رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت چهارده

خم شدم و بالای بریدگی بستم و اونقدر محکم گره زدم که از دردش
جیغ بلندی زدم که یه دفعه در با شدت باز شد و ….
امین بود سریع اومد کنارم امین-چی شده ؟ درد داری؟
بدون جلب توجه ملحفه ی دستمو بردم سمت پاهام و رو پای بدون ساپورتم کشیدم…
-درد دارم …خیلی …. اشکام ریختن امین دستی به صورتش کشید و سریع گفت امین- بلند شو باید بریم بیمارستان شاید زخمت باز شه و عفونت کنه یاد خونریزیش افتادم و گفتم -باز شده ….داره خون میاد هی…. امین بدون وقفه گوشه ی ملحفه رو زد کنار و با دیدن وضعیتم جفتمون
داد زدیم … تشک تخت پر از خون بود
امین خواست بره که گوشه ی کتشو گرفتم امین -چیه؟ بذار برم کمک بیارم -مراسم رو بهم نزن ..ترو خدا !!
امین فریاد زد-پس میگی چه خاکی به سرم کنم… پاتو ببین….دور بریدگی کبود شده …خونریزیش زیاده
-النازو صدا کن حاضر شم خودت ببرم دکتر..خواهش میکنم نذار مراسم باربد خراب شه…به شیوا بگو داری میبریم خونه استراحت کنم خودش بعدا به باربد بگه…به مامان بابام چیزی نگو
امین کلافه نگام کرد و بدون حرفی خارج شد خیلی ضعف داشتم …
بعد از چند لحظه همراه الناز وارد شد و الناز با دیدن پاهام جیغ خفه ای کشید و دستشو رو دهنش گذاشت
امین-کمک کن آماده شه و خودش رفت بیرون از اتاق….
شلوار نتونستم بپوشم الناز چادرشو داد سرم کردمو خودشم سریع لباسهاشو عوض کرد و کمک کرد بلند شم…
خیلی سخت بود ولی تونستم با کمکش تا دم ماشین برسم بعد از چند دقیقه امین نشست وسریع حرکت کرد
-گفتین به شیوا؟ امین-آره…گفتم آخر مراسم به باربد بگه…
-ممنون… ضعفم باعث شده بود چشمام سیاهی بره الناز – امین تند تر …خونریزیه پاهاش زیاده…چرا اینجوری شد ؟ فکر
کردم یه بریدگیه ساده ست فقط….!
به بیمارستان که رسیدیم امین سریع رفت داخل و منم با کمک الناز رفتم …
تا ما بریم امین همه چیز رو توضیح داده بود …
دکتر معاینم کرد ….
از وجود امین توی اتاق دکتر داشتم از خجالت آب میشدم ولی هر کاری کردم بیرون نرفت و وقتی از الناز پرسیدم گفت به خاطر دکتره نرفت
راست میگفت دکتره کمی …
جوون هم بود و نگاهشم کمی بد بود ، منم که پیرهن کوتاه تنم …البته با چادر همه جا رو به جز پای زخمیم پوشونده بودما ولی بازم…
با اینکه از وجود امین ناراضی بودم ولی حامی خوبی بود تو اون لحظات …
مدام نگاهش میکردم ولی حتی یه بار هم ندیدم نگاهش بهم باشه …فقط نگاهش به دکتره بود
علت کلافگیش رو درک نمیکردم …. کلا امروز امین ،امین همیشگی نبود …. حتی الناز هم فهمیده بود و مدام از حرکاتش تعجب میکرد … بعد از خوردن هشت تا بخیه و پانسمان راهیه خونه شدم… -ممنون آقا امین بابت کمکاتون امین- مطمینید نمیخواید الناز پیشتون باشه؟
-آره بابا …خوبم …. فقط توروخدا تا پایان مراسم چیزی به بقیه نگیدها الناز خندید- دیگه الان تموم شده بهارجون راست میگفت …ساعت دوازده و نیم بود
لبخندی زدم
-ممنون ازتون و لطفتونو جبران میکنم …اگه شما نبودید فکر کنم مراسم باربد رو خراب میکردم
امین- کاری نکردیم بهار خانم … مراقب خودتون باشید … به سختی پیاده شدم و الناز تا توی اتاقم منو برد و بعد رفت …. خیلی کثیف بودم …تقریبا پاهام همش خونی بود … پاهام رو با پلاستشکی پوشوندم و حمام کوتاه و محتاطی کردم و بعد از
پوشیدن لباسهام دراز کشیدم اون روز هم گذشت البته با کلی خاطره ….
باربد و شیوا از مراسم اومدن دیدنمن و باربد با دیدنتم کلی ناراحت شد و همش خودشو لعنت میکرد …
تا دو هفته از آب میوه های مامان تامین شدم و بخیه هامم رفتم درمونگاه نزدیک خونمون و کشیدنشون ….
دو روز بعد داشتم از دادگاه خارج میشدم که چشمم خورد به ….
داشتم از دادگاه خارج میشدم که چشمم خورد به چیزی که باور نداشتم بیشتر نگاه کردم خودش بود ….
خیلی وقت بود ندیده بودمش فکر کنم پانزده روز میشد!!! ولی چرا این شکلیه!؟ صورتش پر از کبودی و َو َرم بود کناریایستادهبودوباگوشیشدرحال َوررفتنبود….
وظیفه ی خودم دونستم بعد از این همه خوبی که در حقم کرد یه سلام و تشکر دوباره انجام بدم …
باقدمهای مطمینی رفتم سمتش -سلام …. سرش رو بلند کرد و با چهره ای در هم نگام کرد … با دیدنم لبخند تلخی زد
امین-سلام …خوبید؟ پاتون خوب شده راه افتادید ؟ لبخندی زدم -بله….به لطف شما! پریروز بخیه هاش رو باز کردیم و الانم تقریبا
خوبه…شما چرا ….؟ با حالتی سوالی به صورت درب و داغونش اشاره کردم
خنده ی بامزه ای کرد که شاید بگم دومین باری بود که خندش رو میدیدم…
امین-دیروز سر میدون”…” بودم یه موتوری از کنارم داشت رد میشد حواسم نبود داشت کیفمو میزد ….منم یکی از مدارک مهم یکی از پرونده های خیلی مهمم توش بود…همین شد که مقاومت کردم اونا هم از خجالتم در اومدن…
-هیییییی! چرا این کارو کردید؟ نباید مقاومت کنید ممکن بود صدمه ی بیشتری ببینید …
امین بدون حالتی مات نگام کرد -الان خوبید؟ دکتر رفتید؟
امین با صدام به خودش اومد…
امین- بله بله….خوبم …ولی دکتر نرفتم -فکر کنم بهتر بود میرفتید …زخم بالای پلکتون خیلی ناجوره …
امین دستی روش کشید که چهره ش درهم رفت
امین- آره خیلی درد داره…ولی وقتشو ندارم و الان دادگاه دارم….شما اینجا چی کار میکردید؟
-طبق معمول …. وکالت ! امین- نتیجه ؟ لبخندی پر غرور زدم و بادی به غبغب نداشته ام انداختم و نگاهی به
چشمان سبز بی رنگش…. و با صدایی محکم گفتم -مگه میشه بهار ببازه!؟!؟ امین لبخند جالبی زد -موفق باشید …
خندیدم
-ممنون …همچنین شما ! ولی سعی کنید دفعه ی بعدی ،البته اگر خدای ناکرده بازم اتفاق افتاد کیف رو رها کنید تا جونتون در امان بمونه…
امین لبخند زد-چشم حتما … سلام برسونید به خانواده! -شما هم به الناز جون سلام برسونید … امین-حتما خدانگهدارتون لبخندی زدم و گفتم
-خدانگهدار
از پله ها ی دادگاه پایین اومدم ولی هنوز سنگینیه نگاهش رو حس میکردم …
چرا امین رفتارش اینقدر فرق کرده …. نه به اینکه اصلا لبخند رو لبش نمیاد نه به اینکه مدام بهم لبخند میزد … یاد صورت داغونش افتادم …هم خندم گرفته بود هم دلم براش سوخته
بود … به ماشین بابا رسیدم و قبل از باز کردن در برگشتم سمتش …. باورم نمیشد هنوز نگاهش بهم بود … دستی براش تکون دادم و سوار ماشینم شدم شانه ای بالا انداختم و نهار خودم رو مهمون برادر و زن برادرم کردم
“راوی”
با جسمی داغون و روحی داغوتر منتظر ایستاده بود …. با شنیدن صدای سلامی بر جای میخکوب شد … خودش بود … صدایش را خوب میشناخت … صدای کسی که در این دو هفته ی کذایی خوب و خوراک را براو
حرام کرده بود … ولی بر خود تشر زد … این درست نیست … من نمیتوانم …نباید …
بر احساسش غلبه کرد و با اقتدار سری بلند کرد برای پاسخ سلام که با دیدن دخترک همه ی قول و قرارهایش فراموش شد و همه تن چشم شد برای دیدن بهار….
هنوز نمیفهمید احساسش چیست … شاید هم میفهمید اما قبولش نمیکرد …نبایدم میکرد،البته از دید خودش…
نگاه معصوم و کودکانه ی بهار به سویش نشانه رفته بود با هر کلامی که میگفت حسی فراتر از از حس قبلیش در جان و تنش ریشه میدوانید …
دوست داشت فریاد بزند و بگوید بس است اما …اما نمیتوانست ….
با هرکلامی که از دهان دخترک خارج میشد امین داغون تر و عصبی تر …چرا که از نظرش این حس از بُن و ریشه اشتباه است ….
او نمیتوانست آینده ی دخترک را نابود کند… جسم و روح پاکش… شاید توان مقابله با مشکلاتش را نداشته باشد ….
نگاهش راگرفت ولی با حرفی که از دهان دختر خارج شد او را به خلسه ی شیرینی برد ….
آیا به راستی بهار نگرانش شده بود که از او خواست دیگر دنبال سارق نردود که زخمی نشود ؟؟؟!!
وقتی به خودش آمد که هنگام خداحافظی بود با گرفتن نگاهش قلبش فشرده شد
نگاهش تا آخرین لحظه همراه بهار بود
در آخرین لحظه بهار سر برگرداند و دوباره نگاهی به سویش کرد و کودکانه دستی برایش تکان داد
لبخندی زد
این دختر بیست و شش ساله مثل دختر شش ساله ای رفتار میکند که در پارک است ….
چیزی در دلش لرزید
حسی را تجربه کرد که فراتر از حساسیت بود …حتی بیشتر از دوست داشتن …
سرش را تکانی محکم داد تا حتی اسمش را هم در دلش زمزمه نکند … بهار خردسال برای او حیف بود …. البته از دید خودش … در باطن هر دو پاک بودند … ولی امین نظرش متفاوت بود …. به خودش تشر زد کجاست امینی که نگاهی به دختران نمیکرد…چرا
نگاهش را نمیتوانست در برابر بهارش کنترل کند … بهارش؟؟
نه… بهار… بهار خالی … بهار بدون “ش”مالکیت …

دخترک بدون لحظه ای خبر از هر جا ماشینش را حرکت داد و امین هم با چهره ای وا رفته وارد دادگاه شد ….
“بهار”
اول رفتم خونه و با برداشتن لباس و یه دوش سریع خودم رو به خونه ی باربد رسوندم …اولین باری بود که خونشون میرفتم…
زنگدر رو که فشردم صدای باربد توی گوشم پیچید باربد-سلام خانم خوشگل !
-باز کن باربد دارم از خستگی غش میکنم …
در سریع باز شد ….
در طول پله های طولانیشون دکمه های مانتوم رو باز کردم و همین که در باز شد وارد شدم که حجم خنکی از هوا به صورت گرمازدم هجوم آورد
-واااااااااااااای … ُمردم از گرما باربد بغلم کرد و روی موهامو بوسید باربد-قربونت برم …خوش اومدی غرق خوشی شدم …
دو هفته نبو ِد باربد و تنهایی من تو خونه…. سخت بود ولی تحمل کردم…. بیست و شش سال با وجود برادر زندگی کردن بعد یه شبه دیگه کنارت
نباشه خیلی سخته …. اینو مطمینا کسایی که مثل من برادر دارن درک میکنن! شیوا رو هم بغل کردم و … -خونتون خیلی خوشگله …مبارک باشه …. مانتومو درآوردم و شالمم از روی سرم برداشتم …. با دیدن الناز توی سالن تعجب کردم
-سلام !
الناز ایستاد و به سمتم اومد و باهام دست داد
الناز -سلام خوبی؟
-ممنون شما هم اینجایید؟
الناز- بله …راستش شیوا تماس گرفت گفت شما میاید و از منم دعوت کرد و به شایان و امین هم گفتند …عصری بریم شهربازی
با ذوق برگشتم سمت باربد -آره؟؟ باربد لبخندی زد و سرشو تکون داد
دویدم سمتش و پریدم بغلش و گونشو بوسیدم -عاشقتم داداشی …میدونی چند وقت بود نرفتیم ….
باربد- تو پاهات هنوز کامل خوب نشده ها اینجور میپری…. آروم راه برو کار دستمون ندی…
رفتم توی اتاق و یه بلوز مدل مردونه از شیوا گرفتم که وقتی پسرا اومدن از روی تاپم بپوشم …
بلوز و شالم رو روی تخت گذاشتم و بیرون اومدم… رفتم آشپزخونه و کنار شیوا ایستادم -خوشگل شدی شیوا شیطونه…. شیوا کمی سرخ شد و خندید -داداشمو که اذیت نمیکنی!!؟ شیوا با تعجب نگاهی بهم کرد و با دیدن چهره ی شوخم لبخندی زد
شیوا -باربد خیلی خوبه….هیچوقت فکر نمیکردم مردی به این با محبتی هم پیدا به ..چه برسه به اینکه همسر خودم باشه!!
لبخندی زدم باربد مهربان من! نه..
باربد مهربان شیوا…. رفتم نزدیک شیوا و دسشتشو گرفتم
با تعجب نگاهی بهمکرد
-قدر همو بدونید شیوا ….من ازت دو سال بزرگترم …نمیخوام فکر کنی دارم اَدای خواهر شوهرا رو درمیارم…فقط میخوام بگم باربد خیلی
خوبه …. شاید باورت نشه ولی اصلا عصبی هم نمشه ولی اگر بشه … هیچکی جلودارش نیست …
شیوا با حالت نگرانی نگام کرد
-اینو نگفتم بترسی ها …نه…. فقط خواستم اخلاقش بیاد دستت ….از دروغ متنفره … از اینکه بهش تکیه کنی غرق شادی و غرور میشه…
مشتی به بازوش زدم -داداش گلمو ازم گرفتی ….شیطونه میگه داداشتو بگیرم….
شیوا با ابروهای بالا رفته ای نگام کرد بلند خندیدم و بغلش کردم
-نترس عروس … میدونم الناز و شایان …. شیوا سریع گفت – از کجا میدونی؟ -از کارای ضایعشون دیگه…. من جای امین آقا بودم شایان الان زنده
نبود شیوا لبخندی زد-امین پسر خوبیه … اونم میدونه -مگه میشه با کارهای تابلوی این برادرت و الناز کسی هم ندونه….؟
هر دو با هم خندیدیم که صدای در اومد…. شیوا -بدو لباس رو بپوش شایانه..امین گفت کمی دیرتر میاد ….
شیوا -بدو لباس رو بپوش شایانه..امین گفت کمی دیرتر میاد ….
سریع رفتم توی اتاق و لباس رو از روی تاپم پوشیدم ولی دکمه هاشو نبستم ….

شالم رو هم سرم کردم و رفتم بیرون …. تعجب کردم آخه شیوا گفت امین دیرتر میاد ولی هر دوشون بودن … -سلام …. شایان- سلام خوب هستید؟ -ممنون امین-سلام دوباره… بدون منظور لبخندی زدم
-سلام ….بهترید؟ الناز -امین چرا گفتی سلام دوباره؟ سریع بدون اینکه اجازه ی حرف زدن به امین بدم گفتم -تو دادگاه همدیگر رو دیدیم…. صبح ! الناز -اوهوووم… باربد-امروز دادگاه داشتی؟ -بله… باربد-چی شد ؟گل کاشتی؟ -بله ….مگه میشه که نشه؟ همه لبخندی زدیم و توی سالن نشستیم… باربد- واقعا خدا بهت رحم کرد امین …
شایان- آره … دیوانه برداشته دنبال دزده کرده … باید کیفتو ول میکردی دو دستی جونتو میچسبیدی….
امین- اگه فقط کیفم یا پول بود ولشون میکردم ولی یکی از مدارک خیلی مهم از یکی از پرونده های خیلی مهم توش بود ….
-چه پرونده ای ؟ همشون با صدای من برگشتن سمتم
امین لبخندی به روم زد امین- شما ندونید بهتره….
ناخداگاه اخمی کردم … -چرا؟ امین -چون این پرونده ها به درد شما نمیخوره… عصبی شدم …یعنی چی؟ داره مسخرم میکنه؟! -منظورتون چیه؟ باربد-هیچی بابا ..چرا عصبی میشی…. باربد میدونست من قاطی کنم بد قاطی میکنم… -عصبی نیستم…منم وکیل هستم چه ایرادی داره موضوع رو بهم
بگید… امین لبخند حرص دراری زد امین-آخه نیازی نیست بدونید …. در ضمن برای شما شنیدنش هم خوب
نیست… دیگه خون خونمو داشت میخورد….

نگاهی با اوج خشونت بهش کردم ولی آرامش خودم رو حفظ کردم و گفتم
-خیلی خودتونو بالا میبینید ؟
امین ابروهاش رفت بالا و با غرور خاصی گفت
امین -هستم …نیازی به دیدن نیست…در ضمن یه وکیل با موفق شدن تو چند تا پرونده ی طلاق و کیف قاپی ، عمدتا نمیتونه بهترین باشه….
و یه ابروشو بالا انداخت و نگاه تحقیر آمیزی بهم کرد.. پوزخندی زد
امین- چند تا پرونده داشتید که از این دو موضوع خارج باشه؟؟؟
پوزخندش …
داشت خوردم میکرد… امین به قیافه ی من خندید …یه خنده ی پر تمسخر
امین- نیازی نیست بگید ….هیچی…
باربد سعی داشت حرف امین رو کمرنگ کنه …ولی نمیدونست همین چند تا جمله بدجور تو هنم حک شد
::چند تا پرونده ی طلاق و کیف قاپی….:: خیلی داغونم کرد با حرفش …
جوابشو ندادم ولی نگاهی بهش کردم که نمیدونم قیافم چه جوری بود یه لحظه حس کردم از حرفش پشیمون شد….

ولی سریع تغییر موضع داد و مشغول حرف زدن با خواهرش شد … صداهای اطرافم کم شده بود و فقط یه پژواک صدا توی گوشم بود
::در ضمن یه وکیل با موفق شدن تو چند تا پرونده ی طلاق و کیف قاپی…::
::با موفق شدن تو چند تا پرونده ی طلاق و کیف قاپی:: ::چند تا پرونده ی طلاق و کیف قاپی:: ::نمیتونه بهترین باشه::
من نمیخواستم بهترین باشم …. من فقط نمیخوام بدترین باشم…. صداش همش تو گوشم بود… با دستی که بازوم رو تکون داد باربد رو دیدم
باربد-چته؟ چرا هر چی صدات میکنیم جواب نمیدی….؟ نیم نگاهی بهش کردم…. میدونستم باربد بغضمو میفهمه باربد-خوبی؟ چی شده؟
نگاه غمگینمو ازش گرفتم و به همه تک تک نگاهی کردم و در آخر مردمک چشمای عسلیم روی چشمای سبزی که بی تفاوت بود ثابت موند…
حرصم گرفت از این بی تفاوتی…
بلند شدم و ایستادم… نگاهم هنوز بهش بود… رفتم نزدیکتر و روبروش ایستادم…ولی اون هنوز نشسته
بود…ابروهاش با حالت من بالا رفته بود
-حرفاتون درست بود …. امین نگاهی پر غرور کرد … پوزخندی زدم …
-ولی … بهترین نبودن بهتر از بدترین بودنه… منم خوشحالم که بدترین نیستم … توی هیچ موردی … نه توی کارم نه انسانیت نه خلقیات و نه هیچیه دیگه…. ولی شما توی شخصیت … از نظر من بدترین هستید….
باربد-بهار…!!!
دستمو جلوی بابد گرفتم حرف نزنه
-کسی که جلوی یه جمع به خودش اجازه بده شخصیت کسی رو خورد کنه… از نظر من جزو بی شخصیت ترین آدماست….
نگااه امین دیگه پر غرور نبود … بهت زده بود… نگاهش روی من ثابت بود… باربد- بهااااااااار!!!
با قدمهای بلندی رفتم توی اتاق و لباسهامو پوشیدم و با برداشتن کیف و سوییچ ماشین بابا از اتاق زدم بیرون
همه با دیدنم تعجب کردن… باربد دستمو گرفت
باربد-چته بهار …. امین فقط شوخی کرد… جنبه داشته باش….
-شوخی؟؟ شوخی بعدش لبخنده ، نه پوزخند صدادار و نگاه تحقیرآمیز….باربد خودت میدونی چقدر از خورد شدن توی جمع بدم میاد …
باربد- بهار اینجا خونه ی منه…اجازه نمیدم اینجوری بری… بعد از نهار برو….
شیوا- بهار نرو … خواهش میکنم …
گونه ی شیوا رو بوسیدم و با همه جز امین خداحافظی کوتاهی کردم و رفتم بیرون و در خونه رو محکم بستم
درسته شاید یه شوخی کرده باشه ولی من…. من از بچگی از تو جمع کوچیک شدن بدم میومد…. اگه باربد هم همینا رو میگفت میرفتم… من طاقت ندارم… فقط نمیفهمم امین چرا اینجوری کرد؟؟ نه به لبخندای صبحش ..نه به نیش کلام الانش…… نمیتونم اصلا بفهممش … شاید ازم بدش میاد…
خوب اصلا بیاد چرا دیگه رو اعصابم میره!؟ خوب باهام حرف نزنه….مگه من مجبورش کردم ؟
با بغض پشت فرمون نشستم و زدم بیرون از پارکینگ خونشون …. “راوی”
وارد خونه ی باربد که شد موجی از زندگی بهش تزریق شد … چقدر خوشحال بود از اینکه خواهرش خوشحاله …
خواهرش تا همین چند وقت پیش برای نداشتن پدر و مادر و تنهایی توی خونه تقریبا افسرده بود
ولی تو این مدت با اتفاقای اخیر و جمع شدنشون دور هم محیطی دوستانه بوجود اومده بود که الناز رو از لاک تنهاییش بیرون کشیده بود
برای رابطه ی نزدیکش هم با شایان کامل به خواهر و پسر داییش اطمینان داشت
پس جای نگرانی ای نبود
بهار با لبخند وارد حال شد و با دیدن آندو با هم تعجب کرد و امین با دیدنش کلافه پوفی کشید …
نمیدانست او هم هست
چرا نباشد ؟خانه ی برادرش است… اصلا صاحبخانه است
در نظرش گذشت دست الناز رابگیرد و بروند ولی وقتی لبهای خندان خواهرش راکه تا چندی پیش بی حالت بود را دید بی مکث روی مبلی نشست…

230 

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن