رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت هفت

 سریع پشت لب تاپم نشستم و کارت خوشگلی طراحی کردم و توی فلشم
ریختم تا توی خونه ازش چند تایی پرینت بگیرم…
یادمه قدیما همیشه کارت های ویزیت بابا رو من درست میکردم …
ولی ذوق درست کردن کارت ویزیت برای خود آدم یه چیز دیگه است ….
توی اتاقم نشسته بودم و به سه تارم زل زده بودم …..

خیلی وقت بود تمرین نکرده بودم…
رفتم وبرش داشتمو شروع به نواختن کردم …

ایول به خودم هنوز هم بعد از این همه مدت خوب میزنم …
شروع کردم به زدن آهنگ “غوغای ستارگان ” خودم هم متنش رو ملایم میخوندم…
با تموم شدنش و صدای دستی که از پشت سرم شنیدم برگشتم عقب ….

باربد -هنوزم قشنگ میزنی…

-ممنون….

باربد-راستش بهار میخواستم باهات صحبت کنم

-چی؟

باربد-میشه ….میشه راجب شیوا با مامان صحبت کنی؟

-چرا خودت نمیگی؟

باربد- خوب تو بهتر میگی …. در ضمن …شیوا خواستگار داره! چشمام گرد شد-از کجا فهمیدی؟ باربد با چهره ای در هم نگام کرد
باربد-شایان دیروز باهام قرار داشت ولی نیومد …باهاش تماس گرفتم گفت نمیتونه بیاد و برای خواهرش قراره خواستگار بیاد

حس باربد رو درک میکردم …

حس اینکه بدونی داری کسی رو که دوست داری از دست میدی….

درسته هنوز عاشق نشدم ولی این حس معلومه خیلی دردناکه …. باربد کنارم نشسته بود ..

رفتم نزدیکش و دستمو روی شونش گذاشتم به طرفم برگشت و نگاه تلخی بهم کرد…

-خیالت راحت …

همین امروز با مامان صحبت میکنم …

اگه بخوای قبل
از خواستگاری رفتن با شیوا هم میتونم صحبت کنم چشمای باربد برق زد

باربد-واقعا؟

-آره…فقط بازم مثل چند روز پیش یه قرار گردش بذار

باربد محکم بغلم کرد

 باربد-قرار با من …شیوا با تو !

-راستی میدونی نوروزی هم داره داماد میشه!

باربد-آره ….دیروز باهاش تلفنی صحبت کردم که گفت …تازه بعضیا
خبر عاشق شدن من رو هم بهشون داده بود!!! بلند خندیدم
-ببخشید خوب… تو که میدونی من برای خبر دادن چقدر ذوق میکنم …اونم خبر به این مهمی !
باربد بلند شد و رفت سمت در باربد-خیالم راحت ؟ -راحت راحت…. امشب مامان میفهمه و روز قرار هم خود شیوا…..

باربد لبخندی زد

-مرسی …جبران میکنم

 -چه جوری ؟ لبخند شیطنت آمیزی رو لبام بود… باربد خندید -چیه نکنه انتظار داری منم برم به کسی که دوستش داری
بگم بیا خواهر ما رو ببر عاشقته؟؟!!

-خیلی …
باربد -خیلی چی….

-خیلی بدی …من منظورم این نبود ….برو بیرون باربد

-اوه چه بهش بر خورد ….

-باربد !! برو میخوام به ادامه ی موسیقیم برسم…

باربد -چشم…

شب با مامان صحبت کردم که خیلی از شنیدن این خبر شوکه و خوشحال شد …
چون هم خانواده ی خوبی بودن و هم شیوا دختر خوبی بود
مامان گفت تو اولین فرصت با بابا صحبت میکنه تا با آقای میرزایی قرار خواستگاری رو بذاره…دو روز بعد باربد گفت با شایان و شیوا قراری گذاشته و اونا رو به ویلامون توی لواسون دعوت کرده
-فقط ما چهار تا هستیم؟ باربد- نه…شایان گفت پسرعمه و دخترعمه اش هم میان… -خوبه…. باربد -فردا صبح زود بریم که شب برگشتنی به تاریکی نخوریم…. -باشه….من وسایل رو حاضر میکنم بهشون بگوشیش صبح اینجا باشن باربد -باشه…

شب تا دیر وقت مشغول تهیه ی وسایل بودم مامان- بهار سالاد اولیه کمه یه چیز دیگه هم درست کنیم!
-نه مامان جان….همین فعلا کافیه اونجا یه چزی خودمون میپزیم دیگه…
مامان-خیلی حواست جمع باشه ها ..قبل از اینکه برن داخل یکمی تمیز کاری کن بعد …. خیلی وقته نرفتیم باید خیلی کثیف باشه…
-چشم …باربد میبرشون گردش اطراف منم تمیز میکنم … مامان-خوبه…مراقب خودتونم باشید -چشم…فقط مامان هر چی به نظرتون لازمه بذارید من بردارم مامان-باشه تو فقط حواست به غذا باشه…. صبح با صدای در اتاق از خواب بیدار شدم و چشممو باز کردم…
باربد بود که شاکی کنار تختم ایستاده بود
کلافه رو تختم نشستم که باربد تو اوج عصبانیت خندید و موهای بهم ریختمو بیشتر بهم ریخت و حلقه آستین تاپمو از رو بازوم برد رو شونم ….
باربد-وقتی از خواب بیدار میشی فکر میکنم هنوز همون بهار شیش ساله ای ….. پاشو خجالت بکش تا ده دقیقه دیگه اونا میرسن….
چشمام گشاد شد

–چییییییییی؟ ده دقیقه؟؟ باربد خندید-بله خانم خواب آلو ….
سریع پریدم تو دستشویی و مسواک زدم و دست و صورتمو شستمو سریع حاضر شدم
خوبیش این بود که باربد همه ی وسایل رو توی ماشین گذاشته بود و من فقط باید خودمو میبردم
بعد از سلام احوالپرسی فهمیدم منظور باربد از پسر عمه ی شایان همون پسر مرموزه همراه خواهرش الناز ….توی حرفاشون فهمیدم اسم خواهرش النازه….
دو تا ماشین بودیم من و باربد با ماشین باربد و اون چهار تا هم توی ماشین امین بودن
حدود دو و نیم ساعتی تا ویلا راه بود …. وقتی رسیدیم ساعت نه بود همه پیاده شدیم -باربد بر اینا رو یکم اطراف بگردون تا من ویلا رو تمیز کنم باربد-چشم…. کجا ببرمشون؟ -باغ آلبالو باربد چشماش برق زد

باربد- ظرف بده

-ظرف از کجا بیارم؟

باربد-تو ویلا نداریم؟

-چرا …فکر کنم چند تایی باشه…
سریع رفتم و قفل رو باز کردم و اونا هم از رفتن به باغ آلبالو استقبال کردن ….البته بیشتر فکر کنم از کار در رفتن …حداقل یکی از دخترا نموند کمکم کنه….!
رفتم داخل و سریع مشغول شدم و بعد از تمیز کاری همه جا دیدم یه ساعت و نیمه دارم کار میکنم ..
از خستگی در حال مرگ بودم….
رفتم توی اتاقی که سرویس توش بود و سریع یع دوش گرفتم و اومدم بیرون و یه دست گرمکن سرخابی رنگ پوشیدم….
خیلی خوشگل بود…

90 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن