رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت هفده


باربد-یه کم!

 -خیلی… باربد هیچی نگفت و رفت تا شلوارشو عوض کنه… خندم رفت…. باربد همیشه جواب خیلی منو میداد …
ِ
چرا هیچی نگفت؟ همیشه من میگفتم
“-خیلی … اونم میگفت -خیلی چی؟ منم جوابشو میدادم” بغضم گرفت… باربد آماده شده با بازویی که تو دست شیوا بود اومدن کنارم … یاد اینکه تا چند وقته پیش این بازو برای من بود داشت اذیتم میکرد… حق ناراحت شدن نداشتم…. باربد دیگه ازدواج کرده… نباید انتظار داشته باشم شیوا رو رها کنه و…. نفس عمیقی کشیدم و بغضی که داشت بیشتر میشد رو کنار زدمو به
سختی لبخندی رو لبم نشوندم…. -حاضرید؟ باربد -آره…بریم….
فقط شالم مونده بود -شما برید تا کفشاتونو بپوشید من میام….
رفتم جلوی آینه… صورتمو شسته بودم و هیچ آرایشی نداشتم… دوست داشتم کمی داشتم ولی لوازم باخودم نیاورده بودم… کش سرمو باز کردم و یه بار دیگه موهامو از بالا و محکم بستم…. جلوی موهامم بالا زدم وشالمو شل رو سرم انداختم… موهام دیده نمیشد ولی شالم شل بود… اینجوری دوست داشتم ….یقه ی لباس زیریم بسته بود و شلیه شالم
خیلی تیپمو جالب کرد…. ولی هنوز سکوت باربد در برابر “خیلی “من اذیتم میکرد…. از بچگی این تکه کلاممون بود… با اینکه داشتم به رستوران بزرگی میرفتم که تا به حال نرفته بودم ولی
حس خوبی نداشتم…. لبخندی به زور روی لبهام نشوندم و رفتم…. بعد از نیم ساعت دقیقا هفت و ده دقیقه رسیدیم که بقیه قبل از ما رسیده
بودن….
سر میز هشت نفره ای نشسته بودن…. رفتیم و بعد از سلام کردن نشستیم… جایی نشسته بودم که الناز کنارم بود و بغلیم صندلیه خالی بود ….
یه لحظه از تیپم خجالت کشیدم…
آقایون همه کت و شلوار شیک پوشیده بودن و الناز و شیوا هم تیپ رسمی و مجلسی ….
من درست نقطه ی مقابلشون بودم…. اما به روی خودم نیاوردم و مشغول شدم… منو رو برداشتم و سفارش استیک دادم…
بقیه هم غذاهای مختلفی سفارش دادن که وقتی آوردن با دیدن استیک مقابل امین تعجب کردم…
مثل من سفارش داده بود… سرخوش لبخندی زدم و گفتم -شما هم استیک دوست دارید؟ امین لبخندی زد -تقریبا… ابروم رفت بالا… امین – خیلی دوست ندارم ولی امشب هوس کردم…. -ولی من عاشقشم
لبخندم عمیق تر شد و مثل قحطی زده ها شروع کردم… امین خیلی شیک با کارد و چنگال و بدون نان میخورد … اوه چه با کلاس…! ولی من عین خیالمم نبود … شاید حتی نان بیشتر از خود استیک خوردم
خوب گرسنم بود… الناز کمی نزدیکم شد گوشمو بردم نزدیکتر ببینم چی میگه که آروم گفت -بهار جان آروم تر بخور…هولی؟ خندیدم -هول نیستم …خیلی گرسنم… تازه فهمیدم بلند صحبت کردم… همشون نگاهی خندون بهم کردن که باربد گفت باربد- چه خبره بهار…آبرومونو بردی…
لبخندم پرید… چقدر امروز باربد منو ناراحت میکنه… لحنش خندون نبود … داشت جدی میگفت… بعد از 32 سال خوب میفهمم کدوم حرکاتش جدیه کدوم شوخی خیلی بهم برخورد… نان دستم رو داخل ظرف مخصوصش گذاشتم و بقیه ی استیکمو خالی
خوردم… لحظه ای هنگام جویدن نگاهم با نگاه امین تلاقی کرد…
چرا نگاهش غم داشت؟؟
با دیدن نگاهم سریع لبخندی زد … منم لبخند تلخی زدم و بی اهمیت به استیکم خیره شدم…. دوست داشتم هر چه سریع تر به خونه برگردم… کاش ماشین بابا دستم بود تا میتونستم همین الان بهونه ای بیارم و تنها
برم…. حتی استیک خالی هم از گلوم پایین نمیرفت… کمی از آب خوردم و بلند شدم همه حواسشون بهم جلب شد خنده ی آرومی کردم -می رم دستمو بشورم… به باربد نگاه کردم که سرشو تکون داد برادرم بود … دوستش داشتم … ازش ناراحت میشدم ولی عاشقشم…. حین رفتن حس کردم همه نگام میکنن که با دیدن نگاههای خیره ی
اطراف هول شدم …
نگاه خانمی رو دیدم که به تیپم اشاره کرد و درگوشی با خانم کناریش صحبت کرد…
حس بدی داشتم… سریع داخل سرویس شدم و جلوی آینه ایستادم… صورت بی روحمو دیدم که از همیشه بیشتر به سپیدی میزد…
هر وقت عصبی میشدم و ناراحت رنگ پریده تر میشدم… بدون شستن دستهایم خارج شدم … بازم همون نگاههای مزاحم… تقریبا میتونم بگم از اومدنم پشیمون شده بودم…. رفتم کنار باربد و آروم کنار گوشش گفتم
-سویچتو میدی؟ باربد-چرا؟ -حوصله ندارم….میخوام برم تو ماشین بشینم… باربد اخمی کرد باربد-لازم نیست …بشین من هنوز کارمو نگفتم… با اعصابی خورد نشستم که تازه فهمیدم بین الناز و امین نشستم
خواستم برم سر جای قبلیم که الناز شروع کرد باهام صحبت کردن که مجبور شدم بشینم …
الناز- حس میکنم کمی گرفته ای …چیزی شده؟ -نه…. ممنون
لبخندی زدم که بیشتر گیر نده…
دیگه بلند نشدم و همونجا نشستم… تقریبا همه غذاشونو تموم کرده بودن …. شایان-خوب …باربد جان نمیخوای حرفتو بزنی؟
باربد-چرا داداش … نگاهی با لبخند به شیوا کرد….که شیوا چشماش رو بست …
لبخند تلخی زدم… من حسود نیستم…. چند بار این جمله رو تکرار کردم تا ملکه ی ذهنم بشه…اما… نشد… هر کاری کردم به اون نگاه آمحبت میز نشد که حسودی نکنم… امروز باربد به من اخم میکرد اما…شیوا را با لبخند نگاه میکرد
…بغلش میکرد…. نگاه ازش گرفتم ….. نگاهم به دستای امین افتاد که روی پاهاش بود و اونقدر فشار میداد که
انگشتاش تقریبا سفید شده بود…. تعجب کردم… نگاهی بهش کردم دیدم نگاهش به باربده ، نیم نگاهی به من کرد … نگاهمون از اون فاصله ی نزدیک تلاقی کرد…. چشم برنداشت…. لبخند نزد… لبخندی زدم … نگاهش معطوف لبخندم شد و خودش هم لبخند محوی زد …. بی منظورگفتم
-دستتون درد نگرفت؟ ابروش رفت بالا
امین-چی؟
اشاره ای به دست روی پاهاش کردم که متوجه شد و سریع مشتشو باز کرد
لبخندم عمیق تر شد امین-حواسم نبود -عصبی شدید؟
امین- نه ..چطور؟ -همینجوری..آخه باربد وقتی عصبی باشه دستشو مشت میکنه …. امین -نمیدونم….شاید… با صدای باربد همزمان نگاهمون از هم گرفته شد و تقریبا همه به باربد
نگاه کردیم…
باربد-من و شیوا تصمیم گرفتیم …یعنی ازتصمیم گذشته…داریم میریم آلمان …
چند لحظه ای طول کشید تا حرف باربد رو هضم کنم… چییییییییییییی؟ همه مات شده بودن … اولین نفر شایان بود که حرف زد
شایان-دستت درد نکنه دیگه …میخوای دست خواهر مارو بگیری ببری مملکت غریب؟؟
باربد خندید-کجای کاری برادر زن جان که پیشنهاد خود شیوا بود …. حرفهایی زده میشد ولی من فقط مات بودم…. باور نمیکردم به همین راحتی باربد رو از دست بدم… به سختی نالیدم -چند وقت؟ باربد سرخوش و بدون توجه به حال من گفت
باربد-برای زندگی میریم دیگه…. برای زندگی میرن؟؟ خوب مگه اینجا زندگی نمیشه کگرد؟؟؟ خوب دوست دارن برن … زندگیه خودشونه !! پس من چی؟ دیگر جلوی بغضم را گرفتن در توانم نبود ….ولی نمیخواستم کسی
ببینه…. نمیخواستم کسی بهار ضعیف رو ببینه… خدای من…. باربدم …برادر عزیزم…. تمام شیطنتهای دوران کودکیمان تا همین ماه پیش در برابر چشمانم مثل
فیلمی در حال گذر بود…. …
من نمیتونم…
من بدون باربد نمیتونم …. همین دوری ای که ازدواج کرده بس نبود ؟؟ چرا شیوا پیشنهاد داده؟؟؟ ازشیوا بدم اومد…. نگاهی بهش کردم ولی با دیدن لبهای خندانش … نمیتونم از کسی بدم بیاد… باربد رو دیدم که با خنده با شایان حرف میزد و گه گاهی دست شیوا
رو فشار میداد و شیوا هم لبخندی میزد… من طاقت دوریش را ندارم… آلمان؟؟!؟! کاش جایی به اسم آلمان وجود نداشت…
جو بدجوری فشار میاورد بهم … دیگه نمیتونستم بمونم… بلندشدم… همه ی نگاهها به سمتم جلب شد … به سختی بغضم رو خوردمو با لبخندی نمادی گفتم -من کمی حالم خوب نیست ..برم بیرون هوا بخورم…. باربد-نمیشناسی اینجاهارو گم میشی…نه! -کنار ماشین می ایستم…
بدون شنیدن مخالفت بعدیه باربد سریع به سمت خرو جی رستوران رفتم…
به محض خروجم زدم زیر گریه…. خدایا …چرا؟؟ من برادرمو میخوام… دوست دارم برم خونش…. دوست دارم وقتی دلم گرفته بهش بگم… دوست دارم گاهی وقتا از دادگاه برم و پروندمو براش تعریف کنم…. چرا؟؟؟ رفتم سمت ماشین و کنارش ایستادم…. حداقل سویچ رو نگرفتم بشینم توش…. پشت ماشین نشستم و بهش تکیه دادم …. گریه ام آروم شده بود ولی هنوزم اشکهای آرامی روی گونه هایم
میریخت با دیدن سایه ی دو پا روبروم سرمو بلند کردم و امین رو دیدم…
“راوی”
در همان بدو ورود امین نگاهش روی بهار که همان تیپ اسپرت توی کوه را داشت خشک شد …
لبخندی زد … بهار درست مانند بچه ها بود…
با اینکه بقیه به تیپ بهار خندیده بودن ولی او بهار را تحسین میکرد ….
بهار خودش بود … بدون هیچ تجمل و اغراقی در ظاهرش … حاضر بود شرط ببندد حتی کرم مرطوب کننده هم به صورتش نزده… به خواهرش نگریست…آرایشی داشت ولی نه زیاد … شیوا هم که بعد از ازدواجش آرایش زیاد میکرد… بهار درست مثل دختر چهار ساله ای بود که اصلا لوازم آرایش را
نمیشناخت…. عاشق همین کارهایش بود … متفاوت بودن بهار … اغراق نبودنش … حتی غذا خوردنش هم فرق داشت … چنان میخورد انگار دو روز است چیزی نخورده… در دلش قهقهه میزد به بهارش ولی در ظاهر لبخندی به لب داشت …. باربد ولی از دیدن رفتار بهار کمی به هم ریخته بود
بهار 32 سالش بود و باید خانومانه رفتار میکرد …اینگونه غذا خوردن در شان بهار نبود …
دیگر کلافه شد و به بهار توپید خودش میدانست بهار میفهمد که ناراحت شده ….
به مقصودش رسید ….
ولی نفهمید تا چه حد بهار را ناراحت کرده …
نفهمید که به بهار اخم کرد و به همسرش لبخند زد و دستش را فشرد ….
ندید که نگاه بهار روی دستان قفل شده شان ماند… نشنید صدای شکستن دل بهار را … اما امین دید …همه را دید و در دل خورد شد
شنید و چیزی نگفت …
دلش میخواست همین الان مشت گره خورده اش را روی صورت باربد فرود آورد …
بهار بلند شد و به بهانه ی دست شستن رفت… امین نگاه اطرافیان را دید و لبخندی زد
بهارش قانون رستوران را نقض کرده بود … نه تنها ناراحت نبود بلکه خیلی هم جالب بود
بهار بعد از چندی برگشت … هوز انگشت کوچک بهار رد ُسس قرمز را داشت امین فهمید شستن دست بهانه بود و بهارفقط رفت تا فرار کند… بهار را دید که آرام به باربد چیزی گفت ولی باربد بلند و قاطع جواب
َردی به حرفش داد …
امین اگر دست خودش بود دیگر درنگ نمیکرد و دست بهارش را میگرفت و میرفت…
بهار سرخورده از کنار باربد گذشت ..
بهار بدون منظور کنار امین نشست …
امین نفسش حبس شد …
اما بهار تا فهمید سر جای خودش نیست خواست بلند شود که الناز در گوشش چیزی گفت که بهار را مجبور به نشستن کرد…
در دل خواهرش را ستود … کمی بعد بهار را دید که به او زل زده … نگاه بهار عسلی رنگ بود
وقتی به چشمهایش خیره بود حس کرد عسلی به این خوشرنگی ندیده…. با حرف بهار تازه فهمید هنوز مشت گره خورده اش باز نشده… سریع باز کرد و خندید
بهار حتی در شرایط ناراحتی اش هم دست از شوخی و لبخند برنمیداشت…
چندی گذشت که با صدای باربد نگاهشان بریده شد …
باربد با خود فکر کرد خودش بگوید یا شیوا که شیوا با بستن چشمانش اجازه ی گفتن را به او سپرد…
از رفتن به آلمان خیلی خوشحال بود … فقط رفتن را در نظر داشت
با گفتن حرفش راحت شد و با بقیه گرم گفتگو حول رفتنش شد … صدای بهار را شنید که گفت چند وقت …؟ بهار را یادش نبود… بهار ناراحت بود ؟
لبخندی بر لب خواهرش بود … نتوانست درون بهار را ببیند …هیچوقت نمیتوانست … چون خواهرش تودار بود و همیشه خوب جلوه میکرد و ناراحتیش را
بروز نمیداد جوابش را که داد بهار سرش را پایین انداخت… کمی در دل ناراحت شد که خواهرش را تنها میگذارد …ولی… چاره ای نبود …تصمیم را با همسرش گرفته بودند و تقریبا همه ی
کارها را هم کرده بودند….
با صدای شایان حواسش از بهار پرت شد و مشغول شدکه با شنیدن صدای بهار که میگفت میخواهد بیرون برود نگاهی کرد و مخالفت …
ولی بهار به حرفش گوش نداد و رفت… تعجب کرد… شاید اولین بار بود که بهار حرفش را ندید گرفت… امین هم به بهانه ی تلفنش برخاست و بیرون رفت…. هنوز در شوک بود که بهار حرفش را ندید گرفته بود … ولی شایان با حرفها و سوالهایش مجال بیشتری نداد برای افکارش
حول کار بهار خواهرش …
“بهار ” با دیدن امین سریع بلند شدم …. نگاهش با همیشه فرق داشت ….
نمیدونم چی بود ولی حس خوبی بهم نمیداد…
انگار دلسوزی بود… اشکامو با دست پاک کردم… -چیزی شده؟ امین -نمیدونم…شما بگید… -من!؟ چی بگم؟ امین لبخند محوی زد امین-چشمهات خیسه….شاید داره بارون میاد… هر وقت دیگه ای بود باهاش بحث میکردم ولی اصلا حس بحث نبود
نگاهم و از ش گرفتم و به در ماشین تکیه دادم امین-حرفم جواب نداشت؟ -نه….سوالی نبود …خبری بود! امین خندید
صداش رو شنیدم -حرف خنده داری زدم؟ امین -کم نه…. از رفتن باربد ناراحت شدی؟؟ حرفی نزدم … اگر کلمه ای میگفتم اشکهایم باز روان میشد ….
امین-نمیدونم چی بگم …ولی باربد دیگه ازدواج کرده باید باهاش کنار بیای….
کنار بیام؟؟ با چی؟ با اینکه بعد از 32سال زندگی با برادرم و اون همه خاطرات با رفتنش
کنار بیام… شاید هیچ وقت دیگه نتونم ببینمش با اینم کنار بیام؟ چجوری؟ آلمان!!! میشه…؟ من خواهر نداشتم… همه ی کمبودهای وجود یه خواهر رو توی باربد دیدم… باربد همه ی زندگیم بود …
با صدای بچه ها امین ازم فاصله گرفت و خیلی سریع از همه خدافظی کردم و رفتم سوارماشین باربد بشم که باربد دستمو گرفت و رو کرد سمت امین
باربد-امین جان یه خواهشی بکنم نه نمیگی؟ امین-امر کن …
باربد -راستش ما داریم میریم خونه ی پدر خانمم …. قراره صبح زود با هم بریم سفارت که دیگه شب رو همونجا میمونیم…شایان همراه ما میاد، میتونم خواهش کنم بهار رو ببری خونه؟
چشمام گرد شد… باربد … چقدر بی رحم شده بود… نگاه داغونم و به سمتش کشوندم
-با آژانس میرم…مزاحم امین آقا نمیشم امین-مزاحمتی نیست بهار خانم بفرمایید… بارد روی سرم رو بوسید
حس همیشگی بهم دست نداد
باربد-ببخشید دیگه …خدافظ به مامانینا سلام برسون…خبر رو هم بهشون بگو….
فقط تونستم سرمو تکون بدم…. سوار شدن و رفتن… نگاهم مات روی ماشینش که محو شد موند…. امین- بفرمایید بهار خانم… رفتم و نشستم… الناز و امین هم نشسته بودن… سرمو به شیشه تکون دادم
با تکونهای ماشین سرم با شیشه برخورد میکرد که آرزو کردم کاش تو یکی از همین تکونها محکم میخورد و سرم خورد میشد….
صدای امین باعث شد از آینه نگاهی به چشماش بندازم -بله؟ امین- خونه ی ما نزدیکتره…ایرادی نداره اول الناز رو برسونم بعد
شما رو ؟ خواستم بگم اشکال داره … ولی الناز زودتر گفت الناز-آره تروخدا…من خیلی خستم منو برسون اصلا طاقت ماشین رو
ندارم…. پوفی کشیدم -هر چی الناز جون بگه… دیگه حرفی زده نشد… الناز رو رسوندیم و وقتی وارد خونه شد دیدم حرکت نمیکنه… -چرا نمیرید؟ امین- میشه بیاید جلو بشینید …. خواستم نرم ولی دیدم زشته…. رانندم نیست که من عقب نستم… بدون تعارف و ناز کردن رفتم جلو نشستم …. لبخندی زد و راه افتاد… سکوت با صدای امین شکسته ش د امین-ناراحتی با شما جور در نمیاد نگاهی بهش کردم …منظورشو فهمیدم …
لبخند تلخی زدم -ناراحت…؟
امین- یعنی میخوای بگی نیستید؟
-چرا هستم….
امین- به خاطر رفتن باربد؟
بی رودربایستی گفتم
-برای رفتنش و برای خیلی چیزای دیگه…
امین- ولی شما تا یه ساعت پیش خوشحال بودید و توی این یک ساعت به جز رفتن باربد چیزی برای ناراحت شدن شما نبود!!
لبخند تلخی زدم… -اون خیلی چیزای دیگه به یک ساعت پیش ربطی نداره… امینت-درکتون نمیکنم… -چرا؟ امین-ظاهر و باطنتون فرق داره…نمیفهمم -مال شما یکیه؟؟ گنگ نگام کرد که حرفمو تصحیح کردم -ظاهر و باطنتونو میگم…. امین-آهان…تقریبا… سکوت کردم… چرا من در درون غمگینم ولی در ظاهر میخندم؟؟

۲۹۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن