رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت چهل و چهار


-میرم کمک مامان

باربد-غذاتو نخوردی که؟

-میل ندارم … رفتم بیرون… فقط دعا دعا میکردم این مهمونی هر چه سریعتر تموم بشه …

بالاخره مهمونی تموم شد و مهمونها تک تک خارج میشدن… تقریبا همه رفته بودند و فقط سهراب و مهرداد بودن که اونها هم در
حال خدافظی بودن…

سهراب اومد سمتم و بغلم کرد…. اخمی روی صورتم بود

سهراب جا خورد و منو از خودش جدا کرد سهراب-چیه بهار؟؟چرا اخم کردی؟ -چیزی نیست عمو …کمی خسته شدم… لبخندی زد و گونم و بوسید سهرب-قربون دختر خوشگلم بشم … در حال خدافظی بودیم که برگشت سمتمون سهراب-راجب پیشنهاد ما فکر کن بهار …..پسرم کمی طاقتش کمه… خندید و همراه مهرداد از خونه رفتند… نفس راحتی کشیدم و شالم و درآوردم و روی مبل نشستم مامان-سهراب چه یه دفعه ای موضوع خواستگاری رو عنوان کرد…

بابا-آره … منم اصلا فکرشم نمیکردم…

ممان-پسر خوبیم هست …

باربد-مامان ! ! بهار باید تصمیم بگیره ….

بابا-باربد جان مگه ما تصمیم گرفتیم ؟؟ داریم نظرمونو میگیم به نظر
منم مهرداد پسر خوب و مرد زندگیه… باربد اخمی کرد و حرفی نزد … شیوا هم سکوت کرده بود … بلند شدم و درحین رفتن تو اتاقم گفتم -باربد کارت تموم شد بیا کارت دارم…. باربد -باشه… سریع به اتاقم پناه بردم و در رو بستم

با بسته شدن درب اتاق اشکام بود که راه خودشونو پیدا کردن…. نه… مهرداد نه… من مهرداد رو دوست ندارم بابا راست میگه…. مهرداد پسر خوبیه … ولی من …. ولی من فقط یه نفر رو دوست دارم … لباسامو درآوردم و زیر دوش سرد ایستادم …

از برخورد آب سرد با بدنم نفسم بریده بریده شده بود و هق هقم اوج گرفته بود
نالیدم …. به درگاه خدا نالیدم…
-خدیا…چرا؟؟چرا من باید اینجوری بشم؟ چرا باید به خاطر یه اتفاق نتونم یه بچه داشته بشم؟ خدایا دیگه کی منو میخواد ؟؟؟
امین اگر هم منو دوست داشته باشه …اگه بفهمه مشکلم چیه میذاره و میره…
زار میزدم ….
-خدایا …این رسمش نبود …مگه من چه گناهی کرده بودم که مستحق همچین عذابی بودم؟
کف حمام تکیه به دیوار نشستم و گریه کردم… نمیدونم چقدر گذشته ولی حس بهتری داشتم ….

ایستادم و بعد از یه دوش حولمو پوشیدم و بیرون رفتم در اتاقم زده شد -بله؟ باربد-بیام تو ؟ -بیا… گره ی بند تن پوشم رو محکمتر کردم و روی تخت نشستم… باربد وارد شد و با دیدنم جلوتر اومد …. باربد-چرا لباساتو نپوشیدی؟ -همین الان اومدم… باربد-الان دوساعته تو حمامی؟ چند وقت بوده نرفتی ؟؟؟

لحن طنزش خندمو درآورد کنارم نشست و دستشو روی موهای کوتاهم کشید
باربد-فکر نمیکردم یه روز بهارمو با این موهای کوتاه ببینم …ولی بهت میاد .. شکل دخترای شیطون شدی…درست برعکس روحیه ی الانت
خندیدم -نمیدونم کی میخواد بلند شه…
باربد –حداقل یه سال طول میکشه تا بشی شکل دخترا…فکر کن الان عروس شی ….عروس مو کوتاه
-بده مگه؟ یه تنوع و تحول بوجود میاد بعد از خنده ای سکوت بینمون بوجود اومد باربد-کارم داشتی؟ -آره…راستش یه مسیله ای هست که هیچ کس نمیدونه..

باربد ابروش رفت بالا باربد-چی؟ موضوع چیه؟ سرم رفت پایین … نمیدونستم چه جوری بگم… حتی کمی خجالت هم میکشیدم …. باربد موهامو کشید بالا که سرمم باهاش بالا رفت -اِ….دردم گرفت باربد خندید-خوب منم خواستم دردت بگیره دیگه…حالا بگو ببینم چی
شده؟؟؟ خندم رفت

جدی نگاش کردم …. نگاه باربد هم جدی بود -من….باربد من توی اون ….توی اون اتفاقاتی که برام افتاد …. یه…. با صدای در زدن حرفم قطع شد … نفس سنگینمو بیرون فرستادم باربد-بله؟ شیوا-میشه منم بیام تو؟ باربد خندید-بله …بفرمایید خانوم در باز شد و شیوا وارد شد نشد ….

نشد که بگم…
بغضمو خوردم و لبخند تلخی زدم و تقریبا تا دم دمای صبح نشستیم و حرف زدیم …
دلم برای شب بیدار موندنامون تنگ شده بود … صبح که بیدارشدم دیدم با همون حوله خوابم برده … بدنم خشک شده بود ولی بد نبودم… یه تاپ و شلوار گشاد پوشیدم و رفتم بیرون همه توی آشپزخونه بودن -سلاممممممم همه جوابمو دادن که دیدم باربد زد زیر خنده مامان هم لبخند میزد

-چیه؟ باربد به تیپم اشاره کرد
باربد-این چه ریختیه دختر؟ جای سهراب خالی …اگه اینجا بود فکر کنم پیشنهادشونو پس میگرفتن…
با شنیدن سهراب خندم قطع شد -پس کاش بود باربد خندید ولی مامان اخمی کرد میدونستم مامان مهرداد روخیلی دوست داره نشستم و بعد از خوردن غذا باربد گفت

باربد-همونطورکه میدونید ما فقط یه هفته ایرانیم …راستش دوست دارم این یه هفته رو با بچه ها خوش باشیم…
مامان-میخوای چیکار کنی؟
شیوا-راستش من دیشب به باربد گفتم کاش این یه هفته رو بریم شمال ….
مامان-ولی بابات این هفته سرش خیلی شلوغه باربد… باربد-شما آخرهفته بیاید….ما میریم شما هم آخرهفته…نظرتون چیه؟ مامان-من حرفی ندارم شیوا-پس باید بریم کلید ویلای ما رو از بابا بگیریم… مامان-نیازی نیست دخترم ….ما چند ماه پیش توی شمال یه ویلا خریدیم
خیلی هم خوب و بزرگه و راحت…وسایلش هم کامله باربد-واقعا؟ پس چرا نگفتید؟

مامان-چیز مهمی نبود که ، در ضمن تو هم نبودی …بهار میدونست بعد مامان بغض کرد

مامان-کاش نمیرفتیم ….همون روز بود که اون بلا سر بهار اومد….. سکوتی ایجاد شد که دوستش نداشتم … خونسرد بلند شدم و تکه کیکی رو برداشتم و -دستت درد نکنه مامان

مامان-نوش جونت از آشپزخونه خارج که شدم کمی ایستادم و بغضم و خوردم خواستم برم سمت اتاقم که صدای باربد رو شنیدم

باربد-مامان بهار خیلی داغونه …شما که میگفتید حالش خوب شده!!

شیوا-خیلی هم ضعیف شده …
مامان-ضعیف؟چند هفته پیشش رو ندیدید شیوا جان…شده بود یه  ُمرده ی متحرک دور از جونش…

الان خیلی بهتر شده
باربد-تازه این خوبشه؟؟

مامان کاش میشد این قضیه ی مهرداد رو یه جوری خودتون حلش کنید
مامان-یعنی چی؟
باربد-یعنی جواب منفی… بهار مهرداد رو دوست نداره خودش بهم گفت …
مامان-ولی مهرداد پسر خوبیه..

. باربد-خوب باشه ….بهار دوستش نداره… این یعنی تمام

مامان-چی بگم؟؟بهتره بهارخودش جوابشو بگه .. باربد-شما کاریش نداشته بشید اون خودش جوابشو میگه…

مامان-باربد یه جوری میگی انگار ما میخوایم بهار رو زور کنیم …. ما هیچ وقت در حق بهار کوتاهی نکردیم الانم نمیکنیم ….
صدای بلند باربد منو ترسوند …
باربد-کوتاهی نکردید؟؟ مامان چه جور کوتاهی نکردید و بهار دو بار به حال مرگ افتاد ..؟؟؟چه طور کوتاهی نکردید که بهار به این وضع افتاده؟؟ هان؟؟؟
صدای فین فین مامان نشون میداد بغض کرده شیوا-باربد ….آرومتر این چه طرز حرف زدن با مادرته؟؟؟ باربد بازم فریاد زد
باربد-چه جور آروم باشم …؟؟وقتی بهار و اینجوری میبینم چه جور آروم باشم؟؟؟ دارم آتیش میگیرم مامان… داغون شدم بهار و تو این وضع دیدم …. چرا اینجوری شد .؟؟؟
مامان-ما مقصر نبودیم ….اونا همش یه اتفاق بود …

باربد-به خدا قلبم تیکه تیکه میشه وقتی بدنش رو زخمی میبینم … همین الان …جای اون تیر لعنتی روی شونش…جای زخماش روی بازو و گردنش …داغونم میکنه
شیوا-آروم باش ….باربد داری مامان رو ناراحت میکنی حتی توی صدای باربد هم رگه هایی از گریه بود … اشکام شدت گرفت و به سرعت به طرف اتاقم دویدم
تاپمو درآوردم و لباس آستین بلند یقه ایستاده ی پوشیدم دوست نداشتم باربد با دیدنم ناراحت بشه فکر نمیکردم باربد اینقدر حساس باشه… توی اتاقم بودم که باربد بلند گفت باربد-بهار عصری میریم …حاضر باش

منم بلند گفتم -باشه…. بیحوصله بودم ولی چاره ای نبود حال سفر رو هم نداشتم لباسایی رو که مناسب بود برداشتم و توی چمدونم ریختم … از اتاقم خارج که شدم دیدم مامان با یه حال زاری نشسته روی مبل کنارش نشستم -مامان خوشگلم چشه؟ مامان لبخند دردناکی زد …. مامان-چیزی نیست عزیزم…وسایلاتو جمع کردی ؟

-بله … شما نمیاید …؟؟ مامان-چرا …بابات گفت پنجشنبه و جمعه ما هم میایم… -باربد کی پرواز داره؟؟ مامان-یکشنبه شب -اوهووووم.. باربد صدام کرد باربد-بهار!!! -جانم باربد-یه لحظه بیا اتاقم کارت دارم… بلند شدم و صورت مامان رو بوسیدم

-عاشقتم مامانی ..ناراحت نباش ..شما مقصر هیچی نیستی…. مامان اول با تعجب نگام کرد بعد خندید مامان-هنوزم عادت فالگوش ایستادنتو ترک نکردی؟؟

خندیدم -ما اینیم دیگه ….

رفتم سمت اتاق باربد در زدم و رفتم داخل اتاقش -سلام علیک باربد-سلام بشین …. جدی بود…

تعجب کردم و با ابروی بالارفته نشستم

 -بفرمایید

باربد-یه چیزی میخوام بهت بگم شاید ناراحت شی ولی چاره ای نداشتم

چی؟

باربد-مهرداد هم داره با ما میاد
اخمام رفت تو هم -چرا؟
باربد-تقصیر من نیست بابا به عمو گفته و مهرداد هم گفته بیکاره و خواسته باهامون بیاد
عصبی شدم -من نمیام

باربد-یعنی چی؟ بیخود میکنی…
عصبی بلند شدم

باربد من نمیتونم مهرداد رو تحمل کنم مخصوصا بعد از مطرح کردن موضوع خواستگاری…درک کن
باربد-درک میکنم و میدونم ولی ازت میخوام این سفر رو بیای …. سکوت کردم… باربد -ببین بهار من ازت یه خواهشی دارم -چی؟ باربد-تو میای شمال و با مهرداد هم خیلی عادی رفتار میکنی… -منظورت چیه باربد ..چی داری میگی؟ باربد-آروم باش بهاری…من به صلاحت عمل میکنم بهار و…اینم که
میگم دلیل دارم که فعلا نمیتونم بگم… با شک نگاش کردم…

-منظورت از عادی برخورد کردن چیه؟؟؟

باربد خندید

باربد-یعنی همش به مهرداد بدبخت اخم نکن…. -اون بدبخته؟؟؟ اون یه ماموزیه که لنگه نداره… باربد-دیگه من به اوناش کاری ندارم ….فقط همین …باشه؟ کمی فکر کردم… مهرداد جلوی بقیه کاری نمیکنه که زیاد ناراحتم کنه.. از طرفی امین هم هست … -باشه قبول…. باربد خندید و بغلم کرد

باربد-آخه دختر خیرندیده چرا موهات این شکلی شده دیگه نمیتونم بکشم حرصت بدم…
خندم گرفت ولی استرس داشتم…. یه جور هیجان …
هیجان دیدن امین ..
مانتو سنتیه قهوه ایم و پوشیدم با شلوار جین قهوه ایم و کیف و کفش مشکیمم برداشتم …
-باربد…. باربد-بله؟ -بیا سویچ و بگیر…. باربد با خنده اومد سمتم باربد-خودت میرونی خانوم

چشمام گرد شد -نه….تو رانندگی کن .. باربد-حرف نزن رو حرف بزرگترت…حوصله ی رانندگی ندارم رفت چمدونم و توی صندوق گذاشتم …. مهرداد هم با ماشین خودش کنار ماشینم پارک کرد و پیاده شد مهرداد-سلام بهارخانوم …خوبی؟

-سلام …ممنون مهرداد

-حاضرید؟ -بله ..الان میان

مهرداد-ماشین منم جا داره همون لحظه باربد با چمدوناشون بیرون اومد باربد-مهرداد ماشینتو بذار خونه ی ما بمونه با ما بیا شوکه شدم از حرف باربد … اصلا درک نمیکردم هدفش رو… اون که خودش به مامان گفت جواب مهرداد رو زود بده … این کاراش چه معنی ای میده مهرداد-واقعا؟

باربد-آره دیگه ..جا داریم چرا الکی با یه ماشین خالی بیای

مهرداد از خدا خواسته ماشینش رو توی باغ برد و سویچش و داد به مامان و چمدوناش و توی ماشینم گذاشت و ایستاد
مهرداد -خوبی بهار؟حس میکنم کسلی -آره …هستم مهرداد -بری شمال حالت سر جاش میاد تو دلم پوزخندی زدم مگه با وجود تو میشه!!؟ باربد و شیوا هم اومدن بیرون باربد -خوب بریم مامان هممون و از زیر قرآن رد کرد و رفتم سوار شدم مهرداد ابروش رفت بالا

مهرداد-بهار رانندگی کنه؟ باربد خندید-پس چی؟ماشین خودشه …
منتظر بودم باربد یا شیوا جلو بشینن ولی دیدم باربد با شیوا عقب نشستن…
شوک برگشتم عقب … شیوا هم با تعجب به باربد نگاه میکرد… آروم گفتم -باربد داری کفرمو درمیاری…. باربد-حر ف نزن راننده شیوا-چرا اینجوری میکنی باربد دیوونه شدی؟

باربد اخمی کرد
باربد-نخیر…. وقتی من کاری میکنم دلیل داره و دقتی دلیلش و نمیگم یعنی شما نباید بدونید …تفهیمه؟
بعد سرشو از پنجره برد بیرون و رو به مهرداد گفت باربد-مهرداد بشین دیگه… مهرداد هم با تعجب در کناریم رو باز کرد و جلو نشست پوفی کلافه کشیدم و ماشین حرکت کرد… باربد-برو خونه ی امین همه با هم میریم… سرمو تکون دادم ولی از درون داغ کرده بودم.. دوست نداشتم امین ببینه این مهرداد کنارمه.. نمیدونم چرا ولی دوست نداشتم ..

بعد از نیم ساعت رسیدیم که دیدم الناز و شایان توی ماشین نشستن و امین در حال برداشتن چمدوناست و…
دلم سوخت… کمربندمو باز کردم باربد-کجا؟ -میخوام برم کار دارم …الان میام باربد تعجب کرد … پیاده شدم و سلام علیکی کردم با همشون و رفتم نزدیک امین -سلام امین متعجب برگشت سمتم و لبخند زد

امین-سلام…خوبی بهار؟ لبخندی از ته دل زدم … بازم شدم بهار -ممنون نگاهی به ماشین ما کرد و دوباره اخماش رفت تو هم…. امین-نمیدونستم مهرداد هم میاد … زیر لب گفت ولی شنیدم … منم باحرص گفتم… -منم تازه فهمیدم…اگه به خاطر باربد نبود یه لحظه هم تحملش و نداشتم

خیلی غیر ارادی اینا روگفتم ..

830


برچسب ها

نوشته های مشابه

5 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن