون جواب رفت…. تازه فهمیدم چقدر من صمیمی برخورد کردم…. خاک بر سرم …چقدر راجب خوشگلی حرف زدم….
من صبح از اینکه اسممو میگفت شاکی شدم بعد خودم چه حرفایی میزنم…
رفتم و کنار الناز نشستم و آیناز هم رو پام نشست… مدام دستش تو صورتم میچرخید … الناز-خوبه آرایش نداری وگرنه همش با دستای این کوچولو به هم
میریخت لبخندی زدم… یه دفعه حس کردم پاهام نم داره… آیناز رو جابه جا کردم دیدم ….بله!!! خانم رو پای من کار خرابی کرده…. وای من چی بپوشم؟؟ سرمو بلند کردم دیدم امین و الناز نگاشون به لباس منه و دارن
میخندن…. حرصی شدم … ولی خدایی خودمم خندم گرفت…. یه ذره بچه کل تریپمونو به هم ریخت…. چقدر از تیپ امروزم راضی بودم… مهسا-واااای ….بهار! ببخشید…. با همون لبخند بلند شدم و رفتم آیناز رو دادم دستش -چیزی نشد که…عیب نداره…تو هم برو عوضش کن بچه پاهاش
نسوزه…. مهسا گونمو بوسید و همراه آیناز رفت سمت اتاق مامان… الناز- یه بویی نمیاد؟

باربد-چرا…بوی بدیه… باربد و شیوا هنوز نمیدونستن…. شیوا-اَی…. چیه؟ امین داشت میخندید … نگاهم رفت رو چونش… فکر کنم دومین بار بودن چال چونش رو میدیدم… کاش منم از اینا داشتم… با صدای باربد نگاش کردم باربد-بهار لباستو خیس کردی؟ -نخیر….دخترخالتون کارخرابی کرده رو من!! باربد هولم داد عقب
باربد-اَه اَه ….بوی تو …برو لباستو عوض کن دختر …. ِ
خندیدم ….همه بلند خندیدن….
رفتم توی اتاقم و لباسامو درآوردم و پاهام رو هم آب کشیدم و دوباره موندم چی بپوشم….
با حوله ی دورم بودم که در اتاق زده شد …. هول گفتم
-کیه؟ امین- میشه در رو باز کنید؟ -کاری دارید؟
امین- راستش باربد گفت یه نرم افزاری که من لازمش دارم توی کشوی میز تحریر شماست میشه لطف کنید؟
-شما برید من لباسامو عوض کردم میارم براتون…
امین -باشه..مرسی
ساپورتم کثیف شده بود و چاره ای نداشتم جز شلوار پوشیدن…
جین مشکیه جذبمو پوشیدم با یه بولیز معمولیه سپید که آستین چین دار تا روی ساعد داشت و روش تور دوزی بود ….اندازشم مناسب بود …
همونو پوشیدم…. روسریمم همون مشکی که سرم بود خوب بود و عوضش نکردم…. خواستم برم دنبال نرم افزار که یادم افتاد اسمشو نمیدونم… رفتم بیرون و با رفتنم بچه ها نگام کردن و خندیدن… حقم داشتن…همشون مجلسی و شیک من انگار اومدم مهمونیه
معمولی… ولی زیاد برام مهم نبود …. خودم معمولا با تیپ اینجوری راحت ترم… رفتم سمت امین -ببخشید اسم نرم افزار چی بود؟ یه اسم عجق وجقی گفت که نفهمیدم -میشه خودتون بیاید نگاه کنید …من نفهمیدم…تا برسم تواتاقم یادم
میره… امین با خنده بلند شد و همراهم اومد.
تو راه حس کردم کلیپسم داره میفته .. موهام صاف بود و کلیپس روش نمیموند… با دست نگهش داشتم تا نیفته… وارد اتاق شدیم … جای سیدی ها رو بهش نشون دادم که نشست روی میز تحریرم و
مشغول گشتن بود …. منم منتظر بودم کارش تموم شه موهامو درست کنم
امین یه سیدی بالا آورد و نشونم داد
امین-ورژن جدید این رو میخوام …باربد گفت همینجاست میشه کمکم کنید؟
اصلا حواسم نبود دستم از سرم جدا شه کلیپسم میفته….
رفتم جلو و سیدی رو که گرفتم و نگاهی کردم …خم شدم تا از کشوی زیریه میز یه کیف سیدی دیگه داشتم بردارم کلیپسم افتاد ….
کیف رو سریع برش داشتم و خواستم بیام بالا دیدم همه ی موهام باز شده و روی شونم ریخته….
قبل از بالا اومدن با دستم جمعشون کردم یه طرفی که امین نبینه … بلند شدم و کیف رو دادم دستش که نگاهشو رو زمین دیدم …. اوه..چه چشم پاک !!
سریع رفتم سمت سرویس و کش موهام رو باز کردم و با همون کش موهام رو طوری بستم که پایین نیفته….موهام روچندلایه به کش گیر دادم..
رفتم بیرون دیدم امین نیست… حتما پیدا کرده….
همه ی ظرفهای سیدی هام مرتب و سر جاش بود که لبخندی زدم و تو دلم گفتم
چه مرتب!! رفتم بیرون از اتاق ….
“راوی”
همراه بهار که وارد اتاقش شد غرق خوشی شد …. اتاق عشقش بود… اتاقی بود در رنگهای قرمز و قهوه ای …. فرشی که بیشتر به قرمزی میزد و اصالت و دست باف بودنش از دور
مشخص بود
تختی که بزرگتر از یه نفره بود ولی دو نفره هم نبود با رو تختیه قرمز و نارنجی به صورت راه راه… ساده و زیبا …
دیوارهایی که پر بود از نوشته های خوش خط و نقاشیهایی که هنر قلم بود ….
چقدر اتاق بهار زیبا بود… بوی زندگی میداد … بهار چند کیف سیدی دستش داد …
پیدا نکرد و کمک خواست …
وقتی بهار آمد خم شد تا چیزی از زیر میز بیاورد امواج سیاه رنگی روی شانه هاش ریخت….
امین در بهت فرو رفت…. چقدر زیبا بود …. اختیار چشمانش دست خودش نبود ….چه بسا اگر بود و فرد مقابلش هم
بهار نبود چشمانش را سریع میبست ولی…
میدانست گناه است اما نتوانست چشمانش را در برابر این زیباییه خدادادی ببندد …
تا پایین کمرش بود و سیاه سیاه…رنگ شب … با دست بهار که مشغول جمع کردنشان بود تازه فهمید چه کار کرده…
نباید نگاه میکرد … گناه کرد اما … نگاهش را به سختی گرفت …. بهار سریع بلند شد و با دادن کیفی دستش سریع سمت دری در اتاقش
رفت…..
امین سریع نرم افزار مورد نظرش را پیدا کرد و با آخرین نگاه سرتاسری به اتاق بهارش چشمانش را بست و با سرعت بیرون رفت…
اما بهار عذاب وجدان بدی گرفت … تا به حال نامحرمی موهایش را ندیده بود حتی فامیل چه برسد به امین!
خانواده اش زیاد متعصب نبود اما خودش ناراحت شد ….
اما ناراحتی فایده ای نداشت با بستن دوباره ی موهایش بیرون رفت…
وقتی خارج شد امین را ندید و فهمید رفته… خودش هم با خجالت خارج شد…. بهار مشغول پذیرایی شد و همه مشغول صحبت با باربد و شیوا
بودن…. خسته از کارهای زیادی که کرده بود نشست کنار الناز که خالی بود… الناز-خسته شدی؟ -شدید ! الناز-چرا نمیذاری کمکت کنم.. -شما مهمونی قربونت بشم… با بشقابی که جلوی رویشان گرفته شد هر دو به دست امین که بشقابی
بودپرازمیوههای ُخردشدهنگاهکردند
الناز که این کار برایش تازگی نداشت خندید و با تشکری بشقاب رو گرفت …
امین هم لبخندی زد …
“بهار”
با تعجب نگاهی بهش کردم… -امین اینا رو پوست گرفته؟
الناز خندید و تکه ای موز در دهانش گذاشت … الناز-آره چطور؟ -آخه مگه مردا هم میوه پوست میگیرن…؟ صدای خنده ی بلند امین نگامو به سمتش جلب کرد … النازم خندید-مگه مردا چیشون میشه ؟ -هیچی…آخه همیشه من برای باربد و بابا میوه میدم …یکم تعجب
کردم…شما برعکس مایید…!
امین با همون خنده جلو اومد
امین- بهار خانم …الناز میوه پوست گرفتن بلد نیست …بین خودمون باشه ها…
تعجب کردم… بازم شدم بهار خانم!! تازه … حرفی زد که گفت بین خودمون باشه!! ما کی اینقدر صمیمی شدیم که چیز قایمکی بینمون باید باشه… خواستم حرفی بزنم که با دست الناز که خورد تو سر امین بلند زدم
زیرخنده… خیلی بامزه بود… تازه فهمیدم امین شوخی کرده سر امین یه متر رفت پایین دوباره بالا اومد… هر سه تامون داشتیم میخندیدیم که باربد گفت

310 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن