رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت پانزده


روحیه ی شیطون دختر بدجور او را به سمت دختر جذب میکرد… وقتی به جای او بهار سوال الناز را جواب میداد
وقتی در بحث مردانه شان داخل شد و ماجرای پرونده را پرسید
دوست داشت کاری کند که از بهار متنفر شود …

میدانست بی فایده است اما خواست امتحان کند….
با او بدخلقی کرد …

غرورش را با حرفش شکست…

در دل قربان صدقه اش میرفت ولی در ظاهر شخصیت دختر را به
تاراج کشید… خودش میدانست بی رحمانه زخم زبان میزند اما… با خودش فکر میکرد اگر بهار از او متنفر شود او نیز از رفتارهای
بهار تاثیر میپذیرد و ازبهار متنفر میشود پوزخند زد کاری که هیچوقت نمیکرد
کارخوبوبیمثالشرابه ُرخکشید ولی ….
خودش هم حس خورد شدن کرد با شکستن غرور دختر غرور خودش هم ترک برداشت هنوز میدانست غرور دختر غرور خودش شده…
وقتی خودش را همراه بهار شکسته شده و محقر دید فهمید…. فهمید راه رفته اشتباه بوده ….ولی برای فهمیدن دیر بود

بهار هم کم نیاورد و جوابش را داد و با بدترین شکل ممکن از خانه ی برادش که او در آنجا میهمان بود خارج شد
برای امین سخت بود خواهر باربد به خاطر او از خانه ی باربد برود… نگاههای شماتت بار باربد را تاب نداشت
بی مکثی برخاست و آنجا را ترک کرد دیر رسید پایین ….وقتی رسید بهار حرکت کرده بود …
امین کلافه دستی به گردنش کشید و سوار ماشینش شد و با بالاترین سرعت ممکن به سمت خانه اش رفت…
باربد عصبی بود ، روی مبلی نشستو با مشتی به مبل کوبید و لعنتی ای نثار کرد که خودش هم نمیفهمید به چه کسی…
الناز از رفتار برادرش عذر خواست ولی باربد با خوشرویی او و امین را بی تقصیر خواند و روحیه ی حساس خواهرش را دلیل برهم خوردن میهمانی خواند…
شایان همراه الناز هم با گفتن اینکه دفعه ی بعد به شهربازی میروند خانه ی باربد را ترک کردند
هم میهمانی برهم خورد هم قرار شهربازی…
اما قرار برای باربد مهم نبود …
باربد بهار را میشناخت که از تحقیر شدن متنفر است ولی از اینکه در خانه اش به میهمانش توهین کرد و علنا او را بی شخصیت خواند به شدت ناراحت بود و دانست که باید از امین عذرخواهی کند بابت رفتار خواهرش…

بهار تند رفت ولی امین هم کارش جالب نبود …. “بهار” چشمامو که باز کردم هوا تاریک بود….
کمی چشمامو مالیدم و نگاهمو تو تاریکی اتاق چرخوندم و دیدم ساعت هشت و نیمه…
چشمام گرد شد …
یعنی من شیش ساعت خوابیدم؟؟؟؟
از خونه ی باربد که خارج شدم برای آرامش اعصابم کمی توی بوستان نزدیک خونمون قدم زدم و تا برسم خونه ساعت سه شد و چون هیچوقت وقتی از راه برسم نمیتونم چیزی بخورم
مامان و بابا هم نبودن توی اتاقم دراز کشیدم که تا الان خواب موندم….
تعجب کردم… یعنی مامانینا هنوزم نیومدن؟؟ بلند شدم و رفتم تو سالن دیدم سالن هم تاریکه… با گوشیه بابا تماس گرفتم دیدم خاموشه… گوشیه مامان هم در دسترس نبود… کمی نگران شدم…

دو به شک بودم که باربد رو خبر کنم یا نه که آخر برای در اومدن از دلهره گوشی رو برداشتم و با خونه ی باربد تماس گرفتم
بعد از سه تا بوق رفت رو پیغام گیر… یعنی چی….؟ یه دفعه گوشیم زنگ خورد که دیدم موبایل باربد ..سریع برداشتم -بله؟ باربد-سلام ….خوبی؟ -مرسی …باربدکجایید؟ باربد-چطور؟ -هیچی … مامان و بابا نمیدونی کجان ؟ باربد-میدونم … -کجان؟ باربد-پیش ما… -شما کجایید؟ باربد-خونه ی ما…. -وا… من الان با خونتون تماس گرفتم رفت رو پیغامگیر… باربد- از صبحه تلفنمون صداش قطع شده و فقط صدای طرف میاد… -آهان….میتونی گوشی رو بدی به مامان… باربد-آره…. یه لحظه صبر کن…
…
بعد از چند ثانیه مامان گوشی رو گرفت ممان-سلام بهار خوبی؟ -مرسی …چرا به من نگفتید میرید اونجا؟ مامان-میدونستم نهار اینجا بودی دیگه صدات نکردم… ما هم شام
بیرون بودیم همین الان رسیدیم خونه ی باربد …. یعنی باربد نگفته بدون نهار برگشتم؟؟؟
-کی میاید؟ مامان-دو سه ساعت میشینیم بعد میایم… -باشه…سلام برسون به همه ….خدافظ مامان- خدافظ… خیالم راحت شد …. رفتم سمت یخچال و یک نیمروی خوشمزه با قارچ درست کردم و پنیر
پیتزا هم زدم … عجیب خوشمزه شد… یادمه این غذا رو با باربد چند سال پیش اختراع کردیم… یه روز بابا و مامان نبودن … ما هم کوچیک بودیم و گرسنگی رو طاقت نداشتیم….

منم خواستم تو اوج بچگی مامان بازی دربیارم رفتم دو تا تخم مرغ انداختم تو روغن و چند تا هم قارچ روش خورد کردم و باربد هم به شوخی پنیر پیتزا ریخت روش….
واقعا خوشمزه بود….
از اون موقع به بعد هر وقت بابا و مامان نبودن ما برای خودمو از این غذا می پختیم و میخوردیم و هر بار مامان میگفت قارچ و پنیر پیتزا کم شده اظهار بی اطلاعی میکردیم….
البته خیلی هم بچه نبودیمها! من دوازده سالم بود …. ولی بازم بچه بودم دیگه!!
یاد کار ظهر باربد افتادم…. چرا نگهم نداشت؟؟ فقط یه بار اصرار کرد!! یعنی من …خواهرش ارزش این که بازم اصرار کنه به موندنش رو
نداشتم؟؟ خیلی دلم شکست…. حتی بیشتر از باربد ناراحت شدم تا حرفای امین….
شامم رو که خوردم ظرفهاشو توی ظرفشویی ریختم و بدون شستنش روبروی تلویزیون نشستم و مشغول تعویض کانال شدم تا اینکه هیچی پیدا نکردم و خامو شش کردم…

بازم فکرم رفت به خونه ی باربد چرا امین ثبات شخصیتی نداره؟؟ نکنه بیماره… از روز اول رفتارش تناقض داشت … اول که اصلا محل نمیداد …. وقتی حواسم نبود نگاه میکرد و وقتی نگاهشو میدیدم بی تفاوت رو
برمیگردوند….
این اواخرم همش لبخندای ژکوند میزد ….امروزم که توی دادگاه خیره نگاه میکرد و لبخند میزد و بعدش …
با اون حرفای بی سر وتهش منو برد زیر سوال …. نکنه واقعا وکیل بدی هستم؟؟ شاید با گرفتن یه پرونده ی قتل بتونم حالشو بگیرم…! ولی به بابا قول دادم پرونده های مورد دار قبول نکنم… بابا از اول اهل ریسک کردن نبود و اجازشو به منم نمیده… چند وقت پیش برای یه سرقت مسلحانه که به صورت زنجیره ای بود
بهم پیشنهاد شد که بابا صد درصد مخالفت کرد….
آهی از اعماق وجودم کشیدم….
کاش پسر بودم !
اگر پسر بودم میتونستم از پس پرونده های بزرگ هم بربیام و حال امین رو بگیرم که دیگه جرات نکنه حرفای نامربوط بزنه….
با صدای موبایلم از افکارم خارج شدم….

شماره نا آشنا بود .. جواب ندادم…
بازم تماس گرفت که رد تماس کردم…. دیگه تماس نگرفت… شانه ای بالا انداختم -حتما اشتباه بود… گوشی رو روی مبل انداختم و خودمم روی مبل خوابیدم… خوابم نمیومد ….فقط فکرم درگیر بود… دوست داشتم پرونده ای بگیرم که همه انگشت به دهان بمونن…
ولی مگه با وجود بابا میشه!؟
اَه….. “راوی”
از لحظه ی خروجش از خانه ی باربد کلافه بود… عذاب وجدانی بسیار داشت اما بهار بی اهمیت بود….

ناراحت شد ولی آنقدر روحیه ی ساده و کودکانه ای داشت که زود یادش رفت…
با کمی قدم زدن حرصش خوابید و حتی کمی از حق را به امین داد اما مقصر نبود
پدرش اجازه ی پذیرفتن پرونده های بزرگ و خطرناک را بهاو نمیداد…
بهار دیگر ناراحت نبود فقط در این موضوع مانده بود که چرا امین رفتارش چند گانه است
اما امین با کارهایش خودش داغون بود حس میکرد دل دخترک را شکسته… حتم میدانست با این کار خدا هم دل او را میشکند… همش کلافه در اتاقش قدم میزد و گه گاهی مشتی به دیوار میکوبید …
عصر هنگام بود که گوشیش زنگ خورد و شماره ی باربد را دید …با شرمندگیه زیادی جواب داد و با شنیدن صحبتهای باربد حس کرد از شرمندگی در حال آب شدن است …
خودش میدانست مقصر است و حالا باربد از او به خاطر رفتار خواهرش عذر میخواست…
به باربد اظهار شرمندگی کرد و گفت او هم بابت حرفهایش به بهارخانم ناراحت و شرمنده است
وقتی تلفن قطع شد کمی ثابت ماند و از خودش شرمش شد … فقط خودش را مقصر میدانست …بهار فقط سوالی پرسیده بود … نباید جوابش را آنطور میداد…

ولی یا اگر جوابش را میداد و بهار حرفهایش ادامه پیدا میکرد امین میتوانست تاب نگاه های مشتاق بهار را داشته باشد؟؟؟
نگاههای پاک بهار در مغز استخوانش نفوذ میکرد…. افکارش به جایی رسید که درست و غلط را تشخیص نمیداد … دقیقه ای خود را مقصر میدانست و ثانیه ای برای اتمام احساساتش
کارش را توجیه میکرد… اما با حرفهای الناز خواهرش دانست مقصر اصلی است … الناز پیشنهاد کرد با بهار تماس بگیرد و عذر بخواهد تا ماجرا فیصله
یابد …
با تردید قبول کرد با آنکه برایش سخت بود ولی هم به خاطر خوشحالیه خواهرش هم برای پایان عذاب وجدانش حاضر به تماس شد که بهار هر دو بار را رد تماس کرد ….
با فکر اینکه بهار شماره اش را از قصد جواب نداده دیگر تماس نگرفت و الناز سرخورده به اتاق خودش رفت….
اما بهار اگر میدانست فرد پشت خط امین است بی وقفه جواب میداد چرا که فردی کینه ای نبود و با اینکه ناراحت بود از حرفهای امین ولی فراموش کرده بود …
امین با خود گفت همانطور که باربد غرورش را کنار گذاشت و بابت حرف خواهرش عذر خواست او هم باید غرورش را کنار میزد …
اما چطور؟ بهار گوشی را جواب نمیداد….

“بهار”
صبح با صدای بابا بیدار شدم و فهمیدم تا صبح روی مبل پذیرایی خوابیدم….
بابا با دیدن چشمای بازم خندید و با کنترل تلویزیون آرام به سرم زد بابا-چه عجب خرسمون بیدار شد -اِ…بابا!
بابا- راست میگم دیگه …اون از خواب دیروزت ..اینم از خواب الانت که دو ساعته تلویزیون با صدای بلند روشنه ولی تو داشتی خر و پف میکردی….
-دورغ نگید بابا…من اصلا خرو پف نمیکنم… ممان خندید- شوخی میکنه بهار ..بیا صبحونتو بخور ما خوردیم…. -بابا شرکت نمیرید؟ بابا- امروز جمعه است ها!!! -راست میگید ها…کاش قرارمیاشتیم میرفتیم کوه… با حرف خودش یاد قرار دیروز افتاد که شاید خودش مقصر بر هم
خوردنش بود….
حدود یک هفته از روز مهمونیه باربد گذشت که باربد برای فرداش که جمعه بود قرار کوه را گذاشت …

-باربد من نمیتونم بیام..
باربد-چرا؟؟؟
-پاهام تاول زده…
باربد-چرا؟
-دیروز اون کفش قهوه ای هامو پوشیده بودم ..آسانسو ردفتر هم خراب بود …سه بار بالا پایین رفتم و الانم هر دو تا پام تاول زده….
باربد-بهار… خراب نکن تفریحو …بیا دیگه…. پوفی کشیدم -کیا هستن…؟ باربد- من و شیوا ، شایان الناز و…..امین
-باشه…ولی دمپایی بپوشم عیبی نداره؟ باربد بلند زد زیر خنده…. -خیلی بدی باربد … باربد- باشه … فقط هر کی بهت خندید ناراحت نشی ها… -نمیشم…پای تو هم اگه دو تا تاول اندازه ی هندوانه زده بود اون وقت
میفهمیدی حرفمو…. باربد-فردا هفت صبح اینجا باش… -باشه….کاری نداری داداشی؟ -نه… خدافظ…

-به شیوا سلام برسون خدافظ تلفنو که قطع کردم خیلی خوشحال بودم …. بهترین تفریحم کوه بود
عاشق بالا رفتن ازکوه بودم …
صبح با صدای مامان بیدار شدم و سریع حاضر شدم…
مانتو کوتاه اسپرت کرم رنگی پوشیدم با شلوار کتان کرم از اونا که صد تا جیب داره …. و گشاد ….مخصوص کوه رفتنم بود
شال سفید رنگی هم سرم کردم….
کوله ی بزرگی هم از خوراکی گرفته تا آب و آب پرتقال و فلاسک چای و …. میوه !
به خاطر اینکه تا خونه ی باربد پام درد نگیره آژانس گرفتم و صندل جلو باز سفیدمم که اسپرت بود پوشیدم که فقط یه بند میخورد که پشت مچ پام بود و تاولام رو اذیت نمیکرد…بهتر از دمپایی بود!!
کسی مسخرم نکنه با صندل اومدم کوه!؟
دقیا هفت و ده دقیقه رسیدم که ماشین امین رو از دور دیدم … پیاده رفتم سمتشون… الناز با دیدنم پیاده شد و بغلم کرد و بعد از چند ثانیه امین هم پیاده شدو
با یه سلام زیر لب سلام داد بیا ! اینم از امروز …
اصلا این بشر ثبات شخصیتی نداره…. جوابشو بلند و رسا دادم -سلام ..خوبید؟ بهتر شدید ؟ امین با تعجب نگام کرد که گفتم -زخمای صورتتون رو میگم… بازم گنگ نگام کرد…. -کتک کاری!! دزد کیف… تا گفتم دزد کیف دوزاریش افتاد و لبخند زورکی ای زد
امین-بله…ممنون منتظر ایستادیم که باربد و شیوا اومدن باربد -سلام خواهر خوشگلم… -سلام …سلام شیوا جون…خوبید؟ شیوا رو بوسیدم و باربد رو هم با مشتی به بازوش رها کردم عادتم بود … زدنش رو دوست داشتم … همیشه با مشت به بازوش احساس خوبی بهم دست میداد …یه جور
صمیمیت جدا ناپذیر ! باربد هم با لبخند جلوی موهامو خراب کرد … خلاصه همه ی وسایلها رو توی صندوق گذاشتیم و تا سوار شیم شایان
هم رسید …

سوار ماشین باربد شدم و شایان هم کنار امین جای گرفت حرکت کردیم ….
به خاطر خلوت بودن خیابانها زود رسیدیم …. از ماشین که پیاده شدم الناز توجهش به پاهام افتاد و بلند خندید …. نگاش کردم و خودمم از خندش خندم گرفت… حالا همه به کفشهای من زل زده بودند….حتی غریبه ها… شیوا-نخندید به خواهر شوهرم …. تاول زده پاهاش دیگه ……. الناز -خیلی جالبی به خدا دختر! تا حالا ندیده بودم کسی با این کفش
کوه بیاد …. با خنده پاهام رو برگردوندم تا تاول پاهام رو ببینه… الناز-وای …چه ناجوره…. همشون صورتشون چین خورد … خیلی بد بود … -حالا فهمیدی چرا نتونستم کتونی بپوشم؟؟؟ الناز-عیبینداره…شایدتوروببینن ُمدشه! هممون بلند خندیدیم که باربد از پهلو بغلم کرد
باربد-درد داری نیا بالا!
-نه بابا …با این کفشا درد ندارم که….فقط اگه کمک خواستم باید کمکم کنی…
باربد بازومو فشار داد

باربد-چشم….بریم…
وسایلها رو داشتیم برمیداشتیم که دیدم امین برای بلندکردن کیسه ای داره میلنگه….
رفتم نزدیک الناز -چرا داداشت میلنگه؟؟ الناز با تعجب به امین نگاه کرد بعد انگار تازه فهمیده باشه
الناز-اهان… هیچی … دستش به خاطر اون جریان در رفته بود که هنوزم درد میکنه…
دلم براش سوخت…
الناز که با یه ظرف غذا رفت بالا و بقیه هم با وسایل خودشون رفتن …
منم فقط کولم رو دوشم بود البته سنگین هم بودا….
رفتم سمتش که سرشو بلند کرد و نگام کرد و با دیدن من روبروش و نزدیکش یه قدم کوتاه رو عقب رفت و با ابروهای بالا رفته نگام کرد….
وا این چرا همچین میکنه…؟ مگه میخوام بزنمش داره عقب میره…. بدون توجه بهش دستمو بردم جلو و کیسه رو از زیرش بلندکردمو از
دستش کشیدم بیرون… واقعا دستش نا نداشت چون با یه حرکت من جدا شد از دسته ی کیسه… امین-چی کار میکنید؟ -کاری نکردم…. کیسه رو گرفتم… امین-چرا؟خودم میارم….

لبخندی زدم -من دستم خالیه… الناز گفت دستتون درد داره…کمکتون میکنم…. امین-نیازی نیست …معلومه کوله تون سنگینه …بدید خودم میتونم -گفتم من میارم جر و بحث هم موقوف آقای وکیل … لبخندی زدم و پشتمو بهش کردم و چند قدمی رفتم دیدم نمیاد … برگشتم عقب دیدم ایستاده و نگاهش رو منه… ای بابا …بازم شروع شد کارهای ضد و نقیضش… الان خیره میشه…یه ساعت دیگه لبخند میزنه ویک ساعت بعدش زخم
زبون! از فکرم لبخندی زدم و ابروهامو بالا انداختم -نمیاید؟ امین نگاه خیرشو گرفت و پوفی کشید و نزدیکم اومد
امین-ممنون…. از کنارم بدون اینکه اجازه ی جواب بهم بده رد شد و رفت… لبخندی زدم… پسر خوبی بود… فقط ادعا داشت … حالا نمیدونستم و نمیفهمیدم ادعای چی …!؟ با همون لبخند راه افتادم و با همون وسایل سنگین ازش جلو زدم…. بیتفاوت از کنارش رد شدم و رسیدم به باربد …

وقتی دیدم باربد گرم صحبت با شیواست کمی آروم راه رفتم تا مزاحمشون نباشم…
بالاخره اونها زوج جوونی بودند که نیاز به خلوت داشتند …
همونجور که خودم دوست دارم بعد از ازدواج خواهر شوهری مزاحمم نباشه!!
احترام متقابل بهترین کاره توی روابط خواهر شوهر و عروس….
با فاصله ی یک متر تقریبا ازشون عقب بودم و از فضای اطراف لذت میبردم…
حس کردم کسی کنارمه… برگشتم امین رو دیدم … نگاهش روبرو بود و اخمی کمرنگ داشت… این بشر با خودش هم درگیر بود.. اهمیتی ندادم ولی همگام بودیم… نه او حرفی زد نه من! به جایی رسیدیم که از باقیه قسمتها خلوت تر بود …. باربد کوله اش را روی زمین انداخت باربد-همینجا میمونیم تا بعد از خوردن بریم بالا …چطوره؟ با ذوق داد زدم
-عالی….
رفتم نزدیک و کوله و کیسه ی امین رو روی زمین گذاشتم و با کمک شیوا زیرانداز را پهن کردیم و همه نشستیم …

همه وسایلها را چیدیم شایان -فکر کنم اگه تا فردا هم بمونیم بازم خوراکیامون تموم نشه… خندم گرفت
راست میگفت…. هنوز هم با شایان رودربایستی داشتم… حرفی نزدم و با بیرون آوردن فلاسک بلند گفتم کسی چای میخوره؟ همه اعلام موافقت کردن
خواستم بریزم که کسی از نقطه ای دورتر گفت -به من هم چایی میدید؟ برگشتم و پسر جوانی را دیدم … قیافه اش کمی مثبت بود…. نمیدانستم چه کنم به باربد نگاهی کردم که با گذاردن چشمانش روی هم
اجازه را صادر کرد … چای ریختم و با لبخندی سمتش گرفتم
-بفرمایید … پسر با مکث چای رو ازم گرفت پسر-ممنون…اگه سر درد نداشتم مزاحمتون نمیشدم… -خواهش میکنم… کاری نکردم…. باربد-سر درد داشتی چرا کوه اومدی برادر ؟ پسر لبخندی به لفظ برادر باربد زد-خواهرم دلش خواست….

شیوا-ایشون کجان؟

پسر-اونقدر ذوق زده بود که گفت میره بالا تر و زود برمیگرده… باربد-بیا بشین اینجا…جا زیاده…شایدکمی بهتر شدی ،استراحت کن… پسر با حالتی معذب کنار زیر انداز کنار باربد نشست و مشغول
خوردن چای شد الناز -خدایی هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر چای تو کوه بچسبه… شایان هم خندید-واقعا! امین لیوانش را کنارم گذاش وبا صدای آرامی گفت امین-ممنون…میشه یکی دیگه هم بریزید
-بله که میشه…. براش ریختمو دادم دستش
-بفرمایید امین بالاخره لبخندی محو زد و با تشکری لیوانش را گرفت خوب…حدس اولم درست از آب درآمد
منظورم از حدس اول همان است که یک ساعت بعد لبخندی میزند…. حالا باید صبر کنم ببینم یک ساعت دیگه زخم زبون میزنه یا نه…. خندم گرفته بود… به چه چیزهایی فکر میکردم…. با صدای شیوا نگاهی بهش کردم که با چشم به جایی اشاره کرد….

250

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن