رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت چهل و پنج

فقط دوست داشتم امین بدونه من مهرداد رو دوست ندارم امین با تعجب نگام میکرد…

امین-بفرمایید بشینید بریم بازم حرف زدنش فرق کرد… -میشه من برم تو خونتون دستشویی ؟؟

امین -بله ….بفرمایید رفتم توی خونشون … بغض کرده بودم…
چرا با اینکه فهمید راجب مهرداد چه نظری دارم بازم حرف زدنش همونجوری بود؟؟

دوستم نداره یعنی؟؟؟؟ خندم گرفت
خوب معلومه …اگه داشت که توی مهمونی اونقدر بی اهمیت نمیذاشت بره….
بعد از کارم سریع بیرون رفتم دیدم امین توی حال نشسته با ورودم بلند شد امین -بفرمایید زودتر خارج شدم … تصمیم گرفتم کمی بهش بی اهمیت بشم… وضعیت من معلوم نبود … تکلیفم با خودم هم معلوم نبود ….

بدون حرفی توی ماشین نشستم و امین هم در های خونه رو قفل کرد و بعد از سلام و علیکی با باربد و شیوا و مهرداد رفت پشت فرمون ماشین خودش نشست….
باربد-کجا رفته بودی؟ گوشیم و برداشتم و نوشتم دستشویی و به باربد ارسال کردم
صدای اس ام اس باربد اومد باربد نگاش کرد و بعد خندید ماشین رو روشن کردم و جلوتر از امین رفتم … امین هم پشتم میومد… اما من دیگه خیلی ذهنم درگیرش نبود … بیشتر ذهنم درگیر خودم بود

خودم و مشکلاتم …. من واقعا نباید به امین فکر میکردم
با صدای مهرداد حواسم بهش رفت مهرداد-باربد راستی شما بچه ندارید؟ باربد خندید –نه مهرداد خان… بچه واسه چمه؟؟ همش دردسره تو ذهنم گفتم واقعا پسرا اینجوری فکرمیکنن ؟؟ که با حرف مهرداد پوزخندی زدم مهرداد-این چه حرفیه باربد ؟؟؟ بچه عشقه…. از حرفم مهرداد شوکه شدم … بغض کردم…

یعنی نظر امین هم همین بود؟؟
یک چیزی درونم فریاد زد ” نه تنها نباید به امین فکر کنی بلکه حتی لایق مهرداد هم نیستی”
باربد-اووووه مهرداد فکرکنم تو از اونایی باشی که هنوز ازدواج نکرده بچه بخوای؟
مهرداد بلند خندید مهرداد –کم نه…البته نظر خانومم راجب زمان اومدن بچه مهمه…. نیم نگاهی به من کرد عصبی شده بودم توی دلم پوزخندی زدم…
پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و چشمم به بچه ای بود که در حال فروختن گل نرگس بود…

سنگینیه نگاهی رو حس کردم که دیدم امین هم به موازات من ایستاده و نگاهش به منه…
شایان هم کنارش بود ولی به سمت عقب که الناز بود متمایل شده بود و حرف میزدند…
ولی امین… نگاهش به نگاه من گره خورده بود نه.. نه بهار بهش فکر نکن… نگاهمو به سردی و سختی ازش گرفتم و شیشه رو دادم پایین -کوچولو… بچه توجهش به سمتم جلب شد و با خوشحالی به سمتم دوید

بچه-سلام خاله… لبخندی زدم باربد-بهار بفرما خاله هم شدی خندم گرفت -سلام خوشگل خانم…. دو تا دسته گل ازش گرفتم و پول رو دادم دستش صدای بوق عقبی نشون میداد باید حرکت کنم… بچه-خاله صبر کن بقیه ی پولتونو بدم -مال خودت عزیزم…

سریع حرکت کردم و لحظه ی آخر نگاه عمیق امین رو به روی خودم دیدم
وسط راه بودیم که حس کردم چرخ عقب سمت راستم پنچره… سرعت رو کم کردم و ایستادم… باربد و مهرداد و شیوا خواب بودن… عجیب بود … خواب عمیقی هم بودند طوریکه از ایستادن ماشین هم هوشیار نشدند پیاده شدم و دیدم امین هم به فاصله از ما ایستاد…. رفتم و صندوق رو باز کردم و چرخ زاپاس رو بیرون آوردم… امین پیاده شد از صدای باز و بسته شدن ماشین اینو فهمیدم…

امین-چی شده؟؟پنچری؟ بدون اینکه برگردم گفتم
-بله… امین-باربد چرا نمیاد کمک -خوابه…. امین با حالتی کنایه آمیزگفت امین- مهرداد خان چی؟؟؟ چطورنمیاد کمکتون عصبی برگشتم سمتش -به شما ارتباطی نداره…. جا خورد ….

اخمی کرد و اومد طرفم و خواست چرخ رو از دستم بگیره که دستشو پس زدم
-نیازی به کمک ندارم….بفرمایید تو ماشینتون…
عصبی شد و چرخ رو تو یه حرکت از دستم کشید طوری که افتاد وسط خیابون….
مثل خون آشاما بهش نگاه میکردم… حالتش عوض شد و با شیطنت گفت
امین-یادمه یه روزی یه کسی میگفت بهتره آقایون تو کار خانوما دخالت نکنن … بهتر نیست شما هم تو کار آقایون دخالت نکنید …؟
امین رفت و چرخ رو برداشت .. همزمان باربد باقیافه ی خواب آلودی پیاده شد باربد-بهار پنچرشدی؟؟؟

امین خندید امین-اگه کمک کنید ممنون میشم باربد جان امین کامل پیاده شد و با کمک امین کار چرخ رو انجام دادن باربد-مرسی امین … امین-کاری نبود… نگاهی به من کرد و با زدن چشمکی ازم دور شد تعجب کردم.. امین و چشمک…؟؟ اینتم یه چیزیش میشه ها … اخم میکنه…. کنایه میزنه …عصبی میشه…چشمک میزنه و میخنده

گیج شدم
همینجورنگاهم دنبال امین بود که باربد دستم و گرفت و کشید
باربد-بسته دختر …خجالت بکش …
خواستم چیزی بگم که باربد وسط حرفم پرید
باربد-حرف نزن ..نمیخوام از خواهرم دروغ بشنوم….
صدام قطع شد …
باربد فهمیده بود …!!
از خجالت در حال سرخ شدن بودم که باربد بلند خندید و در راننده رو بازکرد و من و هل داد داخل و خودشم دوباره کنار شیوا نشست….
بالاخره بعد از نیم ساعت شیوا و مهرداد هم بیدارشدند …

باربد-بهار آهنگ ندار ی دختر؟ -چرا برادر باربد خندید-بذار دیگه بابا ،خوابم گرفت دوباره… فلشم رو زدم جاش و زدم رو آهنگی که دوستش داشتم چرا برای داشتنت باید که التماس کنم چه جوری باید خودمو توی دل تو جا کنم دوری ازت سخته برام دنیا رو بی تو نمیخوام یه روزی کورم میکنه این همه گریه کردنام یه روزی کورم میکنه این همه گریه کردنام آخه دل کندن از تو مرگمه

آخه دوری از تو تنها دردمه تو بری زندگی رو میخوام چیکار وقتی هر لحظه ی اون پر از غمه
آخه دل کندن از تو مرگمه آخه دوری از تو تنها دردمه تو بری زندگی رو میخوام چی کار وقتی هر لحظه ی اون پر از غمه از آینه تصویر چهره ی امین روتوی ماشینش میدیدم… بغضم گرفته بود … این آهنگم درد دلمو بیشتر میکرد

به چشمای خودت قسم اگه نباشی بی کسم نگو باید جدا بشیم نگو به تو نمیرسم نذار به گریه خو کنم مرگمو آرزو کنم برای داشتنت میخوام هرچی که خواستی رو کنم برای داشتنت میخوام هر چی که خواستی رو کنم آخه دل کندن از تو مرگمه آخه دوری از تو تنها دردمه تو بری زندگی رو میخوام چی کار وقتی هر لحظه ی اون پر از غمه… دیگه صدای آهنگ رو نمیشنیدم …

فقط چشمای امین جلوی چشمام بود … با قطع شدن صدای آهنگ مهرداد گفت مهرداد-این آهنگ انگار حرف دل من بود … از حرفش فهمیدم منظورش منم ، چون دقیقا نگاهش به من بود …. باربد-آفرین مهرداد خان ..دلت چه حرفای قشنگی بلده… مهرداد خندید … با صدای آهنگ بعدی دوباره سکوت کردن اما من دیگه هیچ صدای
آهنگی نمیشنیدم…
به این فکرمیکردم چه جور میخوام تقریبا یه هفته رو با امین و این رفتار غریبانش تحمل کنم…
آدرس دقیق رو از بابا گرفتیم و با راهنمایی های باربد و همینطور امین از ماشین دیگه بالاخره رسیدیم…
باور نمیکردم … خیلی قشنگ بود…

نمای بیرونش اینه ببین داخلش چه خبره .. هممون تقریبا پیاده شده بودیم
باربد رفت و درب ویلا رو با کلیدش باز کرد و برگشت سمتمون باربد-بفرمایید …
خودش اومد و چمدون خودش و شیوا رو برداشت و جلوتر راه افتاد … شایان هم همراه الناز و چمدوناشون وارد شدند … منم درحال برداشتن چمدونم بودم که دیدم دستی چمدونم رو گرفت
برگشتم سمتش… مهرداد بود … خواستم اخمی کنم ولی حرف باربد اومد توی ذهنم …. “عادی رفتار کن” اخممو جمع کردم ولی لبخند هم نزدم و با جدیت گفتم -خودم میبرم ..مال خودتون زیاده… راست میگفتم … دو تا چمدون دستش بود..البته یکیش بیشتر ساک مانند بود
مهرداد لبخندی زد و چمدونای خودشو برداشت مهرداد-چشم بهار خانوم … جلوتر راه افتاد

ابروم و بالا انداختم و چمدونم رو درآوردم و در صندوق رو بستم و بعد از قفل کردن ماشینم داشتم میرفتم که دیدم سایه ی دیگه ای هم کنار سایه ی من روی زمینه …
به کنارم نگاه کردم امین رو دیدم امین هم با نگاه وحشتناکی نگام میکرد ای بابا !!
اینم یه چیزیش میشه ها…
نه به رفتارای قبلش که شکل میر غضب بود نه به عصری که چشمک میزنه نه به الان که میخواد منو بزنه!!!
همینطور در حال دید زدنش بودم که نگاهش خندون شد چشمای شیطونش داشت میخندید
ایستادم.. من میگم این غیر نرماله ..کسی باور نمیکنه!! اونم با تعجب ایستاد
امین-چی شد؟ -شما باید بگید چی شده؟ ابروش رفت هوا امین-چرا ؟؟من کاری کردم؟ چی میگفتم؟؟

میگفتم چرا نگاهت شیطونه!!چیزی نمیتونستم بگم ، چون اون وقت نمیگه به شما چه ربطی داره چشمای خودمه!!
حرفی نزدم و کلافه رو برگردوندم و راه افتادم…
اونم نزدیکم میومد…
با هم وارد شدیم طوری که موقع ورود چمدونامون به هم گیرکرد و از روی لجبازی هر کدوممون بیشتر فشار وارد میکردیم که آخرشم من زودتر وارد شدم …
با پیروزی برگشتم سمتش و با لبخندی دو بارابروم و بالا انداختم -حال کردی جناب نوید …
امین خندید امین-شما که همیشه از من میبَری ، اینم روش
لحنش خیلی آمرانه بود هیجان داشتم .. من و امین… تنها نبودیم ولی همین حرف زدنش هم تپش قلبم رو بیشتر میکرد… نگاهمو از چشمای سبز براقش گرفتم…. باربد نشسته بود
داخل ویلا عالی بود حتی از خونمون هم زیباتر بود
-باربد چند تا اتاق داره؟

باربد-چهار تا…البته یه اتاق خیلی کوچیک هم زیر اون پله ها هست ، بیشتر شبیه انباره فکرکنم ولی فرش داشت …
همیشه از اتاق کوچیک بدم میومد… سریع به سمت اتاقها حرکت کردم تو هرکدومش چمدون بود و معلوم بود یکیش شده مال باربد وشیوا ،
یکیشم مال شایان و الناز ، یکیشم مال مهرداد فقط یکی مونده بود که خواستم وارد شم اما یه دفعه ایستادم …
اگه من برم اینجا که این امین بیچاره بی جا میمونه…. دودل بودم ولی دلم نمیخواست مهمون رو اذیت کنم بالاخره من الان یه جورایی میزبان بودم… امین-باربد جان من وسایلامو کجا بذارم؟؟ باربد-هرجا دوست داری داداش خندش گرفت -بیاید این اتاق
باصدای من سرش رو بالا گرفت و منو دید و همراه چمدون لباساش بالا اومد و از کنارم رد شد و وارد تاق شد
امین-ممنون…. -خواهش …. همراه چمدونم رفتم پایین و اون زیر پله ای که باربد گفت رو پیدا
کردم… درش رو باز کردم..

850


برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن