رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت چهل و سه


خونه کاملا مرتب و تمیز بود … فقط من باید مرتب میشدم… رفتم و بعد از یه دوش کوتاه سریع بیرون اومدم… موهامو که حالا درست مثل موهای پسرا شده بود رو با سشوار خشک
کردم …
چون موهای صافی داشتم صاف روی پیشونیم ریخته بود و بدم میومد ولی چاره ای نداشتم …
توی این مدت هم کمی تپل تر شده بودم که اعتماد به نفس سابقم رو بهم برگردونده بود …
کرم مرطوب کنده ای به صورتم زدم و مداد چشم مشکیم رو هم دور چشمام کشیدم و دیگه دوست نداشتم کاری بکنم…
کت و شلواری رو که برای امروز کنار گذاشتم رو برداشتم… یه کت و شلوار طوسی رنگ که زیرش تاپ صورتی رنگی داشت …. گذاشتمش روی تخت و روسری حریر سرخابیم رو هم آماده گذاشتم و
لباسای راحتیم و پوشیدم و رفتم بیرون … رفتم آشپزخونه و مامان رو دیدم در حال جابجا کردن وسایل… -شما اومدید؟ مامان با هول برگشت و دستش رو روی قلبش گذاشت
مامان-سکته کردم بهار …این چه وضعه صدا زدنه؟؟ خندیدم و رفتم طرفش خواستم بوسش کنم که دستشو آورد جلو

مامان-از صبحه بیرون بودم وکلی عرق کردم نچسب بهم تازه حموم رفتی …
ولی من بی اهمیت به حرفش جلو رفتم و لپشو بوس کردم -قربون مامان خودمم میشم حتی اگر کثیف باشه
مامان-ای زبون باز …چی شده تو امروز سرحالی؟؟
خندیدم-دیگه دیگه…داداش گلم داره میادا؟؟!!
مامان خندید-ای شیطون … بیا نهار خریدم بخوریم سریع باید حاضر شیم بابات گفت خانواده ی شیوا هم یه سره از فرودگاه میان اینجا…
-اِ….کی پرواز میشینه؟؟ مامان-تاخیر داره …فکر کنم گفت حدودای چهار اینطورا… -نهار چی داریم؟ مامان-نرسیدم بپزم همبرگر خریدم الان میخوری یا بعدا؟ -نه مامان…گرسنمه ناجور
مامان-منم گرسنمه پس بشین تا بذارم گرم شه … بعد از خوردن نهار مشغول مرتب کردن شدیم… -مامان شام نمی پزی؟ ممان-نه دیگه …این دفعه مهمونا زیادن نمیشه ، بابات سفارش داده -چی؟ مامان-جوجه و ته چین و باقالی پلو با گوشت…

-ایول… ممان-برو استراحت کن …کاری نداریم … -استراحتم نمیاد … میخوام اینجا باشم.. مامان-چی میخوای بپوشی راستی؟ -همون کت شلوار طوسیه … مامان-اتو داره؟ -آره … دیشب قبل خواب اتوش کردم … ممان-با همون صندل نقره ایات بپوش… -نه…مامان…خیلی پاشنش بلنده!!! مامان-پس با کت شلوار چی میپوشن؟؟…نکنه میخوای جوراب
بپوشی…! خندم گرفت… -نه دیگه در این حد … همون اسپرت طوسیم رو میپوشم … مامان-نمیدونم والله …من هر چی بگم تو یه جواب داری دیگه هر جور
راحتی …
بعد از کمی گپ زدن با مامان ساعت سه بود که رفتم تا حاضر شم…
نیم ساعتی روی تخت آویزون بودم بعد دیگه دیدم داره دیر میشه بلند شدم…
کت شلوارمو پوشیدم و کفشمم پوشیدم و روسریمم سرم کردم ولی موهای کوتاه روی پیشونیم بدجور روی اعصابم بود …

اگه میتونستم روسریم و اینقدر پایین میکشیدم اینا دیده نشن …. آخه اکثر فامیل از اتفاقات این چند وقته خبر نداشتن … فقط خانواده ی شیوا و عمو میدونستن که اونا هم تازه کامل در جریان
قرار گرفته بودن….
با دیدن نداشتن چاره نفسمو با حرص فوت کردم و با آخرین نگاه به موهای کوتاهم رفتم بیرون
ساعت چهار و نیم بود
مامان با یه بلوز دامن خوشگل مشکی و کفشای پاشنه بلند مشکی و روسری خوشگل سورمه ای روی مبل بیکار نشسته بود
-اوه …چه کار کرده مامانه ما…. مامان برگشت سمتم و نگاهی بهم کرد و … مامان-خودت که خوشگل تر شدی بهاری … بلند شد و اومد طرفم نگاهی به سرتا پام کرد
مامان-خیلی خوشتیپ شدی ولی یه ذره برات گشاد نیست؟؟ -خوب لاغر شدم دیگه … مامان-کاش زودتر میگفتی میدادم خیاط درستش میکرد -اینقدرا هم بد نیست مامانی … دوباره چاق بشم اون موقع نمیشه کاری
کرد… مامان یه دونه مشت آروم به بازوم زد
مامان-فکر همه جاشم که کردی…

با هم نشستیم و منتظر مهمونا بودیم که بعد از تقریبا یه ربع صدای زنگ آیفون جفتمون رو پروند …
مامان بلندشد و دستی به لباسش کشید مامان-خوبم بهار؟؟
-عالی … مامان خندید و با آغوشی باز به استقبال مهمانها رفت
منم بلندشدم و رفتم جلوی در سالن … مامان-خوبم بهار؟؟
-عالی … مامان خندید و با آغوشی باز به استقبال مهمانها رفت
منم بلندشدم و رفتم جلوی در سالن …
از دور دیدم که باربد و شیوا وارد باغ شدند و بعد از آنها بابا و خانواده ی میرزایی…
امین و الناز هم بودند… نفس عمیقی کشیدم… کمی جلوتر رفتم و ایستادم …. با نزدیک شدنشون همه در حال احوالپرسی بودند که متوجه منم
شدند… باربد اولین نفری بود که با چهره ای خندون اومد و روبروم ایستاد.. قطره اشکم از ذوق ریخت… باربد دستمو گرفت و به سمت خودش کشید و من و تو بغلش گرفت…

آروم شدم مثل قدیما …وقتایی که باهاش درد و دل میکردم و توی بغلش میرفتم …
داشتن برادر خیلی خوبه اشکام شدت گرفت و منم برادرمو در آغوش کشیدم.. -دلم برات تنگ شده بود داداشی…. باربد منو از خودش جدا کرد و دستشو روی گونه هام کشید و اشکامو
پاک کرد… باربد-حالت خیلی بهتر شده…خوشحالم… بعد از سلام و احوالپرسی با همه ی مهمونا داشتیم وارد خونه میشدیم
که شیوا نزدیکنم شد و بغلم کرد شیوا-بهار من واقعا متاسفم نتونستم … حرفشو قطع کردم.. میدونستم منظورش نیومدنش وقتیه که من مریض بودم
-سیس…من اصلا از کسی انتظار ندارم شیوا جان..این حرفا رو نزن…هر کسی شرایطی داره و… من تو رو درک میکنم…خیلی خوشحالم که الان اومدید ….
بغلش کردم و همراه هم وارد سالن شدیم… رفتم و به تعداد نفرات شربت ریختم و وارد سالن شدم … با اینکه سعی داشتم امین و احساسی که بهش دارم رو ندید بگیرم ولی
نمیشد و نگاهم به سمتش منحرف میشد…. هر بار نگام بهش میفتاد اونم نگاهش به من بود

دوست داشتم از این نگاهها برای خودم رویاسازی کنم ولی هر بار یاد مشکلم میفتادم خودم رو سرزنش میکردم
شربت رو که به امین گرفتم لبخندی زد و لیوانش رو برداشت امین-ممنون …خوشحالم حالت خیلی بهتر شده…
لبخند شرمگینی زدم و گونه هام پر از حرارت شد این چیزا از من بعید بود
این حالات رو از بهاری که 32 ساله بود بعید میدونستم ولی نمیتونستم کنترلش کنم …
مبلی که نزدیک به شیوا بود رو خالی دیدمو سریع نشستم سرمو نزدیک به شیوا کردم…
-هنوز عمه نشدم؟؟؟ شیوا خندید شیوا-نه بابا …. باربد میگه فعلا زوده… خندم گرفت-کجا زوده….در ضمن…. باربد حرفمو قطع کرد باربد-شما چی دارید درگوش هم میگید؟؟ نکنه دارید بر علیه من توطیه
میکنید؟ خندیدم -دقیقا …شک نکن… با صدای زنگ آیفون خواستم بلندشم که بابا بلند شد بابا-بشین بهارجان…من باز میکنم…

نشستم و در حال حرف زدن با شیوا و الناز بودیم که با صدای عمو سهراب بلند شدم و رفتم طرفش …
دسته گل بزرگی همراه شیرینی دستش بود رفتم و بغلش کردم
-سلام عموی خوش تیپم درسته از مهرداد خوشم نمیومد ولی همیشه عاشق عمو سهراب بودم سهراب-سلام …بالاخره از اتاقت دل کندی دختر؟ -بله دیگه عمو جون سهراب-ای پدرسوخته….چند بار بگم نگو عمو!!! خندیدم و مهرداد اومد طرفم مهرداد -سلام بهاری خوبی؟ چشمام گرد شد
بهاری؟؟؟ این کی اینقدر با من صمیمی شده؟
اصلا خوشم نیومد …
سلام خشکی کردم و بعد از آوردن شربت و نشستن مهمونا خودمو توی آشپزخونه مشغول کردم…
اصلا از وجود مهرداد خوشحال نبودم…
همونقدر که عمو سهراب رو دوست داشتم همون قدرم از مهرداد بدم میومد…

در حال تزیین میوه ها توی ظرف بودم که باصدای مهرداد از پشتم سکته زدم و کم مونده بود ظرف میوه بیفته….
عصبانی برگشتم سمتش -این چه کاری بود مهرداد؟؟؟ کم مونده بود بیفته!! مهرداد لبخندی زد که از نظر من خیلی لبخند زشتی بود مهرداد-فدای سرت خانوم…راستی چه خبرا …خوبی؟ کمی از عصباتیم کم شد -ممنون..آره خوبم مهرداد خندید مهرداد-منم خوبم دختر عمو … جوابش فقط لبخندی بود که به زور زدم …. دوست نداشتم از دستم ناراحت بشه ولی واقعا ازش خوشم نمیومد… درحال چیدن میوه ها بودم که بازم صداشو شنیدم مهرداد-خیلی خوشحالی امروز !؟ -بله بایدم باشم ….امروز بهترین روز زندگیمه… باربد برای من نه تنها
برادره بلکه یه دوست فوق العاده است …. مهرداد با لحن خاصی گفت مهرداد-خوش به حال باربد تعجب کردم برگشتم سمتش

-چرا اینو میگی؟
مهرداد-هیچی ولش کن….راستی امروز که روز خوبیه برات ، خودتو آماده ی یه خبر دیگه هم بکن….
کنجکاو شدم -چه خبری؟
لبخند مرموزی زد مهرداد-دیگه دخالت نداشتیما !!! به موقعش میفهمی بهاری حرصم گرفت از این لفط بهاری که از دهان مهرداد میشنیدم اصلا حس خوبی بهم
دست نمیداد … تا جایی که یادمه فقط مامان و باربد اینجوری صدام میزدن… خیلی مشتاق بودم بدونم مهرداد از چه خبری حرف میزنه…. شاید میخوان دوباره برگردن خارج…!! شانه ای بالا انداختم و بعد از مهرداد همراه ظرف میوه ها وارد سالن
شدم … لبخند پر معنیه سهراب رو که دیدم متعجب تر شدم … ایجا چه خبره؟؟ نمیدونم چرا از نگاه مرموز عمو روی من و مهرداد که کنار هم قدم بر
میداشتیم اصلا خوشم نیومد… ولی خودمو به اون راه زدم و مشغول پذیرایی شدم…. بدتر از همه نگاه امین بود که دیگه لبخندی توش نمیدیدم…

یه جوری شده بود با ساعات اولیه ی مهمونی کاملا متفاوت بود
ناراحت بود نگرانی ….. نمیدونم تک و توک مهمانها وارد میشدن و من و شیوا و الناز هم در حال
پذیرایی بودیم… اصلا شوق چند ساعت پیش رو نداشتم … چرا که حرف مهرداد و نگاهش حالمو بد کرده بود و بدتراز اون امین
بود که دیگه نگاهشو روی خودم حس نمیکردم… اعصابم بهم ریخته بود
با خودمم رو راست نبودم نمیدونستم نگاه امین رو میخوام یا نه!!!
همین عصبیم کرده بود طاقت نگاههای خیره ی مهرداد رو هم نداشتم
مینشستم نگاه میکرد راه میرفتم نگاه میکرد میخندیدم نگاه میکرد
همیشه از اینکه مرکز توجه کسی باشم متنفر بودم … الانم نگاههای خیره ی مهرداد روی اعصابم بود …

ولی امین … دریغ از یک نگاه… نگاهش به دیگران هم مغموم بود … حتی از طرز رفتارش حس میکردم اصلا حواسش به جمع نیست .. مچاله شدن قلبم رو حس میکردم ولی من نباید از امین انتظار توجه
داشته باشم … تقریبا فامیلهای نزدیک رسیده بودند
همه درحال خوش و بش بودیم که عمو سهراب باصدای بلندی همه رو ساکت کرد …
همه ساکت شدند همه منتظر بودیم ببینیم سهراب چی میخواد بگه ولی من ….
من با نگاه عمو بهم و شروع صحبتش اصلا حس خوبی نداشتم… تپش قلبم کند شده بود و نفسهام غیر منظم … این حالتها رو بعد از اون شکنجه ها داشتم ولی خیلی وقت بود دیگه
سراغم نمیومد… لیوان شربتم رو که گرم شده بود رو برداشتم و سر کشیدم بهتر شدم … راه نفسم بازتر شد … اما …
همه ساکت بودند

همه منتظر بودیم ببینیم سهراب چی میخواد بگه ولی من حس میکردم که همه چی میخواد بهم بریزه …
اینو از خنده های گاه و بیگاه مهرداد به من و نگاههای سهراب که بین منو مهرداد در رفت و آمد بود میفهمیدم…
با صدای سهراب رشته ی افکارم قطع شد و نفسم تو سینه حبس…
سهراب-خوب من میخوام قبل از اومدن باقیه مهمونای دور و رسمی شدن مهمانی موضوعی رو مطرح کنم که توی این جمع صمیمی خالی از لطف نیست
بابا خندید بابا-برای اولین باره میبینم سهراب داره جدی حرف میزنه
همه خندیدن… سهراب-خوب پای زندگیه پسرم در میونه بایدم جدی باشم داداش… دیگه واقعا نفسم برید… ناخداگاه به امین نگاه کردم که سرش پایین بود و دست مشت شدش
روی دسته ی مبل … چیزی ته قلبم فرو ریخت… یعنی ممکنه امین هم منو دوست داشته باشه و برای این اینجوری
بیقرار شده ؟؟
با صدای بابا امین خیلی خونسرد سرشو بالا آورد و از فشار دستش کمتر شد
دلم گرفت چه خوش خیالم من!!

با بغض سرمو پایین انداختم بابا-چی میگی سهراب ؟ قضیه چیه؟ سهراب -راستش هم من هم مهرداد دیگه صبرمون تموم شده … عمو نگاهی بهم کرد… تو نگاهم بهش میگفتم نه ولی … التماس توی چشمام بیداد میکرد ولی حیف حیف که همه چیز اونجوری که آدم دلش میخواد پیش نمیره…. سهراب-راستش از وقتی برگشتیم ایران …ای بابا من اصلا مقدمه
چینی بلد نیستم… همه به لحن بامزش خندیدن… البته به جز من و امین…
خاله گفت-آقا سهراب شما راحت حرفتو بزن هم ما شما رو خوب میشناسیم هم تو جمع غریبه نداریم …اصل مطلب رو بگو….
سهراب خنده ی ملایمی کرد
سهراب -شما لطف دارید …پس من به گفته ی ایشون اصل مطلب رو میگم….
اونقدر یخ کرده بودم که دیگه حتی ضربان قلبم رو هم حس نمیکردم… نه.. نه توی این جمع…. نه تو این جمعی که امین هم هست … خواهش میکنم….

من…نمیتونم… باربد-عمو سهراب بگو دیگه بابا دقمون دادی … شیوا -زشته باربد …. سهراب -من میخوام امشب از بهار برای مهردادم خواستگاری گنم…. یه دفعه همه جا ساکت شد … صدای شکستن شیشه ای اومد که نگاه همه به همون سمت برگشت… قلبم تیر کشید… لیوان آبی که امین دستش بود روی زمین افتاده بود و قطعه های
شکسته اش همه جا پخش بود…. امین صورتش قرمز شده بود و با شرمساری به مامان نگاه میکرد… امین-من..من معذرت میخوام….اصلا… مامان حرفشو برید مامان-حرفشم نزن امین جان طوری نیست …پیش میاد دیگه…بهار برو
جارو شارژی رو بیار دخترم…. با قدمهای سستی به سمت آشپزخونه رفتم و با جارو برگشتم … امین بلندشد که یه دفعه بلند گفتم -راه نرو میره تو پات… امین ناگهانی ایستاد و نگاه خیره اش رو بهم دوخت… -بشین… اونقدر آروم گفتم که فقط خودم و امین که نزدیکش بودم شنیدیم….

آروم نشست… خم شدم و تکه های شیشه رو تمیزکردم… نگاهم به جوراب سفید امین افتاد که گوشه اش قرمز شده بود … ناخداگاه بلند گفتم…. -وای…. همه به سمتم برگشتن… بابا-چی شد بهار ؟؟ شیشه رفت تو دستت؟؟ امین یه دفعه خم شد
مهرداد-نه….چیزیش نشده… با شنیدن صدای مهرداد اخمی کردم…. یاد حرف سهراب افتادم… خدایا!! من … ولی بازم نگاهم به جوراب خونیه امین افتاد و مهرداد و سهراب و
پیشنهادشون رو فراموش کردم مامان-چرا داد زدی بهار؟ با دستم به پای امین اشاره کردم… -پاهاش خون اومده…. الناز سریع اومد نزدیکمون… امین هم فکر کنم تازه متوجه شده بود …

الناز-چیکار کردی با خودت؟؟ امین-چیزی نیست …
الناز-چیزی نیست؟ پس این خون چیه دیوونه!!! -ببرش اتاق من وسایل پانسمان داریم … امین-نه دیگه مزاحم شما نمیشم بهار خانم…. تعجب کردم… الناز هم تعجب توی چهرش بیداد میکرد امین داشت با لحنی صحبت میکرد که انگار من غریبه هستم… بر عکس همیشه با تعجب نگاش کردم… نگاه سبز اونم تو چشمای گرد من بود
کلافه دستی به گردنش کشید و نگاهشو ازم گرفت امین- چر اینجوری نگاه میکنید؟؟؟ لحن طلبکارانش باعث شد شوکه شم… بغضی سرتا پامو فرا گرفته بود … امین چرا اینجوری میکرد؟ باقیهمهموناتقریبااز َجوبیرونبودنومشغولصحبتباخودشونو
کسی به ما توجهی نداشت الناز-امین چته تو؟؟؟
امین -الناز ولم کن…

الناز-یعنی چی؟؟ امین-من میرم ولی آخر شب میام دنبالت … الناز-بدون تو بهم خوش نمیگذره… امین-الناز من حوصله ندارم …حالمم خوب نیست …خوب؟ میام
دنبالت… شایان که تا الان نشسته بود بلند شد و خودش رو به کنار ما رسوند… شایان-داداش اگه میخوای بری برو من الناز و میارم… امین-خیالم راحت باشه؟ شایان-آره …خودم میارمش …برو خیالتم راحت از درون فریاد میزدم کاش شایان اون لحظه لال میشد و نمیگفت برو
خیالتم راحت… امین نگاهی بهم کرد
نگاه سردی که هیچ وقت از امین ندیده بودم… بی اختیار سرد شدم… امین-ممنون بهار خانم…من برم بهتره … پوزخندی زدم … ابروش رفت بالا.. سری از روی تاسف تکون دادم… متعجب تر شد
با حرف زدنش داشت خوردم میکرد..

بغضمو خوردم و محکم گفتم… -خواهش میکنم آقای نوید…خوش اومدید الناز از حرفم شوکه بهم نگاه کرد تعجب و سردرگمی رو توی نگاه امین دیدم … تعجب نکن امین … خودتم همینجوری باهام حرف زدی…. خودتم همینجوری داغونم کردی … نگاهم و ازش گرفتم… رفتم سمت آشپزخونه … جارو رو سرجاش گذاشتم و روی صندلی نشستم… دوست نداشتم موقع خدافظی برم … صدای خدافظیش با باربد و شیوا و بقیه میومد و قلب من درحال له
شدن بود…. خدایا .. حالا من تو این جمع بدون امین بهم خوش میگذره؟؟ از ِکیمنتظربودمامروزبرسهتاامینروببینم…. خدایا …. منو دودل رها نکن…. راهو بهم نشون بده…

با صدای بابا برگشتم توی سالن فهمیدم عمو میخواد بقیه ی حرفاشو بزنه..
دروغ نگفتم اگه بگم هیچی از حرفاشو نشنیدم…
دروغ نگفتم اصلا نفهمیدم چه حرفایی زده شد و من همراه مهرداد راهیه اتاقم شدم ..
مات بودم… این مهمونی جای این چیزا نبود ….! چرا بابا این اجازه رو به سهراب داد…؟؟ این مهمونیه باربد بود و من باید خوشحال میبودم.. چرا باید الان توی این حال بد باشم .. چرا باید با مهرداد با اون لبخند چندش آورش توی یک اتاق باشم ..؟! چرا باید مهرداد الان بهم زل زده باشه … با صداش به خودم اومدم… مهرداد-نمیخوای چیزی بگی….؟ سکوت کردم… واقعا نمیخواستم چیز ی بگم.. مهرداد-خوب من شروع میکنم… بعد خنده ی مسخره ای کرد مهرداد-آخه از چی بگم؟؟همه چیز رو که خودت راجبم میدونی….تو
بگو چی بگم… حالم داشت از هوای خفه ی اتاقم بهم میخورد ..

-نمیدونم… مهرداد-دوستم داری؟ -نه… چنان نه محکمی گفتم که خودمم متعجب شدم… مهرداد هم اول مات شد بعد خندید… مهرداد-میدونستم..ولی کاری میکنم عاشقم شی… -نمیتونی مهرداد-میبینیم کوچولو….بعدا
-بعدا ای وجود نداره مهرداد…من دوست ندارم …الانم خیلی احترام نگه داشتم که پایین جلوی مهمونا چیزی نگفتم…این مجلس جای این بحثا نبود..
مهردا-استپ استپ…تند داری میری بهاری… حالم بهم خورد از بهاری گفتنش
مهرداد-من دیگه نمیتونم بدون تو دووم بیارم … بهار درکم کن…من دوست دارم …من عاشقتم دیوونه…
تندی بلند شدم…
-دیوونه خودتی آقای مشفق …بهتره از اینجا بری بیرون…من هیچ وقت دوست نداشتم..نمیدونم با خودت چی فکر کردی که این پیشنهاد و مطرح کردی …
مهرداد با حرص بلند شد و نزدیکم شد… خیلی نزدیک …

نفسهاش و توی صورتم می َدمید… تمام اجزای صورتمو از نظرش گذروند.. نگاهش به موهام افتاد
پوزخندی زد دوباره نگاهش به چشمام ثابت موند مهرداد-تا حالا کسی پسم نزده از الان به بعدم نباید بزنه…تو مال من
میشی … فهمیدی؟؟ این چی داره میگه ؟؟ عصبی تر شدم… عصبی به سمت در اتاقم رفتم و تند و خشن بازش کردم و فریاد زدم -بیرون…. با خونسردی قدم زنان بهم نزدیک شد .. مهرداد-حرصم میخوری ….خوشگل تر میشی….دختر عمو!!! پاشو که بیرون گذاشت در و محکم کوبیدم… اتاقم از سالن دور بود و این باعث میشد کسی صداها رو نشونده.. روی تختم نشستم و بغضم ترکید… دیگه سهراب رو دوست نداشتم… حالم از مهرداد هم بهم میخورد… از امین هم بدم اومد…. اون منو تنها گذاشت ….براش مهم نبود …اگه بود میموند…

نمیرفت … بیخیال نمیشد.. حالم از خودمم بهم خورد … از این عشقی که بیراهه توی دلم خونه کرده بود…. از این عشق ممنوعه… آره… عشق برای من ممنوعه است … پوزخندی زدم…. مهرداد اگه بفهمه مشکل من چیه دیگه طرفمم نمیاد…. در اتاق زده شد و من بعد از پاک کردن اشکام گفتم
-بفرمایید در باز شد و باربد وارد اتاقم شد لبخندش رو با دیدن صورتم خورد و اومد کنارم روی تختم نشست
باربد-چی شده عزیزم؟؟گریه کردی؟ لبخندی تلخ زدم…. باربد-چی شد؟؟ برادر زن شدم یا نه؟؟ اخمی کردم باربد-نظرت نسبت به مهرداد چیه آبجیه گلم؟ -دوستش ندارم… باربد خندید -میدونستم…خواهر خودمی دیگه دلامون به هم راه داره

خندم گرفت که بغلم کرد
باربد-منم اصلا ازش خوشم نمیاد .. با اینکه هم سنیم ولی اصلا نسبت بهش حس خوبی ندارم
-منم همینطور…. باربد روسریمو روی صورتم کشید و بلند شد باربد -من میرم تو سالن ..مهمونا همه اومدن تو هم بیا زشته نباشی… روسریمو درست کردم… -باربد… حرفمو خوردم باربد-جانم؟ -من….من میخوام یه چیزی…..یعنی من یه چیزی … یه حرفی باید …. نمیدونستم چه جوری باید بگم…. باربد-منتظرم ها !!! چرا هی حرفتو میخوری … ؟ راحت بگو
دیگه…! نفس عمیقی کشیدم… -من فقط خواستم بگم یه حرفی دارم که بعد باید بهت بگم… لبخندی زد باربد-چشم…الان بیا بیرون لطفا خندم گرفت و بلند شدم… -چشم…

باربد-اول زیر چشمتو تمیز کن بعد بیا دختره ی هَپَلی … رفتم سمت آینه و دیدم زیر چشمام سیاهه … سریع تمیز کردم و بعد از مرتب کردن خودم از اتاق خارج شدم…
باربد-اول زیر چشمتو تمیز کن بعد بیا دختره ی هَپَلی رفتم سمت آینه و دیدم زیر چشمام سیاهه سریع تمیز کردم و بعد از مرتب کردن خودم از اتاق خارج شدم مهمانها و اقوام دورمون هم رسیده بودند… بعد از سلام و علیکی باهاشون مشغول پذیرایی شدم… ولی در کل اعصابم داغون بود …
نگاه های سهراب و مهرداد هم تا آخر مهمونی دنبالم بود … عصبی شد بودم ولی چاره ای نبود

موقع شام با غذام به اتاقم پناه بردم ….
روی تختم نشستم
آخیش….
راحت شدم…
شالمو درآورد م کفشام و در آوردم و پاهامو رو ی تخت جمع کردم و خواستم مشغول خوردن بشم که در اتاقم زده شد و…
چشمامو با حرص بستم … خدایا فقط مهرداد یا سهراب نباشن …. بلند گفتم -بله؟ باربد -میتونیم بیایم تو؟

لبخندی رو لبم نشست -بله که میتونی در باز شد و باربد و شیوا و الناز و شایان با غذاهاشون وارد شدن با دیدن شایان هول شدمو شالم و سرم انداختم ولی اون بیچاره از اول
سرش پایین بود الناز-مزاحم شدیم؟ -نه بابا این چه حرفیه بفرمایید خودمم غذامو برداشتم و روی زمین نشستم… هممون دور هم نشستیم باربد -نبودی ببینی چجوری مهرداد و پیچوندیم و خودمون اومدیم

هنوز خندمون قطع نشده بود که در اتاقم بدون زدن باز شد و مهرداد وارد شد
هممون خنده رو لبمون خشک شد باربد-اِ…مهرداد ! تو …. مهرداد با نیشخندی وارد شد ولی غذایی دستش نبود وارد شد و روی تختم نشست مهرداد-آره …حوصلم سر رفته بود دیدم همتون اومدید اینجا …گفتم بیام
دور هم باشیم تو دلم هر چی دلم خواست بهش گفتم… خجالتم نمیکشه بدون در زدن وارد میش با حرص داشتم غذامو میجویدم که صدای آروم الناز رو شنیدم

الناز-دوسش داری؟ با تعجب به الناز که کنارم نشست بود و این حرفو زده بود نگاه کردم… -نه… حس کردم الناز چشماش رنگ دیگه ای گرفت… لبخندی زد -چرا این سوال و پرسیدی؟ الناز خندید-همینجوری … غذاتو بخور همه تقریبا ساکت بودیم … سنگینیه نگاه مهرداد روم بود و توی خوردن غذا معذبم میکرد ….
دوست داشتم بلند شم و مشتم و توی چشمش بزنم ….با صدای باربد هممون برگشتیم سمتش

باربد-شایان جان شما کی عروسی میگیرید؟ شایان-فعلا نمیدونم…الناز خانم باید بگه… جفتشون لبخندی زدند الناز-هر چی دایی بگه شیوا-بابا که از خداشه همین فردا عروسیه شایان رو بگیره.. شایان -آره خدایی بابا خیلی دوست داره عروس داربشه …. هممون خندیدیم ولی من با حرف مهرداد خندم خشک شد مهرداد- سهراب هم خیلی دوست داره عروس دار بشه .. نگاه معنی داری بهم کرد نیشخندی زد و ادامه داد

مهرداد-امیدوارم خوشبخت بشید آقا شایان شایان لبخندی زد شایان -ممنون باربد اخمی روی صورتش بود ولی حرفی نزد چی فکر میکردم چی شد!؟ اومدم اینجا تو آرامش شامم و بخورم ببین چی شد !! مایه ی عذابم درست کنارم نشسته… دیگه از نگاه هاش کلافه شدم و با بشقاب غذام بلند شدم… همه نگاهشون بهم جلب شد الناز-کجا میری بهار جون؟

800


برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن